تبليغاتX
گذر قصاب‌ها
محلی برای سلاخی کردن نوشته های من
وقتي چشم باز كردم و ديدم قربان مرده شور سر صفه‌ي مسجد چادرشب را از بدن شكاف شكاف شده‌ي ستارخان باز مي‌كند، موهاي بدنم سيخ شد! رسول خادم هم بود. ديگ چودني را از آب پر ساخته و زيرش را آتش كرده بودند. بارها قربان گفته بود كه ديگر به آب سرد دست زده نمي‌تواند. اطراف صفه را پرده زده بودند كه تن ستارخان را نامحرم نبيند. كلانتر همراه يكي دو تا از ريش سفيدها آمد داخل و گفت: «زود اي مرده را بشوي! ناوقت شد!؟» و بعد نگاهي به من انداخت. به احترام‌شان بر‌خاستم. قربان نق ‌زد: «كجاي اي مرده را بشويم؟! بايد قوغ بگذارم و شكاف‌هايش را بسوزانم تا خونش بند بيايد! اي رقم خو نمي‌شود» كلانتر جواب داد: «هر كاري كه ياد داري بكن، وقت نيست؟!» و همانطور كه به من خيره شده بود زير لب پرسيد:«چي رقم ضربه كردي بالاي ستارخان؟»

نفهميدم چطور بالاي سر ستارخان رسيدم. ستارخان در بغل بلقيس خواب بود و بلقيس هم او را با سر و سينه‌ي خود محكم به بدنش چسپانده بود. وقتي بلقيس متوجه‌ي حظور من شد مثل ماهي خود را از بدن ستارخان جدا كرد. بَرچه‌ي كه به نوك كلشينكوف بسته كرده بودم را قبل از اين كه ستارخان پهلو بگرداند و اسلحه‌‌اش را بگيرد، تو سينه‌اش فرو كردم.

قربان مرده شور خوب ستارخان را كباب كرد تا اين كه بتواند او را غسل بدهد. آب جاري‌اش كه با سدر تمام شد كلانتر را صدا كرد كه چند نفر را بياورد و ستارخان را براي كفن كردن تسليم ملاه امام كند. صفه بيكار شد و خليفه قربان بالاي رسول خادم صدا زد كه برود و باز چند سطل آب بياورد و در ديگ بريزد. به خليفه قربان گفتم: «باز آب گرم را چي‌ مي‌كني؟» كه جوابم را نداد. پير شده بود و ارزش اين را نداشت كه بروم حالش را بگيرم. دوباره دورتر از او نشستم و به حركت و لرزشي كه به بدنش دست داده بود خيره شدم. خليفه قربان بي تاب بود و باز كلانتر را صدا كرد كه زود آدم‌هايش را بياورد؟!

وقتي بلقيس را دادن به ستارخان دنيا را بر سرم خراب كردند. همگي خبر داشتند كه خراب او هستم و حاضرم به پايش خون بدهم. اما ستارخان هم كم آدم نبود. به پدر بلقيس گفته بود كه او هم خون مي‌دهد و هم پول!!! و بلقيس عروس شد.

وقتي با لگد زدم به دروازه‌ي اطاق خواب ستارخان و تيغه‌ي بَرچه‌ي كلشينكوف را گذاشتم رو تخت سينه‌ش بيچاره انگار عزرائيل ديده باشد رنگش پريد و لب و دهانش كف كرد. به تته پته افتاد و مي‌گفت: «مره نكش زلمي! مره نكش! بلقيس شكم داره؟! نكش!» طفلك خبر نداشت كه بلقيس صبح بعد از اين كه او را فرستاده بود قرارگاه باخبرم ساخته بود كه شب را در كدام جاي خانه استراحت مي‌كنند.

همه چيز فرق كرده بود و فقط منتظر يك فرصت مناسب بودم. ديوانه نشدم اما با اين حال ديوانه‌ي انتقام بودم. تا اين كه بلقيس آمد دنبالم و سراغم را از سرور گنس گرفت. از اين كه زن مردم پي‌ام را گرفته بود به غيرتم بر خورده بود. مثل كوه سر سرور خراب شدم و مي‌خواستم بزنم بلقيس را كه زار زد و خود را انداخت پيش پاهام. از بلقيس رو گرفتم و زير لب فحشش دادم!!

اما نامرد ستارخان بود كه خشتك‌پاره بود. مي‌خواست رو سر بلقيس هوو بياورد. بلقيس هنوز از چهل غنچه‌ش يك شكم هم نزائيده! چطور ستارخان بخاطر يك هوس چند روزه توانست خانه‌ي من را خراب كند. به بلقيس گفتم: «بخيز و برو خانه وقتش كه شد مي‌آيم و داغش را مي‌مانم به دلت!!!

