هر بار از اوج فرود می آمدیم خوب تر می توانستیم بفهمیم که زمینی هستیم و تعلقی به آسمان نداریم اما حالا چند وقتی است که زمین هم برای ما شده است آسمان و در آن احساس غرور و سربلندی می کنیم. اینجا جمع مان جمع است خودم هستم و تو هستی و فقط "او" زندگی می کند. می توانم به آرامی همین طور به زندگی ادامه بدهم. هر چند که تو این روزها فراموش کاری آمده است سراغت و خوب خودت را سرگرم می کنی با این نوشته های من اما سعی کن یادت نرود که زندگی یک فرصت است و اگر بیشتر از اینها تعلل کنیم ممکن است این فرصت را مفت از چنگ مان بدر برند. اگر حوصله داشته باشی کمی از خودمان بنویسیم. نه اینکه شبیه خاطره از آب در بیاید نه! بیا کمی درد و دل کنیم. بیا حالا که او نیست درباره ی او بنویسیم. با تو که همیشه موافقم. می دانم از او نوشتن هوس می خواهد و حالا فکر می کنم که این هوس به سراغم آمده است. درست فهمیدی از "او" نوشتن زیاد سخت نیست. این نباید یک اعتراف نامه باشد. نمی خواهم بعدها وقتی که معروف شدم مثل آدم های کلیشه یی صحبت کنم بگویم عاشق شدم و بعد "او" آمده است سراغم. نه این درست نیست. این را باید همگی قبول کنند که من با "او" دوباره متولد شدم. تو که باید این را خوب تر از من بفهمی. تو که باید بهتر بدانی این "من" سوخته چه ها کشیده که با "او" بزرگ شده است. وقتی که متوجه شدم و خودم را شناختم تو را در اولین کتابی که به دستم رسید یافتم. یادت هست که چقدر خوشحال شدم. تو آن زمان چیزهایی گفتی که تازه حالا است که می فهمم ارزش کلمات تو به چند است. آن زمان تو گفتی برای بقای رفاقت مان باید کاری کنیم. من اول خنده ام گرفته بود. جای خنده هم داشت. تو بعد از اولین برخود خواستی که "او" را هم در رفاقت مان شریک کنیم. اوایل نمی فهمیدم که منظورت چیست و چرا می خواهی پای دیگری را بین خودمان باز کنی اما حالا که می بینم تو بهتر از من فکر می کنی و با تجربه تری نسبت به من. صبر کن "او" را کجا یافتیم. اوایل که آدرس دقیقی از او نداشتیم و نمی دانستیم کجا باید دنبالش بگردیم. به هر گوشه ای سرک می کشیدیم و کنجکاو هر مسئله یی بودیم تا "او" را پیدا کنیم. یادش بخیر آخر دست هم به صورت اتفاقی چهله ی زمستان روی یک برگ پاره شده ی روزنامه "او" را یافتیم. در آن تکه از روزنامه نشانه هایی از "او" آمده بود. از محلی ذکر شده بود که "او" همیشه به آنجا رفت و آمد داشت. اگر اشتباه نکرده باشم حوالی حسین آباد باید باشد کمپ مهاجرین. یک ساعتی از شهر فاصله داشت. عجب جای بود. راننده اگر مسافرانش غیر از من تو بودیم مطمئنم ما را آنجا نمی برد. آخر از جوانی مثل من تو چه کاری ممکن بود بر بیاید که بخواهیم بالای سر راننده ی موتر در بیاوریم. وقتی دید هنوز پشت لب من سبز نشده چراغ سبز را نشان داد و از پول کرایه ی موتر یاد کرد. درست مثل راننده های نصف شبی میراث پدرش را از ما می خواست. من خندیدم و به تو گفتم، یادت هست که گفتم« این "او" هم مثل اینکه سر وضع اش خیلی بهتر از ماست که این مسیر را هر روزه در حال رفت و آمد است.» و تو فقط در درونم خندیدی. موتر که حرکت کرد درست از مسیر راه خانه ی مان گذشت و تو خیابان منتهی به خانه را به من نشان دادی و من هم فقط با تکان دادن سر گفته های تو را تائید کردم. چند دقیقه یی نگذشته بود که از شهر خارج شدیم تا به حال متوجه نشده بودم که این شهر چقدر کوچک است. همه ی شهر یعنی همین روضه و چهار چوک آن. وقتی فرصتی دست داد که به شهرم بیندیشم دلتنگ شدم. آخر شهر ما شهر غریبی است. در این شهر همه مهاجرند و مسافر. قدیم ها که شهر من شهر نه بود اینجا همه بیابان بود. از وقتی که اینجا مسافری خانه کرد، اینجا شد مزار و مزار هم شد شهر و بعد از آن هم دیگران آمدند. مدت ها از این واقعه سپری شده است و حالا من در این شهر متولد شده ام. همه خود را در این شهر مسافر می دانند و مهمان مزار و روضه خود را قلمداد می کنند. بعضی ها هم پا را فراتر می گذارند و اسم سنگچل های سخی را