برادر کشی

به سلاح‌ام می‌بینم. نارنجک انداز و دوربین را خودم به آن بسته کرده‌ام. وقتی پیش‌ام است دلم جمع است و سر کسی حساب نمی‌کنم.

می‌گوید: "بزن!"

لوده است. نمی‌فهمد که هیج وقت برای مردن دیر نیست. جوابش را ندادم ولی با این حال هم از من خوش نیست. می‌داند که اگر او را قمندان برای کشتن به من تسلیم نمی‌کرد دیگری می‌آمد و یک مرمی به فرقش می‌زد. قضا او را تسلیم من ساخته بود و حالا او به چنگ من است و از گیرم گریخته نمی‌تواند.

از خاطر این که هنوز زنده است خودم هم حیران هستم. همراهش بند ماندم. کار حالا برای هر دوی ما سخت شده است. او باید انتظار بکشد و من هم باید حوصله کنم. هیچ کدام از شرایط حاضر راضی نیستیم. حالی کفر می‌شد قمندان یکی دیگر را برای کشتن این آدم انتخاب می‌‌کرد، نه ولله!...

لبهایش شور می‌خورد. شاید کلمه‌‌ش را خوانده می‌رفت. فهمیده نمی‌شود. فقط زونگ زونگ لرزانی به گوش می‌رسد. 

دست و پاهایش بسته است. می‌بینم که ریسمان‌ خود را سست نکرده باشد. عرق جانش برایم بیگانه نیست. این حال و روز از سر خودم هم تیر شده است. یادم که می‌آید سوزشی به سر تا پایم می‌دود. باید بروم رگ بزنم.

از دور طرفش سیل دارم. دستش برسد چشم‌هایم را از کاسه‌ی سر می‌کشد. این شوق را من هم داشتم. به خیالش به دست یک کافر گیر آمده است. بسیار گپ‌ها را می‌شود از چشم‌هایش خواند. اما حساب هر دوی‌مان معلوم است. قمندان تمام گپ‌ها را خلاص کرده بود. "شور خورد در فرقش یک مرمی بزن!" قمندان بسیار گپ‌ها زد. چیزهایی گفت که مخاطبش من بودم. یادم است که آهسته آمد و سر ماند پیش گوشم و گفت: یک ساعت همین جا پیره‌دار باش و باز اگر احوالی از ما شد یا نشد سر ساعت یک مرمی به فرقش بزن!؟ همین! فیر کن و بگریز...

نفر این گپ‌ها سرش کار کرده بود. صدایش به ناله خیست: لا الا الله....

قمندان سرش را به تایید گپ‌هایش شور داد و گفت: لا الا الله...

از وقتی که همراه این قطعه نظامی گد شدم و سلاح به دست گرفتم وظیفه‌ام کشتن است. قمندان یاد داده به ما که چطور سلاح خود را همیشه پاک نگاه کنیم تا وقت فیر بند نکند.

گفتم: چطور ای لامذهب را بزنم؟

قمندان پوزخندی زد.

نفر روحش قبض شد و صدایش برخاست: زه مسلمان یم!!!!

به خیالش کل ما کافر هستیم و او بی ناموس تنها مسلمان است. قمندان خبر داشت که کشتن برای من سختی ندارد. اما این آدم...

قمندان به چشم‌های نفر خیره شد و گفت: مونژ هم مسلمانان یو!!! تنها فرق ما و شما این است که ما همراه مرمی همراه تان گپ می‌زنیم و شما همراه بند‌های بوت ما را خفک کرده می‌کشید....

قمندان طرف من دید و گفت: هر رقم که دلت است بکشش!

گپ قمندان به من اختیار می‌داد. باز قمندان پیش از این که برود طرف هدف دیگر خود تکرار کرد: بلی ما و شما مسلمان هستیم!

دستم به سلاح راست نمی‌شود که بکشم‌اش. من هم از همین شرایط یک بار جان سالم بدر برده بردم.

به آنها راپورم رسیده بود که مرا هم از موتر پایان کردند. سرک را با سنگ و کنده‌های درخت بند ساخته بودند و موترها را ایستاد کردند. از موتر ما بغیر از من دو نفر دیگر را هم پیاده ساختند. چشم‌های هر سه ما را بهمراه دست و پاهایمان بستند و مثل جوال کاه انداختند پشت موتر رنجر و حرکت کردند. من عسکر و او دو نفر ترجمان بودند. وقتی که رسیدیم، چشم‌های ما را پیش چهار نفر کلان و ریش‌سفید باز ساختند تا بالای ما حکم بکنند. به من مرمی حرام بود باید همراه بند بوت‌هایم خفه می‌شدم ولی به او دو نفر هر کدام یک مرمی رسید. قبل از اینکه به آنها فیر کنند چشمانم را باز کردند تا عاقبت کار خودم را ببینم. روی به دل افتادند. مثل آبی که از چشمه می‌جوشد خون بود که از سر آنها می‌برآمد. اگر بخت یاری نمی‌کرد و او منطقه زیر نظر از خاطر عملیات نمی‌بود!؟ حالی من این رقم سلاح بدست بالای سر این آدم نبودم. از آن زمان تا به امروز دیگر هیج وقت پای خودم را بین بوت آرام احساس نمی‌کنم. او سه چهار ساعت برایم یک عمر طول کشیده بود. حالی هم هر گپی ممکن است پیش شود. باید آماده بود که باز جای من و این آدم تبدیل نشود.

بالای سرش ایستاده هستم. نفر خود را باخته و یک مشت شده است. تصور این که آدم نتواند جای مرمی‌هایی که خورده است را دست بماند و باعث بند آمدن خون خود شود باید زجر آور باشد. کاش قمندان این آدم را به من تحویل نمی‌داد. اگر این آدم روی به روی من ایستاد می‌شد و سلاح به دست می‌داشت باز برایم آسان بود که یک شاجور مرمی را صدقه سینه‌ش بسازم. این اولین آدم نیست که کشته‌ام و آخرین‌ش هم نخواهد بود.

 

نفر خوب فهمیده که مدت زیادی نمانده است به زمان تعیین شده‌ی قمندان و اینکه وظیفه دارم پیش از روشنی آفتاب یک مرمی به فرقش بزنم.

می‌گوید: بزن!

خوب می‌داند فرقی ندارد که چه کسی حالی بالای سرش باشد. او محکوم به کشته شدن است. یک روز آدم را می‌کشی و یک روز آدم می‌آید تو را می‌کشد. انتظار مرگ ضعیفش ساخته بود. می‌لرزید. یک قدم از او خود را دور ساختم.

نفر گفت: بزن و بگریز!

گفتم: می‌زنم و نمی‌گریزم!؟

متوجه‌ی چهار طرف خود شدم. باید راه گریز را پیش از فیر مرمی می‌سنجیدم. تنهایی و تاریکی سایه‌ی ترس را بر سرم آورده بود.

به چهار طرف خود ‌دید و  بعد از اینکه نشانی از قمندان و دیگر عسکر‌ها نیافت سر بلند کرد و گفت: مرد خو معلوم می‌شوی!

گفتم: گپ خوده بگو.

گفت: دلم کفیده راهی است!؟ یا بزن مرد واری و یا این که مردی کن و ایلایم کن!..

پوزخندی زدم. دلش بود که عذر کند. شاید این حالت کارم را خراب‌تر بسازد. باید خوده نبازم و محکم باشم. اما قمندان پیش از رفتنش مرا گوشه کرده و گفته بود: ما که دور شدیم و رفتیم تو هم یک مرمی به فرقش بزن و خوده باز به قطعه برسان.

نفر زونگ زونگ کرده می‌رفت و من به یاد گپ‌های قمندان می‌افتادم. به نظرم می‌رسید که تصمیم سختی باید می‌گرفتم. با کشتن او پریشان می‌شوم. اما اگر ایلا کنم‌ش باز همین آدم وقتی که صبح برای دیدن خانواده‌ی خود طرف خانه رخصتی بروم از موتر پایانم می‌سازد. هر چند که فیر مرمی من هم تقدیر را تغیر نخواهد داد اما باید خوب چرت خوده بزنم و بعد عمل کنم. وقتی تا روشنی هوا نمانده بود. نفر از نفس افتاده بود. همراه خود گپ می‌زد. پرسیدم: راه گریز از کدام طرف است؟

گفت: چی پلان داری؟

گفتم: راه گریز که مسیرم را به قطعه نزدیک‌تر بسازد از کدام طرف است؟

نشانه‌های خوشی در چهره‌ش نمایان شد. گفت: مونژ مسلمانان یو!!!

گفتم: خیر ببینی.

دهانش را با دستمال چهارخانه‌ی خود بسته کرده و میل کلشینکوف را سرش راست می‌کنم. پشت به من نشسته است. شاید سایه سلاح را دیده گمان کند که مرگش نزدیک است. قمندان ناوقت کرد و من باید خود را پیش از این که آفتاب روشنی کند از این منطقه کشیده و به قطعه برسانم...

 

پایان

 

 

سلاح: اسلحه، تفنگ

قمندان: رتبه‌ی نظامی

مرمی: گلوله

پیره‌دار باش: نگهبان باش، مواظب باش

فیر کن: شلیک کن، بزن!

قطعه نظامی: پایگاه نظامی

گد شدم: همراه شدم، پیوستن به جمعی

زه مسلمان یو: من مسلمان هستم.

مونژ هم مسلمانان یو: ما هم مسلمان هستیم.

موتر:‌ اتوموبیل، ماشین

شاجور مرمی: خشاب گلوله

ایلایم کن: رهایم کن، آزادم کن

چرت خوده زدم: فکرم را کردم

برگزیدگان یازدهمین دوره‌ی جایزه‌ی داستان کوتاه‌نویسی صادق هدایت معرفی شدن

جهانگیر هدایت، برادرزاده‌ی صادق هدایت گفت: داستان «اسکیزو» نوشته‌ی پیمان برومند ساکن شیراز به عنوان بهترین داستان و برنده‌ی تندیس صادق هدایت انتخاب شد. همچنین داستان‌های «از شبی که بود» نوشته‌ی بهرنگ بقائی ساکن تهران، «‌برادرکشی» نوشته‌ی محمدامین پارسی ساکن مزارشریف افغانستان(عضو آكادمي كانون فرهنگي چوك) و «مرگ دانای کل» نوشته‌ی فرامرز پورنوروز ساکن ونکوور کانادا به ترتیب مورد تحسین داوران قرار گرفتند و شایسته‌ی دریافت لوح افتخار مسابقه شدند.

وي افزود: امسال دفتر صادق هدایت به شش نفر از نویسندگانی که داستان‌های‌شان از نظر داوری و رتبه‌بندی بعد از این چهار داستان برتر شناخته شده‌اند، مدالیون صادق هدایت را به عنوان هدیه اهدا می‌کند که عبارت‌اند از: داستان‌های «هرکول» نوشته‌ی لاله فقیهی‌، «آن‌که این‌جا نشسته‌ام خودم است» نوشته‌ی احمدرضا توسلی، «سرخ‌پوست‌ها نمی‌بازند»‌ نوشته‌ی جواد نوری، «این زن می‌فهمد» نوشته‌ی امین جودکی، «خواب» نوشته‌ی زهره کیانی و بالأخره داستان «جنگ در زمستان» نوشته‌ی رابعه اقدامی.

هدایت همچنین اظهار کرد: در یازدهمین دوره‌ی مسابقه‌ی ادبی صادق هدایت سال 91، 666 داستان به دبیرخانه ارسال شد که از میان آن‌ها، 45 داستان برتر برای داوری نهایی انتخاب شد. داوری این دوره را دکتر پروین سلاجقه، عنایت سمیعی و دکتر حسین پاینده به عهده داشتند.


یوسف

نمي‌دانستم مي‌داني يا نه!؟ او همان آدمی است كه من هر شب همراه‌ش‌ گپ مي‌زنم. نمي‌دانم عادت است يا اين كه دوستش هم دارم. او اول تلفن زده بود. چند مرتبه هم شده همراه‌ش وعده ماندم برويم شهر بگرديم تا اين كه آيسكريمی و یا همبرگری بخوريم و از نزديك بشينيم و با هم اختلاط كنيم. يكي دو دفعه‌يي كه ما را در چهار‌باغ روضه ديدي به پدرم گفته بودم امتحان داريم و بايد وقت‌تر بروم دانشگاه...

 از خاطر اينكه يك نفر ديگر بغير از من و يوسف از اين راز خبر شده بود هم خوش بودم و هم ناراحت!؟ هميشه مي‌ترسيدم يك روز بخواهي باعث بشوي كه من ديگر نروم روضه و يوسف را نه بينم!!! چند وقت شده بود كه هر وقت می‌برآمدم از خانه سنگيني نگاهت را بالاي خود احساس مي‌كردم. ديگر از اين كه سر و سينه‌ام را مي‌چسپاندم به جان يوسف لذت نمي‌بردم!

وقتي مطمئن شدم كه مثل سايه تعقيبم مي‌كني، حتي وقت‌هايي كه با مادرم از خانه مي‌برآيم، به فكر افتادم كه كمي آزارت بدهم. تو در اين مدت چيزهاي زيادي درباره‌ي من فهميده بودي و بايد من يك رقم تو را به خودم جذب مي‌كردم. ماجراي سر و دست برهنه از آن روز به بعد بود كه شروع شد. هميشه وقتي مطمئن مي‌شدم كه نزديكي‌هاي خانه‌ي ما هستي زود يا در مقابل كلكين ايستاد مي‌شدم و پرده را بغل مي‌كردم يا اين كه تیز می‌آمدم پشت دروازه‌ی کوچه و سر و سینه‌ام را می‌کشیدم از در بیرون و به تو چشم می‌دوختم تا که بلرزی و چشم بدوزی به زمین! 

هميشه احترام‌ت را به دو ديده داشتم. مي‌دانستم كه محرم رازي و هيچ وقت كاري نمي‌كني كه من آبرويم پيش فاميلم برود، اما خوب ما هم كار خوبي نمي‌كرديم!؟ و تو وظيفه‌ت بيشتر از این بود كه فقط راز داري كني!؟ بعضی وقت‌ها فكر مي‌كردم که اگر مي‌توانستم برايت كاري انجام بدهم چقدر خوب مي‌شد!

يگان وقت كه پدرم مادرم را با طعنه مي‌گفت: "زور شما زن‌ها را كس ندارد!" نمي‌فهميدم كه پدرم چي‌ مي‌گويد، تا اين كه تو را به دام گرفتم! ديوانه شده بودي كه خاله‌م را خانه‌ي ما طلبگار روان كردي! من و تو زير يك سقف!؟ پيش از اين كه چشم‌هايم را پت كنم خنده‌م مي‌گيرد؟! مثل اینکه آزارهایم برعکس عمل کرده است!

ريسمانت را دراز بسته كردي بچه خاله!؟ تصميم گرفتم ديوانه بودي ديوانه‌ترت بكنم! بعد از اين كه مادرم آمد و دلیل آمدن مادرت را برايم گفت، رنگم پريد. فكر هر چيزی را مي‌كردم بغير از اين كه تو مادرت را روان كني خواستگاريم! فكر كردم می‌خواهی جبران کارهایم را کرده باشی و بخواهی برای تلافي کردن آزارم بدهی. به مادرم جوابي ندادم. مادرم آمده بود اين خبر را پيش از پدرم، به من بگويد.

پيش از دادن جواب مي‌خواستم جان به لبت بكنم تا بفهمم چه هدفی داری. نمي‌دانم چرا؟ شايد بخاطر اين كه... بماند. با اين حال به هر بهانه‌ي كه مي‌شد يافت از خانه مي‌برآمدم و تو را مي‌كشاندم به شهر و طوافت مي‌دادم به چهار باغ روضه، به اميدي اينكه سر يك گولايي دم رويم دور بخوري و از اينكه دختر خاله‌ت را اتفاقي ديدي،‌ من را ببري يك جاي كه بتوانيم آيسكريم و يا يك همبرگری بخوريم و به همين بهانه بشينيم و از نزديك همراه يكديگر اختلاط بكنيم...

مادرت گفته بود كه مي‌خيزي مي‌گويي من! دراز مي‌كشي مي‌گويي من! تا اين كه بلاخره آمده و اين موضوع را با مادرم در ميان مانده است. از گپ‌های مادرم فهمیدم كه عاشق شدي! آن هم عاشق دختري مثل من! دختري مثل دختر خاله‌ت! از وقتي كه فهميدم چه حالی داري نمي‌دانم چرا سعي مي‌كردم ديگر به تلفن‌هاي يوسف جواب ندهم؟

مادرم مي‌گويد كه تو  زندگي خوبي را برايم تيار كرده مي‌تواني و من هم مي‌توانم با تكيه به تو در آن  براي خودمان آينده‌ را بسازم. اما من فكر مي‌كنم كه ما هر دو وقت بسيار داريم. من كه تا به حال درس مي‌خوانم و تو هم بغير از اينكه مثل سايه صبح تا شب پشت ما باشي، ديگر كار و باری نداري! دنبال بهانه مي‌گردم و مي‌گويم: "مادر بچه‌خالم خو بچه‌س! اي گپ‌ها را بمانيد وقتي كه او مرد شد!؟" مادرم از گفته‌هاي من كمي تعجب کرد. رنگ پریده لبخندی زد. من فهميدم كه چیزی در درونش تکان خورد. فکر کنم حالی حتما باورش شده است که ديگر عروسي كردن براي من زود نيست!؟...

فكر كه مي‌كنم به شك مي‌افتم كه تو بچه‌ي يا نه مثل بچه‌ها رفتار مي‌كني؟ چيزي از تو به ذهن نداشتم تا اين كه آن روز ما را در روضه ديدي! هر چيزي كه از تو به فكرم مي‌رسد مربوط به دوران طفوليت ما است و بس! كمي سخت مي‌شود فكر كرد كه ما هر دو هم زمان به سن و سال عروسي رسيده باشيم. خاطره‌هاي دوران کودکی براي همه‌ی آدم‌ها خوش است اما اين كه دليل خوبی نيست تا من به تو بگويم بله؟! تو بايد بيشتر خودت را به من نزديك بسازي... اما تو!؟

همه چیز داشت خوب پیش می‌رفت و من هم کم مانده بود خر شوم. هنوز هم باورم نمی‌شود خاله بیاید و به مادرم بگوید که پدرت می‌خواهد خارج روانت بکند و تو چیزی به جواب‌ پدرت نگفته باشی! باورش برایم سخت است. خاله هم جیگر خون است. فقط بگویی که خاستگار او هم تصمیم ترک کردنش را داشته باشد اما دردمان اصلا یک رقم نیست. من گفتم: «خارج یعنی کجا؟» مادرم جوابی نداشت. اما من می‌دانستم خارج یعنی جایی بسیار دور، بسیار دورتر از آنکه بتوان تصورش را کرد. شوهر خاله‌م احوال داده بود که من می‌توانم چند سال صبر کنم. برای او خارج بسیار مهم تر از من بود. اما من که تا به حال جوابی برای آنها نداده بودم. هنوز شناخت من از بچه خاله شرط اول بلی گفتنم بود...

چند وقت پیش من هم خواب خاستگارهای خارجی را می‌دیدم و منتظر بودم یکی بیاید پیش پدر و مادرم و مرا برای خودش خاستگاری کند و خارج ببرد. اما بعد از اینکه با یوسف آشنا شدم بود که خواب‌های خارج رفتن دیگر کم رنگ شد. احساس یوسف را حالی فهمیده می‌توانم. بیچاره یوسف!؟ فقط بگویی زیر پاهایت خالی شده باشد و بین زمین و آسمان معلق مانده باشی! احساس پوجی و سبکی آدم می‌کند. مادرم می‌گفت اینجا کار و بار به سختی یافت می‌شود و شوهر خاله‌م راست می‌گوید. آدم باید از هر فرصتی برای ساختن فردای خود استفاده بکند.

مادرم راست می‌گوید آدم باید از هر فرصتی برای ساختن فردای خود استفاده بکند. بچه‌خالم بچه‌ است. نباید با آینده‌ی خودم بازی کنم. برای بلی گفتن من شناخت شرط اول است. باید درست انتخاب کنم. قبل از اینکه بسیار دیر شود باید به کسی که خوب می‌شناسمش زنگ بزنم. می‌روم طرف موبایلم. شب‌ها موبایل را کوک می‌کنم و زیر بالشت می‌گذارم. خوب است هنوز شماره‌ی یوسف از یادم نرفته است...

 پایان

بخت آور

زن کرشمه و ناز کرده آمد درون خانه و روبروی مردش چهارزانو کرد و نشست. منتظر ماند تا شویش آخرین لقمه‌های نان خود را بگیرد. مرد تا دست طرف کاسه‌ی آب پیش کرد، زن آهسته به حرف آمد: "بخت‌آور باز امروز پت همراه کسی گپ می‌زد!"

مرد سر برگرداند و در چشمان زن خیره شد؛ لقمه‌ی دهانش را فرو داد. تا زن می‌خواست جمله‌اش را تکرار کند که مرد پرسان کرد: "خودت گیرش کردی؟"

"خی چی؟ تهمت می‌کنم سر دخترت!؟ گوشکی موبایلم نبود..."

پیشانی مرد چند لایه شد و عرق شرمش را زن به چشمان خود دید. زن گفت: "خوده خون جیگر نکن!؟ دختر که بی مادر شد، نگاه  کردنش سخت می‌شه!"

مرد گفت: "می‌کشمش! باز روی حولی گورش خواهد کردم."

زن ناله‌ی کرد و به خدا پناه برد، گفت: "سرش را کل کن و بده به دست یک نفر که ببردش!؟ چرا مرا دربدر می‌کنی؟؟؟ "

مرد همانطور با خشم به دسترخان خیره بود، گفت: "صحیح است... تو همین رقم دوّوس را پیدا کن! "

مرد از خانه برآمد تا برود چای‌خانه و مانده‌گی خود را آنجا بگیرد. دستمال گلدارش را از دور گردنش گرفت به دستش و سرش را انداخت پایان و وارد چای‌خانه شد. بدون اینکه بدنش با بدن کسی برخورد کند رفت گوشه‌یی نشست. زنش با نقل گپ‌های مردم درباره‌ی‌ دخترش باعث شده بود که دیگر حتی فضای چای‌خانه هم برایش قابل تحمل نباشد. حوصله کرده نتوانست. دستمال گل‌دارش را از روی زانویش برداشت و به دور گردن بست. دست راستش را ستون بدنش ساخت و چای نخورده برخاست. دوباره همانطور که آمده بود از چای‌خانه بر آمد. لبش را به دندان داشت طوری که قسمتی از لب شکافته شد. دست کشید به دهانش و احساس یخی به سرتاسر وجودش دوید. گوشه‌ی از دستمال گل انارش را بر روی زخم محکم گرفت.

زن وقتی از مشکل خود با زن قریه‌دار گپ زد، قریه دار هم یحی را که برای دخترش یک قواره گاج بخمل طوفه آورده بود را به آنها معرفی ساخت. آنها روز پیش سر چگونه تسلیم کردن بخت‌آور به یحی با هم جور آمده بودند. یحی چوری، تار و سوزن و تیکه برای کالا کردن می‌آورد به قریه‌ها و تخم، ماست و شیر به شهر می‌برد. خانه و جای نداشت. به زور قریه‌دار توانست به او بقبولاند که یک کلاه از خود بهتر از صد کلاه از مردم است!؟ یحی وقتی که شرط و شرایط خوده به قریه‌دار گفت و قریه‌دار هم پذیرفت باز صبح‌اش پیراهن تنبان سفیدی به خود پیدا کرد و آمد پشت دروازه‌ی که وعده‌دار بود عروس خود را بردارد. چند مرتبه آهسته به در کوبید و منتظر ماند. زن دویده پشت در آمد و  او را به درون خانه خواست و به سوی مهمان‌خانه راهنمایی کرد.

بخت‌آور ورخطا از خواب پرید. دست دواند پهلوی دوشک و چادر خود را یافت. ملاه اذان می‌داد و او هنوز آب را از جوی نیاورده بود. آب را باید به اندازه‌ی جوش می‌داد که هم چای صبح تیار شود و هم بتواند از آن آب گرم برای خمیر کردن استفاده کند. خانه و روی حولی را هم پیش از بیدار شدن دیگران باید آب و جارو می‌کرد. با خودش کارهای خانه را یک رقم تقسیم کرد که تا پیش از آفتاب برآمدن فرصت دست روی شستن خود را پیدا کند. بخت‌آور عاجل شور خورد و از خانه برآمد...

وقتی که مرد از آمدن یحی باخبر شد برخاست و زن دوید تا قیچی که شوهرش خواسته بود را پیدا کند. مرد روی حولی بخت‌آور را به چنگ آورد و زیر مشت و لگد گرفت. اندکی که آرام شد بخت‌آور فرصت گریختن را یافت و درون هیزم خانه خزید. مرد فریاد زد بالای زنش که قیچی چی شد و خم شد از زمین چادر بخت آور را برداشت و سمت هیزم خانه راه افتاد. قبل از اینکه وارد هیزم خانه شود قیچی به دستش رسیده بود. مرد فریاد زد: "بخواه لونده ت را که کمک‌ت کند! "

بخت‌آور هم که نزدیک شدن پدرش را به خود می‌دید فریاد می‌زد: "خدا، خدا، خدا...! "

زن سر خود را درون هیزم خانه کرد و فریاد زد: "چپ‌ کنش او مرد، حالی کل همسایه‌ها را سرمان جمع خواهد کرد! "

بخت آور تلاش بیهوده‌ی داشت تا این که از دست پدر فرار کند. مرد پای راست خود را روی تخته‌ی پشت بخت‌آور مانده بود و موهای بلندش را به چنگ داشت. با هر تقلای بخت‌آور پدر موهایش را سمت خود می‌کشید و بخت‌آور آرام می‌گرفت.

تقلای بخت‌آور فایده‌ی نداشت و مرد توانست رشته رشته موهای بخت‌آور را قیچی کند. برای اطمینان از این که او مشکلی ایجاد نکند مرد با چادرش دست و پای بخت‌آور را محکم بست. تن بی جان بخت‌آور درون هیزم خانه افتاده بود و مرد از هیزم خانه بیرون برآمد.

زن تمام لباس‌های بخت آور را جمع کرد و بقچه ساخت. گوشواره‌ها و دست بند خود را هم از  گوش‌هایش باز کرد و به دستمالی بسته کرد. گوشکی موبایل خود را هم خاموش ساخت و بعد دستمال و گوشکی را زیر پیراهن بین واسکت خود پنهان کرد و بقچه‌ی بخت‌آور را برداشت و به خود گفت: "کدام نشانی از ای دختر نباید در این خانه بماند! "

 مرد آمد بالای سر بخت آور و بازویش را محکم به دست گرفت و به چشم‌هایش خیره شد و گفت: "از من و تو دیگه گپ خلاص است. مادرت که مرد برایت هم پدر بودم و هم مادر! اما تو بینی‌ام را بریدی و پیش چهار نفر سرم را بلند کرده نمی‌توانم حالی!؟ خیرش باشد روانت می‌کنم خانه‌ی بخت ولی دیگر تو را به خدا رنگت را به رویم نشان ندهی!"

زن همراه چادری در دست داشته‌ی خود آمد به هیزم خانه و بدن نیمه‌جان بخت آور را با آن پوشاند تا چشم نامحرمی بخت آور را نببیند. زن از زیر بغل بخت آور گرفت و گفت: « بمان که مادری بکنم برایت!؟ دیگه کار خو از دستم نمی‌آید!؟» بخت‌آور برخاست و زن قدم به قدم او را تا پیش یحی همراهی کرد. یحی از پدر بخت‌آور پرسان کرد. زن جواب داد: " نکاح عاجل بسته شد و جهاز عروس ت را جور نتوانستیم!؟ باش تا بروم یک بقچه کالا برایش تیار کنم که بخیر مسافر است." بخت آور را پیش پای یحی بر زمین رها ساخت و زن دوید طرف خانه... بخت آور چادری بر سر پیش پای یحی نشست و آرام لنگر خود را به دیوار تکیه داد.

"چند سال داری او دختر؟" یحی پرسان کرد. بخت‌آور لرزید. یحی خندید.

بقچه را زن بهمراه کاسه‌ آبی آورد. بخت‌آور برخاست و بقچه خود را به دست گرفت و از دروازه‌ی خانه‌ پشت بخت خود دنبال یحی به راه افتاد. زن نفس راحتی کشید و کاسه‌ی آب را پشت سرشان به دیوار زد....

مرد خسته و مانده از روز درازی که پشت سر مانده بود خوابید.

زن مردش را فقط برای خود می‌خواست و حال از آنکه مردش را می‌توانست به تنهایی در آغوش بگیرد نفس راحتی کشید. بخت‌آور در خانه‌ی که او می‌خواست از آن خود کند فقط یک مزاحم بود. باید کاری می‌کرد. شوهرش از بین او و دختر خود یکی را انتخاب می‌کرد. همین که مطمن شد شویش را خواب برده است خود را تنها یافت. بلند شد و رفت جای خواب بخت آور را دید. بخت آور نبود. هر چه فکر کرد نتوانست بفهمد بخت آور این وقت شب کجا می‌توانست باشد. برخاست از کلکین خانه روی حولی را دید. ورخطا شد و تیز آمد مرد خود را صدا کرد:‌

"مرد، او مردکه!"

مرد بسختی به خود تکان داد و خواست جوابش را بدهد.

"ها!؟"

زن بی قرار و وحشت‌زده شروع به تکان دادن مرد کرد و پی هم صدایش زد. مرد خشمگین شده و فریاد زد، "باز چی گپ است؟"

زن وحشت زده به مردش گفت: "دخترت! دخترت و گوشکی موبایلم نیست!؟ بخیز که از هیزم خانه صدا می‌برآید!!!"

پایان

 

فراخوان پنجمین مسابقه داستان نویسی خانه داستان بلخ

خانه داستان بلخ با حمایت نشریه زرنگار پنجمین دور مسابقه داستان نویسی «اوسانه سی سانه» را برگزار می نماید.

داستان نویسان زیر سی سال افغانستانی ـ مقیم داخل و خارج کشور ـ می توانند در این مسابقه اشتراک نمایند به شرط اینکه؛

1 ـ داستان به زبان دری و کوتاه باشد.(حد اکثر 5000 کلمه)

 2 ــ داستان‌ قبلا در مسابقه ی دیگر اشتراک داده نشده باشد.

3 ـ داستان کمپیوتر شده باشد و به صورت سافت ارائه گردد.

  • هر شرکت کننده می‌تواند فقط یک اثر برای اشتراک در مسابقه بفرستد.
  • آخرین مهلت ارسال آثار، آخر ماه اسد می باشد
  • برای نفرات برگزیده علاوه بر ستایش نامه، جوایز نقدی در نظر گرفته شده است؛ به این ترتیب که برای نفر اول بیست هزار افغانی، برای نفر دوم دوازده هزار افغانی و برای نفر سوم هشت هزار افغانی.
  • نویسنده همراه داستان، نشانی، شماره تماس و آدرس ایمیل ـ در صورت امکان ـ خود را ضمیمه کند
  • داوران، نویسندگان ذیل خواهند بود؛ مریم محبوب، شفیق نامدار، سید اسحاق شجاعی، علی موسوی و تقی واحدی
  • نتایج مسابقه در پاییز سال(1391) اعلام خواهد شد.

