تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

هر بار از اوج فرود می آمدیم خوب تر می توانستیم بفهمیم که زمینی هستیم و تعلقی به آسمان نداریم اما حالا چند وقتی است که زمین هم برای ما شده است آسمان و در آن احساس غرور و سربلندی می کنیم. اینجا جمع مان جمع است خودم هستم و تو هستی و فقط "او" زندگی می کند. می توانم به آرامی همین طور به زندگی ادامه بدهم. هر چند که  تو این روزها فراموش کاری آمده است سراغت و خوب خودت را سرگرم می کنی با این نوشته های من اما سعی کن یادت نرود که زندگی یک فرصت است و اگر بیشتر از اینها تعلل کنیم ممکن است این فرصت را مفت از چنگ مان بدر برند. اگر حوصله داشته باشی کمی از خودمان بنویسیم. نه اینکه شبیه خاطره از آب در بیاید نه! بیا کمی درد و دل کنیم. بیا حالا که او نیست درباره ی او بنویسیم. با تو که همیشه موافقم. می دانم از او نوشتن هوس می خواهد و حالا فکر می کنم که این هوس به سراغم آمده است. درست فهمیدی از "او" نوشتن زیاد سخت نیست. این نباید یک اعتراف نامه باشد. نمی خواهم بعدها وقتی که معروف شدم مثل آدم های کلیشه یی صحبت کنم بگویم عاشق شدم و بعد "او" آمده است سراغم. نه این درست نیست. این را باید همگی قبول کنند که من با "او" دوباره متولد شدم. تو که باید این را خوب تر از من بفهمی. تو که باید بهتر بدانی این "من" سوخته چه ها کشیده که با "او" بزرگ شده است. وقتی که متوجه شدم و خودم را شناختم تو را در اولین کتابی که به دستم رسید یافتم. یادت هست که چقدر خوشحال شدم. تو آن زمان چیزهایی گفتی که تازه حالا است که می فهمم ارزش کلمات تو به چند است. آن زمان تو گفتی برای بقای رفاقت مان باید کاری کنیم. من اول خنده ام گرفته بود. جای خنده هم داشت. تو بعد از اولین برخود خواستی که "او" را هم در رفاقت مان شریک کنیم. اوایل نمی فهمیدم که منظورت چیست و چرا می خواهی پای دیگری را بین خودمان باز کنی اما حالا که می بینم تو بهتر از من فکر می کنی و با تجربه تری نسبت به من. صبر کن "او" را کجا یافتیم. اوایل که آدرس دقیقی از او نداشتیم و نمی دانستیم کجا باید دنبالش بگردیم. به هر گوشه ای سرک می کشیدیم و کنجکاو هر مسئله یی بودیم تا "او" را پیدا کنیم. یادش بخیر آخر دست هم به صورت اتفاقی چهله ی زمستان روی یک برگ پاره شده ی روزنامه "او" را یافتیم. در آن تکه از روزنامه نشانه هایی از "او" آمده بود. از محلی ذکر شده بود که "او" همیشه به آنجا رفت و آمد داشت. اگر اشتباه نکرده باشم حوالی حسین آباد باید باشد کمپ مهاجرین. یک ساعتی از شهر فاصله داشت. عجب جای بود. راننده اگر مسافرانش غیر از من تو بودیم مطمئنم ما را آنجا نمی برد. آخر از جوانی مثل من تو چه کاری ممکن بود بر بیاید که بخواهیم بالای سر راننده ی موتر در بیاوریم. وقتی دید هنوز پشت لب من سبز نشده چراغ سبز را نشان داد و از پول کرایه ی موتر یاد کرد. درست مثل راننده های نصف شبی میراث پدرش را از ما می خواست. من خندیدم و به تو گفتم، یادت هست که گفتم« این "او" هم مثل اینکه سر وضع اش خیلی بهتر از ماست که این مسیر را هر روزه در حال رفت و آمد است.» و تو فقط در درونم خندیدی. موتر که حرکت کرد درست از مسیر راه خانه ی مان گذشت و تو خیابان منتهی به خانه را به من نشان دادی و من هم فقط با تکان دادن سر گفته های تو را تائید کردم. چند دقیقه یی نگذشته بود که از شهر خارج شدیم تا به حال متوجه نشده بودم که این شهر چقدر کوچک است. همه ی شهر یعنی همین روضه و چهار چوک آن. وقتی فرصتی دست داد که به شهرم بیندیشم دلتنگ شدم. آخر شهر ما شهر غریبی است. در این شهر همه مهاجرند و مسافر. قدیم ها که شهر من شهر نه بود اینجا همه بیابان بود. از وقتی که اینجا مسافری خانه کرد، اینجا شد مزار و مزار هم شد شهر و بعد از آن هم دیگران آمدند. مدت ها از این واقعه سپری شده است و حالا من در این شهر متولد شده ام. همه خود را در این شهر مسافر می دانند و مهمان مزار و روضه خود را قلمداد می کنند. بعضی ها هم پا را فراتر می گذارند و اسم سنگچل های سخی را برای معرفی خود به کار می برند. به زمین های بیابانی اطراف رسیدیم به من گفتی که از راننده بپرسم دارد ما را کجا می برد و من هم از دستت دلخور شدم. آخر این هم شده بود سوال که تو می خواستی من از راننده بپرسم. خوب عزیز من ما خودمان بلند شده بودیم و آمده بودیم دنبال "او" مثل اینکه یادت رفته بود. من یادم است که ناراحت شدی و من هم مجبور شدم که به خاطر تو هم که شده طوری سوال تو را از راننده بپرسم. چقدر خوب راننده را دور زدم که نفهمد تو پریشان شدی و ترس برت داشته است. پرسیدم « کاکا بسیار مانده، چار طرف ما خو دشت است» و بعد یک لبخند مسنوعی را هم گذاشتم کنج لبم. بیچاره تعجب کرد ولی زود متوجه شد که ما تا به حال کمپ مهاجرین نرفته ایم و پرسید؟