هنوز هم زاري و آه و ناله‌ش تو گوشم است. مي‌گفت: «پيسه مي‌تم! نكش، نكش مره؛» مي‌دانستم اگر دستم مي‌لرزيد و نمي‌توانستم بكشم‌ش تيكه تيكه‌ام مي‌كرد. برچه اول را بخاطر بلقيس زدم كه لوچ بود و راه خانه را گفته بود. برچه دوم را هم بخاطر اين كه سرم داد زده بود زدم و خشاب گلوله‌ها رو هم به نام مردم روستا تو سينه‌ش خالي كردم.

يكي دو مرتبه ستارخان از پايگاه پيام داده بود كه بروم و خودم را معرفي كنم و سلاح بگيرم. شنيده بود كه جنگي هستم و توي هر شرايطي سنگرم را خالي نمي‌كنم. دنبال هر كي كه فرستاده بود صبح‌ش پدرش با زاري يا آورده بودش قرارگاه يا اين كه از تاريكي شب استفاده كرده و برده بودش از روستا بيرون و فرستاده بودش ايران!! اگر كسي پيام ستارخان را پشت گوش مي‌انداخت و خودش را معرفي نمي‌كرد يكي دو روز بعدش جنازه‌ش پشت خانه‌ش پيدا مي‌شد. بعد خود ستارخان هم مي‌آمد و سياه مي‌پوشيد و سر گليم‌ش مي نشست.

كَنچيني چيغ مي‌زد: «كشت شويمه! خدا؛ زلمي زد!» صدايش را خوب مي‌شنيدم. گفتم دوباره برگردم و بروم و پيش شوهرش بفرستم‌ش كه سوختم! آدم‌هاي ستارخان آمده بودند پي‌م و فكر كردم چند تا گلوله هوايي شليك كردند. اما مطمئن بودم كه آدم‌هايي نيستند كه بيايند دنبالم؟! نتوانستم روي ديوار خودم را نگه دارم و افتادم رو به خاك...

آدم‌هاي كلانتر آمدن و كلانتر به من اشاره كرد كه بردارند! گفتم: «كلانتر صاحب چي را بردارند؟» جوابي نداد. از اين چهار نفري كه آمدند پيش‌ام دو نفر از سرباز‌هاي ستارخان بود. گفتم:‌ «بروند و ايلايم كنند» خود را به كري زدند! آمدند و چهار طرفم را گرفتند. دو نفر از پاهايم گرفتند و دو نفر هم از دست‌هايم. آوردند و گذاشتند روي صفه!!!

همين كه فهميدم چه خبر است! خليفه قربان چسپيد به جانم و اول تيز لباس‌هايم را در آورد. لچ شدم. قربان رسول خادم را صدا زد كه برايش يك تيكه ذغال تازه بياورد. تازه شصتم خبر دار شده بود. گفتم: «بابه قربان ايلا كو! من جور و تيار هستم!» ديدم كه اعتنا نكرد. رسول كه قوغ ذغال را آورد خليفه قربان به زحمت مرا به صورت برگرداند. قوغ را گذاشت رو تخت پشتم. مي‌گذاشت و بر مي‌داشت تا اين كه قوغ ذغال خاك شد. خليفه قربان مرده شور شروع به شستن من كرد. وقتي كارش با سدر و كافور تمام شد كلانتر را صدا كرد تا آدم‌هايش را بياورند و مرا تحويل ملاه امام بدهند. ستارخان را پيش از من كفن كرده بودند. نوبت من شده بود.

كلانتر دو تا تابوت آورد و به آدم‌هاي كه آمده بودند كفن كردن را ياد بگيرند گفت كه بردارند ما را بگذارند درون تابوت‌ها و مردم با شور و هيجان همين كار را كردند. تابوت ستارخان را چهار تا باديگاردش گرفت و تابوت من را هم تعدادي از مردم قريه به نوبت بر دوش ‌گرفتند. مدتي روي دوش مردم بودم تا اينكه رسيديم به قبرستان و فهميدم كه دو تا قبر پهلو به پهلو كنار هم كنده شده است. هر كدام از ما را درون يكي از قبرها گذاشتند. سنگ لحد را كه گذاشتند بر رويم يكدفعه دنيا پيش چشمانم تنگ و تاريك شد. بعد صداي ريزش خاك را احساس ‌كردم و كم كم سر و صدا ها فروكش كرد تا اينكه شما ها آمديد؟! حالا سوال ديگرتان را بپرسيد؟!!...
پايان

قوغ: ذغال تازه شده
كلانتر:‌ بزرگتر، مسئول گذر
بَرچه: چاقو، كارد نظامي
موتَر: اتوموبيل، ماشين
نمي‌تم: نمي‌‌دهم
كَنچيني:‌ فاحشه، زن بدكاره
شويمه: همسرم


