تبليغاتX
گذر قصاب‌ها
محلی برای سلاخی کردن نوشته های من

به سلاح‌ام می‌بینم. نارنجک انداز و دوربین را خودم به آن بسته کرده‌ام. وقتی پیش‌ام است دلم جمع است و سر کسی حساب نمی‌کنم.

می‌گوید: "بزن!"

لوده است. نمی‌فهمد که هیج وقت برای مردن دیر نیست. جوابش را ندادم ولی با این حال هم از من خوش نیست. می‌داند که اگر او را قمندان برای کشتن به من تسلیم نمی‌کرد دیگری می‌آمد و یک مرمی به فرقش می‌زد. قضا او را تسلیم من ساخته بود و حالا او به چنگ من است و از گیرم گریخته نمی‌تواند.

از خاطر این که هنوز زنده است خودم هم حیران هستم. همراهش بند ماندم. کار حالا برای هر دوی ما سخت شده است. او باید انتظار بکشد و من هم باید حوصله کنم. هیچ کدام از شرایط حاضر راضی نیستیم. حالی چطور می‌شد که یک نفر دیگر را بعوض من برای کشتن این آدم قمندان انتخاب می‌کرد، هیچ چیز!...

لبهایش شور می‌خورد. شاید کلمه‌‌ش را خوانده می‌رفت. فهمیده نمی‌شود. فقط زونگ زونگ لرزانی به گوش می‌رسد.  

دست و پاهایش بسته است. می‌بینم که ریسمان‌ خود را سست نکرده باشد. عرق جانش برایم بیگانه نیست. این حال و روز از سر خودم هم تیر شده است. یادم که می‌آید سوزشی به سر تا پایم می‌دود. باید بروم رگ بزنم.

از دور طرفش سیل دارم. دستش برسد چشم‌هایم را از کاسه‌ی سر می‌کشد. این شوق را من هم داشتم. به خیالش به دست یک کافر گیر آمده است. بسیار گپ‌ها را می‌شود از چشم‌هایش خواند. اما حساب هر دوی‌مان معلوم است. قمندان تمام گپ‌ها را خلاص کرده بود. "شور خورد در فرقش یک مرمی بزن!" قمندان بسیار گپ‌ها زد. چیزهایی گفت که مخاطبش من بودم اما یادم است که آهسته پیش من آمد و به گوشم گفت: یک ساعت همین جا پیره‌دار باش و باز اگر احوالی از ما شد یا نشد سر ساعت یک مرمی به فرقش بزن!؟ همین! فیر کن و بگریز...

نفر این گپ‌ها سرش کار کرده بود. صدایش به ناله خیست: لا الا الله....

قمندان سرش را به تایید گپ‌هایش شور داد و گفت: لا الا الله...

از وقتی که همراه این قطعه نظامی گد شدم و سلاح به دست گرفتم وظیفه‌ام کشتن است. قمندان یاد داده به ما که چطور سلاح خود را همیشه پاک نگاه کنیم تا وقت فیر بند نکند.

گفتم: چطور ای لامذهب را بزنم؟

قمندان پوزخندی زد.

نفر روحش قبض شد و صدایش برخاست: زه مسلمان یم!!!!

به خیالش کل ما کافر هستیم و او بی ناموس تنها مسلمان است. قمندان خبر داشت که کشتن برای من سختی ندارد. اما ای آدم...

قمندان به چشم‌های نفر خیره شد و گفت: مونژ هم مسلمانان یو!!! تنها فرق ما و شما این است که ما همراه مرمی همراه تان گپ می‌زنیم و شما همراه بند‌های بوت ما را خفک کرده و می‌کشید....

قمندان طرف من دید و گفت: هر رقم که دلت است بکشش!

گپ قمندان به من اختیار می‌داد. باز قمندان پیش از این که برود طرف هدف دیگر خود تکرار کرد: بلی ما و شما مسلمان هستیم!

دستم به سلاح راست نمی‌شود که بکشم‌اش. من هم از همین شرایط جان یک بار جان سالم بدر برده بردم.

