تبليغاتX
گذر قصاب‌ها !!! - من عاشقتم دختر! (2) (داستان)

گذر قصاب‌ها !!!

محلی برای سلاخی کردن نوشته های من

می داند چه اتفاقی برایش در کلاس افتاده است. حرف های استاد را نمی شنود. اجازه می گیرد برود بیرون اما استاد موافقت نمی کند و به یادش می آورد که حاضری خوبی ندارد. خودکارش را به دندان می‌گیرد و سعی می کند مثل مدادهای دوران مدرسه بجود ولی خیلی زود بر خلاف دوران مدرسه خسته می شود و پشیمان از جویدن، خودکار را پشت گوشش می گذارد. به ماحول خود نگاهی می اندازد و از نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است می‌پرسد: «ساعت چند است؟» و نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است فقط برایش لبخند می زند!. از او روی بر می گرداند. خودکار را از پشت گوشش بر می دارد و شروع می کند به خط خطی کردن روی میز. فشار زیادی را به خودکار می‌آورد. طوری که نوک خودکار می‌شکند. استاد متوجه می‌شود. بچه‌ها هم متوجه می‌شوند. اما نه استاد و نه دیگر دانشجو‌ها، هیچ کدام به روی خود نمی آورند. از نزدیک ترین فردی که پهلویش نشسته است دل خوشی ندارد و از یکی که دور تر است می خواهد خودکاری برایش بدهد. طرف با تردید خودکاری به او می دهد و خیلی زود از او روی بر می گرداند. روی بر می گرداند طوری که او احساس ناخوشایندی پیدا می کند.

فاصله‌ی میز و صندلی‌ها از همدیگر زیاد دور نیست و اگر کسی غیر حاضر نباشد همه می‌توانند در جریان اتفاقاتی که در کلاس می‌افتد باشند. وقتی اجازه گرفت و رفت بیرون بیقرار شد و آرامشش را از دست داد. وقتی استاد به او اجازه نداد برود بیرون بیقرار تر شد. چند وقتی می شد که متوجه شده بود آرامشش در گرو بودن او است. همیشه وقتی از هم جدا می شدند دچار این حس و حال می‌شد. گویی ماری در درونش پیچ و تاب بخورد، پیچ و تاب می خورد.

دیری نگذشت که دنیایی از غزل و دوبیتی را حفظ کرد. می رفت پی جملات قصار و آنها را در تکه های کوچک کاغذ یاداشت می کرد. شنیده بود اینطوری می تواند اعتماد بنفس اش را تقویت کند. او با اینکه دنیای خود را داشت اما باز هم روز به روز تحلیل می رفت و از ریخت و قیافه می افتاد. با اینکه مرتب بود و آگاه، اما از لحاظ جسمانی تکیده می رفت. بلاخره باید تصمیم می گرفت. نباید فرصت ها را به آسانی از دست می داد. احساس می کرد هر لحظه ممکن است زمین بخورد. اگر طرف را می خواست باید تصمیم می گرفت. هیچ کس باور نداشت که روزی او هم زمین بخورد ولی با این درد شقیقه و لرزش سر و دست تک و توکی شک کرده بودند.

چشم می بندد و می خواهد فکر کند که استاد به او اجازه داده است... حالا او در پی او افتاده و می خواهد از این فرصت به بهترین نحو ممکن آن استفاده کند. وقتی پا از کلاس بیرون می گذارد او را در مقابل خود می بیند که می خواهد برگردد داخل کلاس... بر می گردد به طرف کلاس تا مطمئن شود که در کلاس بسته است. وقتی مطمئن می شود می بیند که او از او عبور کرده و کم مانده است در کلاس را باز کند. سلفه یی می کند و او به طرفش روی بر می گرداند. او سریع او را دور می زند و خود را پشت به دروازه و در مقابل او می رساند. طرف خنده اش می گیرد و می خواهد به او فرصت نیش زدن را بدهد.

خودکار دومی را هم می شکند و این بار استاد به طرفش می آید. چشمانش بسته است و گاه آرام و گاهی تند در حال نیش زدن به طرف است. استاد می خواهد خودکار را از دستش بگیرد که او با همان چشمان بسته مقاومت می کند. استاد با لبخندی دست دیگرش را به پشت او می زند و او آن وقت است که چشم باز می کند. می خواهد بلند شود که استاد به او اجازه نمی دهد. استاد به او چشم دوخته و او به میز. استاد می پرسد: «دیوانه شده ای؟» و او همانطور ساکت حرفی برای گفتن ندارد. بقیه از شنیدن چنین پرسشی از طرف استاد خنده شان می گیرد.