+ نوشته شده در  شنبه 1388/11/10ساعت 20:48  توسط محمد امین محمدی   | 

هنوز باورش سخت كه فكر كنم برادرم تبديل به مرغ شد و بعد جانش در مرغانچه بر آمده و مرده است. بابه‌ام مي‌گويد رفته پشت مرغ و خروس‌هايش كه باز آنها را جمع كند. ورخطا شدن ندارد! هنوز مدتي نشده كه گم شده است. تا پیش از ای که گم شود از او بدم می‌آمد و کوشش می‌کردم که با گپ و رفتار خود نشانش بدهم. به او می‌گفتم: «آقای میده! لافوک!!!» تا خوب ديوانه‌اش كنم. او از خدا بی خبر هم دیگر وظیفه نداشت بغیر از ای که بیاید به جانم و من را بگیرد زیر مشت و لگد‌هایش تا به حساب خودش شوم آدم! آدمی که خودش بارها گفته بود از تمام آنها بیزار است. همان رقم که خروس‌های کلنگی‌اش در میدان جنگ حریف را می‌زد، از زدن من لذت می‌برد. از بس بدم می‌آمد از او همیشه دعا می‌کردم که کلنگی‌هایش در میدان جنگ بگریزند.

صبح شنبه که می‌شد همراه دو نفر بی عقل‌تر از خودش می‌رفت مرغ فروشی‌ها را زیر و روی می‌کرد تا ظهر بلکه بتواند برای جنگ‌های روز پنجشنبه خروسی پیدا کند. بسیار پیسه خرج آب و تاب می‌کرد که کلنگی‌اش بتواند در میدان سر افرازش کند. روز به روز کلان شده می‌رفت و شوق و ذوق‌اش به اعضای فامیل خوب نمی‌گفت. روزهای اول که خُرد بود و نو همراه مرغ‌ها نشست و برخاست داشت زیاد کسی پشتش نمی‌گشت. ولی از وقتی که دیدند او تمام پیسه‌ی‌ کار و بار خود را فدای پر مرغ می‌کند به عوض ای که خرج خانه و پسنداز ‌‌کند، همگی نگرانش شدند. مادرم می‌گفت: «بچه گناه كار مي شوي ، جنگ نده، بشرم از خدا و پيغمبر!» گوش نمی‌کرد. وقتی پدرم زیاد به گوشش مي خواند: « جنگ دادن دو مرغ مثل جنگ دادن دو سيد است گناه دارد». مي گفت: «مه خو از کُلِ آدم‌ها بیزار هستم!» و مي آمد به جانم و من را زير مشت و لگد خود مي گرفت.

وقتی با او از زن و خانه صحبت می‌کردند، می‌گفت: «مه عشقم مرغ‌های کلنگی‌ام است! و اگر خفه نشوید از گفته‌ام؛ از همه‌ی مردم خصوصا از زن‌ها بیزار هستم!!!» و وقتی سخن به اینجا می‌رسید من تیز سعی می‌کردم که از جمع فرار کنم تا گیر آن ظالم نیایم. مدتی برای حفظ سلامتی من هم که شده پدر و مادرم سعی کردند زیاد پشتش نگردند.

اما مگر می‌شد. لافوک حرف‌هایی می‌زد که اگر از دمش می‌گرفتی بال می‌کشید! خودم شاهد بودم پیشترها جوجه ماکیان کلنگی را خروس گفته و به جانش زده بودند! قبول که نمی‌کرد. یک رقم از خودش صدا می‌کشید که اگر کسی کور بود و نمی‌دیدش حتما فکر می‌کرد که ای برادر ما مرغ است!!!

پدرم پیر شده می‌رفت و حوصله‌ی پیرمرد از دست‌ کارهای ای بچه تاق ‌شده بود. شروع ‌کرده بود به کفر گفتن، می‌گفت: «پیسه اگر نداشته باشی مرغ بخری، می‌روی خود را گرو می‌کنی! یا شایدم داده باشی خود را به گرو!» که بلاخره به غیرت نداشته‌‌‌ی برادر خوب نمی‌آمد و می‌گفت: «احترام ریش سفید خود را نگاه کو بابه! من از همین خو و خصلت‌های شما آدم‌هاست که بیزار هستم! کجاست او چوچه‌ي سگت؟ تا مثل خودت آدمش کنم!» و من بیچاره بودم که باید گرداگرد حولی می‌دویدم تا خود را از گیر سگک کمربند آن ظالم خلاص کنم!

دیگر فایده نداشت. یک لحظه آرام نبودیم. خصوصا من که چند بار از بس مشت و لگد خورده بودم کارم کشیده بود به دوا و داکتر! با این حال دیگر کسی او را به چشم آدم نگاه نمی‌کرد و من هم دیگر از خدا می‌خواستم که سر به تنش نباشد! وقتی خروس‌هایش درون میدان زخمی می‌شدند ولی با این حال جنگ را می‌بردند می‌رفت خون تاج و گوش‌هایشان را با زبان مي لیسيد. طوری خون‌ها را درون دهانش جمع می‌کرد که به هوس می‌افتادم بروم کوفت پس و پیش را از او گرفته و جیگرش را خون کنم!