برای معرفی خود به کار می برند. به زمین های بیابانی اطراف رسیدیم به من گفتی که از راننده بپرسم دارد ما را کجا می برد و من هم از دستت دلخور شدم. آخر این هم شده بود سوال که تو می خواستی من از راننده بپرسم. خوب عزیز من ما خودمان بلند شده بودیم و آمده بودیم دنبال "او" مثل اینکه یادت رفته بود. من یادم است که ناراحت شدی و من هم مجبور شدم که به خاطر تو هم که شده طوری سوال تو را از راننده بپرسم. چقدر خوب راننده را دور زدم که نفهمد تو پریشان شدی و ترس برت داشته است. پرسیدم « کاکا بسیار مانده، چار طرف ما خو دشت است» و بعد یک لبخند مسنوعی را هم گذاشتم کنج لبم. بیچاره تعجب کرد ولی زود متوجه شد که ما تا به حال کمپ مهاجرین نرفته ایم و پرسید؟
« از فامیل های تان کسی آنجا زندگی می کند؟» و بعد تو گفتی که «دیدن کسی می رویم.» و راننده پوزخندی زد و پیش خود گفت «چهله ی زمستان و رفت و آمد کردن!» و ادامه داد که « می رسیم. راهی نمانده!» وقتی کراییه موتر را دادیم پرسان کردیم که چطور می توانیم ما بر گردیم و او خندید و گفت از همانی که دیدنش آمده اید پرسان کنید و بی توجه ما را در بین خرابه هایی گذاشت و موتر خود را از ما دور کرد. جای زیاد وحشت ناکی نبود. با تو بسیار به جاهای مثل این برای پیدا کردن "او" آمده بودیم. جایی شبیه این را در سفرنامه ی ناصر خسرو دیده بودم. البته آنجا به قول آن مرحوم خالی از سکنه بود ولی اینجا مثل اینکه کسانی در حال زندگی هستند. از لب جاده اصلی زیاد دور نشده بودیم. می شود با چشم موترهایی را دید که در آخر دنیا در حال رفت و آمد هستند. وقتی با ناصر خسرو نشستیم و احوال سفرش را جویا شدیم. چیزهای زیادی از او آموختیم و توانستیم آدرس بسیاری از مناطق را از او بگیریم. همین طور که به یاد صحبت مان با ناصر خسرو افتاده بودیم از اوج فرود آمدیم و وارد کمپ سخی شدیم و سعی کردیم که با دیدن تکه ی روزنامه آدرس "او" را بیابیم. تعداد خانه های بهم بافته شده آنقدر نبود که ما نتوانیم حساب کنیم و گشتن این کمپ هم زیاد سخت به نظر نمی رسید. وقتی که در اوج بودیم زمین زیبا تر از اینی بود که ما در حال دیدنش بودیم. خانه های بهم بافته شده در این کمپ همه گی کاهگلی و باران خورده بودند. هوا آنقدر سرد بود که بوی کاهگل به دماغ مان نمی رسید. اینجا همه چیز را یخ بسته بود و تو بی تابی می کردی که باید زود تر "او" را بیابیم و طرح دوستی مان را با "او" پیاده کنیم. کوچه های کمپ همه غرق گل و لای بود و تمام دیوارها در این جا بر روی آخرین رمق های خود استوار بودند. ساکنان این کمپ دَر دروازه های خانه ها را با تکه های پلاستیکی محکم بسته بودند تا اجازه ندهند سرما وارد خانه های شان شود. تقریبا داشتیم یک دور کامل کمپ مهاجرین را دور می زدیم ولی هنوز یکی بر سر راه مان نیامده بود که از او در باره ی "او" بپرسیم. کم کم داشت این جستجوی مان هم ما را دلسرد می ساخت اگر آن گنبد دوار فرو نمی ریخت. درست وقتی که از مقابل آن خانه گذشتیم گویی در پای قدوم ما فرو ریخته باشد فرو ریخت. گنبد که فرو ریخت بافت خانه های مهاجرین دیگر از هم گسست. این کمپی که تا به حال خالی از سکنه بود با داد و بی داد ما فکر کنم جان گرفت. از هر خانه یکی دو نفر آمد بیرون و کمپ درست مثل مندوی* شد. کلا فکر پیدا کردن "او" از سر مان افتاده بود. یادش بخیر سعی می کردیم که به مردم کمک کنیم تا خانواده ی زیر آوار را نجات بدهیم. هوا سرد بود اما با این حال همه داشتند با چنگ زدن به گل و لای قیام یافته جنازه های بی نفس را بیرون می آوردند. موتری هم از بین بیغوله های این کمپ خراب شده بعد از خالی کردن سنگ های خود بیرون آمد و نزدیک شد. جنازه ها یکی و دو نفر نبودند. خانواده یی بودند زیر آوار و باید همه را بار موتر سنگ کش می کردند. دیگر نا امید شده بودیم از یافتن "او" و باید با همین موتر بر می گشتیم. اصلا درست نه بود که ما در این شرایط از "او" بپرسیم. یعنی می شد فهمید که جواب درستی دریافت نخواهیم