|
محلی برای سلاخی کردن نوشته های من
|
رحمان بالاخره تصمیم خود را گرفت. او بعد از اینكه همگی را سوار موتور ساخت و راهی كوه كرد برای گرفتن مانده گی، همان پشت دروازه روبروی چشم زن و بچه ی خود نشست. همه ی اعضای فامیلش سوار بر موتور، او را برای آخرین بار نشسته دیدند و برخاستن اش را دیگر از اعضای فامیلش كسی ندید. به غیر از فامیل او سه چهار خانه وار دیگر هم سوار موتور كُماز* شده بودند. بعد از حركت این موتور به سوی كوه می شد گفت كه دیگر در كوچه و گذر ما بنی بشر پر نمی زد. بسیار پیش تر از این ها به خلیفه رحمان گفته بودم كه باید اولادها را روانه ی كوه ساخت. تازه امروز كه رحمان پشت موتور رفته بود فهمید كه موتورهای بسیاری از شهر خارج شده و به سوی كوه حركت كرده اند. از پشت كلكین می دیدم كه تعداد زیادی از مردم با بقچه های زیر بغل شان از ترس و وحشت سقوط با پای پیاده به سوی كوه می روند. در این یكی دو روزه طیاره ها و چرخكی های بسیاری در آسمان پرواز می كردند. از یكی دو نفر شنیده بودم كه تك و توك افراد مسلحی كه با لباس نظامی در شهر مانده بودند در مقابل چشم مردم به جان مرده های ملكی* هم قد و قواره هایشان افتاده و كالای* آنها را از بدن هایشان بیرون می كشیدند. عساكر مسلح كه لباس ملكی به تن كرده بودند هم خود را در بین مردم می زدند. با این اوضاع و شرایط معلوم بود دیگر مردم به كمربند دفاعی كه خارج از شهر بسته شده بود باور نداشتند. بیشتر از یك هفته بود كه رادیوها از محاصره ی مزار می گفتند. دامنه ی كوه از چوك* شادیان معلوم بود كه چه حالی دارد. دامنه ی كوه از سر زن و مرد سیاه می زد. گویی خشك سالی و گرمی را مردم فراموش كرده بودند و همگی دنبال راهی برای گریز از شهر می جستند.
من و رحمان در یك گذر پیر شدیم. او در گذر ما دوكان خیاطی داشت و یك عمر می شد كه كالای خرد و كلان گذر ما را می دوخت. بعضی اوقات كه از بازار وقت تر می آمدم می رفتم دوكانش و یك گیلاس چایش را می خوردم. گپ می زدیم و سر اتفاقات روزهای گذشته خوش یا جگر خون می شدیم. طوری كه من حساب كوچه و گذر را گرفته بودم حالا فقط من و او تنها مانده بودیم در گذر...همان طور كه او نتوانسته بود دست از خانه و جایدادش بشوید من هم نتوانستم بشویم. هنوز تاول كف دست هایم خوب نشده است چطور می توانم خانه ای را كه با هوس حرمان ساخته ام را رها كنم. البته من پیش تر از رحمان زن و فرزند خود را روانه ی كوه كرده بودم بهمراه كوچ و بار اما ای خانه... به قول خلیفه رحمان ما بدون این خانه و جایدادمان زنده نباشیم بهتر است. یك عمر زحمت كشیدم و جمع كردیم كه حالی دیگران بیایند و ببرند. از بالاخانه او را زیر نظر داشتم. كلكین ها را خشت چینده بودیم. در این شب و روز همه از گلوله های غیبی می ترسند. از درزی كه برای دیدن كوچه از آن استفاده می كردم خلیفه رحمان را می دیدم. خلیفه رحمان امروز از دیروز كرده پیر تر نشان می داد. تك و توكی صدای مرمی می آمد. بم باردمان كور یكی دو روز گذشته آسمان كوچه و گذر ما را در چنگ و غبار گم ساخته و چندین خانه را خراب كرده بود. در این حال و روز بودند تعدادی كه خانه های خراب مردم را چور* می كردند.
دهانم را روی درز خشت های چینده شده گذاشتم و بلند صدا زدم« خلیفه رحمان چرا خودت نرفتی؟»
رحمان سر افتاده روی سینه ی خود را بلند كرد و به كلكین خشت چینده شده چشم دوخت و مایوس از دیدن من دوباره سرش را انداخت روی سینه ی خود.
دهانم را دوباره جای چشمانم قرار دادم و بلند تر گفتم « ماما رحمان درآی خانه، خطر داره...» و آن دم بود كه جواب داد « همگی را روان كردم كوه »
من هم تنها بودم و رحمان هم تنها مانده بود. خانه های ما دو سه خانه آنطرف تر رو به روی هم قرار داشت.
خشتی از كنار درز دیوار جدا كردم و صورتم را به رحمان نشان دادم و گفتم« بیا خانه ی ما، هر دوی ما تنها هستیم » و رحمان سر برداشت و با همدیگر چشم به چشم شدیم.
سلام داد و گفت: « تو چرا خانه ماندی» و پسخندی زد.
خشت جدا كرده از دیوار را دوباره سر جایش قرار دادم و از كلكین خشت چینده شده روی بر گرداندم. درون اطاق بغیر از تُشَكی كه زیر پایم اندخته بودم چیزی دیگر نمانده بود. دیوارهای تازه سفید شده چشم سفیدی كردند و چشمانم را آزار دادند. این در و دیوار به یادم آوردند كه قبلا همه چیز این خانه و دیوار را جمع كرده ام. به در و دیوار چیزی آویزان نمانده بود. حتی ساعتی كه از حج آورده بودم را هم از سر جایش بر داشته بودم. رفتم دستمال خودم را از زیر تشك بر داشتم و از رازینه ها پایین آمدم. روی حولی* كه رسیدم باز هم بر گشتم و دوباره نگاهی به غرور خرج كرده پای دیواره های خانه ام كردم. دستی به سر و رویم كشیدم و واسكت* خاكپور خودم را تكاندم. قبل از اینكه از دروازه بروم بیرون آهسته یك نیم سری به چپ و راست كوچه كشیدم و وقتی كه مطمئن شدم كسی نیست و آرامی است تند و تیز خوده پهلوی رحمان رساندم. رحمان همانطور به دروازه ی حولی خود تكیه داده بود. به رحمان گفتم تو كه پیش من نآمدی، خوب من آمدم و رحمان فقط سر بلند كرد. گویی حوصله ی همان خوش آمد گویی خشك را هم نداشت.
صلاح نبود كه دیگر من هم درون كوچه باشم. رفتم درون خانه ی رحمان و دستمال خودم را پشت دروازه پهن كردم. به دروازهء كوچه تكیه دادم. محوطه ی حولی خانه ی رحمان رو به رویم بود. رحمان همان بیرون حولی دم دروازه نشسته بود. روی حولی نشان می داد كه بسیار بیر و بار است.
گفتم « خلیفه رحمان همه چیز را جوقول* كردی» و پسخندی زدم و رحمان در جواب گفت:« بلاخره مزار سقوط كرد؟» پسخندم جان نگرفته بود كه پس مرد. جوابی نداشتم. چی می دانستم. از وقت می دانستیم كه شهر سقوط خواهد كرد ولی حالی بی خبر بودم كه شهر سقوط كرده یا تا ساعاتی دیگر سقوط می كند.
گفت:« همگی را روان كردم كوه»
گفتم: « دیدم»
صدای تك تك مرمی ها شدت گرفته بود و یكی دو تا چرخكی* هم با ارتفاع بسیار پست در آسمان می گشت. خلیفه رحمان پاهای خود را دراز كرده و طوری نشسته بود كه همه ی كالاهایش خاكپور می شد.
دست های خود را ستون ساخت و آهسته گفت: « باز جنگ شد»
گفتم: « بیا خانه خطر داره... هم دست و رویت را تازه كن و هم یك گیلاس چای دم می كنیم. یك جای میشینیم و منتظر می مانیم ببینیم كه خدا چی می كند»
گفت: « یك عمر در هوس خانه بودیم و خانهدار شدیم. پدر شدیم، حالی بیبی از خاطر چهار نفر می شه كه دخترك هایم یتیم شوند و زنم بیوه...»
ورخطا خود را از دروازه جدا كردم و رویم را به طرف خلیفه رحمان گشتاندم و دیدم كه رحمان زناقش را به سینه اش چسپانده و گریه گرفتش. همانطور كه می دیدم داشت از نم اشك هایش یك لكه ی بزرگ روی یخن پیراهنش پیدا می شد. از دیدن خواری خلیفه رحمان توتوله شدم و ترس در پوست من هم رخنه كرد. بخدا خلیفه رحمان راست می گفت. در شهر كسی نمانده و همین ساعت ها مزار سقوط خواهد كرد. چی خواهد شد؟!! یك دم از ماندنم پشیمان شدم.
گفتم :« جوانمرد تو تا به حال زنده هستی. تو از حالی به خاطر یتیمی و بیوه شدن زن و بچه ات گریه می كنی. گریه نكو خدا كریم است.»
گفت: « زنم شله شد كه بیا یكجای بگریزیم. كل طفلك هایم گریه می كردند و پدر جان می گفتند و من می گفتم نه گپی نمی شود. همیشه از این میده زد و خوردها اتفاق افتیده. گفتم شما بروید نرسیده به كوه حوال خواهد كردم كه بخیر پس بیایید.»
گفتم: « خوب. خوب گپ ها زدی برادر...»
گفت:« بخدا ای پیره مزارشریف سقوط می كند. سیل كو چی حال است. صبح كه بندر پشت موتور رفته بودم یك دم روضه هم در آمدم. بخدا یك دانه كفتر در سخی جان نبود.»
گفتم:« همگی گریختند»
ترس از مرگ خلیفه رحمان مرا هم به فكر انداخت. به فكر این بودم كه بعد از سقوط شهر حتما برای تلاشی، خانه ها را می گردند. آن وقت چی كنم؟. خود را نشان بدهم یا نه پت كنم. تازه یاد بدبختی كه گرفتارش شده بودیم افتیدم. اگر خود را نشان بدهیم شاید از خاطر مال و دارایی همراه مرمی سوراخ سوراخ شویم و اگر خود را نشان ندهیم خوب چی بد كردیم كه باز خانه ماندیم و از زن و بچه ها خود را دور كردیم. حتم داشتم كه خلیفه رحمان هم مثل من تا به حال به این فكر نیفتاده بود. از او پرسیدم:
« رحمان زن و بچه ات تنگی رسیده باشند؟»
سرش را با سنگینی بسیار تكان داد و گفت:« باید مقداری از وسایل خانه كه در مقابل آب مقاومت دارند را در چاه پایین كنم.» خلیفه رحمان همراه این جوابش جگر خون كردم. خلیفه رحمان اصلا فكرش جمع نبود. چند دقیقه بود كه صدای مرمی ها دیگر نمی آمد و گویی منطقه آرام آرامی بود. بعد از یك عمر تحولات دیگر فهمیده ایم كه این آرامش و سكوت ها بسیار خوشایند نیستند. حتمی مزار سقوط كرده است.