 

 

لطفا داستان‌های‌تان را برای شرکت در این مسابقه به نشانی‌های زیر بفرستید:

  • shafiq_mzr@yahoo.com
  • taqi_wahedi@yahoo.com
  • alim1364@yahoo.com

 

با به این نشانی‌‌ تسلیم کنید:

  • مزار شریف ـ شرق روضه مبارک ـ گذر محمد بیگ سرهنگ ـ کتابخانه کمیسیون حقوق بشر افغانستان (تقی واحدی)

 

برادر کشی

به سلاح‌ام می‌بینم. نارنجک انداز و دوربین را خودم به آن بسته کرده‌ام. وقتی پیش‌ام است دلم جمع است و سر کسی حساب نمی‌کنم.

می‌گوید: "بزن!"

لوده است. نمی‌فهمد که هیج وقت برای مردن دیر نیست. جوابش را ندادم ولی با این حال هم از من خوش نیست. می‌داند که اگر او را قمندان برای کشتن به من تسلیم نمی‌کرد دیگری می‌آمد و یک مرمی به فرقش می‌زد. قضا او را تسلیم من ساخته بود و حالا او به چنگ من است و از گیرم گریخته نمی‌تواند.

از خاطر این که هنوز زنده است خودم هم حیران هستم. همراهش بند ماندم. کار حالا برای هر دوی ما سخت شده است. او باید انتظار بکشد و من هم باید حوصله کنم. هیچ کدام از شرایط حاضر راضی نیستیم. حالی چطور می‌شد که یک نفر دیگر را بعوض من برای کشتن این آدم قمندان انتخاب می‌کرد، هیچ چیز!...

لبهایش شور می‌خورد. شاید کلمه‌‌ش را خوانده می‌رفت. فهمیده نمی‌شود. فقط زونگ زونگ لرزانی به گوش می‌رسد.  

دست و پاهایش بسته است. می‌بینم که ریسمان‌ خود را سست نکرده باشد. عرق جانش برایم بیگانه نیست. این حال و روز از سر خودم هم تیر شده است. یادم که می‌آید سوزشی به سر تا پایم می‌دود. باید بروم رگ بزنم.

از دور طرفش سیل دارم. دستش برسد چشم‌هایم را از کاسه‌ی سر می‌کشد. این شوق را من هم داشتم. به خیالش به دست یک کافر گیر آمده است. بسیار گپ‌ها را می‌شود از چشم‌هایش خواند. اما حساب هر دوی‌مان معلوم است. قمندان تمام گپ‌ها را خلاص کرده بود. "شور خورد در فرقش یک مرمی بزن!" قمندان بسیار گپ‌ها زد. چیزهایی گفت که مخاطبش من بودم اما یادم است که آهسته پیش من آمد و به گوشم گفت: یک ساعت همین جا پیره‌دار باش و باز اگر احوالی از ما شد یا نشد سر ساعت یک مرمی به فرقش بزن!؟ همین! فیر کن و بگریز...

نفر این گپ‌ها سرش کار کرده بود. صدایش به ناله خیست: لا الا الله....

قمندان سرش را به تایید گپ‌هایش شور داد و گفت: لا الا الله...

از وقتی که همراه این قطعه نظامی گد شدم و سلاح به دست گرفتم وظیفه‌ام کشتن است. قمندان یاد داده به ما که چطور سلاح خود را همیشه پاک نگاه کنیم تا وقت فیر بند نکند.

گفتم: چطور ای لامذهب را بزنم؟

قمندان پوزخندی زد.

نفر روحش قبض شد و صدایش برخاست: زه مسلمان یم!!!!

به خیالش کل ما کافر هستیم و او بی ناموس تنها مسلمان است. قمندان خبر داشت که کشتن برای من سختی ندارد. اما ای آدم...

قمندان به چشم‌های نفر خیره شد و گفت: مونژ هم مسلمانان یو!!! تنها فرق ما و شما این است که ما همراه مرمی همراه تان گپ می‌زنیم و شما همراه بند‌های بوت ما را خفک کرده و می‌کشید....

قمندان طرف من دید و گفت: هر رقم که دلت است بکشش!

گپ قمندان به من اختیار می‌داد. باز قمندان پیش از این که برود طرف هدف دیگر خود تکرار کرد: بلی ما و شما مسلمان هستیم!

دستم به سلاح راست نمی‌شود که بکشم‌اش. من هم از همین شرایط جان یک بار جان سالم بدر برده بردم.

به آنها راپورم رسیده بود که مرا هم از موتر پایان کردند. سرک را با سنگ و کنده‌های درخت بند ساخته بودند و موترها را ایستاد کردند. از موتر ما بغیر از من دو نفر دیگر را هم پیاده ساختند. چشم‌های هر سه ما را بهمراه دست و پاهایمان بستند و مثل جوال کاه انداختند پشت موتر رنجر و حرکت کردند. من عسکر و او دو نفر ترجمان بودند. وقتی که رسیدیم، چشم‌های ما را پیش چهار نفر کلان و ریش‌سفید باز ساختند تا بالای ما حکم بکنند. به من مرمی حرام بود باید همراه بند بوت‌هایم خفه می‌شدم ولی به او دو نفر هر کدام یک مرمی رسید. قبل از اینکه به آنها فیر کنند چشمانم را باز کردند تا عاقبت کار خودم را ببینم. روی به دل افتادند. مثل آبی که از چشمه می‌جوشد خون بود که از سر آنها می‌برآمد. اگر بخت یاری نمی‌کرد و او منطقه زیر نظر از خاطر عملیات نمی‌بود!؟ حالی من این رقم سلاح بدست بالای سر این آدم نبودم. از آن زمان تا به امروز دیگر هیج وقت پای خودم را بین بوت آرام احساس نمی‌کنم. او سه چهار ساعت برایم یک عمر طول کشیده بود. حالی هم هر گپی ممکن است پیش شود. باید آماده بود که باز جای من و این آدم تبدیل نشود.

بالای سرش ایستاده هستم. نفر خود را باخته و یک مشت شده است. تصور این که آدم نتواند جای مرمی‌هایی که خورده است را دست بماند و باعث بند آمدن خون خود شود باید زجر آور باشد. کاش قمندان این آدم را به من تحویل نمی‌داد. اگر این آدم روی به روی من ایستاد می‌شد و سلاح به دست می‌داشت باز برایم آسان بود که یک شاجور مرمی را صدقه سینه‌ش بسازم. این اولین آدم نیست که کشته‌ام و آخرین‌ش هم نخواهد بود.

 نفر خوب فهمیده که مدت زیادی نمانده است به زمان تعیین شده‌ی قمندان و اینکه وظیفه دارم پیش از روشنی آفتاب یک مرمی به فرقش بزنم.

می‌گوید: بزن!

خوب می‌داند فرقی ندارد که چه کسی حالی بالای سرش باشد. او محکوم به کشته شدن است. یک روز آدم را می‌کشی و یک روز آدم می‌آید تو را می‌کشد. انتظار مرگ ضعیفش ساخته بود. می‌لرزید. یک قدم از او خود را دور ساختم.

نفر گفت: بزن و بگریز!

گفتم: می‌زنم و نمی‌گریزم!؟

متوجه‌ی چهار طرف خود شدم. باید راه گریز را پیش از فیر مرمی می‌سنجیدم. تنهایی و تاریکی سایه‌ی ترس را بر سرم آورده بود.

به چهار طرف خود ‌دید و  بعد از اینکه نشانی از قمندان و دیگر عسکر‌ها نیافت سر بلند کرد و گفت: مرد خو معلوم می‌شوی!

گفتم: گپ خوده بگو.

گفت: دلم کفیده راهی است!؟ یا بزن مرد واری و یا این که مردی کن و ایلایم کن!..

پوزخندی زدم. دلش بود که عذر کند. شاید این حالت کارم را خراب‌تر بسازد. باید خوده نبازم و محکم باشم. اما قمندان پیش از رفتنش مرا گوشه کرده و گفته بود: ما که دور شدیم و رفتیم تو هم یک مرمی به فرقش بزن و خوده باز به قطعه برسان.

نفر زونگ زونگ کرده می‌رفت و من به یاد گپ‌های قمندان می‌افتادم. به نظرم می‌رسید که تصمیم سختی باید می‌گرفتم. با کشتن او پریشان می‌شوم. اما اگر ایلا کنم‌ش باز همین آدم وقتی که صبح برای دیدن خانواده‌ی خود طرف خانه رخصتی بروم از موتر پایانم می‌سازد. هر چند که فیر مرمی من هم تقدیر را تغیر نخواهد داد اما باید خوب چرت خوده بزنم و بعد عمل کنم. وقتی تا روشنی هوا نمانده بود. نفر از نفس افتاده بود. همراه خود گپ می‌زد. پرسیدم: راه گریز از کدام طرف است؟

گفت: چی پلان داری؟

گفتم: راه گریز که مسیرم را به قطعه نزدیک‌تر بسازد از کدام طرف است؟

نشانه‌های خوشی در چهره‌ش نمایان شد. گفت: مونژ مسلمانان یو!!!

گفتم: خیر ببینی.

دهانش را با دستمال چهارخانه‌ی خود بسته کرده و میل کلشینکوف را سرش راست می‌کنم. پشت به من نشسته است. شاید سایه سلاح را دیده گمان کند که مرگش نزدیک است. قمندان ناوقت کرد و من باید خود را پیش از این که آفتاب روشنی کند از این منطقه کشیده و به قطعه برسانم...


پایان

سلاح: اسلحه، تفنگ

قمندان: فرمانده

مرمی: گلوله

پیره‌دار باش: نگهبان باش، مواظب باش

فیر کن: شلیک کن، بزن!

قطعه نظامی: پایگاه نظامی

گد شدم: همراه شدم، پیوستن به جمعی

زه مسلمان یو: من مسلمان هستم.

مونژ هم مسلمانان یو: ما هم مسلمان هستیم.

موتر:‌ اتوموبیل، ماشین

شاجور مرمی: خشاب مرمی

ایلایم کن: رهایم کن، آزادم کن

چرت خوده زدم: فکرم را کردم

بر می‌گردم...

بر می گردم...

مین‌هایی که عمل نمی‌کنند!

قاری یونس گفت: «هی، موتر را همین سو گوشه کن. پهلوی ای پلچک خوب است برای کندن، صدای موتر سرم را گرفت.» قبل از ای که موتر ایستاد شود دروازه‌ش را باز کرد و خیز زد به سرک و آهسته گفت: «لاحول و لا...»
هنوز گرمی تابستان کم نشده بود و تف‌باد صورت را می‌سوزاند و کالای آدم را شوره می‌زد.
بچه موتر را تیز از سر سرک گوشه کرد. بیل و خریطه‌ی‌ خود را از چوکی پشت سر گرفت و به سوی قاری آمد و گفت: «بسیار وقت نیامده‌‌ایم؟» و برگشت و به آسمان نگاه کرد. گفت: «تا تاریکی بسیار مانده!»
قاری که نور آفتاب آزارش می‌داد دست کرد به جیب واسکتش و قوطی نسوارش را گرفت به دستش و چند ضربه زد آن را به کف دست دیگرش تا مقداری از ناسش را برای زیر زبان ماندن جدا کند. گفت: «نه!»
بچه گفت: «کجا را بکنم؟» و بیل را گرفت به دستش و در ذهنش سرک را به چهار حصه‌ی مساوی تقسیم کرد و از حصه‌ی اول تیر شده بیل را به زمین فرو کرد.
قاری گفت: «صحیح است. باش که بروم وسیله‌ی رزق و روزی را از موتر پایین کنم!؟» و از سرک پایین شد و طرف تول‌بکس موتر رفت.
پیشانی بچه از عرق تر شده بود ولی او بدون وقفه در حال کندن بود. چاله را درست به اندازه‌ی کاشتن یک نهال باید می‌کند تا ای که قاری راضی شود و دلش آرام بگیرید.
قاری به همراه خود صندوقی را از موتر در بغل گرفته می‌آورد و به حرکات بچه چشم ‌داشت و تائید می‌کرد. او هم به همین دلیلی که بچه چاله می‌کند سالها چاله کنده بود و به جای نهال در آن مین کاشته بود. رسید بالای سر بچه و ناسش را درون چاله‌ی که بچه در حال کندن بود تف کرد.
بچه با بیل تف قاری را از درون چاله بیرون آورد و گفت: «قاری‌صاحب صندوق را دور تر بمانید. کارم هنوز مانده‌ست. جغل‌ها را نو هموار کردند.»
قاری رفت طرف پلچک و قدیفه‌ی خود را از دوش گرفت و زیر پلچک پهن کرد تا خود را در پناه سایه‌ی آن بگیرد. به او حوال داده بودند که امروز چند موتر از نظامی‌های خارجی از سرک پشت قریه‌ی تیر می‌شوند و از او خواسته بودند که سرک را مین فرش کند. نیشه‌گی نسوار او را دراز کرد و زمزمه کرد: «خدا بیامرزد، کل‌قدوس و عبدالرحمن‌ خان را …» چشم که بست طیاره‌های بسیاری در آسمان قریه چرخک ‌خورد و خوشه خوشه انگور واری بم بر سرشان انداخت. ورخطا شد. چشم باز کرد و خود را در پناه سایه‌ی پلچک یافت. نفسی تازه کرد تا غبار کابوس‌های پریشان از پیش چشمانش پاک شود. بچه را که با شوق در حال کندن دید یاد روزها‌ی که تازه با مجاهدین یک‌جای شده بود افتاد.
اول بار بود روس‌ها را از نزدیک می‌دید. تلاشی آمده بودند. وقتی که روس‌ها پس رفتند، پدرش قاری عبدلله را هم با خود بردند. صبح‌ش کل‌قدوس قمندان پشتش آمده بود و او را با خود برده بود کوه تا با مجاهدین یک‌جای شود.
وقتی طیاره‌های قوای خارجی یکی دو ماه پیش باز مثل سابق از روی سهو و اشتباه قریه را بمبارد کردند. بچه خانه نبود که کشته شود. قاری وظیفه یافته بود که خبر‌دار بچه باشد و احوالش را گرفته او را زیر پر و بال خود بگیرد. قاری هم بایسکلی برایش خرید و ترجمه‌ی آیاتی که خوانده بود را پیش گوش بچه گفت و گفت تا او را همراه خود ساخت که بیاید و با مجاهدین یکجای شود.
قاری از زیر پلچک صدا زد: «او بچه، چقوری را کلان بکن و باز همراه خاک نرم به قایده پرش کن که ای وسیله‌ی رزق و روزی وقت ماندنش ما را جای به جای نکند!؟»
بچه جوابی نداد. او فقط با هر ضربه‌ی بیل تصویر یکی از اقاربش به ذهنش می‌آمد و به نام آنها محکم‌تر از قبل بیل را فرو می‌برد. «به نام آقایم، به نام بوبویم، به نام غفور و لیلا...»
قاری دست برد به جیب واسکتش تا مقدار پیسه‌یی که به او وعده داد بود را جدا کند. وقتش رسیده بود که برایش موترسیکل بخرد.
بچه صدا کرد: «قاری صاحب، چقوری را به قایده کندم» و دست به بیل ایستاده، به آن تکیه کرد.
قاری گفت:‌ «بمان که نمش خشک شود.» نفهمید که چرا ای جواب را داد. او باید می‌رفت و مین را می‌ماند و زود سرش خاک می‌پاشید و منطقه را ترک می‌کرد. بچه را صدا کرد. بچه پیش از ای که طرف قاری برود رفت طرف صندوق و آن را آورد نزدیک چاله‌ی که کنده بود. قاری دوباره او را صدا کرد: «او بچه، نفهمیدی چی گفتم؟ بمان که نمش خشک شود!»
بچه بدون کدام گپی آمد طرف پلچک و پایین پای قاری یونس نشست. گفت: «یگان نفر ما را نبیند قاری صاحب؟» و به دست‌های قاری نگاه کرد. بندل پیسه در حال شمارش بود در دستان قاری…
قاری خنده کرد و گفت: «می‌ترسی!؟»
بچه به چشمان قاری سیل کرد و گفت: «نه!»
قاری سر خود را تکان داد و به جواب گفت: «آفرین! ای مین‌ها شکم ما را سیر می‌کنند و دشمن ما نیستند؟!»
بچه گفت:‌ «شما می‌گفتید که دست خدا همیشه همراه ماست!»
قاری پیش خود گفت: «حتی ای دست‌ هم هیچ وقت بدون دالر و کلدار همراه ما نبوده؟!» قاری به چشمان بچه چشم دوخت. مشتی از پیسه را به سمتش گرفت و گفت: «بخیز برویم چون ای رقم که ای مردم را می‌بینم آنها هم بی واسطه نیستند!؟»
هر دو خاموش برخاستند و قاری قدیفه‌ی خود را از زمین گرفت. سوزش نور آفتاب کم شده بود و قاری قدیفه را به شانه انداخت. در ای وقت و شرایط هچکس دلگرمی نداشت که از ای سرک برود طرف شهر…
قاری و بچه رسیدند بر سر چاله و قاری کنده زد لب آن و نشست تا از بچه بخواهد که صندق را طرف دیگر چاله بگذارد. قاری گفت:‌ «سیل کن او بچه، و دست برد سمت صندوق و مین ضد زره را با دو نرمی کف دست خود آهسته برداشت و آورد آن را در مرکز چاله بر روی مشتی خاک نرم گذاشت. قاری آهسته دو کف دست خود را از زیر مین خطا داد. در طول سالها جنگ او انواع مختلفی از مین‌ها را فرش کرده بود.
قاری گفت: «فهمیدی که چطور شد؟» و به دستان خود نگاه کرد و ادامه داد:‌ «باید طرف صاف مین را بگذاری کف زمین بالای خاک بسیار نرم و قسمت پرخه‌دارش را به روی بگذاری و بالایش مشتی خاک نرم بپاشی و بعد آن را با خاک خودش بپوشانی؛ رقمی که کسی متوجه نشود ای زمین قبلا کنده شده است. فهمیدی؟»
بچه گفت:‌« ها. فهمیدم!؟» و مشت مشت خاک نرم را گرفت و پاشید بر روی مین تا روی آن را بپوشاند. قاری چشم به دست‌های بچه داشت و دست برد به سمت جیب واسکت خود تا باز باری دیگر قوطی نسوار خود را بیرون بیاورد و با چند ضربه مقداری از ناسش را برای زیر زبان ماندن جدا کند.
بچه پیش چشمان قاری تمام گفته‌های او را عملی کرد و خوب خاک و سنگ‌ها را هموار کرد. دست‌های خود را با کالای خود پاک کرد و گفت:‌ «خلاص شد قاری صاحب.» و قاری مکثی کرد و جوابی نداد. بچه برخاست و بیل و خریطه‌ی خود را به دست گرفت و به سوی موتر حرکت کرد.
قاری هم به دنبالش بر جای خود ایستاد و به افق چشم دوخت و به ذهن حساب مین‌هایی که عمل نکرده‌اند را گرفت.
بچه موتر را آورد و پهلوی قاری بریک گرفت. قاری صندوق خالی را از زمین برداشت و گذاشت به تول‌بکس و به موتر بالا شد. گفت: «حرکت کن.»
بچه آب دهان خود را از شیشه‌ی موتر بیرون انداخت و پرسان کرد:«به کدام سو؟»
قاری گفت: «شهر برو...»

پایان

پلچک: پل‌های کوچک بر روی آب رو‌ها
سرک: جاده
چوکی: صندلی
تول‌بکس: صندق عقب
قدیفه: دستمال روی دوش، شفیعه
بندل‌پیسه:‌ دسته‌ی اسکناس
قومندان:  رتبه‌ی نظامی
قایده:‌ اندازه، کافی، مناسب

با این شرح !!!

سلام

امیدوارم حال و هوایی خوشتر از من داشته باشید

باید بروم...

برای شروع دوباره کمی باید با خودم  حساب و کتاب کنم همین که به یک جمع بندی رسیدم دوباره بر می گردم...




سرهاي بريده

خستگي تمام توش و توانم را خلاص كرده بود كه خانه رسيدم طوري كه حتي توان مردن را هم در خودم نمي‌ديدم! دستم بسته بود و از تمام خانه و جاي فقط يك ميل تفنگ مانده بود. تفنگي كه سا‌ل‌ها فقط ترس خود را با او پنهان مي‌كردم. از چارچوكات دروازه كه در آمدم دراز به دراز وسط اتاق افتادم! هاجر به اي حال و روزم ديگر عادت پيدا كرده بود و چيزي پرسان نمي‌كرد. تمام هوش و ذكر هاجر متوجه‌ي اولادهايش است.

 

بعضي اوقات در شرايط سخت آدم مجبور مي‌شود كه تفنگ را شانه‌ كند و از خانه بر آيد. سلاح را شانه كردم و از خانه برآمده بودم. شنيده بودم كه طالب‌ها شكست خورده و توسط نفرهاي دولتي در قلعه‌‌ي‌جنگي گير مانده بودند. طياره‌ها هم به حمايت نفر‌هاي دولت در آسمان پرواز ‌مي‌كردند. هركس كه تفنگ داشت و نزديك بود مي‌توانست براي جنگ در قلعه‌ي‌جنگي و به دست آوردن غنيمت بيايد.

 

كارد به استخوانم رسيد كه آمده بودم از اي مهلكه چيزي به دست بياورم. به گپ كسي گوش نكردم و بي‌پروا خودم را به ديوار قلعه رساندم. حالا كه آمده بودم بايد اولين نفري باشم كه وارد قلعه مي‌شد. طلبان در كنج و كنار صحن و پشت گل‌بوته‌ها موضع گرفته بودند. تمام صحن و درون ساختمان مركزي پر از طالب بود كه همگي آماده‌‌ي دفاع از خود بودند و هر كسي كه از روي ديوار‌هاي قلعه سرك مي‌كشيد را همراه مرمي مي‌زدند.

 

كسي از پشتم صدا مي‌كرد كه طياره‌ها بم مي‌اندازند، پس بروم؛ اي آخرين فرصت بود و من گوش نكردم! طالب‌ها ديگر ميدان را باخته بودند. طياره‌هايي كه دور قلعه چرخ مي‌خوردند داشتند از قلعه دور مي‌شدند. بايد آماده‌گي كامل حمله را به خود مي‌گرفتم كه زمين و آسمان به لرزه در آمد و مثل دروازه‌ي چوبي قلعه پاهايم از زمين كنده شد. وقتي كه از زمين اوج گرفتم سبك شدم و خستگي از تنم برآمد. ولي وقتي با چشمان باز به زمين خوردم بود كه ديگر توان تكان خوردن را در خود نمي‌ديدم. روي به قبله دراز به دراز افتاده بودم كه طياره‌ها باز آمدند و اي بار دور سرم مي‌چرخيدند!

 

طالب‌ها هم به جواب بمباردمان طياره‌ها حمله كردند و از مكتب فوج فوج خارج مي‌شدند. به هر زنده جاني كه مي‌رسيدند روي به قبله گردنش را جدا مي‌كردند. زد و خورد شديدي در گرفته بود. توان استفاده از اسلحه را نداشتم و طالب‌ي در حال نزديك شدن به من بود. با داد و فرياد مي‌خواستم كسي به كمك‌ام بيايد و آدمي را متوجه‌ي خود كنم. اما همگي مصروف دفاع از خود بودند. از آن همه داد و فرياد خسته شدم و زبان در حلقم خشكيد. طالب شمشير به دست بالاي سرم رسيده بود. از چشمانش خون مي‌چكيد! و من توان گريز نداشتم. زانو كه زد چشمانم را بسته كردم. طالب پرسان كرد: « تشنه شدي؟!»

 

با چشمان بسته بلند فرياد زدم: «رحم كن! بخدا تشنه هستم!؟»

«آب آوردم! چشم‌هايت را باز كن»

 

صداي هاجر بود. چشمانم را كه باز كردم بالاي سرم نشسته بود. احساس خستگي تمام توش و توانم را خلاص كرده بود طوري كه حتي توان مردن را هم نداشتم. دراز به دراز وسط اتاق افتاده بودم و هاجر چادرشبي را بر رويم كش كرده بود. خسته بودم و آهسته چشمانم را بسته كردم. طالب شمشيرش را از روي زمين برداشت و زيرلب سرهايي را كه بريده بود حساب مي‌كرد!

پايان

بلقیس عاشق هر دوی ما بود

وقتي كه چشم باز كردم و ديدم قربان مرده‌شوي سر صفه‌ي مسجد چادرشب را از بدن شكاف شكاف شده‌ي ستارخان باز کرد به خود لرزیدم. تمام حادثه‌ی شب پیش یادم آمد. هرکس دیگری هم که بجای من می‌بود موهای جانش سیخ می‌شد!؟ آهسته خودم را گوشه کردم. رسول خادم زیر ديگ چودني پر از آب را آتش كرده بود. بارها قربان مرده‌شوی گفته بود كه ديگر به آب سرد دست زده نمي‌تواند. اطراف صفه را پرده زده بودند كه تن ستارخان را میده بچه‌ها نبينند. وکیل‌گذر همراه يكي دو تا از ريش سفيدها آمدند داخل و گفت: «زود اي جنازه را بشوي! ناوقت شد!؟» و بعد نگاهي به من انداخت. شرمگین از کار خود به احترام‌شان بر‌خاستم. قربان نق ‌زد: «كجاي اي مرده را بشويم؟! بايد قوغ بگذارم و شكاف‌هايش را بسوزانم که خونش بند بيايد! اي رقم خو نمي‌شود» وکیل‌گذر جواب داد: «هر كاري كه ياد داري بكن، وقت نيست؟!» و همانطور كه به من خيره شده بود زير لب پرسيد:«چي رقم ضربه كردي بالاي ستارخان؟»

نفهميدم چطور بالاي سر ستارخان رسيدم. ستارخان در بغل بلقيس خواب بود و بلقيس هم او را با سر و سينه‌ي خود محكم به بدنش چسپانده بود. وقتي بلقيس متوجه‌ي حضور من شد مثل ماهي خود را از ستارخان جدا كرد. ستار‌خان بیدار شد. و من هم قبل از ای که فرصت کند پهلو بگرداند و تنفگچه‌اش را بگیرد، برچه‌ی کلاشینکوفم را فرو کردم به تخته سینه‌ش...

قربان مرده شوي خوب ستارخان را كباب كرد تا اي كه بتواند او را غسل بدهد. آب جاري‌اش كه با سدر خلاص شد وکیل‌گذر را صدا كرد كه چند نفر را بياورد و ستارخان را براي كفن كردن تسليم ملا امام كند. صفه که بيكار شد، قربان ‌مرده‌شوی بالاي رسول خادم صدا زد كه برود و باز چند سطل آب بياورد و در ديگ بريزد. به قربان گفتم: «باز آب گرم را چي‌ مي‌كني؟» كه جوابم را نداد. پير شده بود و ارزش اي را نداشت كه بروم خون جيگرش كنم! دوباره همان گوشه‌ی خود‌ سر زمين سرد نشستم و به لرزش سر و دست خليفه چشم دوختم. خليفه قربان بي تاب بود و باز وکیل‌گذر را صدا كرد كه زود نفرهايش را بياورد.

وقتي بلقيس را دادن به ستارخان دنيا را بر سرم خراب كردند. همگي خبر داشتند كه خراب او هستم و حاضرم به پايش خون بدهم. اما ستارخان هم كم آدم نبود. به پدر بلقيس گفته بود كه او هم خون مي‌دهد و هم پيسه!!! و بلقيس عروس شد.

وقتي با لگد زدم به دروازه‌ي اطاق خواب ستارخان و نوک بَرچه‌ي كلاشينكوف را ماندم به تخته‌ سينه‌ش كم بخت رنگ و رويش گچ‌واري سفيد شد. به تته پته افتيد و مي‌گفت: «مره نكش زلمي! مره نكش! بلقيس شكم داره نكش!» كم بخت خبر نداشت كه بلقيس صبح بعد از اي كه او را روان كرده بود قرارگاه؛ باخبرم ساخته بود كه شب را در كدام جاي خانه استراحت مي‌كنند!

همه چيز فرق كرده بود و فقط منتظر يك فرصت مناسب بودم. ديوانه نشدم اما با اي حال ديوانه‌ي انتقام بودم. تا اي كه بلقيس آمد پشتم و سراغم را از سرور گنس گرفت. از اي كه زن مردم پشتم را گرفته بود و یک نامرد هم آدرسم را به او داده بود غيرتي شده بودم. مثل كوه سر سرور خراب شدم و هم مي‌خواستم بزنم بلقيس را كه زار زد و خود را پيش پاهايم انداخت. از بلقيس روي گرفتم و به دل جنگش كردم و نامرد و بي وفا گفتم‌ش!!!

اما نامرد و بي وفا ستارخان بود كه خشتك‌پاره بود. مي‌خواست بالاي سر بلقيس انباق بياورد. بلقيس هنوز از چهل غنچه‌ش يكیش باز نشده! چطور ستارخان بخاطر يك هوس چند روزه توانست خانه‌ي مرا خراب كند. به بلقيس گفتم: «بخيز و برو خانه وقتش كه شد مي‌آيم و داغش را مي‌مانم به دلت!!!

هنوز هم زار ناله‌گيش را به ذهن دارم. مي‌گفت: «پيسه مي‌تم! نكش، نكش مره؛» مي‌دانستم اگر دستم مي‌لرزيد و نمي‌توانستم بكشم‌ش توته‌هايم را باد باد مي‌كرد. بَرچه اول را بخاطر بلقيس زدم كه لوچ بود و راه خانه را گفته بود. بَرچه دوم را هم بخاطر اي كه سرم صدا زده بود زدم و شاجور مرمي را هم به نام مردم قريه به سينه‌ش خالي كردم.

يكي دو مرتبه ستارخان احوال كرده بود پشتم كه بروم و خودم را پيشش چهره كنم و سلاح بگيرم. حتما شنيده بود كه جنگي هستم و به هر مرغي تن نمي‌تم. پشت هر كي روان كرده بود صبح‌ش پدرش زده زده يا آورده بودش قرارگاه يا اي كه به تاريكي از خانه كشيده بودش و برده بودش از قريه بيرون و روان كرده بودش ايران!!! اگر كسي به چهره نمي‌آمد يكي دو روز بعد جنازه‌ش پشت خانه‌ش يافت مي‌شد و خود ستارخان هم مي‌آمد و سياه مي‌پوشيد و سر گليم‌ش مي‌نشست.

كَنچيني چيغ مي‌زد: «كشت شويمه! خدا؛ زلمي زد!» صدايش را خوب مي‌شنيدم. گفتم پس بروم و پيش شويش روانش كنم كه سوختم! تخته‌ سينه‌م تر شد و چيزي از پايچه‌هايم سر كرد. نفرهاي ستارخان وقت پشتم تيت شده بودند. چند مرمي هوايي فير كردند اما كو مردي كه پشتم بيايد؟! نفسم سوخت و نتوانستم سر ديوار خودم را نگاه كنم و افتيدم روي به خاك...