« از فامیل های تان کسی آنجا زندگی می کند؟» و بعد تو گفتی که «دیدن کسی می رویم.» و راننده پوزخندی زد و پیش خود گفت «چهله ی زمستان و رفت و آمد کردن!» و ادامه داد که « می رسیم. راهی نمانده!» وقتی کراییه موتر را دادیم پرسان کردیم که چطور می توانیم ما بر گردیم و او خندید و گفت از همانی که دیدنش آمده اید پرسان کنید و بی توجه ما را در بین خرابه هایی گذاشت و موتر خود را از ما دور کرد.  جای زیاد وحشت ناکی نبود. با تو بسیار به جاهای مثل این برای پیدا کردن "او" آمده بودیم. جایی شبیه این را در سفرنامه ی ناصر خسرو دیده بودم. البته آنجا به قول آن مرحوم خالی از سکنه بود ولی اینجا مثل اینکه کسانی در حال زندگی هستند. از لب جاده اصلی زیاد دور نشده بودیم. می شود با چشم موترهایی را دید که در آخر دنیا در حال رفت و آمد هستند. وقتی با ناصر خسرو نشستیم و احوال سفرش را جویا شدیم. چیزهای زیادی از او آموختیم و توانستیم آدرس بسیاری از مناطق را از او بگیریم. همین طور که به یاد صحبت مان با ناصر خسرو افتاده بودیم از اوج فرود آمدیم و وارد کمپ سخی شدیم و سعی کردیم که با دیدن تکه ی روزنامه آدرس "او" را بیابیم. تعداد خانه های بهم بافته شده آنقدر نبود که ما نتوانیم حساب کنیم و گشتن این کمپ هم زیاد سخت به نظر نمی رسید. وقتی که در اوج بودیم زمین زیبا تر از اینی بود که ما در حال دیدنش بودیم. خانه های بهم بافته شده در این کمپ همه گی کاهگلی و باران خورده بودند. هوا آنقدر سرد بود که بوی کاهگل به دماغ مان نمی رسید. اینجا همه چیز را یخ بسته بود و تو بی تابی می کردی که باید زود تر "او" را بیابیم و طرح دوستی مان را با "او" پیاده کنیم. کوچه های کمپ همه غرق گل و لای بود و تمام دیوارها در این جا بر روی آخرین رمق های خود استوار بودند. ساکنان این کمپ دَر دروازه های خانه ها را با تکه های پلاستیکی محکم بسته بودند تا اجازه ندهند سرما وارد خانه های شان شود. تقریبا داشتیم یک دور کامل کمپ مهاجرین را دور می زدیم ولی هنوز یکی بر سر راه مان نیامده بود که از او در باره ی "او" بپرسیم. کم کم داشت این جستجوی مان هم ما را دلسرد می ساخت اگر آن گنبد دوار فرو نمی ریخت. درست وقتی که از مقابل آن خانه گذشتیم گویی در پای قدوم ما فرو ریخته باشد فرو ریخت. گنبد که فرو ریخت بافت خانه های مهاجرین دیگر از هم گسست. این کمپی که تا به حال خالی از سکنه بود با داد و بی داد ما فکر کنم جان گرفت. از هر خانه یکی دو نفر آمد بیرون و کمپ درست مثل مندوی* شد. کلا فکر پیدا کردن "او" از سر مان افتاده بود. یادش بخیر سعی می کردیم که به مردم کمک کنیم تا خانواده ی زیر آوار را نجات بدهیم. هوا سرد بود اما با این حال همه داشتند با چنگ زدن به گل و لای قیام یافته جنازه های بی نفس را بیرون می آوردند. موتری هم از بین بیغوله های این کمپ خراب شده بعد از خالی کردن سنگ های خود بیرون آمد و نزدیک شد. جنازه ها یکی و دو نفر نبودند. خانواده یی بودند زیر آوار و باید همه را بار موتر سنگ کش می کردند. دیگر نا امید