مرغدانی آباد کرده بود که یک خانواده‌ی پنج نفره آرام می‌توانستند درونش زندگی کنند. اوقات ما را دیگر با این کارهایش تلخ کرده بود. تا اینکه تصمیم‌ گرفتیم ما هم اوقاتش را تلخ کنیم. پدرم یادم داد که بروم و تخم‌هایی را که او زیر پای مرغ می‌گذاشت را بگیرم و تکان بدهم. یادم داده بودند وقتی که دروازه مرغدانی را بسته می‌کرد می‌آمد بیرون، من بروم دروازه‌ی مرغدانی را باز کنم، بلکه پشک‌ها بیایند و به داد ما برسد. چند بار هم درون آب مرغ‌هایش نمک ریختیم طوری که دل و جیگر چند دانه‌شان را سوزاندیم. با این روشی که ما در پیش روی گرفته بودیم توانستیم چند وقتی حواسش را پرت کنیم. طوری که رنگ و رویش پریده می‌رفت. دیگر زیاد نمی‌رفت بازار و بیشتر می‌ماند خانه و می‌رفت درون مرغدانی و با مرغ و خروس‌هایش سر می‌کرد. فکر می‌کرد بلایی چیزی دارد به جای اینکه بر سر او نازل شود بر سر مرغ و خروس‌هایش نازل می‌شود. صدایش افتاده بود و دیگر نمی‌توانست صدای مرغ و خروس‌ها را خوب تقلید کند. کم خواب شده بود فقط روزی سه چهار ساعت می‌خوابید و همان مدت هم برای نقشه‌ی ما کافی بود. تا اینکه دل مان به حالش سوخت! و مادرم آمد نشست پائین پایش و شروع به صحبت کرد: «بچه‌ام! جانم! دست از این کارها بکش! خوب نیست. تو باید پایه‌ی تابوتم را برداری! برو به کار و بارت برس تا خرج کفن و دفن مرا پیدا کنی!» که نامرد به مادرم گفته بود: «برو دل خوش داري! تو از مرده هم جان می‌خواهی!؟» مادرم وقتی به بچه‌ی زاییده‌گی‌اش نگاه کرد که ای رقم کلان شده بود از خودش نا امید گشت و قهر كرد و از خانه رفت. رفتار و کردار آقاي ميده غیر قابل تحمل شده بود. مادر رفته بود خانه‌ی مامایم. پدر از بي حوصلگي بسيار هم کور و هم کر شده بود. من مانده بودم و آقای میده!...

تا اي كه بلاخره پلان ما گرفت و همان رقم که مرغ و خروس هایش از پا می‌افتادند آقای میده هم از پا افتاد. دیگر دست بزن نداشت و خوبتر از آنکه دیگر نمی‌رفت شنبه ها بازار و پنجشنبه ها میدان. حالا من میدانی شده بودم و چند بکس سیگار و چند دانه جوراب می‌گرفتم دستم و می‌رفتم بازار تا بلکه بتوانم خرج خودم و خانواده‌ام را پیدا کنم. صبح می‌رفتم و چاشت می‌آمدم. یک لقمه نان سر دسترخان می ماندم و پدر و آقای میده را سر دسترخان می‌آوردم.

مرغ‌‌های آقای میده را که کشتیم خانه آرام شد. آرام شد طوری که گویی هیج بنی بشری در این خانه زنده نیست. آقای میده که فکر می‌کرد حیوان‌هایش فدای سر او شده‌اند بسیار خراب شده بود. شکایت زیاد او به ای بود که چرا باید حیوان‌های زبان بسته قربانی آدم‌های مثل خودش شود. دنبال همین مسله بود تا حل‌اش کند. صبح که از خواب بلند می‌شد می‌رفت درون مرغدانی و با خودش حرف می‌زد تا اینکه برای خوردن یک لقمه نان چاشت من بیایم و او را صدا بکنم. وقتی که دوباره می‌رفتم بازار آقای میده هم دوباره می‌رفت درون مرغدانی می‌نشست و در پی یافتن جواب سوال خود بود.

یک روز ظهر که آمدم خانه و رفتم مرغدانی تا آقای میده را بیاورم برای نان چاشت بود که دیدم آقای میده تنبان خود را در کشیده و لخت کف مرغدانی روی دو تا پاهایش نشسته است. گفتم: « آقای میده ایلا کو رد ما را!» که جوابم داد: «قد قد قدا قدا!» آمدم از مرغدانی بیرون و همان پشت دیوار مرغدانی نشستم و تکیه کردم.