گفتم:« خلیفه رحمان چه رقم وسایل در چاه پایین می كنی؟»
گفت:« تیپ و تلویزیون را همراه فرش ها در پسخانه مانده و دروازه ش خشت می گیرم. بكس های كالا را در زیر خانه بردیم و راه زیر خانه را هم بسته می كنم. ظروف ناشكن و بشقاب های استیل و دیگ و كاسه ها را هم باید در چاه پایین كنم. من كه تا به حال هیچ كاری نكردم.»
این صحبت ها را در جواب سوال من نگفت. خوب مطمئن بودم. دلش بود كه برخیزد.
پرسیدم: « دلت برای زن و بچه ات تنگ نشده؟. مجبور شدم او را به خود بیاورم.
گفت: « به گمانم كه دیگر به تنگی رسیده باشند. موتورهای كماز بسیار زور است و راه جقل و سرك قیر برایشان بی تفاوت است.»
گفتم من هم پشت زن و بچه هایم دق شده ام!.
گفت:« همان رقم كه از سر نوك سوزن جمع كردم باید همی رقم مال ها را هم نگهداری كنم.»
پرسیدم: « نمی ترسی؟ »
گفت: « تا به حال هیچ كاری نكرده ام. باید آستین های خوده بر بزنم.»
گفتم: « خلیفه شهر دیگر امن نیست. بیا برویم پشت زن و بچه خود!. حتمی تنگی گیرشان می كنیم.»
گفت: « تا به حال هیچ كاری نكرده ام. باید زود شروع كنم.»
گفتم: « من دلم برای زن و بچه ام تنگ شده است. من می روم كوه.»
صورتش را گشتاند طرف من و تنش را به لنگر دستش سپرد و به چشم های من خیره شد. گفت: « می روی كوه حوال سلامتی من را به زن و بچه هایم برسان.»
گفتم:« بیا برویم. مزار شریف سقوط كرده باشد. خطرناك است. خانه تلاشی می آیند و می زنند و می برند.»
« آه، راست می گویی. باید تیز تر كارهای خود را خلاص كنم.»
گفتم: « بخیر آرامی كه شد پس می آییم. بیا حالی یكجای بگریزیم.»
گفت: « خوب. تا به حال شاید زن و بچه هایم تنگی را هم تیر كرده باشند.»
« شاید. اگر تنگی بیر و بارش كم باشد. امكان دارد.»
گفت: « خوب. اگر زن و بچه های من را دیدی صورت معصومه را ماچ كن و به مادر معصومه بگو كه وقتی آرامی شد خلیفه رحمان خودش پشت شما می آید. نگران نباشید.»
نزدیك های ظهر بود. هوا داشت كم كم زیاد گرم می شد. خلیفه رحمان از جایش بر خاست و كالایش را تكاند. من هم بلند شدم. خلیفه دست خود را بر روی شانه ی من گذاشت و تاكید كرد كه فراموش نكنم گفته هایش را... و خود را در آغوش من كشید.
گفتم: « مال و زندگی را باز پیدا خواهیم كرد. بیا برویم.» محكم تر مرا در آغوش كشید.
گفت: « تو برو من هم دنبالت خواهد آمدم.»
گفتم: «خوب. اگر اینطور است. من منتظرت خواهد ماندم.»
گفت: « نه. تو برو و احوال سلامتی من را به زن و بچه ام برسان.»
برای لحظه یی من را از آغوش خود دور كرد و پیشانی ام را بوسید. دوباره محكم تر از قبل من را در آغوش خود جای داد. وقتی داشت از من جدا می شد و به سوی حولی می رفت دلم داشت برایش تنگ می شد. دیگر چاره یی نبود. زمان داشت از دست می رفت. باید می رفتم و یك بوتل آب و یك قرص نان از خانه بر می داشتم. تا تنگی پیاده نصف روز راه بود. دستمال خودم را به سرم بستم و مثل مرمی خودم را به خانه رساندم. وقتی نان و آب را بر داشتم از خانه بیرون آمدم و خانه یی را كه با خون دل خوردن آباد كرده بودم را برای باری دیگر از زیر نظر گذراندم. آمدم طرف خانه ی خلیفه رحمان. دروازه باز بودم. سر خودم را درون دروازه كردم و با چشم هایم دنبال خلیفه رحمان گشتم. دور و بر حلقه ی چاه پر از وسایلی بود كه مقابل آب مقاومت داشتند. خلیفه رحمان را بلند صدا كردم و گفتم:
« خلیفه رحمان من رفتم»
جوابی از اعماق چاه برخاست و نشانم داد كه خلیفه رحمان صدایم را شنیده است. بلندتر گفتم:« خیلفه رحمان من را حلال كنی» و این بار هرچه انتظار كشیدم صدایی در جوابم نیامد. گویی صدای خلیفه رحمان را در گلو خفه كرده باشند .
________________________________
كماز: نوعی ماشین باری روسی
موتور: اتومبیل
ملكی: غیرنظامی
كالاها: لباس ها
طیاره: هواپیما
چوك: چهارراهی
حولی: صحن حیاط
واسكت: نوعی جلیقه – روپوش مردانه
جوقول: به هم ریخته
چرخكی: هلی كوپتر
شله شد: اصرار كرد
روضه: حرم حضرت علی در مزار شریف
سخی جان: یكی از القاب علی
تنگی: سر حد جدایی شهر مزارشریف با كوه
وقتی فهمیدم که قرار است برای مدتی با هم باشیم کمی ترسیدم که نکند باز کارمان به جاهای باریکی بکشد. تو زنگ میزنی و میگویی که خانه تنها هستم و منتظرت و من هیجانزده نمی دانم دعوتت را بپذیرم یا که از خیرش بگذرم؛ چون اصلا نمیدانم به ریسکش میارزد یا نه. ولی وقتی باز زنگ میزنی و میگویی که به من احتیاج داری و باید با من حرف بزنی و قول از من میگیری که در آمدنم عجله کنم. به خودم میقبولانم که باید بیایم چون قول دادهام. پس میآیم. ولی قبل از اینکه از خانه خارج شوم میروم آشپزخانه و یکی از چاقوهای تیز میوه خوری را از جا ظرفی بر میدارم و میگذارم جیبم.
وقتی میرسم نزدیکیهای خانه شما، زنگ میزنم و به تو خبر میدهم که در همین نزدیکی هستم و میخواهم پشت در آماده باشی که بلافاصله بعد از در زدنم در را به رویم باز کنی... تو هم با خوشحالی تلفون را قطع میکنی و میدوی به سمت حیاط و میایستی پشت در تا من بیایم و در بزنم و تو در را فوری برایم باز کنی و ...
وقتی پنجههایت دارند روی تختهی پشتم می دوند هیچی نمیشنوی و هر چه من میگویم صبر کن و مواظب باش کسی روی پشت بام نباشد، توجه نمی کنی و دستم را میگیری میکشی میآری طرف خانه. نمیدانم این همه عجله برای چی است که حتی راه پلهها را هم یکی در میان رد میکنی...
میترسم و چشمهایم سرگردان گوشه و کنار خانه است. فکر میکنم هر آن ممکن است یکی از گوشهی سر بکشد بیاید بیرون و از من بپرسد: «تو اینجا چکار میکنی؟». هر از چند گاهی دستی میکشم و از روی جیب شلوارم بر جستگی چاقو را لمس می کنم. این برجستگی احساس اعتماد بنفسم را میبرد بالا.
چند باری که ایام عید به اجبار مادرم آمده بودم خانهی شما، در همین پذیرایی که حالا داریم رد میشویم نشسته بودم. تند تند چایای که برادرت آورده بود را خوردم و خیلی مودب بلند شدم و با بهانهی که نمیدانم از کجایم در آورده بودم، فلنگ را بستم. اصلا نشد یا نخواستم که به گوشه و کنار خانهیتان سرک بکشم. چه میدانستم که یک روزی میآیم برای دزدی؟!
وقتی من را تنها گذاشتی، رفتی برای پذیرایی چیزی بیاری، همهی آن مدت دستم روی جیب شلوارم بود. گذاشته بودم درست روی برجسته گیهای چاقو تا تو دوباره برگردی. اصلا نباید من را تنها میگذاشتی. تنها بودن در چنین موقعیتهایی ترسناک است. داشت اعصابم خورد میشد. غیبتت خیلی طولانی شد. وقتی با سینهی چایی برگشتی متوجه شدم سبک تر شدی و لباسهایت رنگش تغیر کرده است درست مثل رنگ چهرهی من که میدانم سرخی اش از سرخی روسری تو بیشتر نباشد کمتر نیست. میگویم:«زحمت نکش! من باید زود برگردم!». سینی چایی را میگذاری زمین و دو زانو مینشینی رو به رویم و میگویی: «خیالت راحت باشد! تا شب کسی بر نمیگردد.» ناخواسته میگویم: «تا شب!».
وقتی میخواهی بیایی پهلویم بشینی، خود را جمعتر میکنم که کوچکتر شوم. دنبال حرف میگردم تا خودم را آرام کنم. هر چی به مغزم فشار میآورم چیزی به زبانم نمیآید. متوجهی من میشوی و با کنایه میگویی: «هیچ جا خانهی آدم نمی شود.» و میخندی و دست میاندازی گردنم. ناراحت می شوم و تذکر می دهم که باید مواظب باشی و تو فقط میخندی و بلند میشوی دست هایت را باز میکنی وسط اطاق میچرخی. میچرخی توی اطاق سه در چهاری که نسبت به پذیرایی بزرگ خانهیتان خیلی کوچک است.
نمی دانم چندین شب است چرا خواب میبینم که هنوز با هم آشنا نشدهایم و از وجود همدیگر خبر نداریم. خواب میبینم که نزدیکی های سال نو است و مادرم دارد خانه تکانی می کند. میخواهم کمکاش کنم. قبول نمی کند و فقط میخواهد زودتر خانه را ترک کنم. میپرسم چرا؟ میگوید قرار گذاشتیم دخترهای محل جمع شوند تا با هم خانههامان را تمیز کنیم. من هم راه میافتم بیایم از خانه بیرون که صدای زنگ خانه میآید. ناخود آگاه دستم می رود توی جیب شلوارم. مادرم بلند داد میزند: «در را باز نکن! بگذار خودم بیایم. برو از سر راه کنار! آمدم. آمدم».
میگویم: «تو رقصیدن رو از کی یاد گرفته ای؟»
میخندی و بلند میگویی: «قشنگ می رقصم؟»
واقعیتش را بخواهی نمیدانم!. یعنی اصلا متوجهی حرکاتت نبودم. ولی قبول دارم توی این دوره زمانه آدم باید به همه چیز وارد باشد. آرام تر شده ام. زمزمه می کنم: «باید رقصیدن را یادم بدهی» و تو باز بلند میخندی و میآیی به سمتم. قبل از اینکه به من برسی دراز میکشم و متوجه می شوم که لامپ اطاق روشن است.