به آنها راپورم رسیده بود که مرا هم از موتر پایان کردند. سرک را با سنگ و کنده‌های درخت بند ساخته بودند و موترها را ایستاد کردند. از موتر ما بغیر از من دو نفر دیگر را هم پیاده ساختند. چشم‌های هر سه ما را بهمراه دست و پاهایمان بستند و مثل جوال کاه انداختند پشت موتر رنجر و حرکت کردند. من عسکر و او دو نفر ترجمان بودند. وقتی که رسیدیم، چشم‌های ما را پیش چهار نفر کلان و ریش‌سفید باز ساختند تا بالای ما حکم بکنند. به من مرمی حرام بود باید همراه بند بوت‌هایم خفه می‌شدم ولی به او دو نفر هر کدام یک مرمی رسید. قبل از اینکه به آنها فیر کنند چشمانم را باز کردند تا عاقبت کار خودم را ببینم. روی به دل افتادند. مثل آبی که از چشمه می‌جوشد خون بود که از سر آنها می‌برآمد. اگر بخت یاری نمی‌کرد و او منطقه زیر نظر از خاطر عملیات نمی‌بود!؟ حالی من این رقم سلاح بدست بالای سر این آدم نبودم. از آن زمان تا به امروز دیگر هیج وقت پای خودم را بین بوت آرام احساس نمی‌کنم. او سه چهار ساعت برایم یک عمر طول کشیده بود. حالی هم هر گپی ممکن است پیش شود. باید آماده بود که باز جای من و این آدم تبدیل نشود.

بالای سرش ایستاده هستم. نفر خود را باخته و یک مشت شده است. تصور این که آدم نتواند جای مرمی‌هایی که خورده است را دست بماند و باعث بند آمدن خون خود شود باید زجر آور باشد. کاش قمندان این آدم را به من تحویل نمی‌داد. اگر این آدم روی به روی من ایستاد می‌شد و سلاح به دست می‌داشت باز برایم آسان بود که یک شاجور مرمی را صدقه سینه‌ش بسازم. این اولین آدم نیست که کشته‌ام و آخرین‌ش هم نخواهد بود.

 نفر خوب فهمیده که مدت زیادی نمانده است به زمان تعیین شده‌ی قمندان و اینکه وظیفه دارم پیش از روشنی آفتاب یک مرمی به فرقش بزنم.

می‌گوید: بزن!

خوب می‌داند فرقی ندارد که چه کسی حالی بالای سرش باشد. او محکوم به کشته شدن است. یک روز آدم را می‌کشی و یک روز آدم می‌آید تو را می‌کشد. انتظار مرگ ضعیفش ساخته بود. می‌لرزید. یک قدم از او خود را دور ساختم.

نفر گفت: بزن و بگریز!

گفتم: می‌زنم و نمی‌گریزم!؟

متوجه‌ی چهار طرف خود شدم. باید راه گریز را پیش از فیر مرمی می‌سنجیدم. تنهایی و تاریکی سایه‌ی ترس را بر سرم آورده بود.

به چهار طرف خود ‌دید و  بعد از اینکه نشانی از قمندان و دیگر عسکر‌ها نیافت سر بلند کرد و گفت: مرد خو معلوم می‌شوی!

گفتم: گپ خوده بگو.

گفت: دلم کفیده راهی است!؟ یا بزن مرد واری و یا این که مردی کن و ایلایم کن!..

پوزخندی زدم. دلش بود که عذر کند. شاید این حالت کارم را خراب‌تر بسازد. باید خوده نبازم و محکم باشم. اما قمندان پیش از رفتنش مرا گوشه کرده و گفته بود: ما که دور شدیم و رفتیم تو هم یک مرمی به فرقش بزن و خوده باز به قطعه برسان.