شده بودیم از یافتن "او" و باید با همین موتر بر می گشتیم. اصلا درست نه بود که ما در این شرایط از "او" بپرسیم. یعنی می شد فهمید که جواب درستی دریافت نخواهیم کرد. تو پیشنهاد دادی که با راننده صحبت کنم و بخواهم که ما را هم تا شهر ببرد و راننده هم وقتی فهمید که با جنازه ها رابطه یی ندارم قبل از حرکت گفت بالا شوید پهلوی جنازه ها و خود را محکم بگیرید. به غیر از ما و جنازه ها دو سه نفری دیگر هم همراه ما سوار شدند. حالا که خوب فکر می کنم می بینم که آنها هم نصبتی با جنازه ها نداشتند که آمده بودند پشت موتر سوار شوند. بر بالای جنازه ها پتویی انداختند که تا رسیدن به شفاخانه دمی داشته باشند. ولی هنگام حرکت به سوی شهر آنقدر باد ســرد شدید شد که آن یکی دو نفر هم خود را کنار جنازه ها جای دادند و من و تو ماندیم و "او" بدون پتو. تا به حال که "او" را ندیده بودیم و نمی دانستیم طرف مان چه کاره است. از کجا باید می دانستیم که "او" در پیش روی ما قرار دارد. تو اول سر صحبت را باز کردی. خوب یادم هست. درست مثل خودم به تو جواب داد. همین طور صمیمی و گرم گرفت با تو که نتوانستی در پوستم بگنجی و حتی باعث شدی که من هم به سر شوق بیایم و از "او" چیزهایی بپرسم که سرمان را گرم کند. شمال تندی بر اثر حرکت موتر بوجود می آمد و حسابی کلافه ی مان کرده بود. وقتی نتوانستیم مثل "او" مقاومت کنیم در مقابل شمال کوتاه آمدیم و کنجی کز کردیم. بخاطر کلافگی از او پرسیدیم که "او" را می شناسد یا نه. نیتی نداشتیم که "او" طرف ما را بشناسد فقط می خواستیم با حرف زدن سرمای موجود را از یاد ببریم. وقتی طرف لبخندی زد و به ما فهماند که خودم هستم همان که جویایش هستید. یخ زدیم. گفت همانی که دنبالش هستید من هستم. پیش خودم یک لحظه گفتم در اوج آسمان ها دنبال تو می گشتیم و حال تو را پیش روی مان می بینیم در موتری سنگ کش. این نمی تواند کمتر از یک معجزه باشد. بلند شدیم و رفتیم و "او" را در آغوش کشیدم. خودم و تو را به او معرفی کردم. گفتم به "او" که تو را از درون اولین کتاب زنده گی ام یافتم و بهش گفتم که "او" را هم تو به من معرفی کرده یی. "او" بزرگوارانه ما را در آغوش گرفت و از آشنایی با ما کلی خوشحال شد. می شد از چهره اش همه ی این احساس را یکجا دید. از ما پرسید و احوال آسمان را از ما گرفت. وقتی فهمید شاعر هستیم بیشتر تحویل مان گرفت و قول داد که به دعوت ما لبیک بگوید و دوستی مان را بپذیرد. یادش بخیر با تو هستم، ها! یافتن "او" را می گویم جزء خاطرات فراموش نشدنی ماست. از تاثرات "او" بود که زمین را به آسمان ترجیح دادیم و یاد گرفتیم اوج گرفتن آسمان نمی خواهد. یادش بخیر تو می گفتی و من می نوشتم و او آن را نقد می کرد. بعد از مدتی که به نوشته مراجعه می کردیم ب می دیدیم که بله! چه شاهکاری از آب در آمده است. کارهای کارگاهی این روزها همه جا وجود دارد. این روزها با اینکه نوشته ها را ذوقی می خوانند اما اصلا مثل گذشته ها ذوقی آنرا نقد نمی کنند. موافقی آخرین شعرمان را دوباره بخوانیم.