بار اولی است که همدیگر را اینجا می بینیم. به من حق بده که کمی بترسم. پوزخند می زنی؛ شاید فکر کردی که من هنوز بچهام. نه ناراحت نشدهام. بله حق داری! من بچهام. اگر نبودم که حالا توی جیبم یک چاقوی میوه خوری نبود!. نمیدانم چطور شد که به فکر چاقو افتادم. اصلا چه کمکی میتواند به من بکند. گیرم یکی حالا بیاید ما را لخت و عور ببیند! میخواهد چکار کند؟!.
گفتم: «تشنه هستم.» گفتی: «آب نداریم! جان بخواه!». خیلی کم پیش میآید که به حرف هایت بخندم. اما واقعا حرف خندهداری زدی!. بلند میشوم میخواهم راه آشپزخانه را نشانم بدهی که نمیدهی. همانطور خوابیده میخواهی روسری خود را به پاهایم ببندی و اسیرم کنی که نمیگذارم. میدانم آشپزخانه داخل ساختمان است. از اطاق سه در چهار خوابت میآیم بیرون و در دهلیز میایستم. آشپزخانه درست در مقابل رویم آنطرف دهلیز است. احساس کردم که کسی پشت سرم است ولی هنگامی که برگشتم نبودی. فهمیدم که هنوز هم کف اطاقت دراز به دراز افتادهای.
وقتی وارد آشپزخانه میشوم. یاد آشپزخانهی خودمان میافتم و سعی میکنم تفاوتها را بیابم. خیلی شبیه هم نیستند. به سمت یخچال میروم و نرسیده به آن پشیمان میشوم. چهلهی زمستان که آب میگذارد یخچال برای سرد شدن؟!. میروم طرف شیر آب و دست روی شیر آب میگذارم که متوجهی جا ظرفی می شوم. چقدر خوب ظروف شسته شده و مرتب کنار هم چیده شده بودند. جا قاشقی توجهام را جلب میکند. قاشقها و چنگالها کنار هم قرار داده شدهاند و چاقوهای میوهخوری در محفظهی جداگانهی قرار دارند. چاقو ها شبیه چاقوهای ما هستند. دست میکشم روی جیب شلوارم و برجستگی چاقو را احساس میکنم. به بچه بودنم میخندم و چاقو را در میآورم. به دست میگیرم و پوزخندی میزنم. چاقو را میگذارم پهلوی بقیهی چاقو ها و آب میخورم و بر میگردم به اطاق سه در چهار کوچک...
وارد اطاق که میشوم تو هنوز هم دراز کشیدهای و به سقف خانه چشم دوختهای. میپرسم: «میخواهی لامپ اطاق را خاموش کنم؟» که جوابی نمیدهی، فقط نفس عمیقی میکشی و سینهات را از زمین میکنی و مثل مار جمع میشوی تا زانوانت را بغل بگیری.
می گویم:«آسپزخانهی مرتبی دارید!»
_«طرف یخچال رفتی؟»
ــ«نه! کلا میگویم. کد بانوی هستی برای خودت!» که اخم میکنی و بلند میشوی. تا میخواهم ادامه بدهم: «ببخشی...» که از نفس میافتم. صدای در میآید. بدنم مور مور میشود. میپرسم: «کیه؟». میگویی: «نترس با ما کاری ندارند!». لبخند میزنی. با خشم میگویم: «دارند در میزنند! کیه؟». که نیشت را میبندی و میگویی: «هیچکس!. با ما کاری ندارند!. میروم ببینم!» و تو میروی ببینی که پشت در کیست؟. و من میمانم و حوضم!. وقتی با آستینم پیشانیام را پاک میکنم دستم میآید پایین و میرود طرف جیبم. برجستگی احساس نمیکنم و میلرزم. دنبال راه چارهیی میگردم. راه چاره را که مییابم با عجله از اطاق خارج میشوم و میدوم سوی آشپزخانه...
«استاد؛ ببخشید کمی با آقای کرزی دچار مشکل شدیم. به کمکتان محتاجیم!»
ارتعاشی به سرتاسر بدن استاد مستولی شد. این تغییر حالت باعث میشود که پرش چشم های دختر را به ذهن بسپارد. همانطور که پشت میز نشسته بود رانهایش را بهم فشرد تا گرم تر بشود. خواست به دخترک نشان دهد که سرگرم مرتب کردن میزش است. چند برگه را برداشت و دانه دانه آنها را زیر و رو کرد. همانطور که نشسته بود به دختر تعارف کرد بشیند و خودش خم شد و فلاکس چای را از زمین برداشت و پیاله ی روی میز خود را پر از چای کرد. به دختر هم تعارف چای کرد. دخترک قبول نکرد که با چای خورده شود. همانطور ایستاده شد و منتظر فرصتی بود که به خواسته اش برسد.
«استاد؛ آقای کرزی فرصت کافی به ما نداد که سوالات مان را حل کنیم! همیشه آقای کرزی همین کار را با دانشجو ها میکند!. شما یک کاری برای ما بکنید!»
استاد کشوی میزش را باز کرد و به آن خیره شد تا قندانی پر از شکلات را بیرون آورد. به دختر تعارف کرد و دخترک قدمی برداشت و دانهی گرفت. خودش هم دانهی برداشت و شروع کرد به باز کردن پوشهی پلاستیکی آن و بعد شکلات را با دو انگشت اشاره و شصت خود گرفت و به دهان برد. نیم اش را گاز زد و نیم دیگرش را بیرون آورد و دوباره آنرا روی پوشه ی پلاستیکی اش گذاشت. پیاله ی چایش را برداشت و جرعه ی نوشید. بعد به چوکی اش تکیه داد و با لحن محبت آمیزی از دختر پرسید: «چرا نمی نشیند؟...»
«استاد حالا ما باید چکار کنیم؟ کمک کنید این شر بخیر بگذرد!»
استاد متوجه نشد که دخترک کی و چگونه نشست!. مبل ها طوری بودند که هرکی می نشست از دور دولا معلوم می شد. همانطور که دخترک خم شده بود روی پاهایش نگاهی به او انداخت. وقتی ساعت روی میزی اش را دید متوجه شد دخترک حدود ده دقیقه ای است که منتظر است. استاد به دختر خاطر نشان کرد که راحت باشد و دخترک هم لبخندی بعد از شنیدن پیشنهاد استاد تحویلش داد. با یک حساب سر انگشتی استاد توانست تشخیص بدهد که نصف موهای دخترک از روسری اش بیرون زده است. یکی دو تار موی دخترک هم به پیشانی اش نما داده بود. استاد پیش خودش فکر کرد که همیشه هم سفیدی معیاری برای زیبایی نیست.
«استاد ورقه امتحانیم را هم می توانید ببینید. خوب معلوم است که اگر فرصت کافی می داشتم میتوانستم همهی سوالات را حل کنم!»
استاد خیالش از بابت این دانشجو راحت بود و احتیاج نداشت که به او تذکری بدهد. همیشه این ساعات بقیه استادها سر ساعات درسیشان بودند و اداره خلوت خلوت بود. خواست بپرسد چند سالش است که زود منصرف شد و از خیالش گذشت. میخواست چیزی به غیر از امتحان از دخترک بشنود و منتظر بود. به ساعت روی میز اش نیم نگاهی انداخت و فهمید مدت زیادی شده که حرفی نزده است. پرسید: «امروز امتحان داشتید؟! امتحان چطور بود؟».
«امروز امتحان زبان داشتیم استاد!. بخدا همه می دانند که من خیلی درس میخوانم. فقط آقای کرزی کمی...»
استاد پیش خودش خوب فکر کرد تا به این سوال رسید که: «چرا بعضی ها قدر بعضی ها را خوب نمیدانند.» به حماقت آقای کرزی لبخندی زد و تصمیم گرفت که در اولین فرصت خدمت آقای کرزی برسد. دلش میخواست کاری برای دختر انجام بدهد. پیش خود گفت: «چقدر یک انسان میتواند سنگ دل باشد تا خواهش و تمناهای یک همچین دختری را نادیده بگیرید. پیرمرد بیچاره! هنوز نمیفهمد که باید چطور با یک همچین دختری راه رفت!.»
«استاد؛ تازه از اول سمستر تا به حال یک رقم دیگر به ما نگاه میکند! چند بار خواستم بیایم اداره شکایت کنم. اما بعد منصرف شدم. پیش خودم میگفتم: جای پدرم است.»
استاد با کمک دست هایش خود را از میز جدا کرد و به چوکی اش تکیه داد و بلافاصله بالاترین دکمهی پیراهنش را باز کرد تا دخترک فکر کند که او عرق کرده است. کمی گذشت تا بتواند دوباره اعتماد بنفسش را بدست آورد. دوباره خود را از چوکی کند و کشید به سمت میز. به چهرهی دختر که خوب خیره گشت متوجهی سرخی غیر طبیعی اش شد. درون لب پایین خودش را گاز گرفت طوری که دختر متوجه تغیر چهرهاش نشود. خوب فشار داد تا دردش بگیرد. دهانش که پر از بذاق شد گوشهی لبش را رها کرد و تمام آب دهان خود را قورت داد. دخترک پیش خود فکر کرد شاید استاد آخرین جرعهی چای دهانش را قورت نداده بود.
«استاد ...زمان شما هم اینقدر بد با دانشجوها برخورد میکردند؟ من همیشه خیلی راحت با استادها ارتباط برقرار میکنم. نمی دانم چطور شد که اینطور شد؟»
استاد گریزی زد به گذشته و به اسم خانوم علوی برخورد که الفبای نوشتن را از او آموخته بود. هر بار که با او چشم به چشم میشد. مثل سیب سرخ می شد و هوس میکرد که خانوم علوی بیاید و دستی به سر و صورتش بکشد. خیلی کم از آن روزها به یاد داشت. فقط از چهرهی خانوم علوی دو چشم سیاه و ابروهای چیده شدهاش را به یاد میآورد. استاد دست دواند روی میز و دنبال قلمی گشت. بعد که به دست گرفت روی برگهی دواند که بداند رنگ میدهد یا نه تا اینکه مطمئن شد. سر برداشت و از دخترک اسمش را پرسید و بعد روی کاغذ نوشت: « فتانه...»
«استاد شما کی با آقای کرزی صحبت میکنید؟ من خیالم جمع باشد؟ بازهم بیام پیش شما؟»
به دخترک خیره شد که بر خاسته بود... کمی تردید داشت در جواب دادن... هر چه از دخترک شنیده بود مربوط به کرزی بود و امتحان... آرام بلند شد و چوکی را کشید عقب و از پشت میز آمد طرف دختر که ایستاده بود... نزدیکش ایستاد. کاغذ و قلم در دست هایش بود و گفت: «من تلاش خودم را می کنم!... مطئن باش بعد از وقت با کرزی صحبت می کنم!!!».
دخترک وقتی اسمش را روی کاغذ دید دهانش تا بنا گوش باز شد و ابروهای چیده شده اش بالا رفت. سر به زیر در حالی که می خواست نشان بدهد ذوق زده است آهسته گفت: «می شود استاد شماره ی موبایل شما را داشته باشم؟». استاد دستی به سر و صورت خود کشید و لبخندی زد تا دختر دوباره بشیند و از کیف همراهش کاغذ و قلم بر دارد برای یاداشت شمارهی موبایل. دخترک دولا شد و شمارهی موبایل را نوشت. بعد همانطور که دهانش جیک مانده بود دوباره برخاست. به استاد چشم دوخت و گفت: «پس زنگ میزنم و خبر میگیرم!؟». استاد جواب داد: «حتما بعد از وقت با کرزی صحبت میکنم». دخترک پیش از اینکه خدا حافظی کند آب دهان خود را قورت داد و تکرار کرد: «پس من زنگ می زنم!». استاد لبخندی زد و او را تا دم در اداره همراهی کرد.