چند نفر همراه وکیل‌گذر آمدن و وکیل به من اشاره كرد كه بردارند! گفتم: «وکیل صاحب چي را بردارند؟» جوابي نداد. از اي چهار نفري كه آمدند پيشم دو نفر از عسكرهاي ستارخان بود. گفتم:‌ «بروید و ايلايم كنید» خود را به كري زدند! آمدند و چهار طرفم تيت شدند. دو نفر از پاهايم گرفتند و دو نفر هم از دست‌هايم. آوردند و ماندن روي صفه!!!

همين كه فهميدم چي گپ است! قربان مرده‌شوی چسپيد به جانم و اول تيز كالايم را كشيد. لچ شدم. قربان رسول خادم را صدا زد كه برايش يك قوغ ذغال بياورد. تازه شصتم خبر شده بود. گفتم: «بابه قربان ايلا كو! من جور و تيار هستم!» ديدم كه اعتنا نكرد. رسول كه قوغ ذغال را آورد، خليفه قربان به زحمت مرا به روي برگرداند. قوغ را گذاشت روي تخته پشتم. مي‌ماند و بر مي‌داشت تا اي كه قوغ ذغال خاك شد. خليفه قربان مرده شوي شروع به شستن من كرد. وقتي كارش با سدر و كافور تمام شد وکیل‌گذر را صدا كرد تا چند نفر را بياورد و مرا تحويل ملا امام بدهد. ستارخان را پيش از من كفن كرده بودند و حالا نوبت من شده بود.

وکیل‌گذر دو تا تابوت آورد و به آدم‌هایي كه آمده بودند كفن كردن را ياد بگيرند گفت كه بردارند ما را بگذارند درون تابوت‌ها و مردم با شور و هيجان همين كار را كردند. تابوت ستارخان را چهار تا باديگاردش گرفت و تابوت من را هم تعدادي از مردم قريه به نوبت بر دوش ‌گرفتند. مدتي روي دوش مردم بودم تا اينكه رسيديم به قبرستان و فهميدم كه دو قبر پهلو به پهلو كنار هم كنده شده است. هر كدام از ما را درون يكي از قبرها گذاشتند. سنگ لحد را كه ماندن بر رويم يكدفعه دنيا پيش چشمانم تنگ و تاريك شد. بعد صداي ريزش خاك را احساس ‌كردم تا اي كه كم كم سر و صدا‌ها فروكش كرد و من ماندم تنها!‌ دور و برم را که نگاه می‌کنم نه بلقيس است و نه مردم قريه! حالا که خوب فکر می‌کنم می‌بینم که براستی بلقیس به یک اندازه ما هر دو را دوست داشته است!
پايان

قوغ: ذغال تازه شده
وکیل‌گذر:‌ بزرگتر، مسئول گذر
بَرچه: چاقو، كارد نظامي
موتَر: اتوموبيل، ماشين
مكروف: اسلحه‌ي كمري، كلت روسي
انباق: هوو،
شاجور: خشاب گلوله
چهره‌كردن:‌ معرفي كردن، ثبت نام كردن
نمي‌تم: نمي‌‌دهم
قريه: روستا، ده
كَنچيني:‌ فاحشه، زن بدكاره
شويمه: همسرم
تيت شدن:‌ پراكنده شدن، موضع گرفتن

مرغ باز

هنوز باورش سخت كه فكر كنم برادرم تبديل به مرغ شد و بعد جانش در مرغانچه بر آمده و مرده است. بابه‌ام مي‌گويد رفته پشت مرغ و خروس‌هايش كه باز آنها را جمع كند. ورخطا شدن ندارد! هنوز مدتي نشده كه گم شده است. تا پیش از ای که گم شود از او بدم می‌آمد و کوشش می‌کردم که با گپ و رفتار خود نشانش بدهم. به او می‌گفتم: «آقای میده! لافوک!!!» تا خوب ديوانه‌اش كنم. او از خدا بی خبر هم دیگر وظیفه نداشت بغیر از ای که بیاید به جانم و من را بگیرد زیر مشت و لگد‌هایش تا به حساب خودش شوم آدم! آدمی که خودش بارها گفته بود از تمام آنها بیزار است. همان رقم که خروس‌های کلنگی‌اش در میدان جنگ حریف را می‌زد، از زدن من لذت می‌برد. از بس بدم می‌آمد از او همیشه دعا می‌کردم که کلنگی‌هایش در میدان جنگ بگریزند.

صبح شنبه که می‌شد همراه دو نفر بی عقل‌تر از خودش می‌رفت مرغ فروشی‌ها را زیر و روی می‌کرد تا ظهر بلکه بتواند برای جنگ‌های روز پنجشنبه خروسی پیدا کند. بسیار پیسه خرج آب و تاب می‌کرد که کلنگی‌اش بتواند در میدان سر افرازش کند. روز به روز کلان شده می‌رفت و شوق و ذوق‌اش به اعضای فامیل خوب نمی‌گفت. روزهای اول که خُرد بود و نو همراه مرغ‌ها نشست و برخاست داشت زیاد کسی پشتش نمی‌گشت. ولی از وقتی که دیدند او تمام پیسه‌ی‌ کار و بار خود را فدای پر مرغ می‌کند به عوض ای که خرج خانه و پسنداز ‌‌کند، همگی نگرانش شدند. مادرم می‌گفت: «بچه گناه كار مي شوي ، جنگ نده، بشرم از خدا و پيغمبر!» گوش نمی‌کرد. وقتی پدرم زیاد به گوشش مي خواند: « جنگ دادن دو مرغ مثل جنگ دادن دو سيد است گناه دارد». مي گفت: «مه خو از کُلِ آدم‌ها بیزار هستم!» و مي آمد به جانم و من را زير مشت و لگد خود مي گرفت.

وقتی با او از زن و خانه صحبت می‌کردند، می‌گفت: «مه عشقم مرغ‌های کلنگی‌ام است! و اگر خفه نشوید از گفته‌ام؛ از همه‌ی مردم خصوصا از زن‌ها بیزار هستم!!!» و وقتی سخن به اینجا می‌رسید من تیز سعی می‌کردم که از جمع فرار کنم تا گیر آن ظالم نیایم. مدتی برای حفظ سلامتی من هم که شده پدر و مادرم سعی کردند زیاد پشتش نگردند.

اما مگر می‌شد. لافوک حرف‌هایی می‌زد که اگر از دمش می‌گرفتی بال می‌کشید! خودم شاهد بودم پیشترها جوجه ماکیان کلنگی را خروس گفته و به جانش زده بودند! قبول که نمی‌کرد. یک رقم از خودش صدا می‌کشید که اگر کسی کور بود و نمی‌دیدش حتما فکر می‌کرد که ای برادر ما مرغ است!!!

پدرم پیر شده می‌رفت و حوصله‌ی پیرمرد از دست‌ کارهای ای بچه تاق ‌شده بود. شروع ‌کرده بود به کفر گفتن، می‌گفت: «پیسه اگر نداشته باشی مرغ بخری، می‌روی خود را گرو می‌کنی! یا شایدم داده باشی خود را به گرو!» که بلاخره به غیرت نداشته‌‌‌ی برادر خوب نمی‌آمد و می‌گفت: «احترام ریش سفید خود را نگاه کو بابه! من از همین خو و خصلت‌های شما آدم‌هاست که بیزار هستم! کجاست او چوچه‌ي سگت؟ تا مثل خودت آدمش کنم!» و من بیچاره بودم که باید گرداگرد حولی می‌دویدم تا خود را از گیر سگک کمربند آن ظالم خلاص کنم!

دیگر فایده نداشت. یک لحظه آرام نبودیم. خصوصا من که چند بار از بس مشت و لگد خورده بودم کارم کشیده بود به دوا و داکتر! با این حال دیگر کسی او را به چشم آدم نگاه نمی‌کرد و من هم دیگر از خدا می‌خواستم که سر به تنش نباشد! وقتی خروس‌هایش درون میدان زخمی می‌شدند ولی با این حال جنگ را می‌بردند می‌رفت خون تاج و گوش‌هایشان را با زبان مي لیسيد. طوری خون‌ها را درون دهانش جمع می‌کرد که به هوس می‌افتادم بروم کوفت پس و پیش را از او گرفته و جیگرش را خون کنم!

مرغدانی آباد کرده بود که یک خانواده‌ی پنج نفره آرام می‌توانستند درونش زندگی کنند. اوقات ما را دیگر با این کارهایش تلخ کرده بود. تا اینکه تصمیم‌ گرفتیم ما هم اوقاتش را تلخ کنیم. پدرم یادم داد که بروم و تخم‌هایی را که او زیر پای مرغ می‌گذاشت را بگیرم و تکان بدهم. یادم داده بودند وقتی که دروازه مرغدانی را بسته می‌کرد می‌آمد بیرون، من بروم دروازه‌ی مرغدانی را باز کنم، بلکه پشک‌ها بیایند و به داد ما برسد. چند بار هم درون آب مرغ‌هایش نمک ریختیم طوری که دل و جیگر چند دانه‌شان را سوزاندیم. با این روشی که ما در پیش روی گرفته بودیم توانستیم چند وقتی حواسش را پرت کنیم. طوری که رنگ و رویش پریده می‌رفت. دیگر زیاد نمی‌رفت بازار و بیشتر می‌ماند خانه و می‌رفت درون مرغدانی و با مرغ و خروس‌هایش سر می‌کرد. فکر می‌کرد بلایی چیزی دارد به جای اینکه بر سر او نازل شود بر سر مرغ و خروس‌هایش نازل می‌شود. صدایش افتاده بود و دیگر نمی‌توانست صدای مرغ و خروس‌ها را خوب تقلید کند. کم خواب شده بود فقط روزی سه چهار ساعت می‌خوابید و همان مدت هم برای نقشه‌ی ما کافی بود. تا اینکه دل مان به حالش سوخت! و مادرم آمد نشست پائین پایش و شروع به صحبت کرد: «بچه‌ام! جانم! دست از این کارها بکش! خوب نیست. تو باید پایه‌ی تابوتم را برداری! برو به کار و بارت برس تا خرج کفن و دفن مرا پیدا کنی!» که نامرد به مادرم گفته بود: «برو دل خوش داري! تو از مرده هم جان می‌خواهی!؟» مادرم وقتی به بچه‌ی زاییده‌گی‌اش نگاه کرد که ای رقم کلان شده بود از خودش نا امید گشت و قهر كرد و از خانه رفت. رفتار و کردار آقاي ميده غیر قابل تحمل شده بود. مادر رفته بود خانه‌ی مامایم. پدر از بي حوصلگي بسيار هم کور و هم کر شده بود. من مانده بودم و آقای میده!...

تا اي كه بلاخره پلان ما گرفت و همان رقم که مرغ و خروس هایش از پا می‌افتادند آقای میده هم از پا افتاد. دیگر دست بزن نداشت و خوبتر از آنکه دیگر نمی‌رفت شنبه ها بازار و پنجشنبه ها میدان. حالا من میدانی شده بودم و چند بکس سیگار و چند دانه جوراب می‌گرفتم دستم و می‌رفتم بازار تا بلکه بتوانم خرج خودم و خانواده‌ام را پیدا کنم. صبح می‌رفتم و چاشت می‌آمدم. یک لقمه نان سر دسترخان می ماندم و پدر و آقای میده را سر دسترخان می‌آوردم.

مرغ‌‌های آقای میده را که کشتیم خانه آرام شد. آرام شد طوری که گویی هیج بنی بشری در این خانه زنده نیست. آقای میده که فکر می‌کرد حیوان‌هایش فدای سر او شده‌اند بسیار خراب شده بود. شکایت زیاد او به ای بود که چرا باید حیوان‌های زبان بسته قربانی آدم‌های مثل خودش شود. دنبال همین مسله بود تا حل‌اش کند. صبح که از خواب بلند می‌شد می‌رفت درون مرغدانی و با خودش حرف می‌زد تا اینکه برای خوردن یک لقمه نان چاشت من بیایم و او را صدا بکنم. وقتی که دوباره می‌رفتم بازار آقای میده هم دوباره می‌رفت درون مرغدانی می‌نشست و در پی یافتن جواب سوال خود بود.

یک روز ظهر که آمدم خانه و رفتم مرغدانی تا آقای میده را بیاورم برای نان چاشت بود که دیدم آقای میده تنبان خود را در کشیده و لخت کف مرغدانی روی دو تا پاهایش نشسته است. گفتم: « آقای میده ایلا کو رد ما را!» که جوابم داد: «قد قد قدا قدا!» آمدم از مرغدانی بیرون و همان پشت دیوار مرغدانی نشستم و تکیه کردم.

هر کاری کردم که آقای میده دست بدهد و یا دستم را بگیرد تا از مرغدانی بیاورم‌اش بیرون نشد که نشد. بسیار از دست او به تکلیف شده بودم. کسی هم نبود که همراهش مشورت کنم. آب و دانه‌اش را مثل گذشته تهیه می‌کردم ولی بجای اینکه بیاورم سر دسترخان می‌بردم درون مرغدانی!

یکی دو مرتبه پدر بي حوصله‌ام احوال آقای میده را از من پرسید؟ گفتم: «روی تخم هایش خواب است بلکه بتواند مرغ و خروس‌های گذشته‌اش را دوباره جمع کند! پدرم نمی‌تواند خوب بشنود. فقط همه‌ی زور و قوت‌اش را نگاه کرده تا یک لقمه نان را قورت بدهد ولی با این حال وقتی از حال و روز آقا آقای میده با خبر شد از من خواست برایش داکتر بیاورم و یا او را ببرم شفاخانه...

تمام راه ها را امتحان کردم که او را از مرغدانی بیاورم بیرون که بدبختانه نشد که نشد. تا بلاخره ای که آقای میده را زیر نظر گرفتم، فهمیدم که ساعاتی مشخص در هفته یکی دو مرتبه از مرغدانی بیرون ‌می‌آید. روزی که از مرغدانی آمد بیرون بود که من رفتم و دروازه‌ی مرغدانی را بسته کردم. بسته کردم تا او پشت در بماند و برود خانه بشیند. که بسته کردم؛ ولی نشد! چشم‌تان روز بد نبیند. حالی را انداخت که کُل همسایه ها را سر ما جمع کرد. خود را به در و دیوار می‌زد. زمین را پرت می‌کند. جیغ می‌زد. موهای‌ خود را می‌کند! تا ای که تسلیم شدم و دروازه‌ی مرغدانی را باز کردم تا آقای میده برود باز سر تخم‌هایش بخوابد!

آقای میده رفت و روی تخم‌هایش نشست و من هم رفتم دنبال راه چاره‌ی دیگر. گفتم بیا و چند تا از تخم‌هایش را با چند دانه جوجه‌ عوض کنم بلکه فکر کند که تخم‌هایش جوجه شدند و از مرغ دانی بیرون بیاید. خوب فکری بود و با ای کار آقای میده‌ی ما شد یک مرغ تیار!!! وقتی با جوجه‌هایش آمد بیرون چند دقیقه‌ی مات به حرکات و رفتارهایش خیره شدم و چشم‌‌هایم به کم و کاستی‌هایش باز شد. آقای میده‌ی ما شده بود یک توته پشم! و مثل سگ چار دست و پا راه می‌رفت و نمی‌گذاشت جوجه‌هایش از کنارش دور شوند. لباسی هم به تن نداشت. خواستم به جانش کنم و ببرم‌اش حمام که رضا نمی‌شد. شده بود میمون اما فکر می‌کرد که مرغ است!

فقط توانسته بودم او را از مرغدانی بیرون بیارم, ولی اوضاع و احوالش بسیار خوب نبود. نباید تخم‌هایش را به جوجه تبدیل می‌کردم. وقتی دوباره دنبال راه چاره‌ای گشتم به یاد کاری که برای مرغ و خروس‌های کلنگی‌اش کرده بودم افتادم. او باید از جوجه‌هایش جدا می‌شد. بعد از ای که آدرس یک شفاخانه‌ي خوب را یافتم بود که از خدا نترسیدم و رفتم باز یک بسته‌ی بزرگ نمک خریدم. یک بسته نمک را درون آب شیرین حل کردم. حل که شد شب بردم و ماندم پیش جوجه‌ها! هوا تاریک بود برادرم متوجه نشد که من آمدم. دروازه‌ی مرغدانی را باز ماندم که پیشک‌ها برای بردن لاشه‌ی جوجه‌ها از کلکین داخل نشوند. بعد با خیال راحت سمت خانه، برای استراحت کردن آمدم.

صبح زود بود که از خواب بیدار شدم و دست و رویم را تازه کردم. پیش از ای که آب برای چای جوش بیاید رفتم و چند تا نان گرم هم خریدم. به عمد زود نرفتم طرف مرغدانی و ماندم برادرم بیشتر با جوجه‌‌هایش بماند. چون رفته بودم شفاخانه‌ی که ای رقم مریض‌ها را نگهداری می‌کنند و درباره‌ی نگهداری او با آنها صحبت کرده بودم. قرار بود امروز بیایند و او را با خود ببرند. سر دسترخان که نشستیم همه‌ی گپ‌ها را به پدر فهماندم. گفتم که اگر خدا بخواهد آقای میده را بخیر می‌بریم شفاخانه و مرغدانی را خراب می‌کنیم که‌ پدرم دعایم کرد و گفت بروم برادرم را بیاورم تا خوب دلجم ببیند و من رفتم.

رفتم طرف مرغدانی و دروازه‌ی مرغدانی را همان رقم که باز بود باز یافتم. وقتی خواستم وارد مرغدانی شوم بود که دو سه تا پشک، تیز مثل جندها از بین پاهایم گذشتند و از مرغدانی بیرون آمدند. پیش خود فکر کردم که چه خوب به وظیفه‌ی خود آشنا هستند و وارد شدم. چشم‌هایم سیاهی ‌کردند. بیرون روشن بود و داخل مرغدانی تاریک، باید مدتی صبر می‌کردم تا اینکه چشم‌هایم عادت کنند. آهسته روی دو پایم نشستم. کپه‌هایی از پر تمام مرغدانی را فرا گرفته بود. اولین چیزهایی را که موفق شدم در مرغدانی ببینم اجساد تکه تکه شده‌ی جوجه‌ها بود و مرده‌ی خشک شده‌ای یک مرغ! خوب دیدم تمام مرغدانی را و حتی با دست به تمامی مرغدانی دست کشیدم. نبود! مرغی که ما نداشتیم بود ولی برادرم آقای میده نبود! برادری که قرار بود تا چند لحظه‌ی دیگر بیایند پشتش و ببرندش شفاخانه نبود. لاشه‌ی مرغ و تکه‌های پاره شده‌ی جوجه‌ها را با اکراه توسط خاک انداز آوردم بیرون و ماندم‌شان روی حولی و تیز رفتم سراغ پدرم، تا ماجرای تکه تکه شدن جوجه‌ها و گم شدن برادرم را برایش بگویم. با هزار مکافات به او فهماندم که چه اتفاقی افتاده و خواستم که راهنمایی‌ام کند. بعد از ای که کمی خودش را کش و قوس داد به نقطه‌ی از پیش پایش خیره شد و گفت: «خوف کردی!؟ ورخطا نشو! به هر کس که پرسان کرد بگوی که برادرت صبح زود از خانه رفته و تا به حالی هم پس نآمده!؟ بگوی به هر کی که پرسید، گم شده و ما ازش خبر نداریم.» با حرف‌ها و لحن پدر کمی آرام شدم. حرف‌های پدرم که درمورد برادرم تمام شد از من خواست تا آن پیراهن کهنه‌ی سیاه رنگش را برایش بیاورم و بروم دنبال مادرم. خوب که فکر کردم دیدم پدرم صحیح گفت؛ فکر درست و حسابی که نداشت. حالي كجا بايد دنبال آقاي ميده بگردم. خدا می‌داند كه رفته پشت مرغ و خروس هايش يا كه گم و گور شده!!

پایان

ميده: كوچك- كوچولو

لافوك: خالي بند

مرغ  كلنگي:  خروس لاري-  خروس جنگي

دسترخوان: سفره

پيسه: پول

پشتش نمي گشت: دنبالش نمي گشت

پشك: گربه

ماما: دايي- برادر مادر

ايلا:‌ رها كردن

تيار:‌ آماده

دلجم: خاطر جمع

كلكين:‌ پنجره

شفاخانه: بيمارستان

غنيمت جنگی

ساعت یازده شود به مکتب حمله می‌کنیم. قرار است با طیاره* زیرخانه‌یی که طلبه‌ها جمع شده‌اند را بزنند. سه روز است محاصره‌اند و معلوم می‌شود که خورد و خوراک‌شان خلاص شده‌ است. چه بلایی طیاره‌ها قرار است بالای مکتب سلطان راضیه بیاورد خدا عالم است. ای رقم که به ما اخطار داده‌اند یکی دو کیلومتر خط را از مکتب دور ببریم؛ به گمانم خاک منطقه را می‌خواهند به توبره بالا کنند. همراه هیأت صلیب سرخ هم هماهنگ کرده‌اند و همه‌ی آنها دلیل عقب نشینی ما را خبر دارند که دلجم به نفرهای خود هدایت می‌دهدند تا اجساد طلبه‌های پاکستانی را جمع ‌کرده و بالای ترکتور بیندازند. دلم نمی‌شود که ای اجساد را بدون تلاشی ایلا* کنم. این‌ها که دم‌شان بر آمده و به کفش و قدیفه‌ی* خود نیازی ندارند. بچه‌هایی که فرصت گشتن کالای اجساد را پیدا کردند برچه‌های* نو امریکایی و پیسه هم از جیب‌هایشان یافته‌اند.

سلاح خود را به گردنم می‌اندازم و از اندیوال‌هایم* جدا می‌شوم تا به کمک نفرهای صلیب سرخ بروم. قمندان* صدا می‌کند: «فاروغ چی می‌کنی؟ تیز جای به جای شو!» می‌گویم: «کشتن ما بکنیم ای مسلمانا عذاب شوند! خدا را خوش نمی‌آید» و به جان یک جنازه می‌چسپم. قمندان می‌دود به پشتم و وقتی می‌رسد به من که نشسته‌ام بالای سر یک جسد. با نول کلشینکوف به تخته پشتم می‌زند و می‌گوید: «بمر* دیگه! بمر! از همی سیل بین‌ها خو شرم کو!» که دستم از جیب جسد بیرون می‌آید و آنرا نزدیک دهانم می‌برم و بوی می‌کنم. توته‌ی* چرس* را به سوی قمندان می‌گیرم و می‌گویم: بگی ماما قدوس! بگی! شاید قایده چرس‌های بلخ خوب نباشد اما مزه کدم تازه‌ است.»

خنده‌اش گرفته است. نمی‌خواهد پیش سیل بین‌ها کم بیاید ولی خودش هم می‌داند که مردم از ما بسیار دور هستند و چیزی را نمی بینند. نول کلشینکوف را به سوی دستم می‌آورد و من هم توته‌ی چرس را لوله کرده در میل کلشینکوف درون می‌کنم. قمندان رویش را دور می‌دهد تا هوای پشت سرم را داشته باشد و من هم قدیفه‌ی دور کمر طلبه را باز می‌کنم. ای مردم هیچ بی قدیفه گشته نمی‌توانند. روز دور سرشان است. شب زیر پای خود می‌اندازند و در جنگ هم کمر خود را بسته می‌کنند. طلبه و قدیفه هر دویش پاکستانی است. دست از جسد که بر می‌دارم یک قدم پس می‌شینم و از سر تا قد طلبه را از زیر نظر می‌گذرانم. پاک و صفا دراز کشیده و آرام گرفته است. یاد گپ قمندان می‌افتم که سه روز پیش از لاسپیکرهای* مسجد نزدیک مکتب چیغ می‌زد: «تسلیم شوید! دل تان به جوانی تان بسوزد تسلیم شوید! سلاح‌های خود را تسلیم کنید و بروید سر خانه و جای‌تان!»

جسد را شانه کردم و بردم طرف ترکتور صلیب سرخ و انداختم بالای دیگر جنازه‌ها. دریور ترکتور سگریتی* به لب داشت و مثل دیزل پم* موتر دود کرده می‌رفت. ای شرایط و اوضاع و ای بی‌غمی! حتمی از تاثیرات سگریت است. می‌روم طرفش و در همین حال سلاح خود را از گردن می‌گیرم به دستم. نرسیدم به او که پوزخند می‌زنم و او دست در جیب می‌کند و قوطی سگریت خود را پیش می‌کند. قوطی سیگرت پن است. یک دانه می‌گیرم. می گوید: «لاله چند دانه بگیر!» از روی کاکه‌گیش* قوطی سیگرتش را محکم می‌زنم به انگشت اشاره‌ام تا چند تایی از آن را بیرون بکشم. آنها را باید درون جیب واسکتم طوری جای بدهم که میده نشوند. برای ای که منتی از او بالای سرم نماند می‌گویم: «بچه‌ام زود حرکت کو که طیاره‌ها می‌رسند و اینجه را بمبارد می‌کنند» حرکتی به خود نمی‌دهد. به چشم‌هایم خیره می‌شود و می‌پرسد: «چند طالب را تا حالی کشتی؟» می‌گویم: «حرکت کو بچه‌ام. حرکت کو...»

_ چند نفره؛

_ چی چند نفره؟!

_ چند نفر طالب را کشتی؟

می گویم بی غم باش بچه‌ام! دیگرهایش را اندوال‌هایت جمع کردند. سرش را به علامت تائید تکان می‌دهد. هوشیار‌تر از قبل معلوم می‌شود. بخیالم تاثیر سیگرتی از سرش پریده است. می‌پرسم: «از کجاستی؟» می‌گوید: «غزل آباد». مکثی می‌کنم و حوادثی را که غزل آباد پشت سر گذاشته را به یاد می‌آورم و می‌گویم: «بچه‌ام غمت نباشد! ای طیاره‌ها را که می‌بینم، این جا را از غزل آباد بدتر می‌کند!» غزل آباد که گفت چشمش جلی کرد و کومه‌ی راستش شروع به پریدن کرد. می‌پرسد: «تا حالی خو گپی نیست؟» می‌گویم: «اگر طالع کنی و تسلیم نشوند!» می‌گوید: «خیرش باشد!»

بی کدام گپی از ترکتور دور می‌شوم و می‌آیم دوباره بین اجساد تا به نفرهای صلیب سرخ کمک کنم! همینطور که بین اجساد قدم می‌زنم نظرم به جسدی جلب می‌شود. هم قد و قواره‌ی خودم است. کالایش هم همراه من یک رنگ است. روی به دل افتیده لب جوی درست مقابل درب مکتب. جنازه‌های او اطراف را تا به حال دست نزدند. نفرهای صلیب سرخ می‌گفتند که طلبه‌ها از درون مکتب او منطقه را نشان دارند. از صبح تا به حالی که کدام مرمی* را فیر* نکرده‌اند. سایه سایه کرده سینه کش خود را از درون جوی به جنازه می‌رسانم. از پاهایش کش کرده و طلبه را به درون جوی می‌کشم. جانش در ای چله‌ی تابستان چطور یخ کرده بود. کالایش نو بود و بسیار کم خاکپور شده بود. خود را کش کردم روی سینه‌ی جسد و رویش را گشتاندم تا چهره‌اش را ببینم. دیدم و زود از چهره‌ش روی گرفتم. دست کش کردم به تمامی بدنش جای هیچ مرمی نبود. پیش خود فکر کردم که چطور اجل ای بچه را پیش کرده و همراه خود این جا آورده است. پیراهن تنبان قاسمی و واسکت مزاری چقدر نمودش می‌داد. بوت‌هایش هم نو بود. فقط بگویی برای سبق خواندن آمده بود مکتب! همان پهلویش خودم را تخته به پشت می‌اندازم و سیگریتی از جیب واسکتم می‌کشم و روشن می‌کنم. سه چهار پیره* که نفس می‌گیرم و دود سیگرت را به سینه‌ام فرو می‌دهم است که چشم‌هایم خمار می‌شوند و هوس چرخه‌گیری قمندان به سرم می‌زند.

سینه‌کش خود را از درب مکتب دور می‌کنم و از جوی خودم را می‌کشم بیرون. ایستاد که می‌شوم با چشم‌هایم پشت قدوس خان می‌گردم. صدای طیاره‌ها می‌آید. هنوز صلیب سرخی‌ها منطقه را ترک نگفته بودند. تا یازده چیزی نمانده بود. با خودم لحظات باقی مانده را حساب می‌کردم بود که طیاره‌ها نزدیک رسیدند. آمدند و داشتند دور مکتب چرخ می‌خوردند. خماری از سرم پرید و هر چی شیمه* داشتم را به پاهایم جمع کردم و دویدم سوی قبله...

سه چهار صد متر را که دویدم یکه پر یکه* پر اندوال‌هایم را دیدم که موضع گرفته‌اند. از آنها سراغ قمندان را گرفتم که گفتند مسجد رفته و همراه مخابره گپ می‌زند. تا مسجد راهی نمانده بود. به سوی مسجد حرکت کردم. دم در مسجد فضل ایستاده بود. دلم گرم شد. فضل همیشه همراه قمندان بود. طرفش که چشمک کردم، خنده کرد. یک نخ سیگرت را کشیدم و طرفش گرفتم. گرفت و طرف اتاق خادم اشاره کرد. بوتی* دم در اتاق ندیدم و من هم بدون اینکه کفش‌های خود را بکشم تک تک کرده و وارد شدم. قمندان مخابره‌ش خلاص شده و همراه دو بچه‌ی دیگر خلوت کرده بود. پرسان کرد: «بچه‌ها موضع گرفتند؟ پانزده کم یازده است.» خنده کرده می‌گویم:‌ «چند نخ سیگرت یافتم قمندان صاحب!» می‌گوید: «صدای طیاره‌ها را می‌شنوی؟» می‌گویم:‌ «بان که وظیفه خود را اجرا کنند!» و کاردک خود را می‌کشم. قومندان کاردک‌ام را که می‌بیند پوزخندی می‌زند و با سر به سلاح خود اشاره می‌کند. کلشنکوفش پیش پایش به دیوار تکیه داده شده است. به طرف‌اش می‌روم و متوجه می‌شوم قمندان تا هنوز هم فرصت پیدا نکرده است که توته‌ی چرس را از میل کلشینکوف خود بردارد!...

پـــایـــان

طیاره: هواپیما

ایلا: رها- آزاد کردن

برچه: چاقوی نظامی- کارد

قدیفه: دستمال- چفیه ( چیزی شبیه عمامه)

اندیوال‌هایم: دوستان- همراها

قمندان: فرمانده

بمر: بمیر

چرس: حشیش- نوعی مواد مخدر

توته‌ی: مقدار- قطعه- تیکه ی

لاسپیکرها: بلندگو

سیگریتی: سیگاری که حاوی حشیش باشد

دیزل پم: این هم فکر کنم می شود اگزوز!!!

مرمی:‌ فشنگ

فیر: شلیک کردن

پیره: دفعه- مرتبه

شیمه:‌ توان- قدرت

کاکه‌گی: لوطی گری

یکه پر یکه پر: دانه دانه

بوت: کفش

مزاحم نشو آقا!