نفر زونگ زونگ کرده می‌رفت و من به یاد گپ‌های قمندان می‌افتادم. به نظرم می‌رسید که تصمیم سختی باید می‌گرفتم. با کشتن او پریشان می‌شوم. اما اگر ایلا کنم‌ش باز همین آدم وقتی که صبح برای دیدن خانواده‌ی خود طرف خانه رخصتی بروم از موتر پایانم می‌سازد. هر چند که فیر مرمی من هم تقدیر را تغیر نخواهد داد اما باید خوب چرت خوده بزنم و بعد عمل کنم. وقتی تا روشنی هوا نمانده بود. نفر از نفس افتاده بود. همراه خود گپ می‌زد. پرسیدم: راه گریز از کدام طرف است؟

گفت: چی پلان داری؟

گفتم: راه گریز که مسیرم را به قطعه نزدیک‌تر بسازد از کدام طرف است؟

نشانه‌های خوشی در چهره‌ش نمایان شد. گفت: مونژ مسلمانان یو!!!

گفتم: خیر ببینی.

دهانش را با دستمال چهارخانه‌ی خود بسته کرده و میل کلشینکوف را سرش راست می‌کنم. پشت به من نشسته است. شاید سایه سلاح را دیده گمان کند که مرگش نزدیک است. قمندان ناوقت کرد و من باید خود را پیش از این که آفتاب روشنی کند از این منطقه کشیده و به قطعه برسانم...


پایان

سلاح: اسلحه، تفنگ

قمندان: فرمانده

مرمی: گلوله

پیره‌دار باش: نگهبان باش، مواظب باش

فیر کن: شلیک کن، بزن!

قطعه نظامی: پایگاه نظامی

گد شدم: همراه شدم، پیوستن به جمعی

زه مسلمان یو: من مسلمان هستم.

مونژ هم مسلمانان یو: ما هم مسلمان هستیم.

موتر:‌ اتوموبیل، ماشین

شاجور مرمی: خشاب مرمی

ایلایم کن: رهایم کن، آزادم کن

چرت خوده زدم: فکرم را کردم
+ نوشته شده در  جمعه 1391/02/08ساعت 21:26  توسط محمد امین محمدی   | 

بر می گردم...
+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/05/30ساعت 11:59  توسط محمد امین محمدی   | 