پایان
داستان هفت سین جهت اشتراک در مسابقه ی داستانک های نوروزی
نویسنده: محمد امین محمدی
+9379953697
شهر مزارشریف
استان بلخ
کشور افغانستان
هفت سین
وقتی مرد به همسرش گفت: "امسال هفت سین رو من میچینم!"
لبخند سردی روی لب خانوم نشست و بعد با تکانی خودش را از مرد جدا کرد و گفت: "چرا! باز چه فکری تو سرته؟ مگه توی این چند ساله چیزی کم و کسری داشت سفره؟"
"آخه امسال، ما سعید و سمیرا را داریم؛ سارا."
"دست بردار آقا! می خوای کی هارو بیاری کناره سفرهی که من و تو توش نشستم!؟ و تازه کسری سین ها رو چیکار میکنی!؟"
"سین چهارم و 5ام مثل بچههای خودمان دو قلو هستند؛ سین6ام سروش و سین7امم سمانه خانوم پرستار بچه ها!"
زن لبخندش گرمتر شد و خودش را به مرد نزدیک تر کرد و با لحن ملایمی گفت:«یعنی میخوای من هم جزء هفت سین امسال باشم!»
مرد جواب داد:«اگر موافقی؟! فردا صبح زود بریم شیرخوارگاه.»
می داند چه اتفاقی برایش در کلاس افتاده است. حرف های استاد را نمی شنود. اجازه می گیرد برود بیرون اما استاد موافقت نمی کند و به یادش می آورد که حاضری خوبی ندارد. خودکارش را به دندان میگیرد و سعی می کند مثل مدادهای دوران مدرسه بجود ولی خیلی زود بر خلاف دوران مدرسه خسته می شود و پشیمان از جویدن، خودکار را پشت گوشش می گذارد. به ماحول خود نگاهی می اندازد و از نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است میپرسد: «ساعت چند است؟» و نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است فقط برایش لبخند می زند!. از او روی بر می گرداند. خودکار را از پشت گوشش بر می دارد و شروع می کند به خط خطی کردن روی میز. فشار زیادی را به خودکار میآورد. طوری که نوک خودکار میشکند. استاد متوجه میشود. بچهها هم متوجه میشوند. اما نه استاد و نه دیگر دانشجوها، هیچ کدام به روی خود نمی آورند. از نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است دل خوشی ندارد و از یکی که دور تر است می خواهد خودکاری برایش بدهد. طرف با تردید خودکاری به او می دهد و خیلی زود از او روی بر می گرداند. روی بر می گرداند طوری که او احساس ناخوشایندی پیدا می کند.
فاصلهی میز و صندلیها از همدیگر زیاد دور نیست و اگر کسی غیر حاضر نباشد همه میتوانند در جریان اتفاقاتی که در کلاس میافتد باشند. وقتی اجازه گرفت و رفت بیرون بیقرار شد و آرامشش را از دست داد. وقتی استاد به او اجازه نداد برود بیرون بیقرار تر شد. چند وقتی می شد که متوجه شده بود آرامشش در گرو بودن او است. همیشه وقتی از هم جدا می شدند دچار این حس و حال میشد. گویی ماری در درونش پیچ و تاب بخورد، پیچ و تاب می خورد.
دیری نگذشت که دنیایی از غزل و دوبیتی را حفظ کرد. می رفت پی جملات قصار و آنها را در تکه های کوچک کاغذ یاداشت می کرد. شنیده بود اینطوری می تواند اعتماد بنفس اش را تقویت کند. او با اینکه دنیای خود را داشت اما باز هم روز به روز تحلیل می رفت و از ریخت و قیافه می افتاد. با اینکه مرتب بود و آگاه، اما از لحاظ جسمانی تکیده می رفت. بلاخره باید تصمیم می گرفت. نباید فرصت ها را به آسانی از دست می داد. احساس می کرد هر لحظه ممکن است زمین بخورد. اگر طرف را می خواست باید تصمیم می گرفت. هیچ کس باور نداشت که روزی او هم زمین بخورد ولی با این درد شقیقه و لرزش سر و دست تک و توکی شک کرده بودند.
چشم می بندد و می خواهد فکر کند که استاد به او اجازه داده است... حالا او در پی او افتاده و می خواهد از این فرصت به بهترین نحو ممکن آن استفاده کند. وقتی پا از کلاس بیرون می گذارد او را در مقابل خود می بیند که می خواهد برگردد داخل کلاس... بر می گردد به طرف کلاس تا مطمئن شود که در کلاس بسته است. وقتی مطمئن می شود می بیند که او از او عبور کرده و کم مانده است در کلاس را باز کند. سلفه یی می کند و او به طرفش روی بر می گرداند. او سریع او را دور می زند و خود را پشت به دروازه و در مقابل او می رساند. طرف خنده اش می گیرد و می خواهد به او فرصت نیش زدن را بدهد.
خودکار دومی را هم می شکند و این بار استاد به طرفش می آید. چشمانش بسته است و گاه آرام و گاهی تند در حال نیش زدن به طرف است. استاد می خواهد خودکار را از دستش بگیرد که او با همان چشمان بسته مقاومت می کند. استاد با لبخندی دست دیگرش را به پشت او می زند و او آن وقت است که چشم باز می کند. می خواهد بلند شود که استاد به او اجازه نمی دهد. استاد به او چشم دوخته و او به میز. استاد می پرسد: «دیوانه شده ای؟» و او همانطور ساکت حرفی برای گفتن ندارد. بقیه از شنیدن چنین پرسشی از طرف استاد خنده شان می گیرد.
- چرا آمدی جلوی راهم رو گرفتی؟
- مدتی بود می خواستم یه چیزی رو بگم!
- خوب!
- راستش، راستش می خواستم بگم!
- خوب بگو! الان ساعت درسی تمام می شود.
- ببخشید!
- چی رو؟
نمی تواند دیگر ادامه بدهد و مثل مجسمه بی روح ایستاده است. طرف سعی می کند طوری که با او برخورد نکند از او عبور کرده و وارد کلاس شود. در کلاس باز می شود و دوباره بسته می شود. او همانطور پشت به دروازه می ایستد. مشت های خود را گره کرده فشار می دهد. بعد از مکثی به راه می افتد و به سوی قسمت دیگر دهلیز جایی که توسط چهارچوب شیشه یی از دهلیز جدا شده است حرکت می کند. همیشه قبل از اینکه وارد کلاس بشود می آمد اینجا و از شیشه های این چهارچوب بجای آیینه استفاده می کرد و خود را در آن می دید. خود را در چهارچوب می بیند. رنگ به چهره ندارد و می فهمد که شرمنده ی خودش است. سر می اندازد پایین و به کفش هایش نگاه می کند شاید آرام شود. نمی شود. آب دهانی می اندازد زمین بلکه بتواند خود را با پاهایش مشغول کند. که نمی شود. پا به زمین می کوبد، آرام نمی شود. با کفش هایش ضربه ی به چهارچوب شیشه یی می زند و تصویر خودش را مخشوش می سازد ولی بازهم آرام نمی شود.
استاد بعد دیدن این حرکات باور می کند اتفاقی افتاده است. به چشم هایش خیره می شود و می گوید: «بعد از ساعت درسی برو خودت را به پزشک معرفی کن» و بر می گردد سوی محصلین و می گوید: «کلاس جای خیال بافی کردن نیست.» و او برای بار دوم اجازه می گیرد که برود بیرون و این بار استاد اجازه می دهد که او برود بیرون. سراسیمه خود را از صندلی می کند و بدون توجه به نگاه های سوال برانگیز همکلاسی هایش کلاس را ترک می کند. در کلاس را محکم می بندد و بعد می ایستد. نفس عمیقی می کشد و به سوی انتهای دهلیز به راه می افتد. مقابل چهارچوب شیشه یی می ایستد و از آن به جای آیینه استفاده می کند و مطمئن می شود که سر و وضعش مرتب است. سریع بر می گردد طرف کلاس و چند قدم مانده به کلاس در همان راهرو متوقف می شود و به انتظار طرف می ماند. زیاد انتظار نمی کشد که همکلاسی اش به طرفش می آید. سد راهش می شود. همکلاسی اش وقتی او را سد راه خود می بیند می خواهد او را دور بزند و برود سمت کلاس که او با چند سلفه ی پی هم اجازه نمی دهد. همکلاسی اش مقداری سراسیمه می شود و می پرسد: «شما هم اجازه گرفته اید بیایید بیرون؟» و او جواب می دهد: «من هم اجازه گرفتم بیایم بیرون» و همکلاسی اش می گوید: «خوب اگر مشکل تان حل شده می توانیم پیش از اتمام ساعت درسی دوباره بر گردیم به کلاس؟» خواست بگوید: می خواستم درباره ی موضوعی باهاتون صحبت کنم؟ گفت: «نه مشکلی نبود! بریم.» همکلاسی اش گفت: «ببخشید! حواسم نبود. می خواستید درباره ی چی با من صحبت کنید!؟» که او ذوق کرد و انگار از شر حرفهای نگفته ی خود خلاص شده باشد گفت: «نه نه چیز مهمی نبود! بهتر است که عجله کنیم ساعت درسی دارد تمام می شود» با همین چند کلمه یی که بین شان رد و بدل شد او مطمئن گشت که طرف متوجه ی همه ی حرف های نزده اش شده است و از اینکه توانسته بود به بهترین شکل ممکن از فرصت اش استفاده کند خوشحال بود. هر دو همکلاسی با فاصله ی بسیار کمی به سوی کلاس به راه افتادند. وقتی دم در کلاس رسیدند هر دو هم زمان اجازه ی ورود به کلاس را از استاد خواستند. استاد سر تکان می دهد و لبخندی بر روی لبانش نقش می بندد. بعد از اینکه به ساعت خود نگاهی می اندازد بدون هیچ حرفی به سمت شان می آید و بی تفاوت از مقابل شان عبور می کند. کلاس بدون استاد است و این کلاس بدون استاد با طمع دهان باز کرده و وقیحانه به هر دو خاطر نشان می کند که ساعت درسی تمام شده است.
می توانم تصور کنم که کلاس درسی در یخ ترین لحظات ممکن خود به سر می برد. امروز قرار است سر ساعت هشت صبح اولین امتحان پایان ترم را بدهیم و من هم درست مثل یک دانشجوی نمونه، اولین نفری هستم که ساعتی زودتر از امتحان وارد کلاس شده ام. همیشه وقتی صحبت از اول بودن و اولین ها به میان می آید احساس خوبی پیدا می کنم. بیشترین تلاشم این است که اول بودن را در شرایط های مختلف تجربه کنم.