چند تا زنگ خورد تا گوشی موبایل را پیدا کرد. صدای موبایل از بین لحاف و دوشک و بالشت می‌آمد. گوشی موبایل را که به دست گرفت متوجه شد ساعت چند است. ساعت موبایل را کوک کرده بود تا قبل از آمدن مهمان‌ها آماده باشد. توی اتاق خودش بود و می‌دانست که باید بیشتر به خودش برسد. از یکی دو ساعت پیش به این طرف کسی دیگر کاری به کارش نداشت. او چند ثانیه‌یی ملول وسط اتاق خواب خود ایستاد و دست‌های خود را پشت سرش قفل کرد تا اینکه نشست روبروی آیینه‌ی قد نما و به چشم‌های درشتش زل زد. درون آیینه فقط چشم‌های خود را می‌دید و بس! وقتی که از آیینه روی بر گرداند متوجه شد کسی دارد تلاش می کند در اتاقش را باز کند. به ندرت پیش می آمد در اتاق خود را قفل کند. پرسید: «کیه؟» صدای زنانه‌ای آمد: «باز کن ببینم داری چیکار می‌کنی؟» افسانه یک لحظه فکر کرد و یادش آمد که راستی راستی این مهمانی فقط بخاطر اوست! دوباره به آیینه نگاه کرد تا بتواند جواب سوال را پیدا کند. لبخندی به خودش در آیینه زد. مانده بود چه جوابی بدهد. گفت: «بگذارید بخوابم!» و دوباره به آیینه نگاه کرد متوجه شد که هاله‌ای از نور تصویر درون آیینه را احاطه کرده است و دو تا شاخک از دو سوی سرش دارد سبز می‌کند. می‌دید که یک جفت بال سفید قشنگ هم در آورده بود. صدا اینبار سفت تر و محکم تر از افسانه خواست که در را باز کند. می‌خواست ببیند افسانه دارد چه می‌کند. افسانه بلند شد و به طرف در رفت و گفت: «بفرمایین!» و در را باز کرد. زن به سر تا پای افسانه نگاهی انداخت اخم کرد و گفت: «مادر جان یک دنیا پول سرخ آب و سفید آب دادم برای یک همیچین روزی! چرا آماده نشدی دخترم؟» افسانه بیقرار شد. فهمید حدالقل مادر با او در مورد اینکه خوش سلیقه است و مرتب٬ موافق نیست! در را بیشتر باز کرد تا مادر داخل اتاق شود. زن گفت: «مادر جان، مثل همچین روزهایی برای یک دختر زیاد پیش نمی‌آید! زود بشین روبروی آیینه و قفل این جعبه‌ی آرایش را باز کن.» افسانه خواست تلاش بکند حواس مادرش را ببرد جای دیگر و گفت: «ببخشید هنوز وقت نکردم که دستی به سر و روی اتاق بکشم.» «زود باش، زود باش قشنگ خودت را آرایش می‌کنی و بعد یک دست از همان لباس‌های خوبت را می‌پوشی!» افسانه نگاهی به مادر کرد که از او روی برگردانده بود و داشت می‌رفت از اتاق بیرون. وقتی مادر از چارچوب در ناپدید شد آرام پیش خودش گفت: «چشم» و بعد بلند شد و روی پنجه‌های پا به سمت در دوید و دوباره در را بست. پشت به در تکیه داد و یک نگاه فیلسوفانه‌ای به درون اتاق کرد. لحاف و دوشک‌اش هنوز روی اتاق پهن بود و مانتو و روسری‌اش را هنوز به جالباسی توی کمد نگذاشته بود. دفتر و دو تا رمانی که هر شب قبل از خواب چند صفحه‌ای از آنها می‌خواند و چیزهایی از آنها را درون دفترچه‌ی خاطراتش یاداشت می‌کرد٬ همانطور باز بالای سرش نزدیک بالشت بود. جوراب‌های مشکی‌اش که همیشه هنگام بیرون رفتن آنها را می‌پوشید تو در توی هم مثل گلوله‌ی توپ سرگردان کنار پاهایش افتاده بود. نفس عمیقی کشید و شروع کرد. دوشک و لحاف را جمع کرد و متوجه سرد بودن آنها شد چون بوی عطر بدنش را نمی‌دادند. بالشت‌اش را هم روی آنها گذاشت و برد قسمت زاویه‌ی پایینی اتاق گذاشت و روکشی روی آنها کشید. رفت و نشست کنار دفتر و کتاب‌ها و یکی از رمان‌ها را برداشت. تکه کاغذی که نشان می‌داد او تا صفحه‌ی چند خوانده است را پیدا کرد. به یادش آمد تا صفحه‌ی هشتاد و هشت این رمان را خوانده است. دفتر و کتاب دیگر را هم به دست گرفت و بلند شد و کشوی کمد را باز کرد و آنها را گذاشت درون آن و دوباره کشو را بست. نفس عمیق دیگری کشید. بوی که توی هوا پیچیده بود به وجد آوردش. این بو از دیشب مانده بود. دلش نمی‌آمد پنجره را باز کند که هوای تازه بیاید ولی ترسید مبادا اینکه کسی بیاید و متوجه بشود. رفت به سوی پنجره و آنرا باز کرد. برگشت و گذرا نگاهش را دواند به سرتاسر اتاق. آمد و از میخ مانتو و روسری‌اش را گرفت و به طرف کمد رفت. موبایل را روبروی آیینه گذاشته بود. به دست گرفت‌اش و ساعتش را چک کرد. پیش خودش فکر کرد که حالا ساعت نه است و بیشتر از یک ساعت دیگر هنوز وقت دارد. اتاق‌اش مرتب شد. آمد نشست روی صندلی که روبروی آیینه کمد گذاشته بود. به آیینه که نگاه کرد نه از نور خبری بود و نه از شاخک و بال‌ها! سرش را تکان داد چند رشته از موهایش ریخت روی پیشانی‌اش. دست دواند و رشته‌های مو را تقسیم کرد. نصفش را پشت یک گوش و نصف پشت یک گوش دیگر. دوباره به آیینه که خیره شد چشمکی به خودش زد. ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «مزاحم نشو آقا!» و هری خندید. دست برد طرف کشو و آنرا باز کرد و دنبال کلید جعبه گشت. سرگرم پیدا کردن بود که در اتاق باز شد و دوباره مادر توی چارچوب در ظاهر شد. افسانه فرصت نکرد از صندلیش بلند شود. فقط توانست بپرسد: «چیزی شده؟» زن نگاهی به در و دیوار کرد طوری که انگار برای اولین بار است اتاق را می‌بیند گفت: «دختر! آقا محسن نمی‌خواهد بیاید اتاق خوابت را ببیند. تو تا حالا چیکار کردی برای خودت؟» افسانه دهان بسته‌ی خود را با گونه های خود کشید بالا و ابروهای خود را داد بالاتر. اطرافش را از نظر گذراند. روی اتاق جمع بود و به در و دیوار هم چیزی آویزان نبود. پنجره باز بود. از کارش راضی به نظر می‌رسید. فقط جوراب‌ها را فراموش کرده بود که الانه پهلوی پای مادر به چشم‌اش می‌آمد. گفت: «محسن من را همین طوری دوست دارد!» زن اعتنایی به حرف‌ افسانه نکرد. گفت: «تکان بخور زود باش. زیاد وقت نداریم.» و از او روی برگرداند و بلندتر صدا زد: «الهام مادر، الهام بیا به خواهرت کمک کن زودتر آماده بشود.» تا زن از چارچوب در ناپدید شد سریع افسانه بلند شد و آمد در را بست و قفل کرد. آمد طرف آیینه و دوباره پای آن نشست. کتاب و دفتر را که از کشو بیرون آورد چشمش به کلید خورد. کلید را گرفت و رمان‌ها و دفتر را گذاشت سر جایش و در کشو را بست. کلید را انداخت توی قفل جعبه‌ی آرایش و آن را باز کرد. در جعبه که باز شد افسانه سرش را به نشانه‌ی تحسین جنباند. همه رقم وسایل آرایش محیا بود. توجهش به قلم ابروی که تازه خریده بود جلب شد و به دستش گرفت. سرپوشش را باز کرد و نوک قلم را به دهان گرفت تا کمی مرطوب‌اش کند. بیرون که آورد آهسته گفت: «راستی، راستی ببین چقدر مادر پول این‌ها را به ما داده است!؟» خواست که امتحان‌اش کند پشیمان شد. دست برد توی جعبه و بقیه لوازم آرایش را آورد بیرون و کنار هم چید. کرم و لب سیرین‌ها را کنار هم گذاشت. رنگ ناخون ها را هم گذاشت پهلوی آنها و پودرهای صورت را با جعبه‌ی شان آورد بیرون. ژل‌های مو و ابرو چین را هم گذاشت کنار هم. دلش طاقت نیاورد و بلاخره گرفت جعبه‌ی آرایش را کله پا کرد تا همه‌ی محتویات آن را بریزد بیرون. یکی دو قلم از وسایل آرایش  نزدیکی‌های پایش پایین افتادند. تا آمد خواست آنها را جمع کند صدای دستگیره‌ی در آمد. کسی داشت تلاش می‌کرد در اتاق را باز کند. افسانه پرسید: «کیه؟» «باز کن منم الهام. چرا در را قفل کردی؟» «باید صبر کنی!» افسانه آن دو تیکه از وسایل آرایش را که افتاده بود زمین گرفت و گذاشت کنار بقیه روی میز. از مقابل آیینه بلند شد. افسانه‌ی درون آینه هم به پایش بلند شد. افسانه دماغ‌اش را داد بالا و پیشانی‌اش را چین داد برای افسانه‌ی درون آیینه و منتظر نشد تا عکس العمل افسانه‌ی درون آیینه را ببیند و رفت در را برای الهام باز کند. در که باز شد صورت خندان الهام ظاهر شد و بدون کدام مقدمه چینی آمد و افسانه را توی بغل خود گرفت: «افسانه جان خیلی برایت خوشحالم!» افسانه او را از خود دور کرد و پرسید: «تو آماده‌ای» الهام گفت: «نیامده‌اند خواستگاری من که! تو باید آماده باشی دختر!» الهام هنوز توی چارچوب در بود. افسانه برگشت تا روی صندلی مقابل آیینه بنشیند. الهام هم دنبالش آمد و در اتاق را بست. افسانه تا مقابل آیینه نشست و نگاهی به آیینه کرد افسانه‌ی درون آیینه عکس العمل خود را نشان داد. افسانه رو برگرداند به طرف الهام و پرسید: «تو دلهره نداری!؟» الهام پرسید : این آقای عارفی را چقدر می‌شناسی؟» «محسن را؟ توی دانشگاه همکلاسی هستیم» «خانواده اش را چطور، می‌شناسی؟» افسانه گفت: «همکلاسی‌هایم می‌گویند که آدم‌های با خدایی هستند» الهام خواست شیطنتی کرده باشد پرسید: «دوستش داری؟» افسانه طوری به او نگاه کرد که انگار می‌خواست او را از اتاق بیندازد بیرون. الهام فهمید که خیلی زود شروع کرده است و زود آمد پشت خواهرش و بالای سرش ایستاد و توی آیینه دید که افسانه هنوز هم دارد نگاهش می‌کند. افسانه از تصمیمی که گرفته بود پشیمان شد. می‌دانست توی تنهایی کاری از پیش نمی‌برد. پس باید دنبال جوابی می‌گشت. گفت: «نمی‌دانم! یعنی زیاد موقع‌اش پیش نیامده که بهش فکر کنم. همین چند روز پیش آمد جلوی راهم را گرفت و از من اجازه خواست که مادرش را بفرستد خانه‌ی ما، که من هم آمدم و همه‌ی جریان را با مادر در میان گذاشتم.» «خوب پس دوستش داری‌!؟» افسانه اخم کرد و گفت: «من گفتم دوستش دارم الهام!؟» الهام جواب داد: «نه خوب. اگر دوستش هم نمی‌داشتی بهش اجازه نمی‌دادی که حالا بیاید با مادرش خانه‌ی ما» و بلند خندید. افسانه بلند داد زد «مادر، مادر» و خواست بلند شود از روی صندلی که الهام شانه هایش را گرفت و مانع از آن شد و گفت: «ببخشید.» افسانه گفت: «تو عوض اینکه بیایی‌ به من کمک کنی داری من را بیشتر کلافه می‌کنی!» الهام دوباره گفت: «ببخشید!» دل افسانه کمی آرام گرفت. الهام خواهرش بود و شرایط‌ اش را باید درک می‌کرد. گفت: «خوب حالا باید چیکار کنیم» الهام گفت: «چیکار بکنیم!؟ ما نباید کاری بکنیم. ما باید حالا منتظر باشیم که آقای عارفی و خانواده‌شان تشریف بیاورند و شما را ببینند و پسند کنند!» و دوباره بی‌هوا خندید. افسانه گفت: «تو نمی‌خواهی بس‌کنی!؟» الهام متوجه‌ی جعبه‌ی آرایش شد. آمد افسانه را دور زد و جعبه را به دست گرفت. آهسته گفت: «چرا جعبه‌ی آرایش را خالی کردی؟» و لبخندی زد و ادامه داد: «حالا منظورت را فهمیدم! نه خواهرکم تو چیزی کم و کسر نداری که به این ها احتیاج داشته باشی!؟ اینها همه برای من خوب است که زشتم!» و بلند تر از دفعه‌ی قبل خندید. الهام طوری می خندید که افسانه را هم به خنده انداخت. افسانه پیش خودش فکر کرد که عیبی ندارد، نوبت او هم می‌شود و بهتر دید که بد خلقی نکند. افسانه گفت: «نمی‌خواهی کمک کنی، بهتر که بروی و من را تنها بگذاری!» الهام سریع جعبه‌ی آرایش را گذاشت روی کمد و به چشم‌های افسانه نگاه کرد و متوجه شد که افسانه شوخی نمی‌کند. به خودش توی آیینه نگاه کرد و دستی به موهایش کشید. گفت: «معذرت می‌خواهم!» افسانه لبخندی زد و گفت: «نیازی نیست که ابروهایم را بچینم! فقط کمی با قلم مشکی‌اش کنم کافی است؟» الهام جدی جواب داد: «بله خوشگلکم! نظر من را می‌خواهی زیاد هم از این‌ها به صورتت نمال. آقای عارفی که تو را زیاد دیده و توی دانشگاه هم که خودت را آرایش نمی‌کنی؟ هنوز هم که خبری نیست. فقط باید چند تا فنجان چای بیاوری و بس. همینطوری خوب است. فقط از همان عطری که تازه خریدیم استفاده کن. خیلی بوی خوبی دارد.» الهام بطری عطر را گرفت دستش و به افسانه نشان داد. روی صورت افسانه لبخندی رضایت بخش نقش بست. گفت: «من هم همین نظر را داشتم ولی مادر!» الهام گفت: «خوب، خوبه زیاد هم وقت نداریم.» و گرفت چند تیکه از وسایل آرایشی را گذاشت توی جعبه‌ی آرایش و ادامه داد: « سریع بلند شو یکی دو تا از لباس‌هایت را تنت کن ببین توی کدام از آنها راحتی همان را بپوش. افسانه گفت: «ممنونم خواهر» و از روی صندلی بلند شد و رفت سوی در کمد و قسمت لباس هایش را باز کرد. چند دست لباس نو و مرتب توی جالباسی بود. الهام هم آمد جای افسانه روی صندلی نشست. افسانه یکی از لباس‌های خود را از کمد کشید بیرون و داد دست الهام و یک سفید رنگش را هم برداشت گرفت جلوی سینه‌اش و از الهام پرسید: «چطوره؟ می‌پسندی؟» الهام خیلی جدی جواب داد: «راستش خواهر زیبایی توی چشم‌های آدم‌هاست نه توی لباسی که می‌پوشند. زیاد نگران چیزی که می‌پوشی نباش! کسی که تو را پسندیده هم حتما با من هم نظر است» افسانه می‌خواست از الهام تشکری کند که صدای مادر از توی راهرو آمد. داشت سریع به اتاق نزدیک می‌شد. قبل از اینکه مادر توی چارچوب در ظاهر بشود هر دو خواهر چشم به دروازه دوخته بودند. مادر تا آمد توی اتاق چیزی بگوید تعجب کرد. توقع نداشت با دو جفت چشم باز خیره شده روبرو بشود. با این حال چشم‌اش که به وسایل آرایش مقابل آیینه افتاد و لباس‌ها را توی دست‌های دخترهایش دید لبخندی از روی رضایت زد و گفت: «انشالله عروسی الهام جان! دست‌تان درد نکند. زودتر آماده بشوید که مهمان‌ها آمدند» و از اتاق رفت بیرون. افسانه لبخندی زد و آهسته یکی از جملات مادر را تکرار کرد: «انشالله عروسی الهام جان!» و نگاه کرد به چشم‌های خواهرش که داشت گونه هایش می‌پرید. الهام قرمز شد و سرش را انداخت پایین و افسانه هم از روی رضایت لباس سفید‌اش را به تن کرد.

بعضی وقت ها من هم دلم می خواهد..

همیشه باید شکست بخورم و بازنده باشم تا اینکه بتوانیم پایان هفته ی خوبی داشته باشیم. باز شب جمعه شد و من باید تسلیم بشوم! قبل از اینکه سریال تمام شود تلویزیون را خاموش کرد و گفت:

«باید چند تایی فیلم خوب برای همچین شب هایی پیدا کرد.»

خودم را جمع کردم و بلند شدم رفتم آشپزخانه. تازه تلویزیون سریال هندی شب‌های جمعه‌اش تمام شده بود. پرویز دوست دارد همیشه شب های تعطیلی را با فیلم های اکشن امریکایی صبح کند. اینطور که معلوم است شب درازی را باید به صبح برسانم. آشپزخانه بودم که پرویز صدا زد:

«آشپزخانه چه کار می کنی؟ من سیرم!»

اخلاقش همین طوری است. همین که می‌بیند صبحی می‌تواند تا لنگ ظهر بخوابد! مست می‌شود. جوابش را ندادم. چیزی نمانده بود که برنج دم بگیرد. کمی شعله‌ی گاز را کم کردم و بشقاب و قاشق ها را گذاشتم کنار سالاد‌های توی پتنوس و آمدم از آشپزخانه بیرون تا ببینم باز پرویز می‌خواهد چه کار کند. پرویز تا من را دید گفت:

«از شنبه تا پنجشنبه داخل آشپزخانه هستی سیر نمی شوی؟»

لبخندی تحولیش می‌دهم و بس! همیشه سوال‌هایش همینطوری است. آدم به سختی می‌تواند جوابی پیدا کند. پتنوس را می‌گذارم کنج اتاق و دور تر از پرویز می‌نشینم. می‌‌خندد و می‌گوید:

«من از آن گداهایی نیستم که شب جمعه را فراموش کنند! گفته باشم.»

انگشت اشاره‌ام بی‌ اختیار می‌رود روی پیشانی‌ام تا حرارت بدنم را حس کنم. می‌گویم:

«چایی می‌خوری؟ خسته‌ی!»

می‌خندد و چشمکی می‌زند به سویم. بلند می‌شوم و محوطه‌ی که قرار است سفره پهن شود را تمیز می‌کنم. کنترل  تلویزیون را از روی خانه برمی‌دارم و قبل از اینکه بروم به سوی آشپزخانه،  تلویزیون را روشن می‌کنم به خیال اینکه ذهنش را مشغول کرده باشم،  ولی متوجه هستم که چشم از من بر نمی‌دارد. وقتی ظرف غذا به دست  وارد اتاق شدم خواستم حرفی زده باشم، گفتم:

«چه خبره! تا صبح زیاد مانده! چرا لباس ورزشی پوشیدی؟»

می‌خندد و بلند می‌شود می‌رود پتنوس سالاد را بر می‌دارد و می‌آورد کناره سفره و قاشق بشقاب‌ها را تقسیم می‌کند. می‌گوید:

«صد دفعه گفتم! که شب جمعه‌یی نمی‌خواهد غذا درست کنی! آخر بوی سیب زمینی پیاز می‌شیند روی تنت»

ترش می‌کنم و می گویم:

«بس کن این حرف‌های مفت را...».

می‌خندد و می‌گوید:

«خود خدا می‌داند که  چند دفعه گفتم»

نمی‌دانم با این خلق و خوی پرویز ‌چه کار کنم. وقتی آمد خواستگاری‌ام نشان نمی‌داد زیاد پر حرف باشد. پدرم از پرویز خوشش آمده بود. بنده‌ی خدا همیشه می‌گفت:

«مرد باید مثل سنگ سنگین باشد.»

نمی‌دانم شاید نظرش عوض شود ‌اگر بفهمد که پرویز با من چطور رفتار می‌کند. با این همه خیلی‌ها هستند که حسرت زندگی ما را می‌خورند. یکی همین منیژه خانوم زن همسایه است که همیشه سر راه پرویز سبز می‌شود. منیژه خانوم هر وقت که من را می‌بیند قبل از اینکه سلام و احوال پرسی درستی با من بکند می‌گوید:

«نگار جان حال و احوال آقا پرویز ما چطور است!؟»

می‌داند ناراحت می‌شوم. از قصد همین طوری صحبت می‌کند. چند مرتبه هم به پرویز گفته‌ام اما نتیجه‌ی نگرفتم. پرویز همیشه می‌گوید:

«کاری به کارش نداشته باش! همینکه از حسادت رنج می‌برد برایش کافی است.»

اوایل زیاد تحویلش می‌گرفتم شاید خجالت بکشد و دست از زندگی‌ام بردارد. اما دیدم نه خیلی زود آمد خواست با پرویز خویش شود. این آشی بود که خودم پخته بودم. وقتی از پرویز می‌خواستم عکس العملی نشان بدهد بی‌انصاف فقط می‌خندید.

دیگر داشت حوصله‌ام تاق می‌شد. تا اینکه یک روز آمد دنبال چیزی، فکر کنم قیچی بود. در را باز کردم و سینه دادم بیرون و در را محکم چسپاندم به تنم و گفتم:

«بفرماید؟»

بنده‌ی خدا جا خورد و یادش رفت که دنبال چی آمده بود. با لکنت زبان گفت:

«آقا پرویز خوبند!. بد موقعی مزاحم شدم؟ بروم بعد دوباره بر می‌گردم!»

آنقدر از دستش عصبانی شدم که فریاد زدم:

«نه! بفرماید خانه! پرویزجان هم خوب هستند. من هم داشتم می‌رفتم بیرون! بفرماید!»

زن بیچاره ترسیده بود. دستش را گرفته بودم و می‌خواستم بکشمش توی خانه که مثل آدم‌های برق گرفته تقلا می‌کرد و چیغ می‌زد:

«دیوانه ولم کن! ولم کن دیوانه!»

تا اینکه پرویز آمد من را کشید کنار و از منیژه خانوم هم معذرت خواهی کرد. پرویز وقتی در را بست. شروع کرد آهسته، آهسته به خندیدن. نمی‌دانم چی فکر می‌کرد تا اینکه به حرف آمد:

«ببین نگار ما نباید با آدم‌هایی که نیاز به محبت دارند بد رفتاری کنیم!.»

گفتم:

«خاک بر سر تو و آدم‌های که نیاز به محبت دارند.»

دست هایش را گذاشته بود روی شکمش و حالا داشت بلند بلند می‌خندید. می‌گفت:

«این هم از شانس جنابعالی است که شوهر به این خوشگلی نصیب‌تان شده است.»

سفره که پهن می‌شود رو در روی هم می‌نشینیم. مدتی شده آب معدنی می‌آورم سر سفره، آب لوله کشی به مزاج پرویز نمی‌نشیند. دو تا بشقاب سالاد آوردم یکیش را می‌گذارم مقابل پرویز و یکی دیگرش را هم خودم بر می‌دارم. مهمان که نداشته باشیم ظرف غذا را می‌آورم کناره سفره و همان جا غذا را توی بشقاب می‌کشم. کفگیر و بشقاب به دست مشغول کشیدن غذا هستم و پرویز هم مشغول دید زدن من است.  ماشالله اشتهای خوبی هم دارد. همان اوایل عروسی‌مان گفته بود که:

«همه چیزهای خوب رو برای خودم می‌خوام!»

که بعد بلافاصله جوابش را دادم:

«نه دیگر برای خودت! از این به بعد برای خودمان می‌خواهی!؟»

که زده بود زیر خنده و گفته‌اش را با بله، ببخشید تصحیح کرده بود. در آن لحظه از این که توانسته بودم روی شوهرم تاثیری بگذارم، توی پوستم جا نمی‌شدم. فکر می‌کردم اگر بتوانم در چند مورد دیگر هم مچ پرویز را بگیرم، بتوانم کاری بکنم که همیشه پرویز از من حساب ببرد. اما حالا بعد از گذشت این مدت می‌بینم نه مثل اینکه میدان را باخته‌ام.

مادرم می‌گفت:

«دختر جان، تمام تلاشت را بکن که بتوانی ابتدای همین شش ماه اول ازدواج‌تان قلب شوهرت را تسخیر کنی که مطیع و فرمانبردارت بشود!. وگر نه توی شش ماه دوم باید تو بشنوی و به ساز شوهرت برقصی!»

مادرم تمام تلاشش را کرده بود که من چشم و گوش بسته وارد زندگی جدیدم نشوم. نمی‌دانم شاید من دختر خوبی برایش نبودم که این حال و روزم است. همیشه باید مثل موم نرم باشم و تسلیم پرویز که هر کاری دلش می‌خواهد با من انجام بدهد.

پرویز متوجه شده بود که من اشتهایی ندارم برای غذا و فکرم مشغول است. دو سه مرتبه‌ی یاد آوری کرد که دارد غذا سرد می‌شود. اما من توجه‌ی نکردم. باید یک طوری اعتراضم را نشان می‌دادم. گفتم:

«من امشب خسته‌ام»

«جان... اصلا حرفش را هم نزن!»

قاشق دستم را رها کردم توی بشقاب و به پرویز خیره شدم که یعنی چی؟ بنده‌ی خدا توقع این عکس العمل را از من نداشت. خیلی زود قرمز شد و طوری فهماند که شرمنده است. با لکنت گفت:

«خوب، ببخشید! من فکر کردم هنوز هم آن قرار مان سر جایش است.»

خیلی زرنگ است. همیشه با مظلوم نمایی طوری حرف‌هایش را می‌زند که آدم دلش به حالش می‌سوزد. اما بهر حال حرفش را می‌زند و یاد آوری می‌کند که قبلا ما با هم قرار و مداری داشتیم و من نباید هیچ بهانه‌ی برای امشب داشته باشم. فکر اینکه یک بار دیگر باز مغلوب پرویز شوم آزارم می‌داد. نه اینکه دلم نمی‌خواست به خواسته‌ی پرویز تن بدهم. نه، فقط اینکه همیشه پرویز باید پیشنهاد کاری را بدهد کلافه‌ام کرده بود. قبل از اینکه بیایم با پرویز زندگی مشترک خودم را شروع کنم آدم مستقلی بودم اما نمی‌دانم چطور شد که اینطور شد و من شدم مثل یک حیوان دست آموز برای پرویز! که هر وقت بخواهد سر من بازی در بیاورد. فکرم جایی قد نمی‌دهد.

پرویز بابت غذای خوشمزه‌ی که درست کردم تشکری می‌کند و یاد آوری می‌کند که من برایش عزیزترین آدم روی زمین هستم. همیشه وقتی می‌آید دل به دست بیاورد درست از جایی شروع می‌کند که انسان احساس ضعف می‌کند. خوب می‌داند که من نمی‌توانم در مقابل تحسین و تعریفش مقاومت کنم. می‌خواهد که سفره را خودش جمع کند. من هم بدون عکس العملی خودم را از مقابل سفره می‌کشم کنار و بی اعتنا خودم را نشان می‌دهم. پرویز مثل گوسفند سفره را جمع می‌کند. بشقاب ها را با ظرف آب معدنی می‌گذارد توی پتنوس و سفره را با قاشق‌ها جمع می‌کند و بر می‌دارد. بلند که می‌شود با یک دستش پتنوس را حمل می‌کند و با دست دیگرش سفره را محکم گرفته است. می‌رود سوی آشپزخانه و از همان جا صدا می‌زند:

«آب جوش آمده، چای خشک کجاست؟»

دلم به حالش می‌سوزد و هر چی که فکر می‌کنم می‌بینم او تقصیری ندارد. بلند می‌شوم و به دنبالش می‌روم آشپزخانه، که می‌بینم دارد دنبال ظرف چای خشک می‌گردد. رکابی به تن دارد و قشنگ حرارت کف دستم را بر روی شانه اش احساس می‌کند. می‌گویم:

«برو از آشپزخانه بیرون! خودم چایی را می آورم.»

پرویز صورتش را نزدیک صورتم می‌کند و باز یکی دیگر از جملات جادویی‌اش را بر زبان می‌آورد تا اینکه تسلیمش بشوم و به بوسه‌ی تن بدهم اما خیلی زود او را از خودم دور می‌کنم و از آشپزخانه می‌فرستمش بیرون...

 

 

 

از تهران

سلام دوستان

من چند روز است که تهران رسیده ام و مسعودیه اقامت دارم

این شماره ی همراه من است ۰۹۳۵۴۹۵۳۶۵۴

خیلی خوشحال می شوم که دوستان تهرانی ام را ملاقات کنم.

وقت همه بخیر باد

 

گریز

وقت همه ی عزیزانم بخیر باد

آمدم به عرض برسانم که تعطیلات نیم فصل دانشگاه را قصد دارم بیایم ایران برای زیارت و سیاحت. شاید نتوانم برای مدتی به وبلاگم سر بزنم. عزیزانم اگر امری داشته باشند و یا چیزی بخواهند که من از مزارشریف برایشان بیاورم در خدمت هستم.

من حدود یک هفته ی دیگر مزارشریف هستم و بعد به سوی ایران پرواز خواهم کرد.

محمد امین محمدی

مزارشریف

۱۳۸۸/۴/۲۹

 

رحمان بالاخره تصمیم خود را گرفت. او بعد از اینكه همگی را سوار موترَ ساخت و راهی كوه كرد برای گرفتن مانده گی، همان پشت دروازه روبروی چشم زن و بچه ی خود نشست. همه‌ی اعضای فامیلش سوار بر موترَ، او را برای آخرین بار نشسته دیدند و برخاستن‌اش را دیگر از اعضای فامیلش كسی ندید. به غیر از فامیل او سه چهار خانه وار دیگر هم سوار موترَ كُماز* شده بودند. بعد از حركت این موترَ به سوی كوه می‌شد گفت كه دیگر بنی بشر هم در كوچه و گذر ما پر نمی‌زد. بسیار پیش‌تر از این ها به خلیفه رحمان گفته بودم كه باید اولادها را روانه‌ی كوه ساخت. تازه امروز كه رحمان پشت موترَ رفته بود فهمید كه موترَهای بسیاری از شهر خارج شده و به سوی كوه رفتند. از پشت كلكین می‌دیدم كه تعداد زیادی از مردم با بقچه‌های زیر بغل شان از ترس و وحشت سقوط با پای پیاده به سوی كوه می‌دویدند. در این یكی دو روزه طیاره‌ها و چرخكی‌های بسیاری در آسمان پرواز می‌كردند. از یكی دو نفر شنیده بودم كه تك و توك افراد مسلحی كه با لباس نظامی در شهر مانده بودند در مقابل چشم مردم به جان مرده های ملكی* هم قد و قواره‌هایشان افتاده و كالای* آنها را از بدن‌هایشان بیرون می‌كشیدند. عساكر مسلحی كه لباس ملكی به تن كرده بودند هم خود را در بین مردم می‌زدند. با این اوضاع و شرایط معلوم بود دیگر مردم به كمربند دفاعی كه خارج از شهر بسته شده بود باور نداشتند. بیشتر از یك هفته بود كه رادیوها از محاصره‌ی مزار می‌گفتند. دامنه‌ی كوه از چوك* شادیان معلوم بود كه چه حالی دارد. دامنه‌ی كوه از سر زن و مرد سیاه می‌زد. گویی خشك سالی و گرمی را مردم فراموش كرده بودند و همگی دنبال راهی برای گریز از شهر می‌جستند.