قاری یونس گفت: «هی، موتر را همین سو گوشه کن. پهلوی ای پلچک خوب است برای کندن، صدای موتر سرم را گرفت.» قبل از ای که موتر ایستاد شود دروازه‌ش را باز کرد و خیز زد به سرک و آهسته گفت: «لاحول و لا...»
هنوز گرمی تابستان کم نشده بود و تف‌باد صورت را می‌سوزاند و کالای آدم را شوره می‌زد.
بچه موتر را تیز از سر سرک گوشه کرد. بیل و خریطه‌ی‌ خود را از چوکی پشت سر گرفت و به سوی قاری آمد و گفت: «بسیار وقت نیامده‌‌ایم؟» و برگشت و به آسمان نگاه کرد. گفت: «تا تاریکی بسیار مانده!»
قاری که نور آفتاب آزارش می‌داد دست کرد به جیب واسکتش و قوطی نسوارش را گرفت به دستش و چند ضربه زد آن را به کف دست دیگرش تا مقداری از ناسش را برای زیر زبان ماندن جدا کند. گفت: «نه!»
بچه گفت: «کجا را بکنم؟» و بیل را گرفت به دستش و در ذهنش سرک را به چهار حصه‌ی مساوی تقسیم کرد و از حصه‌ی اول تیر شده بیل را به زمین فرو کرد.
قاری گفت: «صحیح است. باش که بروم وسیله‌ی رزق و روزی را از موتر پایین کنم!؟» و از سرک پایین شد و طرف تول‌بکس موتر رفت.
پیشانی بچه از عرق تر شده بود ولی او بدون وقفه در حال کندن بود. چاله را درست به اندازه‌ی کاشتن یک نهال باید می‌کند تا ای که قاری راضی شود و دلش آرام بگیرید.
قاری به همراه خود صندوقی را از موتر در بغل گرفته می‌آورد و به حرکات بچه چشم ‌داشت و تائید می‌کرد. او هم به همین دلیلی که بچه چاله می‌کند سالها چاله کنده بود و به جای نهال در آن مین کاشته بود. رسید بالای سر بچه و ناسش را درون چاله‌ی که بچه در حال کندن بود تف کرد.
بچه با بیل تف قاری را از درون چاله بیرون آورد و گفت: «قاری‌صاحب صندوق را دور تر بمانید. کارم هنوز مانده‌ست. جغل‌ها را نو هموار کردند.»
قاری رفت طرف پلچک و قدیفه‌ی خود را از دوش گرفت و زیر پلچک پهن کرد تا خود را در پناه سایه‌ی آن بگیرد. به او حوال داده بودند که امروز چند موتر از نظامی‌های خارجی از سرک پشت قریه‌ی تیر می‌شوند و از او خواسته بودند که سرک را مین فرش کند. نیشه‌گی نسوار او را دراز کرد و زمزمه کرد: «خدا بیامرزد، کل‌قدوس و عبدالرحمن‌ خان را …» چشم که بست طیاره‌های بسیاری در آسمان قریه چرخک ‌خورد و خوشه خوشه انگور واری بم بر سرشان انداخت. ورخطا شد. چشم باز کرد و خود را در پناه سایه‌ی پلچک یافت. نفسی تازه کرد تا غبار کابوس‌های پریشان از پیش چشمانش پاک شود. بچه را که با شوق در حال کندن دید یاد روزها‌ی که تازه با مجاهدین یک‌جای شده بود افتاد.
اول بار بود روس‌ها را از نزدیک می‌دید. تلاشی آمده بودند. وقتی که روس‌ها پس رفتند، پدرش قاری عبدلله را هم با خود بردند. صبح‌ش کل‌قدوس قمندان پشتش آمده بود و او را با خود برده بود کوه تا با مجاهدین یک‌جای شود.
وقتی طیاره‌های قوای خارجی یکی دو ماه پیش باز مثل سابق از روی سهو و اشتباه قریه را بمبارد کردند. بچه خانه نبود که کشته شود. قاری وظیفه یافته بود که خبر‌دار بچه باشد و احوالش را گرفته او را زیر پر و بال خود بگیرد. قاری هم بایسکلی برایش خرید و ترجمه‌ی آیاتی که خوانده بود را پیش گوش بچه گفت و گفت تا او را همراه خود ساخت که بیاید و با مجاهدین یکجای شود.
قاری از زیر پلچک صدا زد: «او بچه، چقوری را کلان بکن و باز همراه خاک نرم به قایده پرش کن که ای وسیله‌ی رزق و روزی وقت ماندنش ما را جای به جای نکند!؟»
بچه جوابی نداد. او فقط با هر ضربه‌ی بیل تصویر یکی از اقاربش به ذهنش می‌آمد و به نام آنها محکم‌تر از قبل بیل را فرو می‌برد. «به نام آقایم، به نام بوبویم، به نام غفور و لیلا...»