با انرژی بسیار وارد کلاس می شوم و درست مثل روزهایی که در مقطع ابتدایی نماینده ی کلاس بودم، برای سرگرمی هم که شده بر پا می گویم. بعد می شوم استاد! و به سوی تخته به راه می افتم و جزوه های همراهم را روی نزدیک ترین میز کنار تخته می گذارم. آن وقت می روم سراغ تخته و تخته ی پاک شده را سعی می کنم با تخته پاک، پاک تر کنم. با گچ وسط تخته نام خدا را و در قسمت چپ آن تاریخ روز را می نویسم. دوباره بر می گردم و به یکایک صندلی های خالی چشم می دوزم و به هر کدام لبخندی جدا گانه می زنم. دست دراز می کنم روی میز و برگه ی سفیدی را از بین جزوه ها جدا کرده و از روی آن بلند می خوانم:
- باران علیزاده ؛
قشنگ می شنوم که می گوید حاضر! و دوباره مثل استاد تذکر می دهم که دست بلند نکنید! بلند بگویید حاضر تا وقت کلاس گرفته نشود.
- محمد حسین پویا؛
- حاضر!
- الهام سعادت ؛
- حاضر!
- ریحانه نوری؛
- حاضر!
وقتی به نام خودم می رسم متوجه می شوم که باید بپذیرم و بلند بگویم حاضر! چون برای هر پنج روز غیبت یک نمره از فعالیت های روزانه ی دانشجوها کم می شود و نباید غیر حاضری کرد. بچه هایی که می خواهند نام شان پایان ترم، اول حاضری فصل بعد نوشته شود همیشه متوجه ی حاضری شان هستند.
توی این ترم دانشگاه موقعیت نسبتا خوبی دارم و به لطف رقابت با باران توانستم بر مشکلات ترم گذشته غلبه کنم. از همان موقع که فهمیدم باید برای گرفتن درجه با او طرف شوم بیشتر خوشحال شدم و انگیزه ی اول نمره شدنم دو چندان شد. ثابت کرده که دختر زرنگی است. همیشه مراقب همه بود و خوب نشان می داد که یک سر و گردن از بقیه توی درس های دانشگاه بلند تر است. توی دو سه تا کار گروهی باهم بودیم. همین چند روز پیش هم سیمینار مشترکی داشتیم. بچه ها توی کلاس می گفتند که خر خوانی! می کند اما نه، فهمیده بودم که استعداد خوبی دارد و شایسته ی آن است که اسمش اول حاضری نوشته شود. اما بچه های کلاس بی ظرفیت تر از این بودند که قبول کنند دختری اسمش اول حاضری نوشته شود و در پی این بودند که طوری کم و کاستی خودشان را با دست انداختن باران تلافی کنند. این اواخر شماره ی موبایلش را یافتند و با یک شماره ی ناشناس هنگامی که می خواست درس را تشریح کند مزاحمش می شدند. یکی دو بار هم صدای زنگ موبایلش توی کلاس غوغا بر پا کرده بود. همه بعد از شنیدن صدای زنگ موبایلش زده بودند زیر خنده و کلی هو کرده بودند باران را...
وقتی آمد جزوه اش را از من بگیرد پرسید: بعد از اتمام دانشگاه می خواهی چه کار کنی؟ در جوابش گفتم: «همه ی عشقم این است که معلم بشوم.» و باران به صورتم نگاه کرد و گفت: «عجب جوان عاشق پیشه یی». از همان مقطع ابتدایی مشتاق تدریس بوده ام و می خواستم معلم بشوم. بیشتر حرکات و تکیه کلام استاد ها را از حفظ بودم و درست قبل از ادا و حرکت شان می فهمیدم.
بعد اینکه توی کنکور قبول شدم مادرم آمد صورتم را بوسید و بعد من را نشاند پای صحبتش و گفت: « حالا که پسرم توی دانشگاه قبول شدی باید بدانی که محیط دانشگاه با محیط های آموزشی جاهای دیگر فرق می کند و فقط باید توی دانشگاه درس خواند و درس خواند نه اینکه مثل بچه ی همسایه عاشق شد و درس خواندن را از یاد برد!. دانشگاه جای عشق و عاشقی نیست!.» مادر خوب حالیم کرد که چطور به این نتیجه رسیده است.
چند روز است که همه ی فکر و ذهنم شده است باران و خوب که فکر می کنم نسبت به باران احساس خاصی پیدا کرده ام. همیشه قبل از اینکه با باران روبرو شوم چشم چپم می پرد و گوش هایم یخ می کند. درست وقتی این احساس بهم دست می دهد چشم بسته می فهمم که باران در همین نزدیکی هاست و با کمی چرخیدن می توانم با او چشم به چشم شوم. نمی دانم چه اسمی روی اینگونه احساسات خود بگذارم. از اینکه من برای پسر همسایه پسر همسایه هستم می ترسم. از عشق و عاشقی می ترسم. خوشبختانه هنوز نتوانستم درست این حس را تفکیک کنم. حتما مادرم می تواند کمک ام کند!. مادرم با چشم های نزدیک بینش می تواند چیزهایی را از درون چهار دیواری آشپزخانه ببیند که خیلی ها اصلا متوجه ی آن در بیرون از آشپزخانه نیستند.
ساعت نزدیکی های هشت است و باران بهمراه دو سه نفر دیگر وارد کلاس می شوند و با همدیگر چشم به چشم می شویم و سلام های مان رد و بدل می شود. باران و ریحانه همیشه باهم هستند. با ریحانه و معصومه هم سلام و علیکی می کنم. باران قشنگ رو به رویم می نشیند و ریحانه با ناراحتی کلاس را ترک می کند و پی چیزی که فراموش کرده است می رود. از تخته جدا می شوم و به باران نزدیک می شوم. می رسم بالای سر باران و او سر بلند می کند و من می پرسم: «خوب تو نگفتی بعد از اتمام دانشگاه چه کار خواهی کرد؟» و باران لبخند بر لبان سرخش نقش می بندد و می گوید: «هنوز تصمیم نگرفته ام. اما قبول دارم معلمی ارزش فکر کردن را دارد.»
نمی دانم دقیقا چه موقع بود که باب صحبت بین من و باران باز شد. شاید زمینه ی گفتگوی ما را بچه های هم کلاسی مان مساعد کرده باشند. آخر من به قولی چوب بچه ها بودم و بچه ها امید شان به من بود که بتوانم روی دخترهای کلاس را کم کنم. صندلی هایمان زیاد در کلاس از همدیگر دور نبود. طوریکه باران می توانست از من بپرسد که آیا توانسته ام تمامی گفته های استاد را یاداشت کنم، یا نه و اینکه می توانستم یاداشت های او را از دستش بگیرم و نگاهی بیندازم و ببینم که چیزی را من از قلم انداخته ام، یا نه.
حالا کلاس پر از دانشجویانی است که جمع شده اند تا امتحان پایان فصل خود را سپری کنند. طوری که سرما و سوز زمستانی را حسابی کم رنگ کرده اند. بچه ها به صورت دسته های کوچک در سطح کلاس پراکنده هستند و تلاش دارند با پرسش و پاسخ از لحظات باقی مانده ی خود نهایت استفاده را ببرند. درست سر ساعت هشت استاد با زدن چند ضربه به در اعلام حضور می کند. بعد از شنیدن صدا بچه ها سریع سعی می کنند خود را جابجا کنند و بر روی صندلی های خود آرام بگیرند. استاد با بغلی از برگه های امتحان وارد می شود.
باران می گوید: «می دانی چرا جواب مثبت به تو دادم!؟»
مثل لبانش سرخ می شوم و با خنده می گویم: «چیزی یادم نیست!»
می گوید: «خیلی دوست دارم پای صحبت های مادرت بشینم.»
بدون اینکه نگاهش کنم آهی می کشم و می گویم: « مادرم درباره ی محیط دانشگاه نظر خودش را دارد.»
می پرسد: «راستی از پسر همسایه تون چه خبر؟»
وقتی استاد در حال توضیح برگ های امتحان است به باران نگاه می کنم و داغ می شوم. احساس سستی می کنم و مقداری چشم هایم تا به تا می شوند و در سیاهی لباس های باران غرق می شوم تا اینکه پای چپم شروع به لرزیدن می کند. وقتی که با توضیحات استاد پیرامون سولات کمی به حال می آیم سعی می کنم همه ی علایم ها و احساسات خودم را کنار هم ردیف کنم و ردیف می کنم. این احساسات باورم را به یقین مبدل می کند و جای هیچ شکی را باقی نمی گذارد که عاشق شده ام. من در دانشگاه عاشق شده ام و این باور باعث می شود که تمرکزم را برای حل سوالات از دست بدهم.
دقایق پی هم در حال سپری شدن است و من هنوز نتوانسته ام چیزی را به یاد بیاورم و در جواب سوالات امتحان بنویسم. هر چه تلاش می کنم کمتر نتیجه می گیرم. فکر که می کنم یاد صحبت های مادرم می افتم که می گفت: «دانشگاه جای عشق و عاشقی کردن نیست.» و سراسیمه می شوم و سعی می کنم جایگاه خودم را با پسر همسایه مقایسه کنم.
به باران چشم می دوزم طوری که نگاهم سنگینی می کند و او متوجه می شود. دلم می خواهد به باران بگویم که عاشق شده ام آن هم در دانشگاه برخلاف باور مادرم و اصلا پشیمان هم نیستم از اینکه قرار است به عاقبت پسر همسایه دچار شوم. و او لبخند می زند و با سر به نشانه ی تاکید سعی می کند که همراهی ام کند. سر تکان می دهد و به قلم اشاره می کند. قلم را بر می دارم. باران لبخند می زند. قلم را روی برگه ی امتحان به حرکت در می آورم و باران سر به نشانه ی تائید فرود می آورد و من به نام باران شروع می کنم...
سلام باران
باران عزیزم خوبی
می خواهم بگویم من تصمیم خودم را گرفته ام!
می خواهم بباری....
می دانم نیازمند تو ام ....
...............................................
....................
.............................................
امضا
پسر همسایه...
پایان
این روزها کاری کرده اند که شیشه های دانشگاه هم درست مثل بیشتر قلب های دانشجوهایش یکی در میان ترک بردارد. این دانشگاه و دانشجو ها با این شکست و ریختی که دارند معلوم نیست بتوانند تا کی سر پا دوام بیاورند. هر روز از در فرعی دانشگاه وارد می شوم و با شمردن شیشه هایی که سالم ماندن، خودم را مشغول می کنم تا وارد کلاس شوم. همیشه اولین کسانی که به من خوش آمد می گویند صندلی های خالی دخترهای هم کلاسی ام است. مدت هاست همیشه سعی می کنم زود تر از همه وارد کلاس بشوم؛ تا بتوانم نشانی از خودم را روی تخته ی سیاه کلاس بگذارم. این شده است کار هر روزه ام که بشینم سر راه دخترهای همکلاسیم، تا بیایند و هنگام عبور از من، سلام بدهند. بعد حدود دو سال و نیم هنوز هم که هنوز است نتوانسته ام به خودم به قبولانم که می توانم در سلام دادن به آنها پیش دستی کنم. همیشه آنها با گشاده رویی مرا مخاطب قرار داده و من جواب سلام شان را فقط به صورت خفه در گلو داده ام. تا حالا هیج وقت نشده که به صورت غیر رسمی و دوستانه با آنها رودرو شده باشم. مخصوصا با او... نمی دانم در مورد من چه فکر می کنند. حس غریب، اما شیرینی نسبت به همه ی آنها دارم و مخصوصا به او ...