 

من و رحمان در یك گذر پیر شدیم. او در گذر ما دوكان خیاطی داشت و یك عمر می‌شد كه كالای خرد و كلان گذر ما را می‌دوخت. بعضی اوقات كه از بازار وقت‌تر می‌آمدم می‌رفتم دوكانش و یك گیلاس چایش را می‌خوردم. گپ می‌زدیم و سر اتفاقات روزهای گذشته خوش یا جگر خون می‌شدیم. طوری كه من حساب كوچه و گذر را گرفته بودم حالا فقط من و او در گذر تنها مانده بودیم. همان طور كه او نتوانسته بود دست از خانه و جایدادش بشوید من هم نتوانستم بشویم. هنوز تاول كف دست‌هایم خوب نشده است چطور می‌توانم خانه‌ای‌ كه با هوس حرمان ساخته‌ام را رها كنم. البته من پیش تر از رحمان زن و فرزند خود را بهمراه كوچ و بار روانه‌ی كوه كرده بودم اما ای خانه... به قول خلیفه رحمان ما بدون این خانه و جایدادمان زنده نباشیم بهتر است. یك عمر زحمت كشیدم و جمع كردیم كه حالی دیگران بیایند و ببرند. از بالاخانه او را زیر نظر داشتم. كلكین ها را خشت چینده بودیم. در این شب و روز گلوله های غیبی همیشه خبر سازند. از درزی كه برای دیدن كوچه از آن استفاده می‌كردم خلیفه رحمان را می‌دیدم. خلیفه رحمان امروز از دیروز كرده پیر تر نشان می‌داد. تك و توكی صدای مرمی می‌آمد. بم باردمان كور یكی دو روز گذشته آسمان كوچه و گذر ما را در چنگ و غبار گم ساخته و چندین خانه را خراب كرده بود. در این حال و روز بودند تعدادی كه خانه‌های خراب مردم را چور* می‌كردند.

 

دهانم را روی درز خشت های چینده شده گذاشتم و بلند صدا زدم: «خلیفه رحمان چرا خودت نرفتی؟»

رحمان سر افتاده روی سینه‌ی خود را بلند كرد و به كلكین خشت چینده شده چشم دوخت و مایوس از دیدن من دوباره سرش را انداخت روی سینه‌ی خود.

دهانم را دوباره جای چشمانم قرار دادم و بلند تر گفتم: «ماما رحمان درآی خانه، خطر داره...» و آن دم بود كه جواب داد: «همگی را روان كردم كوه.»

 

من هم تنها بودم و رحمان هم تنها مانده بود. خانه‌های ما دو سه خانه آنطرف تر رو به روی هم قرار داشت.

خشتی از كنار درز دیوار جدا كردم و صورتم را به رحمان نشان دادم و گفتم: «بیا خانه‌ی ما، هر دوی ما تنها هستیم» و رحمان سر برداشت و با همدیگر چشم به چشم شدیم.

 

سلام داد و گفت: «تو چرا خانه ماندی» و پسخندی زد.

 

خشت جدا كرده از دیوار را دوباره سر جایش قرار دادم و از كلكین خشت چینده شده روی بر گرداندم. درون اطاق بغیر از تُشَكی كه زیر پایم اندخته بودم چیزی دیگر نمانده بود. دیوارهای تازه سفید شده چشم سفیدی كردند و چشمانم را آزار دادند. این در و دیوار به یادم آوردند كه قبلا همه چیز این خانه و دیوار را جمع كرده‌ام. به در و دیوار چیزی آویزان نمانده بود. حتی ساعتی كه از حج آورده بودم هم سر جایش نبود. رفتم دستمال خودم را از زیر تشك بر داشتم و از رازینه‌ها پایین آمدم. روی حولی* كه رسیدم باز هم بر گشتم و دوباره نگاهی به غرور خرج كرده پای دیواره های خانه‌ام كردم. دستی به سر و رویم كشیدم و واسكت* خاكپور خودم را تكاندم. قبل از اینكه از دروازه برآیم بیرون آهسته یك نیم سری به چپ و راست كوچه كشیدم و وقتی كه مطمئن شدم كسی نیست و آرامی است تند و تیز خوده پهلوی خلیفهه رحمان رساندم. رحمان همانطور به دروازه‌ی حولی خود تكیه داده بود. به رحمان گفتم تو كه پیش من نآمدی، خوب من آمدم؛ و رحمان فقط سر بلند كرد. گویی حوصله‌ی همان خوش آمد گویی خشك را هم نداشت.

 

صلاح نبود كه دیگر من هم درون كوچه باشم. رفتم درون خانه‌ی رحمان و دستمال خودم را پشت دروازه پهن كردم. به دروازهء كوچه تكیه دادم. محوطه‌ی حولی خانه‌ی رحمان رو به رویم بود. رحمان همان بیرون حولی دم دروازه نشسته بود. روی حولی نشان می‌داد كه بسیار بیر و بار است.

 

گفتم: «خلیفه رحمان همه چیز را جوقول* كردی» و پسخندی زدم و رحمان در جواب گفت: «بلاخره مزار سقوط كرد؟» پسخندم جان نگرفته بود كه پس مرد. جوابی نداشتم. چی می‌دانستم. از وقت می‌دانستیم كه شهر سقوط خواهد كرد ولی حالی بی خبر بودم كه شهر سقوط كرده یا تا ساعاتی دیگر سقوط می‌كند.

 

گفت: «همگی را روان كردم كوه»

گفتم: «دیدم»

 

صدای تك تك مرمی ها شدت گرفته بود و یكی دو تا چرخكی* هم با ارتفاع بسیار پست در آسمان می‌گشت. خلیفه رحمان پاهای خود را دراز كرده و طوری نشسته بود كه همه‌ی كالاهایش خاكپور می‌شد.

 

دست های خود را ستون ساخت و آهسته گفت: «باز جنگ شد»

گفتم: «بیا خانه خطر داره... هم دست و رویت را تازه كن و هم یك گیلاس چای دم می‌كنیم. یك جای می‌شینیم و منتظر می مانیم ببینیم كه خدا چی می‌كند»

 

گفت: «یك عمر در هوس خانه بودیم و خانه‌دار شدیم. پدر شدیم، حالی بیبی از خاطر چهار نفر می‌شه كه دخترك هایم یتیم شوند و زنم...»

 

ورخطا خود را از دروازه جدا كردم و رویم را به طرف خلیفه رحمان گشتاندم و دیدم كه رحمان زناقش را به سینه اش چسپانده و گریه گرفتش. همانطور كه می‌دیدم داشت از نم اشك هایش یك لكه‌ی بزرگ روی یخن پیراهنش پیدا می‌شد. از دیدن خواری خلیفه رحمان توتوله شدم و ترس در پوست من هم رخنه كرد. بخدا خلیفه رحمان راست می‌گفت. در شهر كسی نمانده و همین ساعت هاست که مزار سقوط خواهد كرد. چی خواهد شد؟!! یك دم از ماندنم پشیمان شدم.

 

گفتم: «جوانمرد تو تا به حال زنده هستی. تو از حالی به خاطر یتیمی و بیوه شدن زن و بچه‌ات گریه می‌كنی. گریه نكو خدا كریم است.»

گفت: «زنم شله شد كه بیا یكجای بگریزیم. كل طفلك هایم گریه می‌كردند و پدر جان می گفتند و من می‌گفتم نه گپی نمی‌شود. همیشه از این میده زد و خوردها اتفاق افتیده. گفتم شما بروید نرسیده به كوه حوال خواهد كردم كه بخیر پس بیایید.»

گفتم: «خوب! خوب گپ ها زدی برادر...»

گفت: «بخدا ای پیره مزارشریف سقوط می‌كند. سیل كو چی حال است. صبح كه بندر پشت موترَ رفته بودم یك دم روضه هم در آمدم. بخدا یك دانه كفتر در سخی جان نبود.»

گفتم: «همگی گریختند»

 

ترس از مرگ خلیفه رحمان مرا هم به فكر انداخت. به فكر این بودم كه بعد از سقوط شهر حتما برای تلاشی، خانه ها را می‌گردند. آن وقت چی كنم؟. خود را نشان بدهم یا نه پت كنم. تازه یاد بدبختی كه گرفتارش شده بودیم افتیدم. اگر خود را نشان بدهیم شاید از خاطر مال و دارایی همراه مرمی سوراخ سوراخ شویم و اگر خود را نشان ندهیم خوب چی بد كردیم كه باز خانه ماندیم و از زن و بچه ها خود را دور كردیم. حتم داشتم كه خلیفه رحمان هم مثل من تا به حال به این فكر نیفتاده بود. از او پرسیدم: «رحمان زن و بچه ات تنگی رسیده باشند؟»

سرش را با سنگینی بسیار تكان داد و گفت: «باید مقداری از وسایل خانه كه در مقابل آب مقاومت دارند را در چاه پایین كنم.» خلیفه رحمان همراه این جوابش جگر خون كردم. خلیفه رحمان اصلا فكرش جمع نبود. چند دقیقه بود كه صدای مرمی ها دیگر نمی‌آمد و گویی منطقه آرام آرامی بود. بعد از یك عمر تحولات دیگر فهمیده ایم كه این آرامش و سكوت بسیار هم اطمینان بخش نیست. حتمی مزار سقوط كرده است!

گفتم: «خلیفه رحمان چه رقم وسایل در چاه پایین می كنی؟»

 

گفت: «تیپ و تلویزیون را همراه فرش‌ها در پسخانه مانده و دروازه‌ش را خشت می گیرم. بكس‌های كالا را در زیر خانه بردیم و راه زیر خانه را هم بسته می‌كنم. ظروف ناشكن و بشقاب‌های استیل و دیگ و كاسه‌ها را هم باید در بین چاه پایین كنم. من كه تا به حال هیچ كاری نكردم!»

 

این صحبت ها را در جواب سوال من نگفت. خوب مطمئن بودم. دلش بود كه برخیزد.

پرسیدم: «دلت برای زن و بچه ات تنگ نشده؟. مجبور شدم او را به خود بیاورم.

 

گفت: «به گمانم كه دیگر به تنگی رسیده باشند. موترَهای كماز بسیار زور است و راه جقل و سرك قیر برایشان بی تفاوت است.»

 

گفتم من هم پشت زن و بچه‌هایم دق شده ام!.

گفت: «همان رقم كه از سر نوك سوزن جمع كردم باید همی رقم مال ها را هم نگهداری كنم.»

پرسیدم: «‌نمی ترسی؟»

گفت: «تا به حال هیچ كاری نكرده ام. باید آستین های خوده بر بزنم.»

گفتم: «خلیفه شهر دیگر امن نیست. بیا برویم پشت زن و بچه خود!. حتمی تنگی گیرشان می‌كنیم.»

گفت: «تا به حال هیچ كاری نكرده‌ام. باید زود شروع كنم.»

گفتم: «من دلم برای زن و بچه‌ام تنگ شده است. من می روم كوه.»

 

صورتش را گشتاند طرف من و تنش را به لنگر دستش سپرد و به چشم های من خیره شد. گفت: «می‌روی كوه حوال سلامتی من را به زن و بچه‌هایم برسان.»

 

گفتم: «بیا برویم. خطرناك است. اگر مزار شریف سقوط كرده باشد خانه تلاشی می‌آیند و می زنند و می‌برند.»

«آه، راست می‌گویی. باید تیز تر كارهای خود را خلاص كنم.»

گفتم: «بخیر آرامی كه شد پس می‌آییم. حالی بیا یكجای بگریزیم.»

گفت: «خوب. تا به حال شاید زن و بچه هایم تنگی را هم تیر كرده باشند.»

 

«شاید. اگر تنگی بیر و بارش كم باشد. امكان دارد.»

 

گفت: «خوب. اگر زن و بچه های من را دیدی صورت معصومه را ماچ كن و به مادر معصومه بگو كه وقتی آرامی شد خلیفه رحمان خودش پشت شما می آید. نگران نباشید.»

 

نزدیك‌های ظهر بود. هوا داشت كم كم زیاد گرم می‌شد. خلیفه رحمان از جایش بر خاست و كالایش را تكاند. من هم بلند شدم. خلیفه دست خود را بر روی شانه‌ی من گذاشت و تاكید كرد كه فراموش نكنم گفته هایش را... و خود را در آغوش من كشید.

 

گفتم: «‌مال و زندگی را باز پیدا خواهیم كرد. بیا برویم.» محكم تر مرا در آغوش كشید.

گفت: «تو برو من هم دنبالت خواهد آمدم.»

گفتم: «خوب. اگر اینطور است. من منتظرت خواهد ماندم.»

گفت: «نه. تو برو و احوال سلامتی من را به زن و بچه ام برسان.»

 

برای لحظه‌یی من را از آغوش خود دور كرد و پیشانی‌ام را بوسید. دوباره محكم تر از قبل من را در آغوش خود جای داد. وقتی داشت از من جدا می شد و به سوی حولی می‌رفت دلم داشت برایش تنگ می‌شد. دیگر چاره‌یی نبود. زمان داشت از دست می‌رفت. باید می‌رفتم و یك بوتل آب و یك قرص نان از خانه بر می‌داشتم. تا تنگی پیاده نصف روز راه بود. دستمال خودم را به سرم بستم و مثل مرمی خودم را به خانه رساندم. وقتی نان و آب را بر داشتم از خانه بیرون آمدم. خانه‌ی كه با خون دل خوردن آباد كرده بودم را داشتم رها می کردم. طرف خانه‌ی خلیفه رحمان آمدم. دروازه باز بودم. سر خودم را درون دروازه كردم و با چشم هایم دنبال خلیفه رحمان گشتم. دور و بر حلقه‌ی چاه پر از وسایلی بود كه مقابل آب مقاومت داشتند. خلیفه رحمان را بلند صدا كردم و گفتم: «‌خلیفه رحمان من رفتم»

 

جوابی از اعماق چاه برخاست و نشانم داد كه خلیفه رحمان صدایم را شنیده است. بلندتر گفتم: «‌خیلفه رحمان مه ره حلال كنی» و این بار هرچه انتظار كشیدم صدایی در جوابم نیامد. گویی صدای خلیفه رحمان را در چاه خفه كرده باشند .

_______________________________

 

كماز: نوعی ماشین باری روسی

موترَ: اتومبیل

ملكی: غیرنظامی

كالاها: لباس ها

طیاره: هواپیما

چوك: چهارراهی

حولی: صحن حیاط

واسكت: نوعی جلیقه – روپوش مردانه

جوقول: به هم ریخته

چرخكی: هلی كوپتر

شله شد: اصرار كرد

روضه: حرم حضرت علی در مزار شریف

سخی جان: یكی از القاب علی ع

تنگی: سر حد جدایی شهر مزارشریف با كوه


چاقوی میوه خوری

وقتی فهمیدم که قرار است برای مدتی با هم باشیم کمی ترسیدم که نکند باز کارمان به جاهای باریکی بکشد. تو زنگ می‌زنی و می‌گویی که خانه تنها هستم و منتظرت و من هیجانزده نمی دانم دعوتت را بپذیرم یا که از خیرش بگذرم؛ چون اصلا نمی‌دانم به ریسکش می‌ارزد یا نه. ولی وقتی باز زنگ می‌زنی و می‌گویی که به من احتیاج داری و باید با من حرف بزنی و قول از من می‌گیری که در آمدنم عجله کنم. به خودم می‌قبولانم که باید بیایم چون قول داده‌ام. پس می‌آیم. ولی قبل از اینکه از خانه خارج شوم می‌روم آشپزخانه و یکی از چاقوهای تیز میوه خوری را از جا ظرفی بر می‌دارم و می‌گذارم جیبم.

وقتی می‌رسم نزدیکی‌های خانه شما، زنگ می‌زنم و به تو خبر می‌دهم که در همین نزدیکی هستم و می‌خواهم پشت در آماده باشی که بلافاصله بعد از در زدنم در را به رویم باز کنی... تو هم با خوشحالی تلفون را قطع می‌کنی و می‌دوی به سمت حیاط و می‌ایستی پشت در تا من بیایم و در بزنم و تو در را فوری برایم باز کنی و ...

وقتی پنجه‌هایت دارند روی تخته‌ی پشتم می دوند هیچی نمی‌شنوی و هر چه من می‌گویم صبر کن و مواظب باش کسی روی پشت بام نباشد، توجه نمی کنی و دستم را می‌گیری می‌کشی می‌آری طرف خانه. نمی‌دانم این همه عجله برای چی است که حتی راه پله‌ها را هم یکی در میان رد می‌کنی...

می‌ترسم و چشم‌هایم سرگردان گوشه و کنار خانه است. فکر می‌کنم هر آن ممکن است یکی از گوشه‌ی سر بکشد بیاید بیرون و از من بپرسد: «تو اینجا چکار می‌کنی؟». هر از چند گاهی دستی می‌کشم و از روی جیب شلوارم بر جستگی چاقو را لمس می کنم. این برجستگی احساس اعتماد بنفسم را می‌برد بالا.

چند باری که ایام عید به اجبار مادرم آمده بودم خانه‌ی شما، در همین پذیرایی که حالا داریم رد می‌شویم نشسته بودم. تند تند چای‌ای که برادرت آورده بود را خوردم و خیلی مودب بلند شدم و با بهانه‌ی که نمی‌دانم از کجایم در آورده بودم، فلنگ را بستم. اصلا نشد یا نخواستم که به گوشه و کنار خانه‌ی‌تان سرک بکشم. چه می‌دانستم که یک روزی می‌آیم برای دزدی؟!

وقتی من را تنها گذاشتی، رفتی برای پذیرایی چیزی بیاری، همه‌ی آن مدت دستم روی جیب شلوارم بود. گذاشته بودم درست روی برجسته گی‌های چاقو تا تو دوباره برگردی. اصلا نباید من را تنها می‌گذاشتی. تنها بودن در چنین موقعیت‌هایی ترسناک است. داشت اعصابم خورد می‌شد. غیبتت خیلی طولانی شد. وقتی با سینه‌ی چایی برگشتی متوجه شدم سبک تر شدی و لباس‌هایت رنگش تغیر کرده است درست مثل رنگ چهره‌ی من که می‌دانم سرخی اش از سرخی روسری تو بیشتر نباشد کمتر نیست. می‌گویم:‌«زحمت نکش! من باید زود برگردم!». سینی چایی را می‌گذاری زمین و دو زانو می‌نشینی رو به رویم و می‌گویی: «خیالت راحت باشد! تا شب کسی بر نمی‌گرددناخواسته می‌گویم: «تا شب!».

وقتی می‌خواهی بیایی پهلویم بشینی، خود را جمع‌تر می‌کنم که کوچکتر شوم. دنبال حرف می‌گردم تا خودم را آرام کنم. هر چی به مغزم فشار می‌آورم چیزی به زبانم نمی‌آید. متوجه‌ی من می‌شوی و با کنایه می‌گویی: «هیچ جا خانه‌ی آدم نمی شودو می‌خندی و دست می‌اندازی گردنم. ناراحت می شوم و تذکر می دهم که باید مواظب باشی و تو فقط می‌خندی و بلند می‌شوی دست هایت را باز می‌کنی وسط اطاق می‌چرخی. می‌چرخی توی اطاق سه در چهاری که نسبت به پذیرایی بزرگ خانه‌ی‌تان خیلی کوچک است.

نمی دانم چندین شب است چرا خواب می‌بینم که هنوز با هم آشنا نشده‌ایم و از وجود همدیگر خبر نداریم. خواب می‌بینم که نزدیکی های سال نو است و مادرم دارد خانه تکانی می کند. می‌خواهم کمک‌اش کنم. قبول نمی کند و فقط می‌خواهد زودتر خانه را ترک کنم. می‌پرسم چرا؟ می‌گوید قرار گذاشتیم دختر‌های محل جمع شوند تا با هم خانه‌هامان را تمیز کنیم. من هم راه می‌افتم بیایم از خانه بیرون که صدای زنگ خانه می‌آید. ناخود آگاه دستم می رود توی جیب شلوارم. مادرم بلند داد می‌زند: «در را باز نکن! بگذار خودم بیایم. برو از سر راه کنار! آمدم. آمدم».

می‌گویم: «تو رقصیدن رو از کی یاد گرفته ای؟»

می‌خندی و بلند می‌گویی: «قشنگ می رقصم؟»

واقعیتش را بخواهی نمی‌دانم!. یعنی اصلا متوجه‌ی حرکاتت نبودم. ولی قبول دارم توی این دوره زمانه آدم باید به همه چیز وارد باشد. آرام تر شده ام. زمزمه می کنم: «باید رقصیدن را یادم بدهی» و تو باز بلند می‌خندی و می‌آیی به سمتم. قبل از اینکه به من برسی دراز می‌کشم و متوجه می شوم که لامپ اطاق روشن است.

بار اولی است که همدیگر را اینجا می بینیم. به من حق بده که کمی بترسم. پوزخند می زنی؛ شاید فکر کردی که من هنوز بچه‌ام. نه ناراحت نشده‌ام. بله حق داری! من بچه‌ام. اگر نبودم که حالا توی جیبم یک چاقوی میوه خوری نبود!. نمی‌دانم چطور شد که به فکر چاقو افتادم. اصلا چه کمکی می‌تواند به من بکند. گیرم یکی حالا بیاید ما را لخت و عور ببیند! می‌خواهد چکار کند؟!.

گفتم: «تشنه هستمگفتی: «آب نداریم! جان بخواه!». خیلی کم پیش می‌آید که به حرف هایت بخندم. اما واقعا حرف خنده‌داری زدی!. بلند می‌شوم می‌خواهم راه آشپزخانه را نشانم بدهی که نمی‌دهی. همانطور خوابیده می‌خواهی روسری خود را به پاهایم ببندی و اسیرم کنی که نمی‌گذارم. می‌دانم آشپزخانه داخل ساختمان است. از اطاق سه در چهار خوابت می‌آیم بیرون و در دهلیز می‌ایستم. آشپزخانه درست در مقابل رویم آنطرف دهلیز است. احساس کردم که کسی پشت سرم است ولی هنگامی که برگشتم نبودی. فهمیدم که هنوز هم کف اطاقت دراز به دراز افتاده‌ای.

وقتی وارد آشپزخانه می‌شوم. یاد آشپزخانه‌ی خودمان می‌افتم و سعی می‌کنم تفاوت‌ها را بیابم. خیلی شبیه هم نیستند. به سمت یخچال می‌روم و نرسیده به آن پشیمان می‌شوم. چهله‌ی زمستان که آب می‌گذارد یخچال برای سرد شدن؟!. می‌روم طرف شیر آب و دست روی شیر آب می‌گذارم که متوجه‌ی جا ظرفی می شوم. چقدر خوب ظروف شسته شده و مرتب کنار هم چیده شده بودند. جا قاشقی توجه‌ام را جلب می‌کند. قاشق‌ها و چنگال‌ها کنار هم قرار داده شده‌اند و چاقو‌های میوه‌خوری در محفظه‌ی جدا‌گانه‌ی قرار دارند. چاقو ها شبیه چاقو‌های ما هستند. دست می‌کشم روی جیب شلوارم و برجستگی چاقو را احساس می‌کنم. به بچه بودنم می‌خندم و چاقو را در می‌آورم. به دست می‌گیرم و پوزخندی می‌زنم. چاقو را می‌گذارم پهلوی بقیه‌ی چاقو ها و آب می‌خورم و بر می‌گردم به اطاق سه در چهار کوچک...

وارد اطاق که می‌شوم تو هنوز هم دراز کشیده‌ای و به سقف خانه چشم دوخته‌ای. می‌پرسم: «می‌خواهی لامپ اطاق را خاموش کنم؟» که جوابی نمی‌دهی، فقط نفس عمیقی می‌کشی و سینه‌ات را از زمین می‌کنی و مثل مار جمع می‌شوی تا زانوانت را بغل بگیری.

می گویمآسپزخانه‌ی مرتبی دارید

طرف یخچال رفتی؟»

ــ«نه! کلا می‌گویم. کد بانوی هستی برای خودتکه اخم می‌کنی و بلند می‌شوی. تا می‌خواهم ادامه بدهم: «ببخشی...» که از نفس می‌افتم. صدای‌ در می‌آید. بدنم مور مور می‌شود. می‌پرسم: «کیه؟». می‌گویی: «نترس با ما کاری ندارند!». لبخند می‌زنی. با خشم می‌گویم: «دارند در می‌زنند! کیه؟». که نیشت را می‌بندی و می‌گویی: «هیچکس!. با ما کاری ندارند!. می‌روم ببینمو تو می‌روی ببینی که پشت در کیست؟. و من می‌مانم و حوضم!. وقتی با آستینم پیشانی‌ام را پاک می‌کنم دستم می‌آید پایین و می‌رود طرف جیبم. برجستگی احساس نمی‌کنم و می‌لرزم. دنبال راه چاره‌یی می‌گردم. راه چاره را که می‌یابم با عجله از اطاق خارج می‌شوم و می‌دوم سوی آشپزخانه...

فتانه

«استاد؛ ببخشید کمی با آقای کرزی دچار مشکل شدیم. به کمک‌تان محتاجیم

ارتعاشی به سرتاسر بدن استاد مستولی شد. این تغییر حالت باعث می‌شود که پرش چشم های دختر را به ذهن بسپارد. همانطور که پشت میز نشسته بود رانهایش را بهم فشرد تا گرم تر بشود. خواست به دخترک نشان دهد که سرگرم مرتب کردن میزش است. چند برگه را برداشت و دانه دانه آنها را زیر و رو کرد. همانطور که نشسته بود به دختر تعارف کرد بشیند و خودش خم شد و فلاکس چای را از زمین برداشت و پیاله ی روی میز خود را پر از چای کرد. به دختر هم تعارف چای کرد. دخترک قبول نکرد که با چای خورده شود. همانطور ایستاده شد و منتظر فرصتی بود که به خواسته اش برسد.

«استاد؛ آقای کرزی فرصت کافی به ما نداد که سوالات مان را حل کنیم! همیشه آقای کرزی همین کار را با دانشجو ها می‌کند!. شما یک کاری برای ما بکنید

استاد کشوی میزش را باز کرد و به آن خیره شد تا قندانی پر از شکلات را بیرون آورد. به دختر تعارف کرد و دخترک قدمی برداشت و دانه‌ی گرفت. خودش هم دانه‌ی برداشت و شروع کرد به باز کردن پوشه‌ی پلاستیکی آن و بعد شکلات را با دو انگشت اشاره و شصت خود گرفت و به دهان برد. نیم اش را گاز زد و نیم دیگرش را بیرون آورد و دوباره آنرا روی پوشه ی پلاستیکی اش گذاشت. پیاله ی چایش را برداشت و جرعه ی نوشید. بعد به چوکی اش تکیه داد و با لحن محبت آمیزی از دختر پرسید: «چرا نمی نشیند؟...»

«استاد حالا ما باید چکار کنیم؟ کمک کنید این شر بخیر بگذرد

استاد متوجه نشد که دخترک کی و چگونه نشست!. مبل ها طوری بودند که هرکی می نشست از دور دولا معلوم می شد. همانطور که دخترک خم شده بود روی پاهایش نگاهی به او انداخت. وقتی ساعت روی میزی اش را دید متوجه شد دخترک حدود ده دقیقه ای است که منتظر است. استاد به دختر خاطر نشان کرد که راحت باشد و دخترک هم لبخندی بعد از شنیدن پیشنهاد استاد تحویلش داد. با یک حساب سر انگشتی استاد توانست تشخیص بدهد که نصف موهای دخترک از روسری اش بیرون زده است. یکی دو تار موی دخترک هم به پیشانی اش نما داده بود. استاد پیش خودش فکر کرد که همیشه هم سفیدی معیاری برای زیبایی نیست.

«استاد ورقه امتحانیم را هم می توانید ببینید. خوب معلوم است که اگر فرصت کافی می داشتم می‌توانستم همه‌ی سوالات را حل کنم

استاد خیالش از بابت این دانشجو راحت بود و احتیاج نداشت که به او تذکری بدهد. همیشه این ساعات بقیه استاد‌ها سر ساعات درسی‌شان بودند و اداره خلوت خلوت بود. خواست بپرسد چند سالش است که زود منصرف شد و از خیالش گذشت. می‌خواست چیزی به غیر از امتحان از دخترک بشنود و منتظر بود. به ساعت روی میز اش نیم نگاهی انداخت و فهمید مدت زیادی شده که حرفی نزده است. پرسید: «امروز امتحان داشتید؟! امتحان چطور بود؟».

«امروز امتحان زبان داشتیم استاد!. بخدا همه می دانند که من خیلی درس می‌خوانم. فقط آقای کرزی کمی...»

استاد پیش خودش خوب فکر کرد تا به این سوال رسید که:‌‌‌‌ «چرا بعضی ها قدر بعضی ها را خوب نمی‌دانندبه حماقت آقای کرزی لبخندی زد و تصمیم گرفت که در اولین فرصت خدمت آقای کرزی برسد. دلش می‌خواست کاری برای دختر انجام بدهد. پیش خود ‌گفت: «چقدر یک انسان می‌تواند سنگ دل باشد تا خواهش و تمناهای یک همچین دختری را نادیده بگیرید. پیرمرد بیچاره! هنوز نمی‌فهمد که باید چطور با یک همچین دختری راه رفت!.»

«استاد؛ تازه از اول سمستر تا به حال یک رقم دیگر به ما نگاه می‌کند! چند بار خواستم بیایم اداره شکایت کنم. اما بعد منصرف شدم. پیش خودم می‌گفتم: جای پدرم است

استاد با کمک دست هایش خود را از میز جدا کرد و به چوکی اش تکیه داد و بلافاصله بالاترین دکمه‌ی پیراهنش را باز کرد تا دخترک فکر کند که او عرق کرده است. کمی گذشت تا بتواند دوباره اعتماد بنفسش را بدست آورد. دوباره خود را از چوکی کند و کشید به سمت میز. به چهره‌ی دختر که خوب خیره گشت متوجه‌ی سرخی غیر طبیعی اش شد. درون لب پایین خودش را گاز گرفت طوری که دختر متوجه تغیر چهره‌اش نشود. خوب فشار داد تا دردش بگیرد. دهانش که پر از بذاق شد گوشه‌ی لبش را رها کرد و تمام آب دهان خود را قورت داد. دخترک پیش خود فکر کرد شاید استاد آخرین جرعه‌ی چای دهانش را قورت نداده بود.