قاری دست برد به جیب واسکتش تا مقدار پیسه‌یی که به او وعده داد بود را جدا کند. وقتش رسیده بود که برایش موترسیکل بخرد.
بچه صدا کرد: «قاری صاحب، چقوری را به قایده کندم» و دست به بیل ایستاده، به آن تکیه کرد.
قاری گفت:‌ «بمان که نمش خشک شود.» نفهمید که چرا ای جواب را داد. او باید می‌رفت و مین را می‌ماند و زود سرش خاک می‌پاشید و منطقه را ترک می‌کرد. بچه را صدا کرد. بچه پیش از ای که طرف قاری برود رفت طرف صندوق و آن را آورد نزدیک چاله‌ی که کنده بود. قاری دوباره او را صدا کرد: «او بچه، نفهمیدی چی گفتم؟ بمان که نمش خشک شود!»
بچه بدون کدام گپی آمد طرف پلچک و پایین پای قاری یونس نشست. گفت: «یگان نفر ما را نبیند قاری صاحب؟» و به دست‌های قاری نگاه کرد. بندل پیسه در حال شمارش بود در دستان قاری…
قاری خنده کرد و گفت: «می‌ترسی!؟»
بچه به چشمان قاری سیل کرد و گفت: «نه!»
قاری سر خود را تکان داد و به جواب گفت: «آفرین! ای مین‌ها شکم ما را سیر می‌کنند و دشمن ما نیستند؟!»
بچه گفت:‌ «شما می‌گفتید که دست خدا همیشه همراه ماست!»
قاری پیش خود گفت: «حتی ای دست‌ هم هیچ وقت بدون دالر و کلدار همراه ما نبوده؟!» قاری به چشمان بچه چشم دوخت. مشتی از پیسه را به سمتش گرفت و گفت: «بخیز برویم چون ای رقم که ای مردم را می‌بینم آنها هم بی واسطه نیستند!؟»
هر دو خاموش برخاستند و قاری قدیفه‌ی خود را از زمین گرفت. سوزش نور آفتاب کم شده بود و قاری قدیفه را به شانه انداخت. در ای وقت و شرایط هچکس دلگرمی نداشت که از ای سرک برود طرف شهر…
قاری و بچه رسیدند بر سر چاله و قاری کنده زد لب آن و نشست تا از بچه بخواهد که صندق را طرف دیگر چاله بگذارد. قاری گفت:‌ «سیل کن او بچه، و دست برد سمت صندوق و مین ضد زره را با دو نرمی کف دست خود آهسته برداشت و آورد آن را در مرکز چاله بر روی مشتی خاک نرم گذاشت. قاری آهسته دو کف دست خود را از زیر مین خطا داد. در طول سالها جنگ او انواع مختلفی از مین‌ها را فرش کرده بود.
قاری گفت: «فهمیدی که چطور شد؟» و به دستان خود نگاه کرد و ادامه داد:‌ «باید طرف صاف مین را بگذاری کف زمین بالای خاک بسیار نرم و قسمت پرخه‌دارش را به روی بگذاری و بالایش مشتی خاک نرم بپاشی و بعد آن را با خاک خودش بپوشانی؛ رقمی که کسی متوجه نشود ای زمین قبلا کنده شده است. فهمیدی؟»
بچه گفت:‌« ها. فهمیدم!؟» و مشت مشت خاک نرم را گرفت و پاشید بر روی مین تا روی آن را بپوشاند. قاری چشم به دست‌های بچه داشت و دست برد به سمت جیب واسکت خود تا باز باری دیگر قوطی نسوار خود را بیرون بیاورد و با چند ضربه مقداری از ناسش را برای زیر زبان ماندن جدا کند.
بچه پیش چشمان قاری تمام گفته‌های او را عملی کرد و خوب خاک و سنگ‌ها را هموار کرد. دست‌های خود را با کالای خود پاک کرد و گفت:‌ «خلاص شد قاری صاحب.» و قاری مکثی کرد و جوابی نداد. بچه برخاست و بیل و خریطه‌ی خود را به دست گرفت و به سوی موتر حرکت کرد.
قاری هم به دنبالش بر جای خود ایستاد و به افق چشم دوخت و به ذهن حساب مین‌هایی که عمل نکرده‌اند را گرفت.
بچه موتر را آورد و پهلوی قاری بریک گرفت. قاری صندوق خالی را از زمین برداشت و گذاشت به تول‌بکس و به موتر بالا شد. گفت: «حرکت کن.»
بچه آب دهان خود را از شیشه‌ی موتر بیرون انداخت و پرسان کرد:«به کدام سو؟»
قاری گفت: «شهر برو...»

پایان

پلچک: پل‌های کوچک بر روی آب رو‌ها
سرک: جاده
چوکی: صندلی
تول‌بکس: صندق عقب
قدیفه: دستمال روی دوش، شفیعه
بندل‌پیسه:‌ دسته‌ی اسکناس
قومندان:  رتبه‌ی نظامی
قایده:‌ اندازه، کافی، مناسب
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1389/07/07ساعت 13:56  توسط محمد امین محمدی   |