به لباس هایی که پوشیده ام نگاه می کنم آنها هم دارند کم کم نخ نما می شوند و باید حتما نو شان کنم. نمی خواهم به این چیزها فکر کنم، بیشتر می خواهم متوجه ی نوع نگاه بقیه نسبت به خودم باشم. مخصوصا نوع نگاه او... با خودم که می اندیشم فکر می کنم او هم همچین بی میل نیست نسبت به من! هرچند که تا به حال چیزی بروز نداده است. احساس می کنم که همین حس هم کافی است برای ابراز کردن و خواستن اما وقتی خودم را کمی جابجا می کنم و مقداری از احساسم دور می شوم می بینم ریسک بزرگی است.
پدرم که افتاد زمین و مرد، رفتم و خودم را در یکی از اتاق های خانه زندانی ساختم و شروع به هوار کشیدن و داد زدن کردم. بنده ی خدا در آن شرایطی که همه ی زن های فامیل گرد تابوتش جمع شده بودند، بلند شده بود و آمده بود توی اتاق و روبرویم نشسته بود. گریه می کردم و به موهای سپیدش نگاه می کردم. با اینکه پیر شده بود اما هنوز چیزی از ابهتش کم نشده بود. می خواست بداند چرا گریه می کنم؟! رویم نشد بگویم از نبودنش می ترسم... به نظرم ناراحت می شد. دنبال بهانه ی برای گریه کردنم بودم؟!. همیشه سعی داشتم خوب باشم و خوشحالش کنم.
گفتم: بابا تازه عاشق شده بودم! تنهایم گذاشتی.
گفت: مبارک است انشالله!
گفتم: حالا کی به یک بچه یتیم زن می دهد!؟
که بنده ی خدا پیشانی اش ترش شد و حالش گرفته شد. قشنگ معلوم بود که از آمدنش پشیمان شده است. مرحوم به بهانه ی اینکه مهمان ها به خاطرش آمده بودند بلند شد و رفت و من را تنها گذاشت. این اولین و آخرین باری بود که من توانسته بودم از عشق و زن گرفتن صحبت کنم.
نمی دانم چطور می توانم تصمیم قاطعی بگیرم. به خودم که نگاه می کنم با بیست و سه چهار سال سن به غیر از یک دوچرخه و صد جلد کتاب که بیشتر شان هم امانتی است، دیگر صاحب هیچ چیزی نیستم. مدرکی هم که هنوز دستم را نگرفته و ...
نمی دانم چه بگویم او شاید شوخی شوخی لبخند می زد ولی من فکر کنم جدی جدی عاشقش شده بودم. همیشه پیش از رفتن به سوی دانشگاه می خواهم تصمیم بگیرم که بروم و به صورتش نگاه کنم و با زبانم هم اگر نشد با چشم هایم بهش بفهمانم که عاشقش شده ام و خودم را خلاص کنم از این همه تشویش و سرگردانی! اما نمی شود. دلیلش را هم تا به حال نفهمیدم.
در دهلیز دانشگاه غرق فکر و خیالم و دارم ضربان قلبم را حساب می کنم که دستی جلوی رویم را می گیرد و ناخودآگاه باعث می شود همه ی حساب و کتاب هایم بهم بریزد. چشم می دوزم به صورت فردی که مانع ام شده است. متوجه می شوم که امروز خوشگل تر شده و صورت استخوانی و شفافش درست همانطوری است که از دور می دیدم. وقتی خواست حرف بزند بود که متوجه ی یک ردیف دندان سالم و زیبایش شدم که پی هم و مرتب هر کدام در جای خود نشسته بودند. لب های نازک و انارییش از هم باز شدند... ناگهان سراپایم را ترسی وحشتناک فرا می گیرد... دوباره ضربان قلبم به شماره می افتد و به وضوح دوباره همه ی حساب و کتاب ها به یادم می آید... هوشیار می شوم. شیشه های شکسته ی دانشگاه، لباس های نخ نمایم، ماجرای مرگ پدرم و لبخند های او همه به صورت یکجا به مغزم هجوم می آورند و باعث سستی و ضعفم می شوند. چشم که می گردانم اطرافم را ببینم جز اشباحی زنده دیگر هیچ چیزی را نمی توانم احساس کنم. هیچ چیزی نیست که بدان متوسل شوم. به پدرم قول داده بودم که هیچ وقت باعث این نشوم که آبرویش به خطر بیفتد و حالا... نمی دانم، چگونه می توانم خودم را از این مخمصه خلاص کنم. سعی می کنم چشمانم را به پاهایش بدوزم و دهان باز کنم. دهان باز می کنم اما نمی توانم صحبتی بکنم. نمی دانم در این چند مدت چه عکس العمل هایی از خود نشان داده ام که او را بر آن داشته که بیاید بیرون کلاس و در دهلیز جایی که دور از چشم های هم کلاسی های مان است سد راهم بشود. از هر چه عشق و عاشقی و زن گرفتن است بیزار می شوم. پلک هایم روی هم می افتد. سعی می کنم حواسم را جمع کنم ببینم که او چگونه می خواهد مرا خوار و ذلیل کند. چیزی نمی شنوم. مجبور می شوم چشم هایم را باز کنم. باز چیزی نمی شنوم. قادر نیستم چشم هایم را از روی کفش هایش بر دارم تا اینکه ضعفی سنگین تمام وجودم را در بر خود می گیرد و حس می کنم دیگر توان نگه داشتن خودم را ندارم. قبل از اینکه روی زمین بیفتم، صدای جیغ معصومه را می شنوم که کمک می خواهد. کمک می خواهد، نمی دانم کمک برای خودش می خواهد و یا از افتادن من وحشت برش داشته است. بهر حال کمک می طلبید. دو سه نفری گردمان جمع می شوند و معصومه به یکی از آنها می گوید برود و لیوانی آب بیاورد و دیگری را می فرستد تا استادمان را خبر کند. پریشان حالی معصومه باعث می شود که سستی لذت بخشی جای ضعفم را بگیرد. خوب به سیمای معصومه چشم می دوزم و تمامی کنش هایش را احساس می کنم و از سراسیمه گی او انرژی وصف ناشدنی به من منتقل می شود. این انرژی تلاش دارد باوری را در من تقویت کند.. سعی می کنم بر خیزم که او مانع ام می شود. می خواهم از او معذرت خواهی کنم که اجازه نمی دهد. لیوان آب را می آورند و معصومه به دست می گیرد. استاد هم سراسیمه می رسد و دست می اندازد زیر شانه هایم و با کمک یکی از بچه ها سعی می کند که بلندم کند. به احترامش بر پا می خیزم. به صورت استاد که می بینم صورت استاد مات شده و از اینکه من متوجه ی هیچ چیزی نیستم نگران است. معصومه فقط یک قدم از من فاصله دارد و با لیوان آبی در دست به من چشم دوخته است. به استاد می گویم چیزی نیست! و فقط کمی ضعف کرده ام. معصومه بعد از شنیدن این حرفم کمی اناری تر می شود و سعی می کند فاصله ی یک قدمی را با دراز کردن دستش از بین ببرد. فاصله ی یک قدمی را از بین می ببرد تا لیوان آب به دستم برسد. از نوشیدن آب لیوان، سردی محسوسی به سراتاسر بدنم می دود و باعث می شود که انرژی زدن لبخندی را پیدا کنم. لبخندم چهره ی استاد را روشن تر می کند و باعث می شود که او هم لبخند بر لب آورد و لبخند می زند. معصومه هم می خندد، معصومه می خندد تا شاید ثابت کند که در خندیدن هم مثل کمک کردن جدی است...
این روزها وقتی دور هم در صنف جمع می شویم و حرف می زنیم موضوع صحبت های مان بیشتر این است که بعد از اتمام دروس دانشگاه چه اتفاقی خواهد افتاد. بیشتر سعی می کنیم فکر کنیم که چطور می توانیم جدایی و فراق از همدیگر را تحمل کنیم. هر چند خودمان هم خوب می دانیم این "همدیگر" بهانه ی بیش نیست. اصل فراق و دوری از همصنفی های دختر مان است. همیشه صحبت های مان می رود طرف دخترها که چطور می شود. چطور شد! و چطور باید بشود. کم کم داریم می رسیم به سمستر های آخر دانشگاه و هنوز هم که هنوز است کسی جرأت این را به خود نداده که از دغدغه های خود با کسی به غیر از جمع خودمان صحبت کند. دخترها هم وضعی شبیه ما را دارند. اگر غلو باشد بگویم همه عاشق یکدیگر شده ایم بعد سه سال و نیم در این پنج شش سمستری که گذشته...اما می توانیم قسم این را بخوریم که حسابی به همدیگر عادت کرده ّایم. دروس دانشگاه اهمیت خود را پیش دختر و پسرها از دست داده است. قشنگ معلوم است که همه پریشان پایان سمستر هستند و دوری ناشی از آن... در این اوضاع و شرایط سخت است دوری و ندیدن برای همه و برای بعضی ها هم سخت تر...
مصطفی رحمانی را قبل از دانشگاه هم می شناختم. پسر لوچی بود. موهای سر و صورتش زرد بود طوری که از دور ابروهایش خوب به چشم نمی آمد ولی با این حال هم این موضوع دلیل نمی شد که چیزی از زیبایی اش کم بشود. فورم و استخوان بندی چهره اش گویی تراشیده شده باشد و همه ی اجزای صورتش از هماهنگی خاصی برخوردار بود. بنیه ی قوی داشت و چهار شانه بود. هر کس با او رو در رو می شد تحت تاثیرش قرار می گرفت. آدم خلاقی بود و هر روز با حرفی یا حرکتی توجه ی دیگران را به خود جلب می کرد. آن روز وقتی بلند شد و بر روی تخته ی سیاه آخرین شعر سروده شده ی رابعه را با دوستت دارم امضا کرد. گونه های تمامی دختران همصنفی مان گل انداخت و همه ی آنها زیباتر شدند. همه با سر خمیده بر روی سینه های خود کفش های به پا داشته ی شان را نگاه می کردند. کسی بعد از یک بار خواندن آن خط از روی تخته جرعت دوباره دیدن و خواندن آن را نداشت. بلاخره یکی از بین ما جرعت ابراز وجود کردن را یافته بود. سفیدی چشم عبارت نوشته شده در قلب سیاه و تاریک تخته خوب برجسته بود. مثل خط ابروهای لیلا و سرخی گونه های معصومه که هر وقت کسی با آنها روبرو می شد امکان نداشت متوجه ی برجسته گی های سینه ی مریم نشود. استاد وقتی با چپترهای زیر بغل خود چند ضربه به در زد و خبر ورود خود را داد حتما بیت های نوشته شده و عبارت من دوستت دارم را بر روی تخته دید که پرسید: « بچه ها چطور می شود که بعضی ها بسته و وابسته ی یکدیگر می شوند، به راستی دوست داشتن یعنی چه؟»
همه ساکت شدند و کسی جرعت حرف زدن را در خود نمی دید. استاد خیره شده بود به سیمای تمامی همصنفی های من و منتظر بود کسی حرفی بزند. چشمان استاد تحریک مان می کرد که حرف بزنیم؛ اما شرم و حیا تهدیدمان می کرد که های پسر! مواظب من باش!. این رفتار استاد باعث شد که مزاجم خراب شود و دل و روده هایم به هم بپیچند. احساس می کردم که کسی به زور می خواهد من را با روده هایم به میز ببندد. استاد وقتی متوجه شد که کسی توانایی بر خواستن و جواب دادن را ندارد رو کرد به طرف تخته و بلند شعر نوشته شده ی رابعه را خواند: « دعوت من بر تو آن شد...» و بعد ادامه داد و پرسید: « این شعر رابعه را چه کسی نوشته است؟». همه ی نگاه ها به سوی مصطفی چرخید و مصطفی رحمانی بر روی صندلی که نشسته بود فرو تر رفت. استاد متوجه ی نگاه ها شد و به مصطفی چشم دوخت و گفت: « همه منتظرند که بدانند دوست داشتن یعنی چه، رحمانی!؟».