هر کاری کردم که آقای میده دست بدهد و یا دستم را بگیرد تا از مرغدانی بیاورم‌اش بیرون نشد که نشد. بسیار از دست او به تکلیف شده بودم. کسی هم نبود که همراهش مشورت کنم. آب و دانه‌اش را مثل گذشته تهیه می‌کردم ولی بجای اینکه بیاورم سر دسترخان می‌بردم درون مرغدانی!

یکی دو مرتبه پدر بي حوصله‌ام احوال آقای میده را از من پرسید؟ گفتم: «روی تخم هایش خواب است بلکه بتواند مرغ و خروس‌های گذشته‌اش را دوباره جمع کند! پدرم نمی‌تواند خوب بشنود. فقط همه‌ی زور و قوت‌اش را نگاه کرده تا یک لقمه نان را قورت بدهد ولی با این حال وقتی از حال و روز آقا آقای میده با خبر شد از من خواست برایش داکتر بیاورم و یا او را ببرم شفاخانه...

تمام راه ها را امتحان کردم که او را از مرغدانی بیاورم بیرون که بدبختانه نشد که نشد. تا بلاخره ای که آقای میده را زیر نظر گرفتم، فهمیدم که ساعاتی مشخص در هفته یکی دو مرتبه از مرغدانی بیرون ‌می‌آید. روزی که از مرغدانی آمد بیرون بود که من رفتم و دروازه‌ی مرغدانی را بسته کردم. بسته کردم تا او پشت در بماند و برود خانه بشیند. که بسته کردم؛ ولی نشد! چشم‌تان روز بد نبیند. حالی را انداخت که کُل همسایه ها را سر ما جمع کرد. خود را به در و دیوار می‌زد. زمین را پرت می‌کند. جیغ می‌زد. موهای‌ خود را می‌کند! تا ای که تسلیم شدم و دروازه‌ی مرغدانی را باز کردم تا آقای میده برود باز سر تخم‌هایش بخوابد!

آقای میده رفت و روی تخم‌هایش نشست و من هم رفتم دنبال راه چاره‌ی دیگر. گفتم بیا و چند تا از تخم‌هایش را با چند دانه جوجه‌ عوض کنم بلکه فکر کند که تخم‌هایش جوجه شدند و از مرغ دانی بیرون بیاید. خوب فکری بود و با ای کار آقای میده‌ی ما شد یک مرغ تیار!!! وقتی با جوجه‌هایش آمد بیرون چند دقیقه‌ی مات به حرکات و رفتارهایش خیره شدم و چشم‌‌هایم به کم و کاستی‌هایش باز شد. آقای میده‌ی ما شده بود یک توته پشم! و مثل سگ چار دست و پا راه می‌رفت و نمی‌گذاشت جوجه‌هایش از کنارش دور شوند. لباسی هم به تن نداشت. خواستم به جانش کنم و ببرم‌اش حمام که رضا نمی‌شد. شده بود میمون اما فکر می‌کرد که مرغ است!

فقط توانسته بودم او را از مرغدانی بیرون بیارم, ولی اوضاع و احوالش بسیار خوب نبود. نباید تخم‌هایش را به جوجه تبدیل می‌کردم. وقتی دوباره دنبال راه چاره‌ای گشتم به یاد کاری که برای مرغ و خروس‌های کلنگی‌اش کرده بودم افتادم. او باید از جوجه‌هایش جدا می‌شد. بعد از ای که آدرس یک شفاخانه‌ي خوب را یافتم بود که از خدا نترسیدم و رفتم باز یک بسته‌ی بزرگ نمک خریدم. یک بسته نمک را درون آب شیرین حل کردم. حل که شد شب بردم و ماندم پیش جوجه‌ها! هوا تاریک بود برادرم متوجه نشد که من آمدم. دروازه‌ی مرغدانی را باز ماندم که پیشک‌ها برای بردن لاشه‌ی جوجه‌ها از کلکین داخل نشوند. بعد با خیال راحت سمت خانه، برای استراحت کردن آمدم.

صبح زود بود که از خواب بیدار شدم و دست و رویم را تازه کردم. پیش از ای که آب برای چای جوش بیاید رفتم و چند تا نان گرم هم خریدم. به عمد زود نرفتم طرف مرغدانی و ماندم برادرم بیشتر با جوجه‌‌هایش بماند. چون رفته بودم شفاخانه‌ی که ای رقم مریض‌ها را نگهداری می‌کنند و درباره‌ی نگهداری او با آنها صحبت کرده بودم. قرار بود امروز بیایند و او را با خود ببرند. سر دسترخان که نشستیم همه‌ی گپ‌ها را به پدر فهماندم. گفتم که اگر خدا بخواهد آقای میده را بخیر می‌بریم شفاخانه و مرغدانی را خراب می‌کنیم که‌ پدرم دعایم کرد و گفت بروم برادرم را بیاورم تا خوب دلجم ببیند و من رفتم.