«استاد ...زمان شما هم اینقدر بد با دانشجوها برخورد می‌کردند؟ من همیشه خیلی راحت با استاد‌ها ارتباط برقرار می‌کنم. نمی دانم چطور شد که اینطور شد؟»

استاد گریزی زد به گذشته و به اسم خانوم علوی برخورد که الفبای نوشتن را از او آموخته بود. هر بار که با او چشم به چشم می‌شد. مثل سیب سرخ می شد و هوس می‌کرد که خانوم علوی بیاید و دستی به سر و صورتش بکشد. خیلی کم از آن روزها به یاد داشت. فقط از چهره‌ی خانوم علوی دو چشم سیاه و ابروهای چیده شده‌اش را به یاد می‌آورد. استاد دست دواند روی میز و دنبال قلمی گشت. بعد که به دست گرفت روی برگه‌ی دواند که بداند رنگ می‌دهد یا نه تا اینکه مطمئن شد. سر برداشت و از دخترک اسم‌ش را پرسید و بعد روی کاغذ نوشت: « فتانه...»

«استاد شما کی با آقای کرزی صحبت می‌کنید؟ من خیالم جمع باشد؟ بازهم بیام پیش شما؟»

به دخترک خیره شد که بر خاسته بود... کمی تردید داشت در جواب دادن... هر چه از دخترک شنیده بود مربوط به کرزی بود و امتحان... آرام بلند شد و چوکی را کشید عقب و از پشت میز آمد طرف دختر که ایستاده بود... نزدیکش ایستاد. کاغذ و قلم در دست هایش بود و گفت: «من تلاش خودم را می کنم!... مطئن باش بعد از وقت با کرزی صحبت می کنم!!!».

دخترک وقتی اسمش را روی کاغذ دید دهانش تا بنا گوش باز شد و ابروهای چیده شده اش بالا رفت. سر به زیر در حالی که می خواست نشان بدهد ذوق زده است آهسته گفت: «می شود استاد شماره ی موبایل شما را داشته باشم؟». استاد دستی به سر و صورت خود کشید و لبخندی زد تا دختر دوباره بشیند و از کیف همراهش کاغذ و قلم بر دارد برای یاداشت شماره‌ی موبایل. دخترک دولا شد و شماره‌ی موبایل را نوشت. بعد همانطور که دهانش جیک مانده بود دوباره برخاست. به استاد چشم دوخت و گفت: «پس زنگ می‌زنم و خبر می‌گیرم!؟». استاد جواب داد: «حتما بعد از وقت با کرزی صحبت می‌کنم». دخترک پیش از اینکه خدا حافظی کند آب دهان خود را قورت داد و تکرار کرد: «پس من زنگ می زنم!». استاد لبخندی زد و او را تا دم در اداره همراهی کرد.

پایان

داستان هفت سین جهت اشتراک در مسابقه ی داستانک های نوروزی

نویسنده: محمد امین محمدی

Amin.green@yahoo.com

+9379953697

شهر مزارشریف

استان بلخ

کشور افغانستان



هفت سین

وقتی مرد به همسرش گفت: "امسال هفت سین رو من می‌چینم!"

لبخند سردی روی لب خانوم نشست و بعد با تکانی خودش را از مرد جدا کرد و گفت: "چرا! باز چه فکری تو سرته؟ مگه توی این چند ساله چیزی کم و کسری داشت سفره؟"

"آخه امسال، ما سعید و سمیرا را داریم؛ سارا."

"دست بردار آقا! می خوای کی هارو بیاری کناره سفره‌ی که من و تو توش نشستم!؟ و تازه کسری سین ها رو چیکار می‌کنی!؟"

"سین چهارم و 5ام مثل بچه‌های خودمان دو قلو هستند؛ سین6ام سروش و سین7امم سمانه خانوم پرستار بچه ها!"

زن لبخندش گرمتر شد و خودش را به مرد نزدیک تر کرد و  با لحن ملایمی گفتیعنی می‌خوای من هم جزء هفت سین امسال باشم

مرد جواب داداگر موافقی؟! فردا صبح زود بریم شیرخوارگاه

 

من عاشقتم دختر! (2) (داستان)

می داند چه اتفاقی برایش در کلاس افتاده است. حرف های استاد را نمی شنود. اجازه می گیرد برود بیرون اما استاد موافقت نمی کند و به یادش می آورد که حاضری خوبی ندارد. خودکارش را به دندان می‌گیرد و سعی می کند مثل مدادهای دوران مدرسه بجود ولی خیلی زود بر خلاف دوران مدرسه خسته می شود و پشیمان از جویدن، خودکار را پشت گوشش می گذارد. به ماحول خود نگاهی می اندازد و از نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است می‌پرسد: «ساعت چند است؟» و نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است فقط برایش لبخند می زند!. از او روی بر می گرداند. خودکار را از پشت گوشش بر می دارد و شروع می کند به خط خطی کردن روی میز. فشار زیادی را به خودکار می‌آورد. طوری که نوک خودکار می‌شکند. استاد متوجه می‌شود. بچه‌ها هم متوجه می‌شوند. اما نه استاد و نه دیگر دانشجو‌ها، هیچ کدام به روی خود نمی آورند. از نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است دل خوشی ندارد و از یکی که دور تر است می خواهد خودکاری برایش بدهد. طرف با تردید خودکاری به او می دهد و خیلی زود از او روی بر می گرداند. روی بر می گرداند طوری که او احساس ناخوشایندی پیدا می کند.

فاصله‌ی میز و صندلی‌ها از همدیگر زیاد دور نیست و اگر کسی غیر حاضر نباشد همه می‌توانند در جریان اتفاقاتی که در کلاس می‌افتد باشند. وقتی اجازه گرفت و رفت بیرون بیقرار شد و آرامشش را از دست داد. وقتی استاد به او اجازه نداد برود بیرون بیقرار تر شد. چند وقتی می شد که متوجه شده بود آرامشش در گرو بودن او است. همیشه وقتی از هم جدا می شدند دچار این حس و حال می‌شد. گویی ماری در درونش پیچ و تاب بخورد، پیچ و تاب می خورد.

دیری نگذشت که دنیایی از غزل و دوبیتی را حفظ کرد. می رفت پی جملات قصار و آنها را در تکه های کوچک کاغذ یاداشت می کرد. شنیده بود اینطوری می تواند اعتماد بنفس اش را تقویت کند. او با اینکه دنیای خود را داشت اما باز هم روز به روز تحلیل می رفت و از ریخت و قیافه می افتاد. با اینکه مرتب بود و آگاه، اما از لحاظ جسمانی تکیده می رفت. بلاخره باید تصمیم می گرفت. نباید فرصت ها را به آسانی از دست می داد. احساس می کرد هر لحظه ممکن است زمین بخورد. اگر طرف را می خواست باید تصمیم می گرفت. هیچ کس باور نداشت که روزی او هم زمین بخورد ولی با این درد شقیقه و لرزش سر و دست تک و توکی شک کرده بودند.

چشم می بندد و می خواهد فکر کند که استاد به او اجازه داده است... حالا او در پی او افتاده و می خواهد از این فرصت به بهترین نحو ممکن آن استفاده کند. وقتی پا از کلاس بیرون می گذارد او را در مقابل خود می بیند که می خواهد برگردد داخل کلاس... بر می گردد به طرف کلاس تا مطمئن شود که در کلاس بسته است. وقتی مطمئن می شود می بیند که او از او عبور کرده و کم مانده است در کلاس را باز کند. سلفه یی می کند و او به طرفش روی بر می گرداند. او سریع او را دور می زند و خود را پشت به دروازه و در مقابل او می رساند. طرف خنده اش می گیرد و می خواهد به او فرصت نیش زدن را بدهد.

خودکار دومی را هم می شکند و این بار استاد به طرفش می آید. چشمانش بسته است و گاه آرام و گاهی تند در حال نیش زدن به طرف است. استاد می خواهد خودکار را از دستش بگیرد که او با همان چشمان بسته مقاومت می کند. استاد با لبخندی دست دیگرش را به پشت او می زند و او آن وقت است که چشم باز می کند. می خواهد بلند شود که استاد به او اجازه نمی دهد. استاد به او چشم دوخته و او به میز. استاد می پرسد: «دیوانه شده ای؟» و او همانطور ساکت حرفی برای گفتن ندارد. بقیه از شنیدن چنین پرسشی از طرف استاد خنده شان می گیرد.

-          چرا آمدی جلوی راهم رو گرفتی؟

-          مدتی بود می خواستم یه چیزی رو بگم!

-          خوب!

-          راستش، راستش می خواستم بگم!

-          خوب بگو! الان ساعت درسی تمام می شود.

-          ببخشید!

-          چی رو؟

نمی تواند دیگر ادامه بدهد و مثل مجسمه بی روح ایستاده است. طرف سعی می کند طوری که با او برخورد نکند از او عبور کرده و وارد کلاس شود. در کلاس باز می شود و دوباره بسته می شود. او همانطور پشت به دروازه می ایستد. مشت های خود را گره کرده فشار می دهد. بعد از مکثی به راه می افتد و به سوی قسمت دیگر دهلیز جایی که توسط چهارچوب شیشه یی از دهلیز جدا شده است حرکت می کند. همیشه قبل از اینکه وارد کلاس بشود می آمد اینجا و از شیشه های این چهارچوب بجای آیینه استفاده می کرد و خود را در آن می دید. خود را در چهارچوب می بیند. رنگ به چهره ندارد و می فهمد که شرمنده ی خودش است. سر می اندازد پایین و به کفش هایش نگاه می کند شاید آرام شود. نمی شود. آب دهانی می اندازد زمین بلکه بتواند خود را با پاهایش مشغول کند. که نمی شود. پا به زمین می کوبد، آرام نمی شود. با کفش هایش ضربه ی به چهارچوب شیشه یی می زند و تصویر خودش را مخشوش می سازد ولی بازهم آرام نمی شود.

استاد بعد دیدن این حرکات باور می کند اتفاقی افتاده است. به چشم هایش خیره می شود و می گوید: «بعد از ساعت درسی برو خودت را به پزشک معرفی کن» و بر می گردد سوی محصلین و می گوید: «کلاس جای خیال بافی کردن نیست.» و او برای بار دوم اجازه می گیرد که برود بیرون و این بار استاد اجازه می دهد که او برود بیرون. سراسیمه خود را از صندلی می کند و بدون توجه به نگاه های سوال برانگیز همکلاسی هایش کلاس را ترک می کند. در کلاس را محکم می بندد و بعد می ایستد. نفس عمیقی می کشد و به سوی انتهای دهلیز به راه می افتد. مقابل چهارچوب شیشه یی می ایستد و از آن به جای آیینه استفاده می کند و مطمئن می شود که سر و وضعش مرتب است. سریع بر می گردد طرف کلاس و چند قدم مانده به کلاس در همان راهرو متوقف می شود و به انتظار طرف می ماند. زیاد انتظار نمی کشد که همکلاسی اش به طرفش می آید. سد راهش می شود. همکلاسی اش وقتی او را سد راه خود می بیند می خواهد او را دور بزند و برود سمت کلاس که او با چند سلفه ی پی هم اجازه نمی دهد. همکلاسی اش مقداری سراسیمه می شود و می پرسد: «شما هم اجازه گرفته اید بیایید بیرون؟» و او جواب می دهد: «من هم اجازه گرفتم بیایم بیرون» و همکلاسی اش می گوید: «خوب اگر مشکل تان حل شده می توانیم پیش از اتمام ساعت درسی دوباره بر گردیم به کلاس؟» خواست بگوید: می خواستم درباره ی موضوعی باهاتون صحبت کنم؟ گفت: «نه مشکلی نبود! بریم.» همکلاسی اش گفت: «ببخشید! حواسم نبود. می خواستید درباره ی چی با من صحبت کنید!؟» که او ذوق کرد و انگار از شر حرفهای نگفته ی خود خلاص شده باشد گفت: «نه نه چیز مهمی نبود! بهتر است که عجله کنیم ساعت درسی دارد تمام می شود» با همین چند کلمه یی که بین شان رد و بدل شد او مطمئن گشت که طرف متوجه ی همه ی حرف های نزده اش شده است و از اینکه توانسته بود به بهترین شکل ممکن از فرصت اش استفاده کند خوشحال بود. هر دو همکلاسی با فاصله ی بسیار کمی به سوی کلاس به راه افتادند. وقتی دم در کلاس رسیدند هر دو هم زمان اجازه ی ورود به کلاس را از استاد خواستند. استاد سر تکان می دهد و لبخندی بر روی لبانش نقش می بندد. بعد از اینکه به ساعت خود نگاهی می اندازد بدون هیچ حرفی به سمت شان می آید و بی تفاوت از مقابل شان عبور می کند. کلاس بدون استاد است و این کلاس بدون استاد با طمع دهان باز کرده و وقیحانه به هر دو خاطر نشان می کند که ساعت درسی تمام شده است.

ببار بر من باران...

می توانم تصور کنم که کلاس درسی در یخ ترین لحظات ممکن خود به سر می برد. امروز قرار است سر ساعت هشت صبح اولین امتحان پایان ترم را بدهیم و من هم درست مثل یک دانشجوی نمونه، اولین نفری هستم که ساعتی زودتر از امتحان وارد کلاس شده ام. همیشه وقتی صحبت از اول بودن و اولین ها به میان می آید احساس خوبی پیدا می کنم. بیشترین تلاشم این است که اول بودن را در شرایط های مختلف تجربه کنم.

با انرژی بسیار وارد کلاس می شوم و درست مثل روزهایی که در مقطع ابتدایی نماینده ی کلاس بودم، برای سرگرمی هم که شده بر پا می گویم. بعد می شوم استاد! و به سوی تخته به راه می افتم و جزوه های همراهم را روی نزدیک ترین میز کنار تخته می گذارم. آن وقت می روم سراغ تخته و تخته ی پاک شده را سعی می کنم با تخته پاک، پاک تر کنم. با گچ وسط تخته نام خدا را و در قسمت چپ آن تاریخ روز را می نویسم. دوباره بر می گردم و به یکایک صندلی های خالی چشم می دوزم و به هر کدام لبخندی جدا گانه می زنم. دست دراز می کنم روی میز و برگه ی سفیدی را از بین جزوه ها جدا کرده و از روی آن بلند می خوانم:

-          باران علیزاده ؛

قشنگ می شنوم که می گوید حاضر! و دوباره مثل استاد تذکر می دهم که دست بلند نکنید! بلند بگویید حاضر تا وقت کلاس گرفته نشود.

-          محمد حسین پویا؛

-          حاضر!

-          الهام سعادت ؛

-          حاضر!

-          ریحانه نوری؛

-          حاضر!

وقتی به نام خودم می رسم متوجه می شوم که باید بپذیرم و بلند بگویم حاضر! چون برای هر پنج روز غیبت یک نمره از فعالیت های روزانه ی دانشجوها کم می شود و نباید غیر حاضری کرد. بچه هایی که می خواهند نام شان پایان ترم، اول حاضری فصل بعد نوشته شود همیشه متوجه ی حاضری شان هستند.

توی این ترم دانشگاه موقعیت نسبتا خوبی دارم و به لطف رقابت با باران توانستم بر مشکلات ترم گذشته غلبه کنم. از همان موقع که فهمیدم باید برای گرفتن درجه با او طرف شوم بیشتر خوشحال شدم و انگیزه ی اول نمره شدنم دو چندان شد. ثابت کرده که دختر زرنگی است. همیشه مراقب همه بود و خوب نشان می داد که یک سر و گردن از بقیه توی درس های دانشگاه بلند تر است. توی دو سه تا کار گروهی باهم بودیم. همین چند روز پیش هم سیمینار مشترکی داشتیم. بچه ها توی کلاس می گفتند که خر خوانی! می کند اما نه، فهمیده بودم که استعداد خوبی دارد و شایسته ی آن است که اسمش اول حاضری نوشته شود. اما بچه های کلاس بی ظرفیت تر از این بودند که قبول کنند دختری اسمش اول حاضری نوشته شود و در پی این بودند که طوری کم و کاستی خودشان را با دست انداختن باران تلافی کنند. این اواخر شماره ی موبایلش را یافتند و با یک شماره ی ناشناس هنگامی که می خواست درس را تشریح کند مزاحمش می شدند. یکی دو بار هم صدای زنگ موبایلش توی کلاس غوغا بر پا کرده بود. همه بعد از شنیدن صدای زنگ موبایلش زده بودند زیر خنده و کلی هو کرده بودند باران را...

وقتی آمد جزوه اش را از من بگیرد پرسید: بعد از اتمام دانشگاه می خواهی چه کار کنی؟ در جوابش گفتم: «همه ی عشقم این است که معلم بشوم.» و باران به صورتم نگاه کرد و گفت: «عجب جوان عاشق پیشه یی». از همان مقطع ابتدایی مشتاق تدریس بوده ام و می خواستم معلم بشوم. بیشتر حرکات و تکیه کلام استاد ها را از حفظ بودم و درست قبل از ادا و حرکت شان می فهمیدم.

بعد اینکه توی کنکور قبول شدم مادرم آمد صورتم را بوسید و بعد من را نشاند پای صحبتش و گفت: « حالا که پسرم توی دانشگاه قبول شدی باید بدانی که محیط دانشگاه با محیط های آموزشی جاهای دیگر فرق می کند و فقط باید توی دانشگاه درس خواند و درس خواند نه اینکه مثل بچه ی همسایه عاشق شد و درس خواندن را از یاد برد!. دانشگاه جای عشق و عاشقی نیست!.» مادر خوب حالیم کرد که چطور به این نتیجه رسیده است.

چند روز است که همه ی فکر و ذهنم شده است باران و خوب که فکر می کنم نسبت به باران احساس خاصی پیدا کرده ام. همیشه قبل از اینکه با باران روبرو شوم چشم چپم می پرد و گوش هایم یخ می کند. درست وقتی این احساس بهم دست می دهد چشم بسته می فهمم که باران در همین نزدیکی هاست و با کمی چرخیدن می توانم با او چشم به چشم شوم. نمی دانم چه اسمی روی اینگونه احساسات خود بگذارم. از اینکه من برای پسر همسایه پسر همسایه هستم می ترسم. از عشق و عاشقی می ترسم. خوشبختانه هنوز نتوانستم درست این حس را تفکیک کنم. حتما مادرم می تواند کمک ام کند!. مادرم با چشم های نزدیک بینش می تواند چیزهایی را از درون چهار دیواری آشپزخانه ببیند که خیلی ها اصلا متوجه ی آن در بیرون از آشپزخانه نیستند.

ساعت نزدیکی های هشت است و باران بهمراه دو سه نفر دیگر وارد کلاس می شوند و با همدیگر چشم به چشم می شویم و سلام های مان رد و بدل می شود. باران و ریحانه همیشه باهم هستند. با ریحانه و معصومه هم سلام و علیکی می کنم. باران قشنگ رو به رویم می نشیند و ریحانه با ناراحتی کلاس را ترک می کند و پی چیزی که فراموش کرده است می رود. از تخته جدا می شوم و به باران نزدیک می شوم. می رسم بالای سر باران و او سر بلند می کند و من می پرسم: «خوب تو نگفتی بعد از اتمام دانشگاه چه کار خواهی کرد؟» و باران لبخند بر لبان سرخش نقش می بندد و می گوید: «هنوز تصمیم نگرفته ام. اما قبول دارم معلمی ارزش فکر کردن را دارد.»

نمی دانم دقیقا چه موقع بود که باب صحبت بین من و باران باز شد. شاید زمینه ی گفتگوی ما را بچه های هم کلاسی مان مساعد کرده باشند. آخر من به قولی چوب بچه ها بودم و بچه ها امید شان به من بود که بتوانم روی دخترهای کلاس را کم کنم. صندلی هایمان زیاد در کلاس از همدیگر دور نبود. طوریکه باران می توانست از من بپرسد که آیا توانسته ام تمامی گفته های استاد را یاداشت کنم، یا نه و اینکه می توانستم یاداشت های او را از دستش بگیرم و نگاهی بیندازم و ببینم که چیزی را من از قلم انداخته ام، یا نه.

حالا کلاس پر از دانشجویانی است که جمع شده اند تا امتحان پایان فصل خود را سپری کنند. طوری که سرما و سوز زمستانی را حسابی کم رنگ کرده اند. بچه ها به صورت دسته های کوچک در سطح کلاس پراکنده هستند و تلاش دارند با پرسش و پاسخ از لحظات باقی مانده ی خود نهایت استفاده را ببرند. درست سر ساعت هشت استاد با زدن چند ضربه به در اعلام حضور می کند. بعد از شنیدن صدا بچه ها سریع سعی می کنند خود را جابجا کنند و بر روی صندلی های خود آرام بگیرند. استاد با بغلی از برگه های امتحان وارد می شود.

باران می گوید: «می دانی چرا جواب مثبت به تو دادم!؟»

مثل لبانش سرخ می شوم و با خنده می گویم: «چیزی یادم نیست!»

می گوید: «خیلی دوست دارم پای صحبت های مادرت بشینم.»

بدون اینکه نگاهش کنم آهی می کشم و می گویم: « مادرم درباره ی محیط دانشگاه نظر خودش را دارد.»

می پرسد: «راستی از پسر همسایه تون چه خبر؟»

وقتی استاد در حال توضیح برگ های امتحان است به باران نگاه می کنم و داغ می شوم. احساس سستی می کنم و مقداری چشم هایم تا به تا می شوند و در سیاهی لباس های باران غرق می شوم تا اینکه پای چپم شروع به لرزیدن می کند. وقتی که با توضیحات استاد پیرامون سولات کمی به حال می آیم سعی می کنم همه ی علایم ها و احساسات خودم را کنار هم ردیف کنم و ردیف می کنم. این احساسات باورم را به یقین مبدل می کند و جای هیچ شکی را باقی نمی گذارد که عاشق شده ام. من در دانشگاه عاشق شده ام و این باور باعث می شود که تمرکزم را برای حل سوالات از دست بدهم.

دقایق پی هم در حال سپری شدن است و من هنوز نتوانسته ام چیزی را به یاد بیاورم و در جواب سوالات امتحان بنویسم. هر چه تلاش می کنم کمتر نتیجه می گیرم. فکر که می کنم یاد صحبت های مادرم می افتم که می گفت: «دانشگاه جای عشق و عاشقی کردن نیست.» و سراسیمه می شوم و سعی می کنم جایگاه خودم را با پسر همسایه مقایسه کنم.

به باران چشم می دوزم طوری که نگاهم سنگینی می کند و او متوجه می شود. دلم می خواهد به باران بگویم که عاشق شده ام آن هم در دانشگاه برخلاف باور مادرم و اصلا پشیمان هم نیستم از اینکه قرار است به عاقبت پسر همسایه دچار شوم. و او لبخند می زند و با سر به نشانه ی تاکید سعی می کند که همراهی ام کند. سر تکان می دهد و به قلم اشاره می کند. قلم را بر می دارم. باران لبخند می زند. قلم را روی برگه ی امتحان به حرکت در می آورم و باران سر به نشانه ی تائید فرود می آورد و من به نام باران شروع می کنم...

سلام باران

باران عزیزم خوبی

می خواهم بگویم من تصمیم خودم را گرفته ام!

می خواهم بباری....

می دانم نیازمند تو ام ....

...............................................

....................

.............................................

                                            امضا

                                                    پسر همسایه...

                               پایان 

من عاشقتم دختر (3) (داستان)

این روزها کاری کرده اند که شیشه های دانشگاه هم درست مثل بیشتر قلب های دانشجوهایش یکی در میان ترک بردارد. این دانشگاه و دانشجو ها با این شکست و ریختی که دارند معلوم نیست بتوانند تا کی سر پا دوام بیاورند. هر روز از در فرعی دانشگاه وارد می شوم و با شمردن شیشه هایی که سالم ماندن، خودم را مشغول می کنم تا وارد کلاس شوم. همیشه اولین کسانی که به من خوش آمد می گویند صندلی های خالی دخترهای هم کلاسی ام است. مدت هاست همیشه سعی می کنم زود تر از همه وارد کلاس بشوم؛ تا بتوانم نشانی از خودم را روی تخته ی سیاه کلاس بگذارم. این شده است کار هر روزه ام که بشینم سر راه دخترهای همکلاسیم، تا بیایند و هنگام عبور از من، سلام بدهند. بعد حدود دو سال و نیم هنوز هم که هنوز است نتوانسته ام به خودم به قبولانم که می توانم در سلام دادن به آنها پیش دستی کنم. همیشه آنها با گشاده رویی مرا مخاطب قرار داده و من جواب سلام شان را فقط به صورت خفه در گلو داده ام. تا حالا هیج وقت نشده که به صورت غیر رسمی و دوستانه با آنها رودرو شده باشم. مخصوصا با او... نمی دانم در مورد من چه فکر می کنند. حس غریب، اما شیرینی نسبت به همه ی آنها دارم و مخصوصا به او ...

به لباس هایی که پوشیده ام نگاه می کنم آنها هم دارند کم کم نخ نما می شوند و باید حتما نو شان کنم. نمی خواهم به این چیزها فکر کنم، بیشتر می خواهم متوجه ی نوع نگاه بقیه نسبت به خودم باشم. مخصوصا نوع نگاه او... با خودم که می اندیشم فکر می کنم او هم همچین بی میل نیست نسبت به من! هرچند که تا به حال چیزی بروز نداده است. احساس می کنم که همین حس هم کافی است برای ابراز کردن و خواستن اما وقتی خودم را کمی جابجا می کنم و مقداری از احساسم دور می شوم می بینم ریسک بزرگی است.

پدرم که افتاد زمین و مرد، رفتم و خودم را در یکی از اتاق های خانه زندانی ساختم و شروع به هوار کشیدن و داد زدن کردم. بنده ی خدا در آن شرایطی که همه ی زن های فامیل گرد تابوتش جمع شده بودند، بلند شده بود و آمده بود توی اتاق و روبرویم نشسته بود. گریه می کردم و به موهای سپیدش نگاه می کردم. با اینکه پیر شده بود اما هنوز چیزی از ابهتش کم نشده بود. می خواست بداند چرا گریه می کنم؟! رویم نشد بگویم از نبودنش می ترسم... به نظرم ناراحت می شد. دنبال بهانه ی برای گریه کردنم بودم؟!. همیشه سعی داشتم خوب باشم و خوشحالش کنم.

گفتم: بابا تازه عاشق شده بودم! تنهایم گذاشتی.

گفت: مبارک است انشالله!

گفتم: حالا کی به یک بچه یتیم زن می دهد!؟

که بنده ی خدا پیشانی اش ترش شد و حالش گرفته شد. قشنگ معلوم بود که از آمدنش پشیمان شده است. مرحوم به بهانه ی اینکه مهمان ها به خاطرش آمده بودند بلند شد و رفت و من را تنها گذاشت. این اولین و آخرین باری بود که من توانسته بودم از عشق و زن گرفتن صحبت کنم.

نمی دانم چطور می توانم تصمیم قاطعی بگیرم. به خودم که نگاه می کنم با بیست و سه چهار سال سن به غیر از یک دوچرخه و صد جلد کتاب که بیشتر شان هم امانتی است، دیگر صاحب هیچ چیزی نیستم. مدرکی هم که هنوز دستم را نگرفته و ...

نمی دانم چه بگویم او شاید شوخی شوخی لبخند می زد ولی من فکر کنم جدی جدی عاشقش شده بودم.  همیشه پیش از رفتن به سوی دانشگاه می خواهم تصمیم بگیرم که بروم و به صورتش نگاه کنم و با زبانم هم اگر نشد با چشم هایم بهش بفهمانم که عاشقش شده ام و خودم را خلاص کنم از این همه تشویش و سرگردانی! اما نمی شود. دلیلش را هم تا به حال نفهمیدم.

در دهلیز دانشگاه غرق فکر و خیالم و دارم ضربان قلبم را حساب می کنم که دستی جلوی رویم را می گیرد و ناخودآگاه باعث می شود همه ی حساب و کتاب هایم بهم بریزد. چشم می دوزم به صورت فردی که مانع ام شده است. متوجه می شوم که امروز خوشگل تر شده و صورت استخوانی و شفافش درست همانطوری است که از دور می دیدم. وقتی خواست حرف بزند بود که متوجه ی یک ردیف دندان سالم و زیبایش شدم که پی هم و مرتب هر کدام در جای خود نشسته بودند. لب های نازک و انارییش از هم باز شدند... ناگهان سراپایم را ترسی وحشتناک فرا می گیرد... دوباره ضربان قلبم به شماره می افتد و به وضوح دوباره همه ی حساب و کتاب ها به یادم می آید... هوشیار می شوم. شیشه های شکسته ی دانشگاه، لباس های نخ نمایم، ماجرای مرگ پدرم و لبخند های او همه به صورت یکجا به مغزم هجوم می آورند و باعث سستی و ضعفم می شوند. چشم که می گردانم اطرافم را ببینم جز اشباحی زنده دیگر هیچ چیزی را نمی توانم احساس کنم. هیچ چیزی نیست که بدان متوسل شوم. به پدرم قول داده بودم که هیچ وقت باعث این نشوم که آبرویش به خطر بیفتد و حالا... نمی دانم، چگونه می توانم خودم را از این مخمصه خلاص کنم. سعی می کنم چشمانم را به پاهایش بدوزم و دهان باز کنم. دهان باز می کنم اما نمی توانم صحبتی بکنم. نمی دانم در این چند مدت چه عکس العمل هایی از خود نشان داده ام که او را بر آن داشته که بیاید بیرون کلاس و در دهلیز جایی که دور از چشم های هم کلاسی های مان است سد راهم بشود. از هر چه عشق و عاشقی و زن گرفتن است بیزار می شوم. پلک هایم روی هم می افتد. سعی می کنم حواسم را جمع کنم ببینم که او چگونه می خواهد مرا خوار و ذلیل کند. چیزی نمی شنوم. مجبور می شوم چشم هایم را باز کنم. باز چیزی نمی شنوم. قادر نیستم چشم هایم را از روی کفش هایش بر دارم تا اینکه ضعفی سنگین تمام وجودم را در بر خود می گیرد و حس می کنم دیگر توان نگه داشتن خودم را ندارم. قبل از اینکه روی زمین بیفتم، صدای جیغ معصومه را می شنوم که کمک می خواهد. کمک می خواهد، نمی دانم کمک برای خودش می خواهد و یا از افتادن من وحشت برش داشته است. بهر حال کمک می طلبید. دو سه نفری گردمان جمع می شوند و معصومه به یکی از آنها می گوید برود و لیوانی آب بیاورد و دیگری را می فرستد تا استادمان را خبر کند. پریشان حالی معصومه باعث می شود که سستی لذت بخشی جای ضعفم را بگیرد. خوب به سیمای معصومه چشم می دوزم و تمامی کنش هایش را احساس می کنم و از سراسیمه گی او انرژی وصف ناشدنی به من منتقل می شود. این انرژی تلاش دارد باوری را در من تقویت کند.. سعی می کنم بر خیزم که او مانع ام می شود. می خواهم از او معذرت خواهی کنم که اجازه نمی دهد. لیوان آب را می آورند و معصومه به دست می گیرد. استاد هم سراسیمه می رسد و دست می اندازد زیر شانه هایم و با کمک یکی از بچه ها سعی می کند که بلندم کند. به احترامش بر پا می خیزم. به صورت استاد که می بینم صورت استاد مات شده و از اینکه من متوجه ی هیچ چیزی نیستم نگران است. معصومه فقط یک قدم از من فاصله دارد و با لیوان آبی در دست به من چشم دوخته است. به استاد می گویم چیزی نیست! و فقط کمی ضعف کرده ام. معصومه بعد از شنیدن این حرفم کمی اناری تر می شود و سعی می کند فاصله ی یک قدمی را با دراز کردن دستش از بین ببرد. فاصله ی یک قدمی را از بین می ببرد تا لیوان آب به دستم برسد. از نوشیدن آب لیوان، سردی محسوسی به سراتاسر بدنم می دود و باعث می شود که انرژی زدن لبخندی را پیدا کنم. لبخندم چهره ی استاد را روشن تر می کند و باعث می شود که او هم لبخند بر لب آورد و لبخند می زند. معصومه هم می خندد، معصومه می خندد تا شاید ثابت کند که در خندیدن هم مثل کمک کردن جدی است...                      
 