وقتی مصطفی برخواست همگی دلشان برای او سوخت. کف دست های خود را مصطفی چند مرتبه به لباس های مرتب اش کشید. سعی می کرد خونسرد باشد. ابروهایش برجسته تر شده بودند. چیزی در درونش تکان می خورد و او را می لرزاند. اما با این حال هم هیچ کس توان این را نداشت که مثل مصطفی با استاد حرف بزند. مصطفی عادت داشت همیشه استاد را تحریک کند تا برایش مقداری در درون صنف صحبت کند. بعضی وقت ها شک می کردیم شاید مصطفی موضوعات مطرح شده توسط استاد را می داند و فقط می خواهد حرف های خود را توسط استاد به گوش ما برساند. ما منتظر بودیم و می دانستیم هر لحظه ممکن است مصطفی به حرف بیاید و برای جلب توجه ی ما هم که شده چیزی بگوید. تا چشم دوختم به لیلا مصطفی اجازه خواست برای دادن جواب استاد ماجرایی را برای ما بازگو کند و استاد هم پذیرفت. مصطفی پسری نبود که بخواهد رک و پوست کنده حرف بزند. همیشه خوب مقدمه چینی می کرد و بعد حرف می زد. به قول مصطفی : «دوست داشتن یعنی خواستن و طالب بودن و نهراسیدن از امر به معروف و نهی از منکر شدن.» استاد بعد از شنیدن این جمله که ایستاده بود عقب عقب رفت و آهسته بر روی میز کنار تخته نشست و پاهایش را به حالت معلق در آورد و آهسته آهسته تکان می داد و با چشمانش مصطفی را ترغیب می کرد که ادامه بدهد و مصطفی ادامه داد:« بسته و وابسته بودن یعنی خواستن! استاد. یعنی بدون دلیل عاشق شدن. فهمیدم دوست داشتن یعنی به پای کسی نشستن و یواشکی عاشقش بودن ... » گونه های مصطفی گل انداخته بود و استاد تمامی فراز و فرود او را زیر نظر داشت. مصطفی وقتی سر بر افراشت و نگاه خود را به چشمان نافذ استاد گره زد مثل یک سیمرغ دوباره اوج گرفت: « دوست داشتن یعنی یک کمی تلاطم و بی قراری!. استاد وقتی این همه علایم را در خودم دیدم یک روز تصمیم گرفتم بروم سر خاک پدرم که رفتم و نشسته م. شروع کردم به درد و دل کردن و گفتم همه ی این تحولاتی را که در وجودم احساس کرده بودم، از سیر تا پیاز و سعی کردم هیچ چیزی را از قلم نیندازم تا خودم را سبک کنم. حرف هایم که تمام شد بلند شدم پدرم رخصت داد و من را فرستاد پیش مادرم. صبحی که خواستم سر صحبت کردن را باز کنم مادرم پیش دستی کرد و گفت به من، که دیشب خواب پدرت را دیده ام.» صحبت های مصطفی همیشه همین طور بود و همه را مجذوب خود می کرد. مزاج من هم خوب شده بود دیگر احساس سنگینی نمی کردم. حس و حال همگی تغیرکرده بود و همه در حال خوب شدن بودند. مصطفی مثل یک بچه ی خوب داشت با استاد و همگی ما درد و دل می کرد. درد و دل می کرد و می گفت:« بچه ها دوست داشتن یعنی اینکه مادرتان را بفرستید خانه ی دختری که دوستش دارید برای خواستگاری... و یعنی بی قراری و انتظار داشتن جوابی که قرار است مادر برایتان بیاورد. استاد دوست داشتن یعنی دوست داشتن، حتی بعد از آنی که مادر برایتان خبر می آورد... فرد مورد علاقه ی تان را همین یکی دو روز پیش با کس دیگری نامزد کرده و قرار مدار عروسی را گذاشته اند. دوست داشتن یعنی اینکه…» اصلا دلم نمی آید چیزی بر گفته های مصطفی اضافه کنم. همه ی حرف ها را مصطفی زد و ما شنیدیم. مصطفی درست مقابل چشمان ما و در برابر استاد اوج گرفتنش را از یاد برد و سقوط کرد و پس لرزه های این سقوط بود که همه را به گریه انداخت. استاد از روی میزی که نشسته بود بلند شد و به سوی مصطفی رفت. پهلوی مصطفی ایستاد و دست خود را بر روی دوش مصطفی می کشید و آهسته آهسته می گفت: « آفرین مصطفی جان، آفرین، آفرین...»
برداشت اول:
روز اولی که وارد صنف شدم ضربان قلبم شدت یافته بود. دو دانه کتابچه دستم بود و وارد صنفی شده بودم که بیش از پنجاه نفر جلوتر از من آمده بودند. همه مشغول بودند و داشتند با یکدیگر صحبت می کردند. کسی متوجه ی ورود من نشد. رفتم و یک جای خالی در گوشه ی از صنف پیدا کردم. با دستمال همراهم خاک هایی که رویش نشسته بودند را پاک کرده و بعد نشستم. سر و صدا ها که شدت گرفت نمی دانم چه شد یاد روز اولی که مادرم آورده بودم مکتب افتادم. خدا بیامرز آورده بود که آدم شوم. هنوز از فکر و اینگونه خیال ها خودم را خلاص نکرده بودم که استادی وارد شد و بهمراه تمام دخترها و پسرها به احترامش بر پا خواستیم.
برداشت دوم:
شنیده ام محبت بعضی ها، آدم ها را نمک گیر می کند. باور نمی کردم همیشه اینطور باشد تا اینکه برای خودم اتفاق افتاد و زمین گیر شدم. تا استاد آمد و سر رشته ی کلام را به دست گرفت مشت خودش را برای همه باز کرد و همه ی عیب و هنر های نهفته ی خود را برای دانشجویان آشکار ساخت. در همان جلسه ی اول استاد بدون اینکه خودش را برای بچه ها معرفی کند شروع کرد از علم قال گفتن و با عبارت های دهان پرکن به جان دانشجویان بی سر و سودا افتاد. روز اولی که مادر خدا بیامرزم آورده بودم مکتب آدم شوم خیلی بهتر از این با ما برخورد کرده بودند. هنوز هم که هنوز است خاطرات شیرین آن ایام زیر دهانم مزه می کند و دلم برای آن لحظات و ساعات تنگ می شود. دلم تنگ و خلقم گرفته می شود. همانطور بی حوصله و ناراضی صحبت های استاد را نیمه کاره می نهم و از استاد درباره ی علم حال می پرسم. از بخت بد استاد همین دیشب داستان روبرو شدن شمس و حضرت مولانا را خوانده بودم و استاد غافل از احوال تن خویشتن بود. هنوز استاد سراسیمه از صنف بیرون نیامده بود که دو سه تا آدم فکر کنم دوست پیدا کرده بودم. بنده ی خدا دیوژنی که با چراغ در روز دنبال آدم می گشت. قبل نشستن از برخواستن پرسیدن سوالم از استاد فرصت کافی پیدا کرده بودم که بتوانم به سیمای تمامی همصنفی هایم نظری بیندازم. در بین بچه ها هیژده دختر جوان دم بخت، که تقریبا همه با چراغی در دست به امید یافتن آدمی در روز به صنف آمده نیز حاضر بودند...
برداشت سوم:
قبل از اینکه زمین گیر شده باشم به فکر زمین زدن بودم. با شدتی که دروس دانشگاه جریان داشت کلی از درس هایم عقب ماندم و جبرانش برایم مشکل شده بود. به تنها چیزی که فکر نمی کردم همین درس و مشق دانشگاه بود. می دانستم در بین همصنفی هایم کسی حاضر نمی شود کتابچه ی یاداشت روزانه ی خود را در اختیار من قرار دهد. به جزء از خودم باور اینکه حیوان ناطق دیگری در صنف داشته باشیم کمی دور از ذهن بود. ولی با این حال پریشانی من را که دید بلند شد و کمی خودش را بر روی پاهای خود جابجا کرد. وقتی خوب مطمئن شد که مرتب شده است آمد و با لبخندی بر لب رو به رویم ایستاد. نوع ایستادنش نشان می داد که نفس خود در سینه حبس کرده است. برجسته گی های گونه و سینه اش به لرزه در آمده بودند و حسابی به چشم می آمد. کتابچه ی یاداشت روزانه ی خود را روبروی صورتش قرار داد تا من بتوانم پشت آن پنهان شوم. کتابچه کمکم می کرد که عقب افتادگی های روزمره ی خودم را جبران کنم. او یکی از همین دخترهایی که چراغ به دست در روز دنبال آدم! می گشت بود.
برداشت چهارم:
چشم هایم عادت کرده بودند و می دانستند دیگر باید همیشه گوشه ی چشمی به او داشته باشم. وقتی کتابچه را از او گرفتم دلم لرزیده بود و گرمای این احساس تا مغز استخوانم را می سوزاند. از آن به بعد همیشه سعی می کنم به ذهنم فرمان بدهم دنبال بهانه های واهی باشد تا بتوانم سر راهش سبز شوم و اندکی از وقتش را بسوزانم در گرمای تنم و این نوع گرما همیشه باعث می شود که یاد مادرم بیفتم. مادری که دلم برایش بسیار تنگ شده است...
برداشت پنجم:
مدتی شده است که قبل از ورود دیگران به صنف درسی وارد می شوم و با تباشیر از علم حال بر روی تخته ی سیاه می نویسم. بچه ها می آیند و می خوانند. اوایل بعضی ها ندانسته با من همراهیی می کردند و بعضی هم مشکلاتی را برایم فراهم ساختند. تا اینکه دیگر عادت کرده به نوشته های من و بی اعتنا شدند. بعضی ها هم که دعوی هوشیاری داشته دست به یکی شده و به بهانه های واهی تخته را از نوشته های من پاک می کنند. هر چند دلخوشم به کسی که تمام نوشته های مرا از روی تخته در درون کتابچه یی یاداشت روزانه ی خود نوشته می کند اما خوب دلم برای مادری که دلش برایم بسیار تنگ شده است می سوزد...