به "تو" الهام شده بود؛

پنجره های بارور شده روزی

خواهند زائید

کودکان کامل خود را در جزیره ی خوک ها

و بانوان کمپ های مهاجرین

بینوایان دیگری خواهند سرود

در حالی که آدمک های بارانی خود را خشک کرده اند

تا تمام کبوتران سپید

ستاره شوند

همه می خواهند تا تورات تفسیر تازه تری شود

و قرآن خدای محمد هم

شنیده ام نان را به بوسه یی خواهند داد

و مردمان اصیل پای دیواره های شهر خواهند مرد

و سه تن با یک من می بندند عهدی

که نان را با بوسه نخواهند خواست....

و من همه را نوشتم. شعر بلندی بود و آن را در اختیار او قرار دادیم و او هم خواند و طبق معمول نظرات خود را داد و سوالاتی را پرسید. همیشه به نظرات من و او احترام می گذاری ولی یک چیزی چرا همیشه می خواهی امضاء مجهول بماند؟ و کسی در پایان کار از خودش چیزی نگوید. جواب این سوال را همان وقت ها بود که "او" داد و باز هم "او" باعث شد که در نقطه نظرات خود تجدید نظر کنیم. خدا را شکر که تا به حال هر سه از همدیگر راضی هستیم. بلاخره ما سه روح هستیم در یک پیکر که قرار است یک عمر را در زمین به سر برد در اوج.

                                                            پایان

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در شنبه 1387/02/21 و ساعت 10:34 |

دانشگاه شروع شده بود. همه بعد از یک دوره تعطیلات گردهم آمده بودند.  وقتی وارد کلاس شد احمد ولی بر روی یکی از میزها نشسته بود و بچه ها او را دوره کرده بودند. با لبخندی خفیف نگاهی به همه انداخت و بعد بلند سلام کرد. یکی از دخترها چشمکی به سویش زد و احمد ولی گفت: « بچه ها تیچر آمد.» و بلندتر گفت: «پیشت!»

ذکی زبانش قفل شد. مقدار اکسیژنی که در درون سینه اش باقی مانده بود را از طریق بینی بیرون داد. دخترکی که به او چشمک زده بود فهمید که ذکی چه حالی دارد. چشمش می پرید.

احمد ولی در حال خواندن یک ترانه ی محلی برای بچه ها بود. ذکی هم بی تفاوت با همان چهره ی متبسم به سمت میزی می رفت که همیشه پشت آن می نشست. احمد ولی می خواند تا اینکه صدای زنگ مبایل آواز او را قطع کرد. احمد ولی آرام گرفت و فریاد کشید تا بچه ها هم ساکت شوند. ذکی همانطور لبخند بر لب به احمد ولی چشم دوخته بود و به حرکات سر و دست احمد ولی نگاه می کرد. احمد ولی همان موقع که داشت با گوشی مبایل حرف می زد نگاهش با نگاه ذکی گره خورده بود و رنگش پریده می رفت. شاید همین چهره ی متبسم ذکی باعث شد که گوشی موبایل از دسته احمد ولی بیفتد و احمد ولی تحریک شود. احمد ولی تحریک شد و به سوی ذکی رفت و با دست محکم به سینه ی او زد. انگار ذکی برای او همان آیه ی معروف نحسی شده بود که می گویند. تلفون از بیمارستان بود و احمد ولی باید می رفت آنجا. وقتی ذکی مشت محکم احمد ولی را خورد دخترک فریاد کشید: «چرا؟... زورت به ذکی می رسد. وحشی!» و آن وقت بود که بچه ها دور احمد ولی را گرفتند. دخترک از فرصت پیش آمده استفاده کرد و خود را به ذکی رساند. قفل زبان ذکی باز شده بود. معلوم بود که از دخترک ممنون هست. مقداری سرش درد می کرد و دخترک دستمالی به او داد تا لب و دهان خود را با آن پاک کند.

احمد ولی وارد بیمارستان شد. خسته بود. پرستار او را دید که نفس نفس می زند. احمد ولی از او درباره ی خواهرش پرسید.