کرد. تو پیشنهاد دادی که با راننده صحبت کنم و بخواهم که ما را هم تا شهر ببرد و راننده هم وقتی فهمید که با جنازه ها رابطه یی ندارم قبل از حرکت گفت بالا شوید پهلوی جنازه ها و خود را محکم بگیرید. به غیر از ما و جنازه ها دو سه نفری دیگر هم همراه ما سوار شدند. حالا که خوب فکر می کنم می بینم که آنها هم نصبتی با جنازه ها نداشتند که آمده بودند پشت موتر سوار شوند. بر بالای جنازه ها پتویی انداختند که تا رسیدن به شفاخانه دمی داشته باشند. ولی هنگام حرکت به سوی شهر آنقدر باد ســرد شدید شد که آن یکی دو نفر هم خود را کنار جنازه ها جای دادند و من و تو ماندیم و "او" بدون پتو. تا به حال که "او" را ندیده بودیم و نمی دانستیم طرف مان چه کاره است. از کجا باید می دانستیم که "او" در پیش روی ما قرار دارد. تو اول سر صحبت را باز کردی. خوب یادم هست. درست مثل خودم به تو جواب داد. همین طور صمیمی و گرم گرفت با تو که نتوانستی در پوستم بگنجی و حتی باعث شدی که من هم به سر شوق بیایم و از "او" چیزهایی بپرسم که سرمان را گرم کند. شمال تندی بر اثر حرکت موتر بوجود می آمد و حسابی کلافه ی مان کرده بود. وقتی نتوانستیم مثل "او" مقاومت کنیم در مقابل شمال کوتاه آمدیم و کنجی کز کردیم. بخاطر کلافگی از او پرسیدیم که "او" را می شناسد یا نه. نیتی نداشتیم که "او" طرف ما را بشناسد فقط می خواستیم با حرف زدن سرمای موجود را از یاد ببریم. وقتی طرف لبخندی زد و به ما فهماند که خودم هستم همان که جویایش هستید. یخ زدیم. گفت همانی که دنبالش هستید من هستم. پیش خودم یک لحظه گفتم در اوج آسمان ها دنبال تو می گشتیم و حال تو را پیش روی مان می بینیم در موتری سنگ کش. این نمی تواند کمتر از یک معجزه باشد. بلند شدیم و رفتیم و "او" را در آغوش کشیدم. خودم و تو را به او معرفی کردم. گفتم به "او" که تو را از درون اولین کتاب زنده گی ام یافتم و بهش گفتم که "او" را هم تو به من معرفی کرده یی. "او" بزرگوارانه ما را در آغوش گرفت و از آشنایی با ما کلی خوشحال شد. می شد از چهره اش همه ی این احساس را یکجا دید. از ما پرسید و احوال آسمان را از ما گرفت. وقتی فهمید شاعر هستیم بیشتر تحویل مان گرفت و قول داد که به دعوت ما لبیک بگوید و دوستی مان را بپذیرد. یادش بخیر با تو هستم، ها! یافتن "او" را می گویم جزء خاطرات فراموش نشدنی ماست. از تاثرات "او" بود که زمین را به آسمان ترجیح دادیم و یاد گرفتیم اوج گرفتن آسمان نمی خواهد. یادش بخیر تو می گفتی و من می نوشتم و او آن را نقد می کرد. بعد از مدتی که به نوشته مراجعه می کردیم ب می دیدیم که بله! چه شاهکاری از آب در آمده است. کارهای کارگاهی این روزها همه جا وجود دارد. این روزها با اینکه نوشته ها را ذوقی می خوانند اما اصلا مثل گذشته ها ذوقی آنرا نقد نمی کنند. موافقی آخرین شعرمان را دوباره بخوانیم.
به "تو" الهام شده بود؛
پنجره های بارور شده روزی
خواهند زائید
کودکان کامل خود را در جزیره ی خوک ها
و بانوان کمپ های مهاجرین
بینوایان دیگری خواهند سرود
در حالی که آدمک های بارانی خود را خشک کرده اند
تا تمام کبوتران سپید
ستاره شوند
همه می خواهند تا تورات تفسیر تازه تری شود
و قرآن خدای محمد هم
شنیده ام نان را به بوسه یی خواهند داد
و مردمان اصیل پای دیواره های شهر خواهند مرد
و سه تن با یک من می بندند عهدی
که نان را با بوسه نخواهند خواست....
و من همه را نوشتم. شعر بلندی بود و آن را در اختیار او قرار دادیم و او هم خواند و طبق معمول نظرات خود را داد و سوالاتی را پرسید. همیشه به نظرات من و او احترام می گذاری ولی یک چیزی چرا همیشه می خواهی امضاء مجهول بماند؟ و کسی در پایان کار از خودش چیزی نگوید. جواب این سوال را همان وقت ها بود که "او" داد و باز هم "او" باعث شد که در نقطه نظرات خود تجدید نظر کنیم. خدا را شکر که تا به حال هر سه از همدیگر راضی هستیم. بلاخره ما سه روح هستیم در یک پیکر که قرار است یک عمر را در زمین به سر برد در اوج.
پایان