برداشت ششم:
وقتی از او خواستم که فرصت شناخت بیشتر از خودش را از من دریغ نکند با لبخندی ملیح پذیرفت و من دیگر بیشتر با او چشم به چشم می شدم و به همدیگر نگاه می کردیم. تمام دغدقه هایم سامان دهی آرزو های دور و نزدیک ام بود. بعد از اینکه چشم هایم برداشت های خود را به قلبم منتقل ساخت فکر می کردم تمام شده است غریبی و تنهایی ام و می توانم پیوند بزنم نیمه ی گم شده ی خودم را به تنم و آدم شوم. وقتی اختیار خودم را به پای چشم های خسته ام گذاشتم دیگر فکر نمی کردم رسوایم کند و با خرده شیشه های شکسته شده از پرده ی حیا و شرم زخمی بشوم. فکر نمی کردم که آماده گی شنیدن حرف های نامربوط را هم باید داشته باشم.
برداشت هفتم:
پدر عاشقی بسوزد که بسیار بی عقل است. چطور می توانم به او فکر نکنم. چگونه سکوت ما را اینقدر بد تعبیر کردند که چنین به ما می گویند. نمی دانم چرا باید فکر او را از سرم بیرون کنم. تا دیروز فکر می کردیم که هر دوی ما کبوتر هستیم و عاشق. حال پیدا شده اند و به ما می گویند:« کبوتر با کبوتر باز با باز» دلم تنگ می شود و بقیه کلام تلخ شان را نمی خواهم بنوشم و نمی شنوم. حال عجیبی دارم. فکر می کنم به غیر از او به هیچ کس و هیج جا تعلق خاطری ندارم. احساس غریبی که می کنم دلم می خواهد کسی را می داشتم که به من می گفت: « بیچاره ی من. بیچاره ی مادر» و یاد مادرم می افتم. مادری که دلم برایش بسیار تنگ شده است...
برداشت هشتم و نهم:
سالها می شود که از خود گله دارم و زیاد می خوابم. مدت ها می شود که خودم از خود می گریزم. همیشه سعی می کنم خود را به خواب بزنم از دست خودم. وقتی باز آمد هنوز خوب چشم هایم گرم نشده بودند. بالای سرم از حرکت باز می ماند و به سخن می آید:« برخیز» تنین صدایش باعث می شود که چشم باز کنم و به رنگ رخساره ش نظری اندازم. او را در هیات آدمی نمی بینم. می گویم:« خسته ام» می گوید: « من امر کرده ام بر خیز» می گویم :« باید از که انتقام بگیرم!» می گوید:« به همره خود ایمان بیاور » می گویم:« منم حیوان » می گوید:« ما امر کرده ایم که باز و کبوتر در یک آسمان به پرواز در آیند» می گویم:« دلم تنگ شده است برایت » می گوید «ما تو را بر این مردم مبعوث گردانیده ایم»
...و من برخواستم و دیگر هرگز خواب به چشمان من راه نیافت. من بیدارم و مدت هاست که خواب دیگران را به نظاره نشسته ام. بر جنازه هایی که روح از بدن هایشان رفته اند نیم نگاهی می اندازم و سر در گریبان خود فرو می برم. آنجاست که بر من الهام می شود؛ "حالا وقت گرفتن انتقام است.» و من هم انتقام می گیرم. تعدادی از کبوتران عاشق را بر روی پشت بام خانه یی اسیر می سازم و پر و بال هایشان را قیچی می کنم و صاحبانشان را در آتش حسرت دیدار دوباره ی شان می سوزانم...
برداشت دهم:
مدتی است که در ازدحام بسیار سنگینی دارم زندگی می کنم و از تمام کار و بار روزانه ی خودم باز مانده ام. خسته شده ام و می خواهم طوق پیام بری را از گردن باز کنم. دلم دوباره تنگ علم حال شده است و سراغ او را از من می گیرد. باید سعی کنم که با نفس خود بسازم و او را آرام کنم. دو سه نفری برایم مانده اند که دوستم دارند و دوست شان دارم. همه می خواهند کمک ام کنند. خودم هم بعد از هزار سال دلم تنگ شده و بعد از مدت ها دوباره می خواهم که آدم شوم و آدم شدنم دوباره مرا یاد مادرم می اندازد...مادری که دلم برایش بسیار تنگ شده است...
این شماره ی موبایل را هم کنج کتابچه ی درسی خود نوشت. تا به حال بیش از صد شماره را با اسم های مستعار یاداشت کرده بود. تقریبا هر روز بین همکلاسی هایش شماره ی موبایل و آدرس رد و بدل می شد. این آخری را به نام طاهر نوشته بود. تا به حال به هیچکدام از آنها زنگ نزده و به هیچ آدرسی هم مراجعه نکرده بود. هر وقت که نوبت صحبت به او می رسید حرفی برای گفتن نداشت. بچه ها مسخره اش می کردند و باز ترغیب اش کرده و آدرس و شماره های جدیدتری به او می دادند. از اینکه از بقیه هم سن و سال های خود عقب مانده بود احساس حقارت می کرد. عدم تجربه اش را گذاشته بود به حساب بی عرضه گی و همیشه سعی می کرد که بالای این ضعف خود حاکم شود. ساعت درسی اش که تمام شد سریع خود را از بچه ها جدا کرد و از دانشگاه بیرون آمد. کتاب و کتابچه اش را محکم به سینه چسپانده بود و مسیر خانه را در پیش داشت. طول و عرض یکی دو تا سرک را عبور کرد تا به خانه رسید. دروازه باز بود و وارد خانه شد. کسی باخبر نشد که او وارد خانه شده است. همانطور که کسی خبر نشود به سمت مهمانخانه رفت. در اطاق را پشت سر خود محکم بست. بادپکه را روشن کرد. رفت گوشه ی از اطاق که تاریک تر بود. بغیر از کتابچه بقیه ی وسایل خود را همان دم در انداخت. پیراهن خود را در آورد و نشست پاهای خود را دراز کرد. موبایل را از جیب پتلون خود بیرون کشید. شماره را از کنج کتابچه خواند و وارد گوشی موبایل کرد. شماره را به نام طاهر یاداشت کرد. دل نا دل بود که زنگ بزند و یا نه مثل بقیه ی شماره ها از خیرش بگذرد. تصمیم گرفت چند مرتبه مس کال بدهد و همین کار را کرد. از مس کال دادن خسته شد و گوشی موبایل را پهلوی خود گذاشت. چشم های خود را بست و سعی کرد خود را آرام کند که گوشی موبایل به صدا در آمد و آرامشش را برهم زد. شماره ی طاهر بود.
بله
مزاحم اید!
نه بخدا! شماره تان را داشتم.
خودم شماره داده بودم!
نه بخدا! از فرید گرفته بودم.
فرید کیه؟ مزاحم نشید لطفا.
نه مزاحم نیستم! می خواستم آدرس تون را بگیرم!
پدر سگ! آدرس را هم از فرید بگیر!
باید ببخشید!
باید ببخشم!؟
الو، الو ...
بعد از رد و بدل کردن همین چند جمله موبایل قطع شد. گوشی را گذاشت پهلوی خودش و پاهای خود را جمع کرد و بعد آدرسی که از فرید احمد گرفته بود را چند مرتبه در ذهن خود مرور کرد. بلند شد و تصمیم گرفت سریع خود را آماده کند. همانطور برهنه از مهمانخانه آمد بیرون و رفت به سوی حمام. مطمئن بود پیش از اینکه وارد حمام شود همه از آمدن او آگاهی یافته بودند. بلند مادرش را صدا کرد و از او لباس های تمیز خودش را خواست. قبل از اینکه خوب کار خودش را تمام کند همه وسایل حمام را بهم ریخته بود. جانپاک را مثل لونگ به دور خود بست و از حمام آمد بیرون. لباس های تمیز خود را از بندهای روی حولی برداشت و دوباره به سوی مهمانخانه به راه افتاد. تند و تیز لباس های خود را پوشید. هنوز موهای سرش خیس بود ولی با این حال او همه ی لباس های پاک خود را به تن کرد. شانه را از مقابل آیینه برداشت و به موهای مرطوب خود کشید. اذیت اش کرد و زود از شانه کردن منصرف شد. مقداری خوشبو کنند برای صورت خود استفاده کرد. بعد از اینکه مقداری روغن بادام به موهایش زد، دوباره شانه را برداشت و راحتر شروع به حالت دادن موهای خود کرد.
پیش از اینکه از خانه خارج شود دستی به جیب هایش کشید تا مطمئن شود پول به اندازه ی کافی همراه دارد. دروازه ی کوچه را به آهستگی بست. به دروازه تکیه داد و با چشمان بسته چند نفس عمیق کشید. به راه افتاد. به سرک اصلی که رسید ایستاد و منتظر یک تاکسی ماند. آدرس مورد نظر خود را چند بار در ذهن خود مرور کرد. همه ی محتویات ذهن خود را بر روی یک برگ کاغذ پیاده کرده بود. تاکسی آمد و و او بدون اینکه از کرایه صحبتی بکند سوار شد. راننده ی تاکسی را به سمت و سوی یکی از مناطق پر رفت و آمد شهر راهنمایی کرد. حوصله ی جواب دادن به هیچ سوالی را نداشت و وقتی راننده متوجه شد که جوابی نخواهد شنید با لبخندی بر لب سکوت او را همراهی کرد.
تاکسی سرعت خود را کم و کمتر کرد و بلاخره ایستاد. به مقصد رسیده بود. کرایه ی تاکسی را داد و سریع از موتر دور شد. آدرس را بهمراه داشت. به سمت و سوی کوچه های فرعی مورد نظر خود به راه افتاده بود. مدت زیادی طول نکشید که آدرس خود را یافت. برای چند لحظه یی از دور خانه ی را زیر نظر گرفت. دو سه نفری بی تفاوت از کنار دروازه ی تازه رنگ شده ای خانه یی گذشتند و او از فاصله ی چهل پنجاه متری محل مورد نظر خود را دید می زد. حرف های فرید احمد به یادش آمد و احساس بی عرضه گی امانش را بریده بود. دل نا دل بود. امروز اگر می توانست امروز بالای ضعف خود فائق بیایید می توانست فردا به جمع دوستانش بپیوندد و تعریف شاهکار امروزش را برای بچه ها بازگو کند. به دیوار تکیه داده و نفس عمیقی کشید. بوی نامطلوبی بینی اش را آزار داد. خود را از دیوار جدا کرد. دستی بر روی باسن خود کشید و لبخندی زد. دست دیگرش را فرو برد در جیب پتلونش و گوشی موبایل را بیرون کشید. از شماره ی طاهر برای او مسکال آمده بود. شماره ی طاهر را گرفت و همانطور لبخند بر لب به راه افتاد...
پایان