 

-                تصادف کوچکی بوده! کمی برایش دعا کنید! .

 

احمد ولی خود را به پشت دروازه ی مراقبت های ویژه رساند و بعد وقتی سایه یی از خواهر خود را دید به دیوار سرد بیمارستان چسپید و آرام خود را پایین کشید. به زمین چشم دوخته بود. زمین نمناک بود و معلوم بود که تازه شسته شده هست. احمد ولی به فکر فرو رفته بود. تا قبل از اینکه پرستار از مقابلش عبور کند؛ ساعاتی پیش را بخاطر آورد که با دوستانش گردهم آمده بودند و  او آواز می خواند. و وقتی پرستار از مقابلش عبور کرد. احمد ولی فرصت آن را پیدا کرد تا از پرستار بپرسد که خواهرش با چه کسی تصادف کرده است و پرستار محل نشستن راننده ی ماشین را به او نشان داد. احمد ولی بلند شد و به سمت او به راه افتاد. از دور دید که با چگونه آدمی روبرو خواهد شد. جوانی بر روی زمین نشسته بود و سر در گریبان داشت. احمد ولی بالای سر او ایستاد. دستی بر روی شانه اش گذاشت. راننده سر بر داشت و به چشمان احمد ولی چشم دوخت. احمد ولی به خود آمد و یک قدم به عقب برگشت. نگاه احمد ولی با چهره ی متبسم ذکی گره خورده بود و می دید که ذکی با همان چشمان معصوم خود دارد به او نگاه می کند.

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در سه شنبه 1387/01/20 و ساعت 10:48 |

تجلیل از روزهای خوشی و برپایی جشن ها بخاطر تجلیل از روزهای تاریخی، یکی از شایسته ترین ویژه گیهایست است که نسل اندر نسل از نیاکان ما از دوران شاهان و امیران آریایی  و خراسانی  به میراث مانده است. یکی از این روزهای ماندگار که جزء فرهنگ غنامند مردم ما شده است، تجلیل باشکوه از نوروز و میله گل سرخ می باشد.

    تجلیل از نوروز باستانی در مناطق  مختلف کشورعزیز ما افغانستان به طرز های مختلف برگزار میگردد. من تصمیم دارم از روز نوروز و میلهء گل سرخ در ولایت بلخ برایتان سخن بگویم که خاطرات بسیار شیرین و فراموش نشدنی را از این روزها در ذهن دارم. تقریبا ً همۀ مردم شهر ما بر این عقیده هستند که سال نو را با پاکیزه گی، صمیمیت و دوستی باید تجلیل کرد. لذا چند روز پیش از نوروز خانه تکانی شروع  میشود، لباسها شسته و اطراف خانه پاک میشود. شب نوروز تهی دست ترین مردم شهر هم غذاهای نوروزی میپزند و اکثر خانواده ها هفت میوه آماده میسازند و سفره هفت میوهء خود را پهن مینمایند. پختن سمنک نیز ازجمله مراسمی است که هم کلان سالان و هم کودکان با شور و اشتیاق منتظرآن میباشند.