رفتم طرف مرغدانی و دروازه‌ی مرغدانی را همان رقم که باز بود باز یافتم. وقتی خواستم وارد مرغدانی شوم بود که دو سه تا پشک، تیز مثل جندها از بین پاهایم گذشتند و از مرغدانی بیرون آمدند. پیش خود فکر کردم که چه خوب به وظیفه‌ی خود آشنا هستند و وارد شدم. چشم‌هایم سیاهی ‌کردند. بیرون روشن بود و داخل مرغدانی تاریک، باید مدتی صبر می‌کردم تا اینکه چشم‌هایم عادت کنند. آهسته روی دو پایم نشستم. کپه‌هایی از پر تمام مرغدانی را فرا گرفته بود. اولین چیزهایی را که موفق شدم در مرغدانی ببینم اجساد تکه تکه شده‌ی جوجه‌ها بود و مرده‌ی خشک شده‌ای یک مرغ! خوب دیدم تمام مرغدانی را و حتی با دست به تمامی مرغدانی دست کشیدم. نبود! مرغی که ما نداشتیم بود ولی برادرم آقای میده نبود! برادری که قرار بود تا چند لحظه‌ی دیگر بیایند پشتش و ببرندش شفاخانه نبود. لاشه‌ی مرغ و تکه‌های پاره شده‌ی جوجه‌ها را با اکراه توسط خاک انداز آوردم بیرون و ماندم‌شان روی حولی و تیز رفتم سراغ پدرم، تا ماجرای تکه تکه شدن جوجه‌ها و گم شدن برادرم را برایش بگویم. با هزار مکافات به او فهماندم که چه اتفاقی افتاده و خواستم که راهنمایی‌ام کند. بعد از ای که کمی خودش را کش و قوس داد به نقطه‌ی از پیش پایش خیره شد و گفت: «خوف کردی!؟ ورخطا نشو! به هر کس که پرسان کرد بگوی که برادرت صبح زود از خانه رفته و تا به حالی هم پس نآمده!؟ بگوی به هر کی که پرسید، گم شده و ما ازش خبر نداریم.» با حرف‌ها و لحن پدر کمی آرام شدم. حرف‌های پدرم که درمورد برادرم تمام شد از من خواست تا آن پیراهن کهنه‌ی سیاه رنگش را برایش بیاورم و بروم دنبال مادرم. خوب که فکر کردم دیدم پدرم صحیح گفت؛ فکر درست و حسابی که نداشت. حالي كجا بايد دنبال آقاي ميده بگردم. خدا می‌داند كه رفته پشت مرغ و خروس هايش يا كه گم و گور شده!!

پایان

ميده: كوچك- كوچولو

لافوك: خالي بند

مرغ  كلنگي:  خروس لاري-  خروس جنگي

دسترخوان: سفره

پيسه: پول

پشتش نمي گشت: دنبالش نمي گشت

پشك: گربه

ماما: دايي- برادر مادر

ايلا:‌ رها كردن

تيار:‌ آماده

دلجم: خاطر جمع

كلكين:‌ پنجره

شفاخانه: بيمارستان
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/10/16ساعت 0:50  توسط محمد امین محمدی   | 

ساعت یازده شود به مکتب حمله می‌کنیم. قرار است با طیاره* زیرخانه‌یی که طلبه‌ها جمع شده‌اند را بزنند. سه روز است محاصره‌اند و معلوم می‌شود که خورد و خوراک‌شان خلاص شده‌ است. چه بلایی طیاره‌ها قرار است بالای مکتب سلطان راضیه بیاورد خدا عالم است. ای رقم که به ما اخطار داده‌اند یکی دو کیلومتر خط را از مکتب دور ببریم؛ به گمانم خاک منطقه را می‌خواهند به توبره بالا کنند. همراه هیأت صلیب سرخ هم هماهنگ کرده‌اند و همه‌ی آنها دلیل عقب نشینی ما را خبر دارند که دلجم به نفرهای خود هدایت می‌دهدند تا اجساد طلبه‌های پاکستانی را جمع ‌کرده و بالای ترکتور بیندازند. دلم نمی‌شود که ای اجساد را بدون تلاشی ایلا* کنم. این‌ها که دم‌شان بر آمده و به کفش و قدیفه‌ی* خود نیازی ندارند. بچه‌هایی که فرصت گشتن کالای اجساد را پیدا کردند برچه‌های* نو امریکایی و پیسه هم از جیب‌هایشان یافته‌اند.