-          چرا آمدی جلوی راهم رو گرفتی؟

-          مدتی بود می خواستم یه چیزی رو بگم!

-          خوب!

-          راستش، راستش می خواستم بگم!

-          خوب بگو! الان ساعت درسی تمام می شود.

-          ببخشید!

-          چی رو؟

نمی تواند دیگر ادامه بدهد و مثل مجسمه بی روح ایستاده است. طرف سعی می کند طوری که با او برخورد نکند از او عبور کرده و وارد کلاس شود. در کلاس باز می شود و دوباره بسته می شود. او همانطور پشت به دروازه می ایستد. مشت های خود را گره کرده فشار می دهد. بعد از مکثی به راه می افتد و به سوی قسمت دیگر دهلیز جایی که توسط چهارچوب شیشه یی از دهلیز جدا شده است حرکت می کند. همیشه قبل از اینکه وارد کلاس بشود می آمد اینجا و از شیشه های این چهارچوب بجای آیینه استفاده می کرد و خود را در آن می دید. خود را در چهارچوب می بیند. رنگ به چهره ندارد و می فهمد که شرمنده ی خودش است. سر می اندازد پایین و به کفش هایش نگاه می کند شاید آرام شود. نمی شود. آب دهانی می اندازد زمین بلکه بتواند خود را با پاهایش مشغول کند. که نمی شود. پا به زمین می کوبد، آرام نمی شود. با کفش هایش ضربه ی به چهارچوب شیشه یی می زند و تصویر خودش را مخشوش می سازد ولی بازهم آرام نمی شود.

استاد بعد دیدن این حرکات باور می کند اتفاقی افتاده است. به چشم هایش خیره می شود و می گوید: «بعد از ساعت درسی برو خودت را به پزشک معرفی کن» و بر می گردد سوی محصلین و می گوید: «کلاس جای خیال بافی کردن نیست.» و او برای بار دوم اجازه می گیرد که برود بیرون و این بار استاد اجازه می دهد که او برود بیرون. سراسیمه خود را از صندلی می کند و بدون توجه به نگاه های سوال برانگیز همکلاسی هایش کلاس را ترک می کند. در کلاس را محکم می بندد و بعد می ایستد. نفس عمیقی می کشد و به سوی انتهای دهلیز به راه می افتد. مقابل چهارچوب شیشه یی می ایستد و از آن به جای آیینه استفاده می کند و مطمئن می شود که سر و وضعش مرتب است. سریع بر می گردد طرف کلاس و چند قدم مانده به کلاس در همان راهرو متوقف می شود و به انتظار طرف می ماند. زیاد انتظار نمی کشد که همکلاسی اش به طرفش می آید. سد راهش می شود. همکلاسی اش وقتی او را سد راه خود می بیند می خواهد او را دور بزند و برود سمت کلاس که او با چند سلفه ی پی هم اجازه نمی دهد. همکلاسی اش مقداری سراسیمه می شود و می پرسد: «شما هم اجازه گرفته اید بیایید بیرون؟» و او جواب می دهد: «من هم اجازه گرفتم بیایم بیرون» و همکلاسی اش می گوید: «خوب اگر مشکل تان حل شده می توانیم پیش از اتمام ساعت درسی دوباره بر گردیم به کلاس؟» خواست بگوید: می خواستم درباره ی موضوعی باهاتون صحبت کنم؟ گفت: «نه مشکلی نبود! بریم.» همکلاسی اش گفت: «ببخشید! حواسم نبود. می خواستید درباره ی چی با من صحبت کنید!؟» که او ذوق کرد و انگار از شر حرفهای نگفته ی خود خلاص شده باشد گفت: «نه نه چیز مهمی نبود! بهتر است که عجله کنیم ساعت درسی دارد تمام می شود» با همین چند کلمه یی که بین شان رد و بدل شد او مطمئن گشت که طرف متوجه ی همه ی حرف های نزده اش شده است و از اینکه توانسته بود به بهترین شکل ممکن از فرصت اش استفاده کند خوشحال بود. هر دو همکلاسی با فاصله ی بسیار کمی به سوی کلاس به راه افتادند. وقتی دم در کلاس رسیدند هر دو هم زمان اجازه ی ورود به کلاس را از استاد خواستند. استاد سر تکان می دهد و لبخندی بر روی لبانش نقش می بندد. بعد از اینکه به ساعت خود نگاهی می اندازد بدون هیچ حرفی به سمت شان می آید و بی تفاوت از مقابل شان عبور می کند. کلاس بدون استاد است و این کلاس بدون استاد با طمع دهان باز کرده و وقیحانه به هر دو خاطر نشان می کند که ساعت درسی تمام شده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 12:19  توسط محمد امین محمدی   |