پختن جلبی، خجول و دیگر خوردنی های که با شکر پخته و آماده خوردن میگردد نیز از رواج های است که بیشتر خانواده ها بدان پای بند اند. این برنامه هایی که ذکر شد همه قبل از تحویل سال به اجرا در می آید. اما مراسم ویژه یی که در اولین روز از سال نو در شهر مزار شریف بر پا می شود عبارت از گردهم آمدن مردم در مرقد مولای متقیان حضرت علی کرم الله وجهه است که به بلند کردن بیرقی می ا نجامد که به نام آن حضرت مسما است. این مراسم باشکوه با استقبال بی شمار مردم رو به رو می شود و اکثر مردم در اولین روز سال به زیارت آن حضرت می روند و سال نو را خدمت آن امام همام تبریک عرض کرده و با واسطه گرفتن آن حضرت در پیشگاه خدا، از درگاه رب جلیل می خواهند که سال خوبی را برای مردم ارزانی بدارد. در این مراسم مردم از سرتاسر کشور حضور دارند و با عشق و علاقه بسیار روز اول سال را تجلیل می کنند. سر آغاز میلهء گل سرخ در واقع از شب سال نو با اجرای کنسرتها دلنشین محلی داخل خیمه های مجلل و در تالارهای بسیار شیک آغاز می شود. که هر کدام از گروه های هنری با نواختن اله موسیقی محلی چون دوتار، طبله، رباب، هارمونیه و چنگ، چنگ به دلها می زند. در روزهای اولیه یی میله حظور پر شور مهمانان این شهر در قهوه خانه ها و رستوران ها دیدنی است. سماوارهای بزرگ برنجی کــُل کــُل میجوشند و مردم چه در داخل و چه در بیرون چای سیاه و یا چای سبز مینوشند و به آواز موسیقی گوش می دهند و سر و دست می جنبانند. بعد از سپری شدن اولین روز میله در دومین روز سال جدید طی مراسم باشکوهی مردم شهر به دامان طبیعت روی می آورند و به تعداد هزاران نهال را به خاطر سر سبزی شهر در اطراف و اکناف می کارند. که این کار به اصطلاح محلی حشر(کار داوطلبانه)گفته می شود که دومین روز از سال جدید به همین خاطر به نام روز دهقان نیز یاد شده است. در جریان سه روز اول میلهء گل سرخ بهترین مسابقات پهلوانی در چهار باغ روضهء مبارک به طور دوستانه در بین مردم شهر برگزار می شود که به شکل عنعنوی از سالیان درازی بین مردم شهر رواج دارد که با استقبال بسیار زیاد مهمانهایی که از مناطق دور کشور تشریف آوردند رو برو می شوند. در خارج از شهر مسابقات بزکشی بهترین و جذاب ترین اجرا های خود را به نمایش می گذارد و با ختم این میله مسابقات بزکشی هم تا سال آینده خاتمه می یابد. بایسکل رانی و گودی بازی در روزهای میله بین جوانان رواج دارد. میله گل سرخ در شهر مزارشریف برای چهل روز تجلیل می شود. که از این چهل روز شش روز آن مختص به زنان است که در هر چهار شنبه روضهء مبارک قرقه زنان می شود و از ورود مردان به روضه مبارک جلوگیری می شود. زنان در این روز آزادانه به زیارت و گردش در روضه مبارک می پردازند و با شیوهء خودشان از آغاز بهار تجلیل به عمل می آوردند. در سیزده همین روز از نوروز مردمان شهر مان را بر این عقیده است که هر کسی بر روی سبزه گام بگذارد تا آخر سال سبز و خرم و خوشحال خواهد شد. در روز سیزدهم بیشتر خانواده ها دسته جمعی به دامنه های کوه های سربه فلک کشیده پناه می برند و سعی می کنند که اوقات خوشی را برای خود رقم بزنند.  امسال هم خوشبختانه در آستانهء تجلیل از چنین مراسم های قرار داریم. از پروردگار عالم می خواهیم سال خوب و خوشی را پیش رو داشته باشیم و برای همه مردمان کشورمان آرامی و رفاه را در جوار صلح می خواهیم.

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در دوشنبه 1387/01/05 و ساعت 12:18 |

بیاد تو ای دوست تا جان بگیرم

به امید وصل تو باران بگیرم

 

تو دادی نفس های گرمی به جانم

کجا میتوانم که آسان بگیرم

 

بیادت عزیزم شدم سر بزانو

وزین غم لبم را به دندان بگیرم

 

بیاد وفایت ترا جان گزیدم

چرا راز خود ازتو پنهان بگیرم

 

بمیرم گل من غمت را نبینم

واین زندگی بر خود آسان بگیرم

 

به تر کت عزیزم مرا مردن آسان

که داد خود از تو بدینسان بگیرم

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در چهارشنبه 1386/12/08 و ساعت 11:37 |

در خبرها آمده بود که بصیر بابی یکی از مجریان صدا و سیمای تلوزیون ملی بخاطر اینکه زمینه ساز ورد الفاظ بیگانه به یک نهاد ملی شده است بعد از یکی دو بار تذکر به امر وزیر و مسولین ریاست اطلاعات و فرهنگ در کابل از کار بر کنار شده و افراد مافوق ایشان در ولایت بلخ هم کسر ماش گردیده اند. این خبر وقتی مسرت بار می شود که متوجه شویم ایشان مرتکب چه اشتباهی! گشته اند. طوری که مسولین امر به اطلاع وی رسانده اند ایشان در هنگام خوانش خبر و مطالب دری پیرامون دانشگاه و دانشکده (پوهنتون، پوهنحی) از  الفاظ فارسی دری استفاده کرده اند در حالی که نباید استفاده می کردند چون این عمل بر خلاف برنامه دولت مبنی بر فارسی زدایی از فرهنگ بومی کشور است. وزیر و دیگر دوستداران زبان و ادبیات فلکلوریک ما معتقد هستند که این کار بصیر بابی یک نوع جنایت از پیش طرحه ریزی شده است. منابع خبری ذکر کرده اند که این کار بصیر بابی ممکن است به نوعی به امنیت ملی ما هم مرتبط باشد. صاحبین نظر افغان ملتی معتقدند که باید بصیر بابی را نظر بند داشت تا از روابط او با سرویس های استخباراتی مطلع گشت. این منبع نیز ذکر کرده است که دولت بعد از گذراندن مشکلات اجتماعی اقتصادی امنیتی در کشور تمامی همت خود را بکار گرفته است که مانع تهاجم فرهنگی(البته فقط از نوع فارسی آن)در کشور شود.