به فکر ما هم باشید

این روزها وقتی دور هم در صنف جمع می شویم و حرف می زنیم موضوع صحبت های مان بیشتر این است که بعد از اتمام دروس دانشگاه چه اتفاقی خواهد افتاد. بیشتر سعی می کنیم فکر کنیم که چطور می توانیم جدایی و فراق از همدیگر را تحمل کنیم. هر چند خودمان هم خوب می دانیم این "همدیگر" بهانه ی بیش نیست. اصل فراق و دوری از همصنفی های دختر مان است. همیشه صحبت های مان می رود طرف دخترها که چطور می شود. چطور شد! و چطور باید بشود. کم کم داریم می رسیم به سمستر های آخر دانشگاه و هنوز هم که هنوز است کسی جرأت این را به خود نداده که از دغدغه های خود با کسی به غیر از جمع خودمان صحبت کند. دخترها هم وضعی شبیه ما را دارند. اگر غلو باشد بگویم همه عاشق یکدیگر شده ایم بعد سه سال و نیم در این پنج شش سمستری که گذشته...اما می توانیم قسم این را بخوریم که حسابی به همدیگر عادت کرده ّایم. دروس دانشگاه اهمیت خود را پیش دختر و پسرها از دست داده است. قشنگ معلوم است که همه پریشان پایان سمستر هستند و دوری ناشی از آن... در این اوضاع و شرایط سخت است دوری و ندیدن برای همه و برای بعضی ها هم سخت تر...


مصطفی رحمانی را قبل از دانشگاه هم می شناختم. پسر لوچی بود. موهای سر و صورتش زرد بود طوری که از دور ابروهایش خوب به چشم نمی آمد ولی با این حال هم این موضوع دلیل نمی شد که چیزی از زیبایی اش کم بشود. فورم و استخوان بندی چهره اش گویی تراشیده شده باشد و همه ی اجزای صورتش از هماهنگی خاصی برخوردار بود. بنیه ی قوی داشت و چهار شانه بود. هر کس با او رو در رو می شد تحت تاثیرش قرار می گرفت. آدم خلاقی بود و هر روز با حرفی یا حرکتی توجه ی دیگران را به خود جلب می کرد. آن روز وقتی بلند شد و بر روی تخته ی سیاه آخرین شعر سروده شده ی رابعه را  با دوستت دارم امضا کرد. گونه های تمامی دختران همصنفی مان گل انداخت و همه ی آنها زیباتر شدند. همه با سر خمیده بر روی سینه های خود کفش های به پا داشته ی شان را نگاه می کردند. کسی بعد از یک بار خواندن آن خط از روی تخته جرعت دوباره دیدن و خواندن آن را نداشت. بلاخره یکی از بین ما جرعت ابراز وجود کردن را یافته بود. سفیدی چشم عبارت نوشته شده در قلب سیاه و تاریک تخته خوب برجسته بود. مثل خط ابروهای لیلا و سرخی گونه های معصومه که هر وقت کسی با آنها روبرو می شد امکان نداشت متوجه ی برجسته گی های سینه ی مریم نشود. استاد وقتی با چپترهای زیر بغل خود چند ضربه به در زد و خبر ورود خود را داد حتما بیت های نوشته شده و عبارت من دوستت دارم را بر روی تخته دید که پرسید: « بچه ها چطور می شود که بعضی ها بسته و وابسته ی یکدیگر می شوند، به راستی دوست داشتن یعنی چه؟»


همه ساکت شدند و کسی جرعت حرف زدن را در خود نمی دید. استاد خیره شده بود به سیمای تمامی همصنفی های من و منتظر بود کسی حرفی بزند. چشمان استاد تحریک مان می کرد که حرف بزنیم؛ اما شرم و حیا تهدیدمان می کرد که های پسر! مواظب من باش!. این رفتار استاد باعث شد که مزاجم خراب شود و دل و روده هایم به هم بپیچند. احساس می کردم که کسی به زور می خواهد من را با روده هایم به میز ببندد. استاد وقتی متوجه شد که کسی توانایی بر خواستن و جواب دادن را ندارد رو کرد به طرف تخته و بلند شعر نوشته شده ی رابعه را خواند: « دعوت من بر تو آن شد...» و بعد ادامه داد و پرسید: « این شعر رابعه را چه کسی نوشته است؟». همه ی نگاه ها به سوی مصطفی چرخید و مصطفی رحمانی بر روی صندلی که نشسته بود فرو تر رفت. استاد متوجه ی نگاه ها شد و به مصطفی چشم دوخت و گفت: « همه منتظرند که بدانند دوست داشتن یعنی چه، رحمانی!؟».


وقتی مصطفی برخواست همگی دلشان برای او سوخت. کف دست های خود را مصطفی چند مرتبه به لباس های مرتب اش کشید. سعی می کرد خونسرد باشد. ابروهایش برجسته تر شده بودند. چیزی در درونش تکان می خورد و او را می لرزاند. اما با این حال هم هیچ کس توان این را نداشت که مثل مصطفی با استاد حرف بزند. مصطفی عادت داشت همیشه استاد را تحریک کند تا برایش مقداری در درون صنف صحبت کند. بعضی وقت ها شک می کردیم شاید مصطفی موضوعات مطرح شده توسط استاد را می داند و فقط می خواهد حرف های خود را توسط استاد به گوش ما برساند. ما منتظر بودیم و می دانستیم هر لحظه ممکن است مصطفی به حرف بیاید و برای جلب توجه ی ما هم که شده چیزی بگوید. تا چشم دوختم به لیلا مصطفی اجازه خواست برای دادن جواب استاد ماجرایی را برای ما بازگو کند و استاد هم پذیرفت. مصطفی پسری نبود که بخواهد رک و پوست کنده حرف بزند. همیشه خوب مقدمه چینی می کرد و بعد حرف می زد. به قول مصطفی : «دوست داشتن یعنی خواستن و طالب بودن و نهراسیدن از امر به معروف و نهی از منکر شدناستاد بعد از شنیدن این جمله که ایستاده بود عقب عقب رفت و آهسته بر روی میز کنار تخته نشست و پاهایش را به حالت معلق در آورد و آهسته آهسته تکان می داد و با چشمانش مصطفی را ترغیب می کرد که ادامه بدهد و مصطفی ادامه دادبسته و وابسته بودن یعنی خواستن! استاد. یعنی بدون دلیل عاشق شدن. فهمیدم دوست داشتن یعنی به پای کسی نشستن و یواشکی عاشقش بودن ... » گونه های مصطفی گل انداخته بود و استاد تمامی فراز و فرود او را زیر نظر داشت. مصطفی وقتی سر بر افراشت و نگاه خود را به چشمان نافذ استاد گره زد مثل یک سیمرغ دوباره اوج گرفت: « دوست داشتن یعنی یک کمی تلاطم و بی قراری!. استاد وقتی این همه علایم را در خودم دیدم یک روز تصمیم گرفتم بروم سر خاک پدرم که رفتم و نشسته م. شروع کردم به درد و دل کردن و گفتم همه ی این تحولاتی را که در وجودم احساس کرده بودم، از سیر تا پیاز و سعی کردم هیچ چیزی را از قلم نیندازم تا خودم را سبک کنم. حرف هایم که تمام شد بلند شدم پدرم رخصت داد و من را فرستاد پیش مادرم. صبحی که خواستم سر صحبت کردن را باز کنم مادرم پیش دستی کرد و گفت به من، که دیشب خواب پدرت را دیده امصحبت های مصطفی همیشه همین طور بود و همه را مجذوب خود می کرد. مزاج من هم خوب شده بود دیگر احساس سنگینی نمی کردم. حس و حال همگی تغیرکرده بود و همه در حال خوب شدن بودند. مصطفی مثل یک بچه ی خوب داشت با استاد و همگی ما درد و دل می کرد. درد و دل می کرد و می گفتبچه ها دوست داشتن یعنی اینکه مادرتان را بفرستید خانه ی دختری که دوستش دارید برای خواستگاری... و یعنی بی قراری و انتظار داشتن جوابی که قرار است مادر برایتان بیاورد. استاد دوست داشتن یعنی دوست داشتن، حتی بعد از آنی که مادر برایتان خبر می آورد... فرد مورد علاقه ی تان را همین یکی دو روز پیش با کس دیگری نامزد کرده و قرار مدار عروسی را گذاشته اند. دوست داشتن یعنی اینکه…» اصلا دلم نمی آید چیزی بر گفته های مصطفی اضافه کنم. همه ی حرف ها را مصطفی زد و ما شنیدیم. مصطفی درست مقابل چشمان ما و در برابر استاد اوج گرفتنش را از یاد برد و سقوط کرد و پس لرزه های این سقوط بود که همه را به گریه انداخت. استاد از روی میزی که نشسته بود بلند شد و به سوی مصطفی رفت. پهلوی مصطفی ایستاد و دست خود را بر روی دوش مصطفی می کشید و آهسته آهسته می گفت: « آفرین مصطفی جان، آفرین، آفرین...»

پیام بر

برداشت اول:

روز اولی که وارد صنف شدم ضربان قلبم شدت یافته بود. دو دانه کتابچه دستم بود و وارد صنفی شده بودم که بیش از پنجاه نفر جلوتر از من آمده بودند. همه مشغول بودند و داشتند با یکدیگر صحبت می کردند. کسی متوجه ی ورود من نشد. رفتم و یک جای خالی در گوشه ی از صنف پیدا کردم. با دستمال همراهم خاک هایی که رویش نشسته بودند را پاک کرده و بعد نشستم. سر و صدا ها که شدت گرفت نمی دانم چه شد یاد روز اولی که مادرم آورده بودم مکتب افتادم. خدا بیامرز آورده بود که آدم شوم. هنوز از فکر و اینگونه خیال ها خودم را خلاص نکرده بودم که استادی وارد شد و بهمراه تمام دخترها و پسرها به احترامش بر پا خواستیم.

 برداشت دوم:

شنیده ام محبت بعضی ها، آدم ها را نمک گیر می کند. باور نمی کردم همیشه اینطور باشد تا اینکه برای خودم اتفاق افتاد و زمین گیر شدم. تا استاد آمد و سر رشته ی کلام را به دست گرفت مشت خودش را برای همه باز کرد و همه ی عیب و هنر های نهفته ی خود را برای دانشجویان آشکار ساخت. در همان جلسه ی اول استاد بدون اینکه خودش را برای بچه ها معرفی کند شروع کرد از علم قال گفتن و با عبارت های دهان پرکن به جان دانشجویان بی سر و سودا افتاد. روز اولی که مادر خدا بیامرزم آورده بودم مکتب آدم شوم خیلی بهتر از این با ما برخورد کرده بودند. هنوز هم که هنوز است خاطرات شیرین آن ایام زیر دهانم مزه می کند و دلم برای آن لحظات و ساعات تنگ می شود. دلم تنگ و خلقم گرفته می شود. همانطور بی حوصله و ناراضی صحبت های استاد را نیمه کاره می نهم و از استاد درباره ی علم حال می پرسم. از بخت بد استاد همین دیشب داستان روبرو شدن شمس و حضرت مولانا را خوانده بودم و استاد غافل از احوال تن خویشتن بود. هنوز استاد سراسیمه از صنف بیرون نیامده بود که دو سه تا آدم فکر کنم دوست پیدا کرده بودم. بنده ی خدا دیوژنی که با چراغ در روز دنبال آدم می گشت. قبل نشستن از برخواستن پرسیدن سوالم از استاد فرصت کافی پیدا کرده بودم که بتوانم به سیمای تمامی همصنفی هایم نظری بیندازم. در بین بچه ها هیژده دختر جوان دم بخت، که تقریبا همه با چراغی در دست به امید یافتن آدمی در روز به صنف آمده نیز حاضر بودند...

 برداشت سوم:

قبل از اینکه زمین گیر شده باشم به فکر زمین زدن بودم. با شدتی که دروس دانشگاه جریان داشت کلی از درس هایم عقب ماندم و جبرانش برایم مشکل شده بود. به تنها چیزی که فکر نمی کردم همین درس و مشق دانشگاه بود. می دانستم در بین همصنفی هایم کسی حاضر نمی شود کتابچه ی یاداشت روزانه ی خود را در اختیار من قرار دهد. به جزء از خودم باور اینکه حیوان ناطق دیگری در صنف داشته باشیم کمی دور از ذهن بود. ولی با این حال پریشانی من را که دید بلند شد و کمی خودش را بر روی پاهای خود جابجا کرد. وقتی خوب مطمئن شد که مرتب شده است آمد و با لبخندی بر لب رو به رویم ایستاد. نوع ایستادنش نشان می داد که نفس خود در سینه حبس کرده است. برجسته گی های گونه و سینه اش به لرزه در آمده بودند و حسابی به چشم می آمد. کتابچه ی یاداشت روزانه ی خود را روبروی صورتش قرار داد تا من بتوانم پشت آن پنهان شوم. کتابچه کمکم می کرد که عقب افتادگی های روزمره ی خودم را جبران کنم. او یکی از همین دخترهایی که چراغ به دست در روز دنبال آدم! می گشت بود.

 برداشت چهارم:

چشم هایم عادت کرده بودند و می دانستند دیگر باید همیشه گوشه ی چشمی به او داشته باشم. وقتی کتابچه را از او گرفتم دلم لرزیده بود و گرمای این احساس تا مغز استخوانم را می سوزاند. از آن به بعد همیشه سعی می کنم به ذهنم فرمان بدهم دنبال بهانه های واهی باشد تا بتوانم سر راهش سبز شوم و اندکی از وقتش را بسوزانم در گرمای تنم و این نوع گرما همیشه باعث می شود که یاد مادرم بیفتم. مادری که دلم برایش بسیار تنگ شده است...

 برداشت پنجم:

مدتی شده است که قبل از ورود دیگران به صنف درسی وارد می شوم و با تباشیر از علم حال بر روی تخته ی سیاه می نویسم. بچه ها می آیند و می خوانند. اوایل بعضی ها ندانسته با من همراهیی می کردند و بعضی هم مشکلاتی را برایم فراهم ساختند. تا اینکه دیگر عادت کرده به نوشته های من و بی اعتنا شدند. بعضی ها هم که دعوی هوشیاری داشته دست به یکی شده و به بهانه های واهی تخته را از نوشته های من پاک می کنند. هر چند دلخوشم به کسی که تمام نوشته های مرا از روی تخته در درون کتابچه یی یاداشت روزانه ی خود نوشته می کند اما خوب دلم برای مادری که دلش برایم بسیار تنگ شده است می سوزد...

برداشت ششم:

وقتی از او خواستم که فرصت شناخت بیشتر از خودش را از من دریغ نکند با لبخندی ملیح پذیرفت و من دیگر بیشتر با او چشم به چشم می شدم و به همدیگر نگاه می کردیم. تمام دغدقه هایم سامان دهی آرزو های دور و نزدیک ام بود. بعد از اینکه چشم هایم برداشت های خود را به قلبم منتقل ساخت فکر می کردم تمام شده است غریبی و تنهایی ام و می توانم پیوند بزنم نیمه ی گم شده ی خودم را به تنم و آدم شوم. وقتی اختیار خودم را به پای چشم های خسته ام گذاشتم دیگر فکر نمی کردم رسوایم کند و با خرده شیشه های شکسته شده از پرده ی حیا و شرم زخمی بشوم. فکر نمی کردم که آماده گی شنیدن حرف های نامربوط را هم باید داشته باشم.

  برداشت هفتم:

پدر عاشقی بسوزد که بسیار بی عقل است. چطور می توانم به او فکر نکنم. چگونه سکوت ما را اینقدر بد تعبیر کردند که چنین به ما می گویند. نمی دانم چرا باید فکر او را از سرم بیرون کنم. تا دیروز فکر می کردیم که هر دوی ما کبوتر هستیم و عاشق. حال پیدا شده اند و به ما می گویند:« کبوتر با کبوتر باز با باز» دلم تنگ می شود و بقیه کلام تلخ شان را نمی خواهم بنوشم و نمی شنوم. حال عجیبی دارم. فکر می کنم به غیر از او به هیچ کس و هیج جا تعلق خاطری ندارم. احساس غریبی که می کنم دلم می خواهد کسی را می داشتم که به من می گفت: « بیچاره ی من. بیچاره ی مادر» و یاد مادرم می افتم. مادری که دلم برایش بسیار تنگ شده است...

 برداشت هشتم و نهم:

سالها می شود که از خود گله دارم و زیاد می خوابم. مدت ها می شود که خودم از خود می گریزم. همیشه سعی می کنم خود را به خواب بزنم از دست خودم. وقتی باز آمد هنوز خوب چشم هایم گرم نشده بودند. بالای سرم از حرکت باز می ماند و به سخن می آید:« برخیز» تنین صدایش باعث می شود که چشم باز کنم و به رنگ رخساره ش نظری اندازم. او را در هیات آدمی نمی بینم. می گویم:« خسته ام» می گوید: « من امر کرده ام بر خیز» می گویم :« باید از که انتقام بگیرم!» می گوید:« به همره خود ایمان بیاور » می گویم:« منم حیوان » می گوید:« ما امر کرده ایم که باز و کبوتر در یک آسمان به پرواز در آیند» می گویم:« دلم تنگ شده است برایت » می گوید «ما تو را بر این مردم مبعوث گردانیده ایم»

...و من برخواستم و دیگر هرگز خواب به چشمان من راه نیافت. من بیدارم و مدت هاست که خواب دیگران را به نظاره نشسته ام. بر جنازه هایی که روح از بدن هایشان رفته اند نیم نگاهی می اندازم و سر در گریبان خود فرو می برم. آنجاست که بر من الهام می شود؛ "حالا وقت گرفتن انتقام است.» و من هم انتقام می گیرم. تعدادی از کبوتران عاشق را بر روی پشت بام خانه یی اسیر می سازم و پر و بال هایشان را قیچی می کنم و صاحبانشان را در آتش حسرت دیدار دوباره ی شان می سوزانم...

 برداشت دهم:

مدتی است که در ازدحام بسیار سنگینی دارم زندگی می کنم و از تمام کار و بار روزانه ی خودم باز مانده ام. خسته شده ام و می خواهم طوق پیام بری را از گردن باز کنم. دلم دوباره تنگ علم حال شده است و سراغ او را از من می گیرد. باید سعی کنم که با نفس خود بسازم و او را آرام کنم. دو سه نفری برایم مانده اند که دوستم دارند و دوست شان دارم. همه می خواهند کمک ام کنند. خودم هم بعد از هزار سال دلم تنگ شده و بعد از مدت ها دوباره می خواهم که آدم شوم و آدم شدنم دوباره مرا یاد مادرم می اندازد...مادری که دلم برایش بسیار تنگ شده است...

  

فقط همین یک مرتبه

این شماره ی موبایل را هم کنج کتابچه ی درسی خود نوشت. تا به حال بیش از صد شماره را با اسم های مستعار یاداشت کرده بود. تقریبا هر روز بین همکلاسی هایش شماره ی موبایل و آدرس رد و بدل می شد. این آخری را به نام طاهر نوشته بود. تا به حال به هیچکدام از آنها زنگ نزده و به هیچ آدرسی هم مراجعه نکرده بود. هر وقت که نوبت صحبت به او می رسید حرفی برای گفتن نداشت. بچه ها مسخره اش می کردند و باز ترغیب اش کرده و آدرس و شماره های جدیدتری به او می دادند. از اینکه از بقیه هم سن و سال های خود عقب مانده بود احساس حقارت می کرد. عدم تجربه اش را گذاشته بود به حساب بی عرضه گی و همیشه سعی می کرد که بالای این ضعف خود حاکم شود. ساعت درسی اش که تمام شد سریع خود را از بچه ها جدا کرد و از دانشگاه بیرون آمد. کتاب و کتابچه اش را محکم به سینه چسپانده بود و مسیر خانه را در پیش داشت. طول و عرض یکی دو تا سرک را عبور کرد تا به خانه رسید. دروازه باز بود و وارد خانه شد. کسی باخبر نشد که او وارد خانه شده است. همانطور که کسی خبر نشود به سمت مهمانخانه رفت. در اطاق را پشت سر خود محکم بست. بادپکه را روشن کرد. رفت گوشه ی از اطاق که تاریک تر بود. بغیر از کتابچه بقیه ی وسایل خود را همان دم در انداخت. پیراهن خود را در آورد و نشست پاهای خود را دراز کرد. موبایل را از جیب پتلون خود بیرون کشید. شماره را از کنج کتابچه خواند و وارد گوشی موبایل کرد. شماره را به نام طاهر یاداشت کرد. دل نا دل بود که زنگ بزند و یا نه مثل بقیه ی شماره ها از خیرش بگذرد. تصمیم گرفت چند مرتبه مس کال بدهد و همین کار را کرد. از مس کال دادن خسته شد و گوشی موبایل را پهلوی خود گذاشت. چشم های خود را بست و سعی کرد خود را آرام کند که گوشی موبایل به صدا در آمد و آرامشش را برهم زد. شماره ی طاهر بود.

  • بله

  • مزاحم اید!

  • نه بخدا! شماره تان را داشتم.

  • خودم شماره داده بودم!

  • نه بخدا! از فرید گرفته بودم.

  • فرید کیه؟ مزاحم نشید لطفا.

  • نه مزاحم نیستم! می خواستم آدرس تون را بگیرم!

  • پدر سگ! آدرس را هم از فرید بگیر!

  • باید ببخشید!

  • باید ببخشم!؟

  • الو، الو ...

بعد از رد و بدل کردن همین چند جمله موبایل قطع شد. گوشی را گذاشت پهلوی خودش و پاهای خود را جمع کرد و بعد آدرسی که از فرید احمد گرفته بود را چند مرتبه در ذهن خود مرور کرد. بلند شد و تصمیم گرفت سریع خود را آماده کند. همانطور برهنه از مهمانخانه آمد بیرون و رفت به سوی حمام. مطمئن بود پیش از اینکه وارد حمام شود همه از آمدن او آگاهی یافته بودند. بلند مادرش را صدا کرد و از او لباس های تمیز خودش را خواست. قبل از اینکه خوب کار خودش را تمام کند همه وسایل حمام را بهم ریخته بود. جانپاک را مثل لونگ به دور خود بست و از حمام آمد بیرون. لباس های تمیز خود را از بندهای روی حولی برداشت و دوباره به سوی مهمانخانه به راه افتاد. تند و تیز لباس های خود را پوشید. هنوز موهای سرش خیس بود ولی با این حال او همه ی لباس های پاک خود را به تن کرد. شانه را از مقابل آیینه برداشت و به موهای مرطوب خود کشید. اذیت اش کرد و زود از شانه کردن منصرف شد. مقداری خوشبو کنند برای صورت خود استفاده کرد. بعد از اینکه مقداری روغن بادام به موهایش زد، دوباره شانه را برداشت و راحتر شروع به حالت دادن موهای خود کرد.

پیش از اینکه از خانه خارج شود دستی به جیب هایش کشید تا مطمئن شود پول به اندازه ی کافی همراه دارد. دروازه ی کوچه را به آهستگی بست. به دروازه تکیه داد و با چشمان بسته چند نفس عمیق کشید. به راه افتاد. به سرک اصلی که رسید ایستاد و منتظر یک تاکسی ماند. آدرس مورد نظر خود را چند بار در ذهن خود مرور کرد. همه ی محتویات ذهن خود را بر روی یک برگ کاغذ پیاده کرده بود. تاکسی آمد و و او بدون اینکه از کرایه صحبتی بکند سوار شد. راننده ی تاکسی را به سمت و سوی یکی از مناطق پر رفت و آمد شهر راهنمایی کرد. حوصله ی جواب دادن به هیچ سوالی را نداشت و وقتی راننده متوجه شد که جوابی نخواهد شنید با لبخندی بر لب سکوت او را همراهی کرد.

تاکسی سرعت خود را کم و کمتر کرد و بلاخره ایستاد. به مقصد رسیده بود. کرایه ی تاکسی را داد و سریع از موتر دور شد. آدرس را بهمراه داشت. به سمت و سوی کوچه های فرعی مورد نظر خود به راه افتاده بود. مدت زیادی طول نکشید که آدرس خود را یافت. برای چند لحظه یی از دور خانه ی را زیر نظر گرفت. دو سه نفری بی تفاوت از کنار دروازه ی تازه رنگ شده ای خانه یی گذشتند و او از فاصله ی چهل پنجاه متری محل مورد نظر خود را دید می زد. حرف های فرید احمد به یادش آمد و احساس بی عرضه گی امانش را بریده بود. دل نا دل بود. امروز اگر می توانست امروز بالای ضعف خود فائق بیایید می توانست فردا به جمع دوستانش بپیوندد و تعریف شاهکار امروزش را برای بچه ها بازگو کند. به دیوار تکیه داده و نفس عمیقی کشید. بوی نامطلوبی بینی اش را آزار داد. خود را از دیوار جدا کرد. دستی بر روی باسن خود کشید و لبخندی زد. دست دیگرش را فرو برد در جیب پتلونش و گوشی موبایل را بیرون کشید. از شماره ی طاهر برای او مسکال آمده بود. شماره ی طاهر را گرفت و همانطور لبخند بر لب به راه افتاد...

پایان

سقوط

یک دانشگاه از او حساب می برد. گل سر سبد دانشگاه به حساب می آمد و همه می گفتند بچه ی ‏باهوشی است. بسیار به سختی می شد روی دست او بلند شد. هر چند زیاد در دروس برجسته نبود اما باز هم استادان بالایش ‏حساب ویژه یی می کردند. عادت نداشت مثل آدم آهنی ها حفظ کند. همین موضوع بود که همیشه او را از امتیاز ممتاز بودن در ‏دروس دور می کرد.‏

وقتی او از کنار تن سهراب بلند شد من ایستاده بودم. هیچکس جلو دارش نبود. گوش هایش سرخ شده و مسله برایش حیثیتی گشته بود.  درست مثل وقت ‏هایی که در تورنمننت های ورزشی کلاس مان شرکت می کرد. از هر کس که کم کاری و سستی می دید قال مغالیی می کرد، دیدنی. خون خونش را می خورد.‏

بی انصاف آمد طرفم و با یک کَلَه زد به صورتم. چشمانم سیاهی رفت و نتوانستم سر پاهایم بند شوم. مثل برگ درختی سبک در حالت موزونی ‏روی زمین دور تر از جنازه ی سهراب دراز به دراز افتادم. ‏خون بود که چشمانش را فرا گفته بود و داد می زد: « تو چرا سالمی نامرد!». ‏

نمی دانم، تقصیر من چه بود که آن دیوانه خودش را از بام دانشگاه به زمین زده است. به من گفت تا ساعت درسی ‏شروع شود می روم دستشویی. وقتی نرم نرمک خودش را کشید از راه پله ها بالا؛ فکر کردم می خواهد برود طبقه ی دوم شاید بتواند توالت های تمیز ‏تری گیر بیاورد . همیشه ما از این کارها می کنیم و می رویم به سوی توالت های تمیز تر!‏. قبل از رفتنش فقط چهار تا کلمه نصیحتش کردم و بس. دیگه نگفتم برو خودت را بکش!.

«سهراب همگی فهمیدند.»‏

«چی رو؟»

«پسر خر شدی یا خودت را زدی به خریت!»

«از چی حرف می زنی؟»

‏«از خریت تو!؟»

«درست حرف بزن ببینم!؟.»

«همه فهمیده اند که پی مریم را گرفتی...»

«خوب. چه حرفیه!. به شما چه ربطی دارد.»

«پسر مریم نامزد داره! چرا اذیتش می کنی؟»

«راستی!. شما وکیل پسره ی یا مریم؟.»

«پسر خودت رو خوب زدی به خریت.»

«هر چی عشقم بکشد همان کار را می کنم.»

«سهراب با خودت چیکار کردی؟.. یابوه داری کجا می ری؟»

معلوم نبود که اینقدر بی ظرفیت باشد. اصلا شک نکردم که چه تصمیمی گرفته بود. گفت می روم و گه می کنم و بر می ‏گردم و رفت و گه کرد به زندگی من و دیگر بر نگشت.‏ گل سر سبد دانشگاه وقتی گفت مواظبش باشم نگفته بود لامصب همراهش حرف نزنم. نگفته بود باید همراهش بروم دستشویی!. رفیقم بود می خواستم بداند ‏دور و برش چه می گذرد. گفتم مواظب باشد بچه ها ریشخندش نکنند. چه می دانستم قرار است این اتفاق بیفتد.‏

وقتی خون گرم تمام صورتم را فرا گرفت. احساس کردم کمی سبک شدم. ترس و وحشت از من دور شد. چند تا مشت هم خودم زدم به سر ‏و صورتم. دلم درد می کرد. آخر چرا گفتم! به من چه که بقیه چه فکری می کردند درباره ی او.‏

دانشگاه به حالت نیمه تعطیل در آمده بود. همه جمع شدند و به جنازه ی مقابل شان چشم دوخته بودند. همکلاسی هایم همه ‏گریه می کردند. من افتاده بودم کناره جنازه و گل سر سبد دانشگاه نشسته بود بالای سر سهراب و خود را غرق خون ساخته بود. دور ما را گرداگرد گرفته بودند. دلم می خواست جای ‏یکی از آنها می بودم. جای هر کدام فرقی نمی کرد. از خودم بدم می آمد و با حسرت همان طور درازکش می دیدم سعی در ‏جمع کردن جنازه را دارند و می خواهند ببرندش. خون زیادی از من رفته بود و چشم هایم تار می شد. بعد از رفتن آمبولانس دور و برم مان داشت خلوت می شد. کاشکی من هم مثل ‏او دل می داشتم و الانه می رفتم پشت بام و...‏

شکمم درد می کرد. می خواستم بروم دستشویی. خودم را بلند کردم و به سوی توالت های تمیــز! طبقه ی دوم به راه افتادم. نمی توانستم خود ‏را سر پا نگه دارم. دوباره سنگین شده بودم. فکر می کردم همه با نگاه های تحقیر آمیزی مرا نگاه می کنند. آقای حسام وقتی من را ‏دید به بغل دستی اش گفت: « این چه مرگش است» و بغل دستی اش هم چیزهایی را پیش گوش ریاست دانشگاه زمزمه کرد.‏

‏صدای آقای حسام با فراز و فرودی که داشت می آمد: «بروید سر کلاس ها، صحن دانشگاه را خلوت کنید.» ‏حیات دانشگاه پر از مامور شده بود. یکی دو تا تصویر بردار هم از صدا و سیما آمده بود. اینطور که معلوم ‏بود روز پرکاری را پیش روی داشتند.‏

فکر کنم وقتی آمد دنبال من سهراب را به بچه ها سپرده بود. شاید آمارم را از بچه های راهرو گرفته باشد. وقتی روی ‏پشت بام رفتم هوای تازه سینه ام را فراخ ساخت و چشم هایم روشن تر شد. احساس سبکی دوباره به تنم برگشت. مزه ی دهانم شور شده ‏بود و بعد کمی سردم شد. می لرزیدم. چند قدم مانده بود تا وجدانم آرام شود. حالا که فکر می کنم می بینم خوب توانستم تلافی کلّه ‏یی که خورده بودم را در بیاورم.