سلاح خود را به گردنم می‌اندازم و از اندیوال‌هایم* جدا می‌شوم تا به کمک نفرهای صلیب سرخ بروم. قمندان* صدا می‌کند: «فاروغ چی می‌کنی؟ تیز جای به جای شو!» می‌گویم: «کشتن ما بکنیم ای مسلمانا عذاب شوند! خدا را خوش نمی‌آید» و به جان یک جنازه می‌چسپم. قمندان می‌دود به پشتم و وقتی می‌رسد به من که نشسته‌ام بالای سر یک جسد. با نول کلشینکوف به تخته پشتم می‌زند و می‌گوید: «بمر* دیگه! بمر! از همی سیل بین‌ها خو شرم کو!» که دستم از جیب جسد بیرون می‌آید و آنرا نزدیک دهانم می‌برم و بوی می‌کنم. توته‌ی* چرس* را به سوی قمندان می‌گیرم و می‌گویم: بگی ماما قدوس! بگی! شاید قایده چرس‌های بلخ خوب نباشد اما مزه کدم تازه‌ است.»

خنده‌اش گرفته است. نمی‌خواهد پیش سیل بین‌ها کم بیاید ولی خودش هم می‌داند که مردم از ما بسیار دور هستند و چیزی را نمی بینند. نول کلشینکوف را به سوی دستم می‌آورد و من هم توته‌ی چرس را لوله کرده در میل کلشینکوف درون می‌کنم. قمندان رویش را دور می‌دهد تا هوای پشت سرم را داشته باشد و من هم قدیفه‌ی دور کمر طلبه را باز می‌کنم. ای مردم هیچ بی قدیفه گشته نمی‌توانند. روز دور سرشان است. شب زیر پای خود می‌اندازند و در جنگ هم کمر خود را بسته می‌کنند. طلبه و قدیفه هر دویش پاکستانی است. دست از جسد که بر می‌دارم یک قدم پس می‌شینم و از سر تا قد طلبه را از زیر نظر می‌گذرانم. پاک و صفا دراز کشیده و آرام گرفته است. یاد گپ قمندان می‌افتم که سه روز پیش از لاسپیکرهای* مسجد نزدیک مکتب چیغ می‌زد: «تسلیم شوید! دل تان به جوانی تان بسوزد تسلیم شوید! سلاح‌های خود را تسلیم کنید و بروید سر خانه و جای‌تان!»

جسد را شانه کردم و بردم طرف ترکتور صلیب سرخ و انداختم بالای دیگر جنازه‌ها. دریور ترکتور سگریتی* به لب داشت و مثل دیزل پم* موتر دود کرده می‌رفت. ای شرایط و اوضاع و ای بی‌غمی! حتمی از تاثیرات سگریت است. می‌روم طرفش و در همین حال سلاح خود را از گردن می‌گیرم به دستم. نرسیدم به او که پوزخند می‌زنم و او دست در جیب می‌کند و قوطی سگریت خود را پیش می‌کند. قوطی سیگرت پن است. یک دانه می‌گیرم. می گوید: «لاله چند دانه بگیر!» از روی کاکه‌گیش* قوطی سیگرتش را محکم می‌زنم به انگشت اشاره‌ام تا چند تایی از آن را بیرون بکشم. آنها را باید درون جیب واسکتم طوری جای بدهم که میده نشوند. برای ای که منتی از او بالای سرم نماند می‌گویم: «بچه‌ام زود حرکت کو که طیاره‌ها می‌رسند و اینجه را بمبارد می‌کنند» حرکتی به خود نمی‌دهد. به چشم‌هایم خیره می‌شود و می‌پرسد: «چند طالب را تا حالی کشتی؟» می‌گویم: «حرکت کو بچه‌ام. حرکت کو...»

_ چند نفره؛

_ چی چند نفره؟!

_ چند نفر طالب را کشتی؟

می گویم بی غم باش بچه‌ام! دیگرهایش را اندوال‌هایت جمع کردند. سرش را به علامت تائید تکان می‌دهد. هوشیار‌تر از قبل معلوم می‌شود. بخیالم تاثیر سیگرتی از سرش پریده است. می‌پرسم: «از کجاستی؟» می‌گوید: «غزل آباد». مکثی می‌کنم و حوادثی را که غزل آباد پشت سر گذاشته را به یاد می‌آورم و می‌گویم: «بچه‌ام غمت نباشد! ای طیاره‌ها را که می‌بینم، این جا را از غزل آباد بدتر می‌کند!» غزل آباد که گفت چشمش جلی کرد و کومه‌ی راستش شروع به پریدن کرد. می‌پرسد: «تا حالی خو گپی نیست؟» می‌گویم: «اگر طالع کنی و تسلیم نشوند!» می‌گوید: «خیرش باشد!»