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در سه شنبه 1386/11/30 و ساعت 11:5 |

 

 

 

 

صد شش ماه

سه صد سه ماه

و نرخ آزادی در سرزمین مان شش صد است

 

این روزها صحبت صحبت از مرگ است و آن هم از نوع تتدریجی آن که برای ما عدالت به ارمغان آورده است. عدالتی که می گویند از تراوشات دین مهربانی و رحمت است. عدالت! چه واِِژه شیرین و پر بهایی است که این روزها نصیب هر کسی به آسانی نمی شود. همه می دانند که عدالت بهایی دارد. ولی این بار فرشته ی مرگ بنا به لطفی که داشته اند آن را در عوض بهایی به مردم مان هدیه داده است. امروز جوانی از ما متهم است به اغتشاش و سرگردانی در این عصری که همه سرگردان و حیرانند. محکوم ما از ماست از خانواده ی من و تو که خون دل خورده و با عرق جبین در گذشته ی غم آلود، آن را آبیاری کردیم تا بسپاریم به آینده ی وطن که زخم هایی خود زنی خود را التیام بخشیم. ولی افسوس اینکه به جرم پرسیدن و نشان دادن ضعف بعضی از انسان های دو رنگ و ریاکار پشت میله های زندان است و منتظر تا فرشته ی مرگ بیاید و از او بوسه ی بطلبد. هوشیار باشید که چگونه طراوت و شادابی را به غل و زنجیر می کشند.

جوانی را مد نظر بیاورید که به بلوغ فکری رسیده و جذب یک مرکز آموزش عالی شده است تا به غنای فکری خود کمک کند. بعد از مدت کوتاهی متوجه می شود که زهی خیال باطل نظام آموزشی پوسیده و پلاسیده ی ما فقط بدرد از راه بدر کردن جوان های ما می خورد و بس. سرگشته و حیران نمی تواند دست به روی دست بگذارد و تلاش می کند تا این فضای رکود و کهنه گی را بدرد و طراوت و تازه گی را جایگزین آن کند. البته و صد البته این اقدام باعث می شود که کوهی از بی خردها و استاد نما ها به تنگ بیایند و به دنبال دسیسه ای باشند تا او را از سر باز کنند. در حالی که هدف او شفاف سازی و اطلاع رسانی بوده و بس! و این جریانی که باعث شده است اذهان عمومی را تحریک کنند فقط دلیلش این است که ضعف های خود را پنهان نمایند. وقتی که در یک فضای اکادمیک نتوانند به شبهه هایی از این نوع جواب بدهند چگونه دعوی رشد و بالندگی! اساتید ما می کنند. در صورتی که می توانستند در فضای سالم و دور از اغتشاش به این مسله بپردازنند و جواب یکایک این سوالها را بدهند. این کار بیشتر شبیه زهر چشم گرفتن است تا اعاده ی حیثیت. برای ما روشن و آشکار است که غفلت و سرگشتگی این دار و دسته با این قبیل دسیسه ها و زد وبند ها قابل پرده پوشی نیست. الاایحال این جوان چشم یاری به سوی شما دارد و امیدوار است شما در این وقتی که همه او را تنها رها کرده اند در این میدان دست او را بگیرید و او را از بند رها سازید.

عزیزان بیایید این جوان را به خاطر بسپاریم نه به خاطره... و برای آزادیش کاری انجام بدهیم. باید سید پرویز بداند که تنها نیست و همه ی آزاد اندیشان پا به پای او می آیند.