وقتی صدایم کرد برگشتم. چشمانش سرخ سرخ بودند. معلوم بود حرف های زیادی برای گفتن دارد ولی من کار مهم تری پیش رو داشتم. باید تلافی می کردم. فقط یک لبخند کوچک توانستم برایش بزنم. بدون اینکه ‏زمین را نگاه کنم خیز برداشتم.

سهراب خر! حالا صحیح و سالم رو به رویم ایستاده و معلوم است حسابی از حرف ها و این حرکت آخری من شوکه شده ‏است. ‏شاید حق داشته باشد. اما خوب کاریست که شده دیگر...

حالا که فرصت فکر کردن را پیدا کرده ام می بینم دلم به حال گل سر سبد دانشگاه می سوزد. دارد بال بال می زند و به سر و صورت خود می کوبد. از پشت بام فرود آمده است بالای ‏سرم و دارد دوباره مثل دفعه ی قبل که برای سهراب گریه می کرد، مویه می کند. می دانم مزه ی دهانش تعقیر کرده و حالا درست مثل مزه ی دهان من شده است. ‏

به سهراب می گویم رفیقمان تقصیری ندارد. ما خودمان تصمیم گرفتیم. نباید او خودش را مقصر بداند و سهراب هم سرش را به نشانه ی تائید تکان می دهد. سهراب حتی راضی به زحمت من هم نبود. اما خوب...‏

دانشگاه این بار تعطیل شد. دوباره همه بالای جنازه ی من جمع شدند. این بار یکی دو نفر از دختر های همکلاسی غش کردند. همه ی ‏صحن دانشگاه را خون گرفته بود. آقای حسام بیچاره از ترس رنگش مثل گچ سفید شده بود. هر آن امکانش می رفت که ‏او هم غش کند. لب هایش ترک خورده بود و بی حس به ستون یکی از دیوار ها تکیه داده بود. ‏

دوباره آمبولانسی به صحن دانشگاه آمده بود. او را به سختی از بالای جنازه ی من دور کردند. معلوم بود که رفیق مان ‏حسابی خودش را در مرگ ما مقصر می داند. گریه ی مان گرفت. گل سر سبد دانشگاه دست خود را به شکم گرفته و به راه افتاده بود. مسیر رفتن اش برای ما آشنا بود. سهراب به هراس افتاده و داشت سعی می کرد از آمدن او دیگر جلو گیری کند. قشنگ معلوم بود رفیقمان تصمیمش را گرفته و دارد می آید به سوی توالت های تمیزتر!!!

پایان 

من خودم سه نفرم

یادش بخیر، وقتی می فهمیم زمین زمین است و آسمان آسمان که از اوج فرود بیائیم و فراز و فرود خود را به یاد داشته باشیم. همیشه بعد از هر اوج گرفتن هوایی می شوم و به خود می گویم: «عجب کاش می شد آسمانی شد.» می دانم نباید از یاد برد که زمینی هستیم و تعلقی به آسمان نداریم و  باید سعی تلاش کرد که زمین را برای خود آسمان بسازیم. اما خوب آسمان آسمان است و زمین زمین... بهر حال زمین هم خوبی های خود را دارد. اینجا خوبی اش این است که همه دور هم هستند و جمع ها جمع اند. خدا تو را به من داده و من را به او که همراه هم در زمین زندگی کنیم. ناشکری نباید کرد. اینجاست که خوب و بد شناخته می شود و ما می توانیم به دلخواه خود زندگی کنیم.

معلوم است دخترک! این روزها در این دوره و زمانه که همه چیز ماشینی شده است و زندگی از لاک دیروز خود بیرون آمده، خوب توانسته ای با نوشته های من خودت را سرگرم کنی... اما بلا! سعی کن فراموش نکنی همین زمینی که تو از همه چیز آن بریده ای ارزش زندگی کردن را دارد و اگر دیر بجنبیم و از آن استفاده نکنیم ممکن است مفت از چنگ مان بدر برند. حوصله اگر داشته باشی هوس کرده ام کمی از خودمان بنویسم. نه اینکه شبیه خاطره از آب در بیاید نه! می دانی که خاطر جمعی ندارم و کمتر چیزی ممکن است به یادم مانده باشد. گفتم بیائیم کمی درد و دل کرده باشیم. من هستم و تو هستی و فعلا "او" نیست و زمان و مکان هم مناسب است. با تو موافقم که غیبت کردن کار درستی نیست، قبول فقط سعی می کنیم در غیابش در گفتن ذکر و خیرش بکوشیم. از "او" نوشتن زیاد سخت نیست. فقط کمی حال و هوا می خواهد که ما حالا این حال و هوا را می سازیم. چیزی می خواستی بگویی؟ نه! منفی بافی نکن! دو کلام حرف دوستانه می خواهیم بزنیم و بس. مقداری درد و دل کردن هم گهگاهی انسان نیاز دارد... چرا تو اینقدر تلخی دختر!

نمی خواهم بعد ها وقتی که معروف شدم مثل آدم های کلیشه یی صحبت کنم و بگویم عاشق گشته ام و بعد او آمده است سراغم؛ نه! این طور که نبوده، تو که خودت شاهد هستی و باید همگی  این را قبول کنند که من با "او" دوباره متولد شدم. تو این مسله را از همه خوب تر می فهمی. تو بهتر از همه می دانی که این "من گمشده" چه ها کشیده که با "او" بزرگ شده است. وقتی که متوجه ی خودم شدم و اولین کتاب زندگی ام را به دست گرفتم با تو آشنا شدم. یادت هست که چقدری خوشحال بودم. تو آن زمان ها درست هم سن و سال خودم بودی و درست مثل من فکر می کردی. باشد قبول که همیشه یک قدم از من جلو تری. اصلا بخاطر همین خصوصیتت بود که عاشقت شدم و طرح دوستی با تو را ریختم. تورت زدم و صید خودم شدی. من می خواستم برای همیشه با تو باشم و تو عزیز دلم باشی، که قبول نکردی و من دیوانه را دیوانه تر کردی... هنوز رفاقت مان خوب قیام نیفتاده بود که از "او" صحبت کردی و پای "او" را به میان کشیدی... اوایل فکر می کردم که از من خسته شدی و برایت تکراری شده ام. بسیار به غیرتم بر خورده بود. اما بعد ها فهمیدم که ارزش کلمات تو به چند است. بعد که فهمیدم حضور او برای تنوع و دگرگونی خوب است خنده ام گرفته بود. چقدر به خودم خندیدم و چقدر به تو خندیدم. صبر کن چطور شد که پای "او" به این داستان کشیده شد... صبر کن، خوب تو بگو...

اوایل دنبالش افتاده بودیم. نمی دانستیم که باید به کجا ها سرک بکشیم. کنجکاو هر مسله یی می شدیم تا بلاخره "او" را پیدا کنیم. یادش بخیر، دست آخر به صورت اتفاقی چهله ی زمستان روی یک برگ چرک شده ی روزنامه ی "او" را یافتیم. در آن تکه از روزنامه نشانه هایی از "او" آمده بود. بیوگرافی مختصری از او را نوشته و آدرس محل زندگی ش را هم آورده بودند. با این عمر چندین هزارساله اش تقریبا در همه ی این کره ی خاکی زندگی کرده است. تازه ترین آدرسی که از او ثبت و یاداشت شده بود حوالی علی آباد را نشان می داد.

کمپ مهاجرین علی آباد باید یک ساعتی از شهر فاصله داشته باشد. با اطلاعاتی که جمع کرده بودم متوجه شدم باید جای جالبی باشد. وقتی داشتیم با راننده ی تاکسی صحبت می کردیم، متوجه ی خطوط چهره اش بودم. باور کن اگر بغیر از من و تو کس دیگری می خواست با این ماشین به این مقصد برود امکان نداشت که راننده او را ببرد. هیچ کس این روزها سر بدون درد خود را با دستمال نمی بندد. نمی دانم می خورد این مثل به این بخش از صحبت های ما یا نه! خوب بگذریم... راننده وقتی دید که هنوز پشت لب من سبز نشده چراغ سبز را نشان داد و گفت که با چه مقدار پول حاضر است ما را ببرد آنجا. وقتی نرخ راه را گفت یک لحظه مات ماندی و بعد بلافاصله زدیم زیر خنده و قبول کردیم. بنده ی خدا گویی می خواست خرج یک ساله اش را از ما یکجا بگیرد. یادت هست که برایت گفتم: «دارد این سفرمان هزینه بردار می شود» و تو فقط در درونم خندیدی.

ماشین که حرکت کرد درست از مسیر خانه ی مان گذشت و تو خیابان منتهی به خانه را به من نشان دادی و من هم فقط با تکان دادن سر گفته های تو را تائید کردم. چند دقیقه یی نگذشته بود که از شهر خارج شدیم. تا به حال متوجه نشده بودم که شهر چقدر کوچک است. همه ی شهر خلاصه شده به همین حرم و چهار تا خیابان دور و برش. وقتی فرصتی دست داد تا به شهرم بیندیشم دلتنگ شدم. آخر شهر ما شهر غریبی است. در شهر همه مهاجرند و مسافر... آن قدیم ها قبل از اینکه شهر من شهر شود اینجا سر تا سر همه بیابان بود. نمی دانم چطور شد که صاحب حرم این جا خانه کرد و شد این محل مزارش. اما این را می دانم که بعد از تبدیل شدن این بیابان به مزار صاحب حرم، این جا شد مزار او و مزار او هم شد محل زندگی بقیه مردم. مدت ها از این واقعه سپری شده است و حالا من در این شهر متولد شده ام. همه در این شهر مسافرند و خود را مهمان صاحب حرم می دانند.        

همین طور داشتیم از مناطق بیابانی اطراف شهر عبور می کردیم و به من گفتی که از راننده بپرسم دارد ما را کجا می برد. یادم هست که کمی از دستت دلخور شده بودم. آخر این هم شده بود سوال که تو می خواستی من از راننده بپرسم. خوب عزیز من خودمان آمده بودیم دنبال "او" بگردیم. مثل اینکه یادت رفته بود. وقتی دیدم ناراحت شدی مجبور شدم طوری سوال تو را بپرسم. یادت هست چقدری خوب راننده را دور زدم که نفهمید تو پریشان شدی و ترس برت داشته است. پرسیدم:«دایی چقدری مانده برسیم.» و بعد یک لبخند مصنوعی را هم گذاشتم کنج لبم و اصلا پاپی جواب سوالم نشدم. بنده ی خدا تعجب کرد ولی زود گوشی دستش آمد که ما تا به حال کمپ نرفته ایم و پرسید« از اقوام تان کسی آنجا زندگی می کند» و بعد تو سریع گفتی: «مهمان هستیم» و راننده که جا خورده بود پیش خود می گفت: «چهله ی زمستان و مهمانی!» راننده ادامه داد: «می رسیم و راهی نمانده»  که بعد رسیدیم. سریع از ماشین پیاده شدیم. کرایه را که پرداختیم راننده بدون هیچ حرفی پاهایش را گذاشت روی پدال گاز و تند و تیز از مسیری که آمده بود برگشت. وقتی خوب از ما دور شد متوجه شدیم که لاستیک ماشین چطور گل و لای را به اطراف پراکنده بود. وقتی خوب به ماحول خود نگاهی انداختیم متوجه شدیم که آنجا خیلی از شهر دور افتاده است. جای زیاد وحشت ناکی نبود. با تو بسیار به جاهایی مثل این برای پیدا کردن "او" آمده بودیم. جایی شبیه این را در سفرنامه ی ناصر خسرو دیده بودم. البته آنجا به قول آن مرحوم خالی از سکنه بود ولی اینجا مثل این که کسانی در حال زندگی هستند.

از لب جاده اصلی زیاد دور نشده بودیم. می شود با چشم ماشین هایی را دید که در آخر دنیا در حال رفت و آمد هستند. وقتی با ناصر خسرو نشستیم و احوال سفرش را جویا شدیم. چیزهایی زیادی از او آموختیم و توانستیم آدرس بسیاری از مناطق را از او بگیریم. همین طور که به یاد صحبت مان با ناصر خسرو افتاده بودیم از اوج فرود آمدیم و وارد کمپ شدیم. سعی کردیم که با دیدن تکه ی روزنامه آدرس دقیق "او" را بیابیم. تعداد خانه های بهم بافته شده آنقدر نبود که ما نتوانیم حساب کنیم و گشتن این کمپ هم زیاد سخت به نظر نمی رسید. وقتی که در اوج بودیم زمین زیبا تر از اینی بود که ما در حال دیدنش بودیم. خانه های بهم بافته شده در این کمپ همگی کاهگلی و باران خورده بودند. هوا آنقدر سرد بود که بوی کاهگل به دماغ مان نمی رسید. آنجا همه چیز را یخ بسته بود و تو بی تابی می کردی که باید زود تر "او" را بیابیم. کوچه های کمپ همه غرق گل و لای بود و تمام دیوارها در این جا بر روی آخرین رمق های خود استوار بودند. ساکنان این کمپ در دروازه های خانه ها را با تکه های پلاستیکی محکم بسته بودند. تقریبا داشتیم یک دور کامل از کمپ مهاجرین را دور می زدیم و هنوز یکی بر سر راه مان نیامده بود که از او در باره ی "او" بپرسیم. کم کم داشت این جستجوی مان هم ما را دلسرد می ساخت. اگر آن گنبد دوار فرو نمی ریخت امکان کمی وجود داشت که بتوانیم "او" را پیدا کنیم. درست وقتی که از مقابل آن خانه گذشتیم گویی به احترام در پای قدوم ما فرو ریخته باشد فرو ریخت. گنبد که فرو ریخت بافت خانه های مهاجرین دیگر از هم گسست. این کمپی که تا به حال خالی از سکنه بود با داد و بیداد ما فکر کنم جان گرفت. از هر خانه یکی دو نفر آمد. کلا فکر پیدا کردن "او" از سر مان افتاده بود. یادش بخیر سعی می کردیم که به مردم کمک کنیم تا خانواده ی زیر آوار را نجات بدهیم. هوا سرد بود اما با این حال همه داشتند با چنگ زدن به گل و لای، جنازه های بی نفس را بیرون می آوردند. ماشینی هم از بین بیغوله های این کمپ خراب شده بعد از خالی کردن سنگ های خود بیرون آمد و نزدیک شد. جنازه ها یکی و دو نفر نبودند. خانواده یی بودند زیر آوار و باید همه را بار ماشین سنگ کش می کردند. دیگر نا امید شده بودیم از یافتن "او" و باید با همین ماشین بر می گشتیم. اصلا درست نه بود که ما در این شرایط از "او" بپرسیم. یعنی می شد فهمید که جواب درستی دریافت نخواهیم کرد. تو پیشنهاد دادی که با راننده ی ماشین صحبت کنم و بخواهم از او که ما را هم ببرد تا شهر و راننده هم وقتی فهمید که با جنازه ها رابطه یی ندارم قبل از حرکت گفت: "سوار شوید و جنازه ها را محکم بگیرید." به غیر از ما و جنازه ها دو سه نفر دیگر هم همراه ما سوار شدند. حالا که خوب فکر می کنم می بینم آنها هم نصبتی با جنازه ها نداشتند که آمده بودند پشت ماشین سوار شوند. بر بالای جنازه ها پتویی انداختند که تا رسیدن به بیمارستان دمی داشته باشند. ولی هنگام حرکت به سوی شهر آنقدر باد ســرد، شدید شد که آن یکی دو نفر همراه هم خود را در کنار جنازه ها جای دادند. من و تو، و "او" بدون پتو ماندیم. تا به حال که "او" را ندیده بودیم و نمی دانستیم طرف مان چه کاره است. از کجا باید می دانستیم که خدا چقدر ما را دوست دارد. تو اول به دنیا آمدی و سر صحبت را باز کردی. خوب یادم هست. درست مثل خودم به تو جواب داد. همین طور صمیمی و گرم گرفت با تو که نتوانستی در پوستم بگنجی و باعث شدی که من هم به سر شوق بیایم و از "او" چیزهایی بپرسم. باد تندی بر اثر حرکت ماشین بوجود می آمد و حسابی کلافه ی مان کرده بود. وقتی نتوانستیم مثل "او" مقاومت کنیم در مقابل شمال کوتاه آمدیم و گوشه یی نشستیم. او سینه داده بود به باد سرد و مثل نماد پایداری ایستاده بود. بخاطر فراموش کردن سرما میانه ی صحبت را با او باز کردیم و گفتیم تیری در تاریکی انداخته باشیم. از او پرسیدیم که "او" را می شناسد یا نه. نیتی نداشتیم که "او" طرف مان را بشناسد فقط می خواستیم با حرف زدن سرمای موجود را از یاد ببریم. وقتی طرف خیالی مان لبخندی زد و به ما فهماند که هر گمگشته یی باید جایی و در زمانی متولد شده باشد، بود که فهمیدم باید اول او را زائید تا بعد توانست همکلام و همراه اش شد.

موجود خلق شده در پشت ماشین سنگ کش می گوید که من "او" هستم. پیش خودم می گویم در اوج آسمان ها دنبالش گشتیم و نیافتیم. حال این زائیدی خودمان دعوی "او" بودن را دارد. این نمی تواند کمتر از یک معجزه باشد. خوب یادم هست که این جمله ی آخری را تو گفتی... یادش بخیر به لحظات خوبی رسیده ایم. خاطرات شیرینی هست... بلند شدیم و رفتیم و "او" را در آغوش کشیدم. خودم و تو را به او معرفی کردم. گفتم به "او" که تو را از درون اولین کتاب زنده گی ام یافتم و برایش گفتم که "او" را هم تو به من معرفی کرده یی. جالب بود نه! "او" بزرگوارانه ما را در آغوش گرفت و از آشنایی با ما کلی خوشحال شد. می شد از چهره اش همه ی این احساس را یکجا دید. از احوال ما پرسید و خبر آسمان را از ما گرفت. وقتی فهمید می خواهیم شاعر شویم بیشتر تحویل مان گرفت و قول داد که به دعوت ما لبیک بگوید و دوستی مان را بپذیرد. یادش بخیر با تو هستم، ها! یافتن "او" را می گویم جزء خاطرات فراموش نشدنی ماست. از تاثرات "او" بود که زمین را به آسمان ترجیح دادیم و یاد گرفتیم اوج گرفتن آسمان نمی خواهد. یادش بخیر، تو می گفتی و من می نوشتم و او آن را نقد می کرد. بعد از مدتی که به نوشته ی مان مراجعه می کردیم می دیدیم که بـله! چه شاهکاری از آب در آمده است. کارهای کارگاهی این روزها همه جا وجود دارد. این روزها با اینکه نوشته ها را ذوقی می خوانند اما اصلا مثل گذشته ها ذوقی آنرا نقد نمی کنند. موافقی اولین شعرمان را دوباره بخوانیم.

به "تو" الهام شده بود؛

پنجره های بارور شده روزی 

خواهند زائید

کودکان کامل خود را در جزیره ی خوک ها

و بانوان کمپ های مهاجرین

بینوایان دیگری خواهند سرود

در حالی که آدمک های بارانی خود را خشک کرده اند

تا تمام کبوتران سپید

ستاره شوند

همه می خواهند تا تورات تفسیر تازه تری شود

و قرآن خدای محمد هم؛

شنیده ام نان را به بوسه یی خواهند داد

و مردمان اصیل پای دیواره های شهر خواهند مرد

و دو تن با یک من می بندند عهدی

که نان را با بوسه نخواهند خواست....

و من همه را نوشتم. شعر بلندی بود و آن را در اختیار "او" قرار دادیم و او هم خواند و نظر خود را داد و سوالاتی را پرسید. همیشه به نظرات من و "او" احترام می گذاری. راستی خیلی وقت هست که می خواهم چیزی از تو بپرسم اما نمی دانم که چرا تا به حال صبر کردم. اما حالا می خواهم بپرسم. «چرا همیشه می خواهی که آثارت مجهول بماند؟» به یاد دارم که تو همیشه می توانی خوب مردم را سر کار بگذاری و این به نظرم زیاد خوب نیست. نه! ناراحت نشده ام. به راستی "او" باعث شد که در بسیاری از نقطه نظرات خود تجدید نظر کنیم. خدا را شکر که تا به حال هر سه از همدیگر راضی هستیم. حرفی نیست. لحظات خوبی را سپری کردیم. بلاخره دیگر ما سه روح هستیم در یک پیکر که قرار است یک عمر را در زمین به سر برد در اوج...

تصادف

دانشگاه شروع شده بود. همه بعد از یک دوره تعطیلات گرد هم آمده بودند. وقتی وارد کلاس شد فرید بر روی یکی از میزها نشسته بود و بچه ها او را دوره کرده بودند. با لبخندی خفیف نگاهی به همه انداخت و بعد بلند سلام کرد. یکی از دخترها چشمکی به سویش زد و فرید گفت: « بچه ها تیچر آمد.» و بلندتر گفت: «پیشت!»

ذکی زبانش قفل شد. مقدار اکسیژنی که در درون سینه اش باقی مانده بود را از طریق بینی بیرون داد. دخترکی که به او چشمک زده بود فهمید ذکی چه حالی دارد. چشمش می پرید.

فرید در حال خواندن یک ترانه ی محلی برای بچه ها بود. ذکی هم بی تفاوت با همان چهره ی متبسم به سمت میزی می رفت که همیشه پشت آن می نشست. فرید می خواند تا اینکه صدای زنگ مبایل آواز او را قطع کرد. فرید آرام گرفت و فریاد کشید تا بچه ها هم ساکت شوند. ذکی همانطور لبخند بر لب به فرید چشم دوخته بود و به حرکات سر و دست فرید نگاه می کرد. فرید همان موقع که داشت با گوشی مبایل حرف می زد نگاهش با نگاه ذکی گره خورده بود و رنگش پریده می رفت. شاید همین چهره ی متبسم ذکی باعث شد که گوشی موبایل از دسته فرید بیفتد و فرید تحریک شود. فرید تحریک شد و به سوی ذکی رفت و با دست محکم به سینه ی او زد. انگار ذکی برای او همان آیه ی معروف نحسی شده بود که می گویند. تلفون از بیمارستان بود و فرید باید می رفت آنجا. وقتی ذکی مشت محکم فرید را خورد دخترک فریاد کشید: «چرا؟... زورت به ذکی می رسد. وحشی!» و آن وقت بود که بچه ها دور فریدرا گرفتند. دخترک از فرصت پیش آمده استفاده کرد و خود را به ذکی رساند. قفل زبان ذکی باز شده بود. معلوم بود که از دخترک ممنون هست. مقداری سرش درد می کرد و دخترک دستمالی به او داد تا لب و دهان خود را با آن پاک کند.

فریدوارد بیمارستان شد. خسته بود. پرستار او را دید که نفس نفس می زند. فریداز او درباره ی خواهرش پرسید.

 -                تصادف کوچکی بوده! کمی برایش دعا کنید! .

 فرید خود را به پشت دروازه ی مراقبت های ویژه رساند و بعد وقتی سایه یی از خواهر خود را دید به دیوار سرد بیمارستان چسپید و آرام خود را پایین کشید. به زمین چشم دوخته بود. زمین نمناک بود و معلوم بود که تازه شسته شده هست. فریدبه فکر فرو رفته بود. تا قبل از اینکه پرستار از مقابلش عبور کند؛ ساعاتی پیش را بخاطر آورد که با دوستانش گردهم آمده بودند و  او آواز می خواند. و وقتی پرستار از مقابلش عبور کرد. فریدفرصت آن را پیدا کرد تا از پرستار بپرسد که خواهرش با چه کسی تصادف کرده است و پرستار محل نشستن راننده ی ماشین را به او نشان داد. فریدبلند شد و به سمت او به راه افتاد. از دور دید که با چگونه آدمی روبرو خواهد شد. جوانی بر روی زمین نشسته بود و سر در گریبان داشت. فریدبالای سر او ایستاد. دستی بر روی شانه اش گذاشت. راننده سر بر داشت و به چشمان فریدچشم دوخت. فریدبه خود آمد و یک قدم به عقب برگشت. نگاه فریدبا چهره ی متبسم ذکی گره خورده بود و می دید که ذکی با همان چشمان معصوم خود دارد به او نگاه می کند.
 

نوروز باستان در شهر مزار شریف

تجلیل از روزهای خوشی و برپایی جشن ها بخاطر تجلیل از روزهای تاریخی، یکی از شایسته ترین ویژه گیهایست است که نسل اندر نسل از نیاکان ما از دوران شاهان و امیران آریایی  و خراسانی  به میراث مانده است. یکی از این روزهای ماندگار که جزء فرهنگ غنامند مردم ما شده است، تجلیل باشکوه از نوروز و میله گل سرخ می باشد.

    تجلیل از نوروز باستانی در مناطق  مختلف کشورعزیز ما افغانستان به طرز های مختلف برگزار میگردد. من تصمیم دارم از روز نوروز و میلهء گل سرخ در ولایت بلخ برایتان سخن بگویم که خاطرات بسیار شیرین و فراموش نشدنی را از این روزها در ذهن دارم. تقریبا ً همۀ مردم شهر ما بر این عقیده هستند که سال نو را با پاکیزه گی، صمیمیت و دوستی باید تجلیل کرد. لذا چند روز پیش از نوروز خانه تکانی شروع  میشود، لباسها شسته و اطراف خانه پاک میشود. شب نوروز تهی دست ترین مردم شهر هم غذاهای نوروزی میپزند و اکثر خانواده ها هفت میوه آماده میسازند و سفره هفت میوهء خود را پهن مینمایند. پختن سمنک نیز ازجمله مراسمی است که هم کلان سالان و هم کودکان با شور و اشتیاق منتظرآن میباشند.

پختن جلبی، خجول و دیگر خوردنی های که با شکر پخته و آماده خوردن میگردد نیز از رواج های است که بیشتر خانواده ها بدان پای بند اند. این برنامه هایی که ذکر شد همه قبل از تحویل سال به اجرا در می آید. اما مراسم ویژه یی که در اولین روز از سال نو در شهر مزار شریف بر پا می شود عبارت از گردهم آمدن مردم در مرقد مولای متقیان حضرت علی کرم الله وجهه است که به بلند کردن بیرقی می ا نجامد که به نام آن حضرت مسما است. این مراسم باشکوه با استقبال بی شمار مردم رو به رو می شود و اکثر مردم در اولین روز سال به زیارت آن حضرت می روند و سال نو را خدمت آن امام همام تبریک عرض کرده و با واسطه گرفتن آن حضرت در پیشگاه خدا، از درگاه رب جلیل می خواهند که سال خوبی را برای مردم ارزانی بدارد. در این مراسم مردم از سرتاسر کشور حضور دارند و با عشق و علاقه بسیار روز اول سال را تجلیل می کنند. سر آغاز میلهء گل سرخ در واقع از شب سال نو با اجرای کنسرتها دلنشین محلی داخل خیمه های مجلل و در تالارهای بسیار شیک آغاز می شود. که هر کدام از گروه های هنری با نواختن اله موسیقی محلی چون دوتار، طبله، رباب، هارمونیه و چنگ، چنگ به دلها می زند. در روزهای اولیه یی میله حظور پر شور مهمانان این شهر در قهوه خانه ها و رستوران ها دیدنی است. سماوارهای بزرگ برنجی کــُل کــُل میجوشند و مردم چه در داخل و چه در بیرون چای سیاه و یا چای سبز مینوشند و به آواز موسیقی گوش می دهند و سر و دست می جنبانند. بعد از سپری شدن اولین روز میله در دومین روز سال جدید طی مراسم باشکوهی مردم شهر به دامان طبیعت روی می آورند و به تعداد هزاران نهال را به خاطر سر سبزی شهر در اطراف و اکناف می کارند. که این کار به اصطلاح محلی حشر(کار داوطلبانه)گفته می شود که دومین روز از سال جدید به همین خاطر به نام روز دهقان نیز یاد شده است. در جریان سه روز اول میلهء گل سرخ بهترین مسابقات پهلوانی در چهار باغ روضهء مبارک به طور دوستانه در بین مردم شهر برگزار می شود که به شکل عنعنوی از سالیان درازی بین مردم شهر رواج دارد که با استقبال بسیار زیاد مهمانهایی که از مناطق دور کشور تشریف آوردند رو برو می شوند. در خارج از شهر مسابقات بزکشی بهترین و جذاب ترین اجرا های خود را به نمایش می گذارد و با ختم این میله مسابقات بزکشی هم تا سال آینده خاتمه می یابد. بایسکل رانی و گودی بازی در روزهای میله بین جوانان رواج دارد. میله گل سرخ در شهر مزارشریف برای چهل روز تجلیل می شود. که از این چهل روز شش روز آن مختص به زنان است که در هر چهار شنبه روضهء مبارک قرقه زنان می شود و از ورود مردان به روضه مبارک جلوگیری می شود. زنان در این روز آزادانه به زیارت و گردش در روضه مبارک می پردازند و با شیوهء خودشان از آغاز بهار تجلیل به عمل می آوردند. در سیزده همین روز از نوروز مردمان شهر مان را بر این عقیده است که هر کسی بر روی سبزه گام بگذارد تا آخر سال سبز و خرم و خوشحال خواهد شد. در روز سیزدهم بیشتر خانواده ها دسته جمعی به دامنه های کوه های سربه فلک کشیده پناه می برند و سعی می کنند که اوقات خوشی را برای خود رقم بزنند.  امسال هم خوشبختانه در آستانهء تجلیل از چنین مراسم های قرار داریم. از پروردگار عالم می خواهیم سال خوب و خوشی را پیش رو داشته باشیم و برای همه مردمان کشورمان آرامی و رفاه را در جوار صلح می خواهیم.