بی کدام گپی از ترکتور دور می‌شوم و می‌آیم دوباره بین اجساد تا به نفرهای صلیب سرخ کمک کنم! همینطور که بین اجساد قدم می‌زنم نظرم به جسدی جلب می‌شود. هم قد و قواره‌ی خودم است. کالایش هم همراه من یک رنگ است. روی به دل افتیده لب جوی درست مقابل درب مکتب. جنازه‌های او اطراف را تا به حال دست نزدند. نفرهای صلیب سرخ می‌گفتند که طلبه‌ها از درون مکتب او منطقه را نشان دارند. از صبح تا به حالی که کدام مرمی* را فیر* نکرده‌اند. سایه سایه کرده سینه کش خود را از درون جوی به جنازه می‌رسانم. از پاهایش کش کرده و طلبه را به درون جوی می‌کشم. جانش در ای چله‌ی تابستان چطور یخ کرده بود. کالایش نو بود و بسیار کم خاکپور شده بود. خود را کش کردم روی سینه‌ی جسد و رویش را گشتاندم تا چهره‌اش را ببینم. دیدم و زود از چهره‌ش روی گرفتم. دست کش کردم به تمامی بدنش جای هیچ مرمی نبود. پیش خود فکر کردم که چطور اجل ای بچه را پیش کرده و همراه خود این جا آورده است. پیراهن تنبان قاسمی و واسکت مزاری چقدر نمودش می‌داد. بوت‌هایش هم نو بود. فقط بگویی برای سبق خواندن آمده بود مکتب! همان پهلویش خودم را تخته به پشت می‌اندازم و سیگریتی از جیب واسکتم می‌کشم و روشن می‌کنم. سه چهار پیره* که نفس می‌گیرم و دود سیگرت را به سینه‌ام فرو می‌دهم است که چشم‌هایم خمار می‌شوند و هوس چرخه‌گیری قمندان به سرم می‌زند.

سینه‌کش خود را از درب مکتب دور می‌کنم و از جوی خودم را می‌کشم بیرون. ایستاد که می‌شوم با چشم‌هایم پشت قدوس خان می‌گردم. صدای طیاره‌ها می‌آید. هنوز صلیب سرخی‌ها منطقه را ترک نگفته بودند. تا یازده چیزی نمانده بود. با خودم لحظات باقی مانده را حساب می‌کردم بود که طیاره‌ها نزدیک رسیدند. آمدند و داشتند دور مکتب چرخ می‌خوردند. خماری از سرم پرید و هر چی شیمه* داشتم را به پاهایم جمع کردم و دویدم سوی قبله...

سه چهار صد متر را که دویدم یکه پر یکه* پر اندوال‌هایم را دیدم که موضع گرفته‌اند. از آنها سراغ قمندان را گرفتم که گفتند مسجد رفته و همراه مخابره گپ می‌زند. تا مسجد راهی نمانده بود. به سوی مسجد حرکت کردم. دم در مسجد فضل ایستاده بود. دلم گرم شد. فضل همیشه همراه قمندان بود. طرفش که چشمک کردم، خنده کرد. یک نخ سیگرت را کشیدم و طرفش گرفتم. گرفت و طرف اتاق خادم اشاره کرد. بوتی* دم در اتاق ندیدم و من هم بدون اینکه کفش‌های خود را بکشم تک تک کرده و وارد شدم. قمندان مخابره‌ش خلاص شده و همراه دو بچه‌ی دیگر خلوت کرده بود. پرسان کرد: «بچه‌ها موضع گرفتند؟ پانزده کم یازده است.» خنده کرده می‌گویم:‌ «چند نخ سیگرت یافتم قمندان صاحب!» می‌گوید: «صدای طیاره‌ها را می‌شنوی؟» می‌گویم:‌ «بان که وظیفه خود را اجرا کنند!» و کاردک خود را می‌کشم. قومندان کاردک‌ام را که می‌بیند پوزخندی می‌زند و با سر به سلاح خود اشاره می‌کند. کلشنکوفش پیش پایش به دیوار تکیه داده شده است. به طرف‌اش می‌روم و متوجه می‌شوم قمندان تا هنوز هم فرصت پیدا نکرده است که توته‌ی چرس را از میل کلشینکوف خود بردارد!...

پـــایـــان

طیاره: هواپیما

ایلا: رها- آزاد کردن

برچه: چاقوی نظامی- کارد

قدیفه: دستمال- چفیه ( چیزی شبیه عمامه)

اندیوال‌هایم: دوستان- همراها

قمندان: فرمانده

بمر: بمیر

چرس: حشیش- نوعی مواد مخدر

توته‌ی: مقدار- قطعه- تیکه ی

لاسپیکرها: بلندگو

سیگریتی: سیگاری که حاوی حشیش باشد

دیزل پم: این هم فکر کنم می شود اگزوز!!!

مرمی:‌ فشنگ

فیر: شلیک کردن

پیره: دفعه- مرتبه

شیمه:‌ توان- قدرت

کاکه‌گی: لوطی گری

یکه پر یکه پر: دانه دانه

بوت: کفش

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/14ساعت 13:37  توسط محمد امین محمدی   |