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در پنجشنبه 1386/11/18 و ساعت 12:34 |
به پاکت های نامه که از او به دستش رسیده بود نگاه می کرد. پاکت ها در بین انگشتان ظریف و کشیده اش در حال بازی بودند. تا به حال بیشتر از هزار مرتبه آنها را خوانده بود و هر بار خطوط هفت رنگ نامه ها، رنگ رنگ به سویش لبخند می زدند. کلمه ها دست به دست هم داده و بر روی برگ کاغذ حلقه یی درست می کردند و بعد از او می خواستند که برایشان به آهنگ شیرینی برقصد و او هم مثل همیشه هفت رنگ می شد و هی رنگ به رنگ برایشان می رقصید.
همیشه خواستار آرامشی وصف ناشدنی بود. می خواست عملا کسی دستش را بگیرد و از او دعوت کند تا او هم فرصت عرض اندام کردن را داشته باشد. ساعت های زیادی را پای جعبه ی جادویی می گذراند و چشم می دوخت به حرکات و رفتار کسانی مثل خودش که به فاصله ی بسیار کمی از او در مقابل هزاران چشم هنرنمایی می کردند. بارها اتفاق افتاده بود که پای جعبه ی جادویی غرق در فکر و خیال به خواب رود. هر وقت هوشیار می شد خوشبو هم می شد و عطر تنش فضای کل خانه را فرا می گرفت. آن وقت برای تفریح هم که شده از پاکت های نامه دایره یی درست می کرد و خود را در میان این دایره جای می داد. برنامه طوری پیش می رفت که از نامه ها خواستن بود و از او ناز و کرشمه کردن. وقتی که حسابی از این بازی ها خسته می شد همیشه نامه ی آخری را از جمع جدا می کرد و برای مرتبه یی دیگر آنرا می خواند. آخرین نامه را در دست اش گرفت. با دیگر نوشته ها تفاوت بسیاری داشت. این نامه برخلاف دیگر نامه ها از او نمی خواست که برایش برقصد بلکه خود نامه شروع به رقصیدن می کرد. نامه را از جمع جدا کرد و همه خطوط نامه را سریع و تند از مقابل چشم هایش گذراند. خط آخر نامه را طوری خواند که بتواند بشنود.
« چهار شنبه ساعت دو بجه رسته لیلامی.»
همیشه هوس این را داشت که کسی او را به جایی دعوت کند. پیش خود می گفت:
«سردم نیست. برف می بارد، ببارد. نمی لرزم. از خانه بیرون رفتن که دختر و بچه گی ندارد.»
چادری خود را برداشت. کفش های کوری بلند *خود را پوشید و بعد از خانه زد بیرون و یک راست رفت به سوی لیلامی*...

 

کوری بلند: پاشنه بلند

لیلامی: مرکز فروش اجناس دست دوم خصوصا البسه

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در پنجشنبه 1386/09/15 و ساعت 12:30 |

راستی سایه ام چرا شکسته ای به چاه

که گشته یی قشنگ برای من به اشتباه

 

دلم نمی شود فنا شده رها شوم

چرا که است بهر من خود سقوط هم گناه

 

دلم گرفته ماه، تو درون چاه خفته یی

قبول کن که خسته ام فریب خورده ام نگاه

 

فضای ذهن من پر از نشانه های توست

دروغ نیست و هزاران ستاره ها است گواه

 

چنان هراسی در وجود من دویده است

که کرده تمام  واژه های شعر را تباه

 

گذشت شب ز نیمه و هنوز من شکسته ام

خدا در انتظارم، سلام می کنم به ماه

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در شنبه 1386/07/28 و ساعت 14:0 |

سلام دوستان شهر قصه و غصه

چند روزی بود که به خاطر ایام عید بیشتر خدمات اینترنتی بسته بودند من هم بنا به مشغله ی شب و روز عید نتوانستم سری به این فضای مجازی بزنم که امیدوارم دوستان بر من ببخشایند.

جای شما خالی در ایام عید دیدن خیلی از بزرگتر ها و دوستان رفتیم و کلی باهمدیگر حرف زدیم و صفا کردیم.

خوب اینجا عید سعید فطر بزرگترین و با صفا ترین عید در جریان یک سال است و حسابی مردم از خودشان پذیرایی می کنند.

بهر حال جای شما خالی برای ما که خیلی خوش گذشت. سعی می کنم پست بعدی رو خیلی زود در وبلاگ قرار بدهم و حتما شما را هم در جریان خواهم گذاشت.

شاد باشید و همیشه خوب بمانید.

 

 

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در پنجشنبه 1386/07/26 و ساعت 13:35 |