تبليغاتX
گذر قصاب‌ها !!! - فقط همین یک مرتبه

گذر قصاب‌ها !!!

محلی برای سلاخی کردن نوشته های من

این شماره ی موبایل را هم کنج کتابچه ی درسی خود نوشت. تا به حال بیش از صد شماره را با اسم های مستعار یاداشت کرده بود. تقریبا هر روز بین همکلاسی هایش شماره ی موبایل و آدرس رد و بدل می شد. این آخری را به نام طاهر نوشته بود. تا به حال به هیچکدام از آنها زنگ نزده و به هیچ آدرسی هم مراجعه نکرده بود. هر وقت که نوبت صحبت به او می رسید حرفی برای گفتن نداشت. بچه ها مسخره اش می کردند و باز ترغیب اش کرده و آدرس و شماره های جدیدتری به او می دادند. از اینکه از بقیه هم سن و سال های خود عقب مانده بود احساس حقارت می کرد. عدم تجربه اش را گذاشته بود به حساب بی عرضه گی و همیشه سعی می کرد که بالای این ضعف خود حاکم شود. ساعت درسی اش که تمام شد سریع خود را از بچه ها جدا کرد و از دانشگاه بیرون آمد. کتاب و کتابچه اش را محکم به سینه چسپانده بود و مسیر خانه را در پیش داشت. طول و عرض یکی دو تا سرک را عبور کرد تا به خانه رسید. دروازه باز بود و وارد خانه شد. کسی باخبر نشد که او وارد خانه شده است. همانطور که کسی خبر نشود به سمت مهمانخانه رفت. در اطاق را پشت سر خود محکم بست. بادپکه را روشن کرد. رفت گوشه ی از اطاق که تاریک تر بود. بغیر از کتابچه بقیه ی وسایل خود را همان دم در انداخت. پیراهن خود را در آورد و نشست پاهای خود را دراز کرد. موبایل را از جیب پتلون خود بیرون کشید. شماره را از کنج کتابچه خواند و وارد گوشی موبایل کرد. شماره را به نام طاهر یاداشت کرد. دل نا دل بود که زنگ بزند و یا نه مثل بقیه ی شماره ها از خیرش بگذرد. تصمیم گرفت چند مرتبه مس کال بدهد و همین کار را کرد. از مس کال دادن خسته شد و گوشی موبایل را پهلوی خود گذاشت. چشم های خود را بست و سعی کرد خود را آرام کند که گوشی موبایل به صدا در آمد و آرامشش را برهم زد. شماره ی طاهر بود.

  • بله

  • مزاحم اید!

  • نه بخدا! شماره تان را داشتم.

  • خودم شماره داده بودم!

  • نه بخدا! از فرید گرفته بودم.

  • فرید کیه؟ مزاحم نشید لطفا.

  • نه مزاحم نیستم! می خواستم آدرس تون را بگیرم!

  • پدر سگ! آدرس را هم از فرید بگیر!

  • باید ببخشید!

  • باید ببخشم!؟

  • الو، الو ...

بعد از رد و بدل کردن همین چند جمله موبایل قطع شد. گوشی را گذاشت پهلوی خودش و پاهای خود را جمع کرد و بعد آدرسی که از فرید احمد گرفته بود را چند مرتبه در ذهن خود مرور کرد. بلند شد و تصمیم گرفت سریع خود را آماده کند. همانطور برهنه از مهمانخانه آمد بیرون و رفت به سوی حمام. مطمئن بود پیش از اینکه وارد حمام شود همه از آمدن او آگاهی یافته بودند. بلند مادرش را صدا کرد و از او لباس های تمیز خودش را خواست. قبل از اینکه خوب کار خودش را تمام کند همه وسایل حمام را بهم ریخته بود. جانپاک را مثل لونگ به دور خود بست و از حمام آمد بیرون. لباس های تمیز خود را از بندهای روی حولی برداشت و دوباره به سوی مهمانخانه به راه افتاد. تند و تیز لباس های خود را پوشید. هنوز موهای سرش خیس بود ولی با این حال او همه ی لباس های پاک خود را به تن کرد. شانه را از مقابل آیینه برداشت و به موهای مرطوب خود کشید. اذیت اش کرد و زود از شانه کردن منصرف شد. مقداری خوشبو کنند برای صورت خود استفاده کرد. بعد از اینکه مقداری روغن بادام به موهایش زد، دوباره شانه را برداشت و راحتر شروع به حالت دادن موهای خود کرد.

پیش از اینکه از خانه خارج شود دستی به جیب هایش کشید تا مطمئن شود پول به اندازه ی کافی همراه دارد. دروازه ی کوچه را به آهستگی بست. به دروازه تکیه داد و با چشمان بسته چند نفس عمیق کشید. به راه افتاد. به سرک اصلی که رسید ایستاد و منتظر یک تاکسی ماند. آدرس مورد نظر خود را چند بار در ذهن خود مرور کرد. همه ی محتویات ذهن خود را بر روی یک برگ کاغذ پیاده کرده بود. تاکسی آمد و و او بدون اینکه از کرایه صحبتی بکند سوار شد. راننده ی تاکسی را به سمت و سوی یکی از مناطق پر رفت و آمد شهر راهنمایی کرد. حوصله ی جواب دادن به هیچ سوالی را نداشت و وقتی راننده متوجه شد که جوابی نخواهد شنید با لبخندی بر لب سکوت او را همراهی کرد.

تاکسی سرعت خود را کم و کمتر کرد و بلاخره ایستاد. به مقصد رسیده بود. کرایه ی تاکسی را داد و سریع از موتر دور شد. آدرس را بهمراه داشت. به سمت و سوی کوچه های فرعی مورد نظر خود به راه افتاده بود. مدت زیادی طول نکشید که آدرس خود را یافت. برای چند لحظه یی از دور خانه ی را زیر نظر گرفت. دو سه نفری بی تفاوت از کنار دروازه ی تازه رنگ شده ای خانه یی گذشتند و او از فاصله ی چهل پنجاه متری محل مورد نظر خود را دید می زد. حرف های فرید احمد به یادش آمد و احساس بی عرضه گی امانش را بریده بود. دل نا دل بود. امروز اگر می توانست امروز بالای ضعف خود فائق بیایید می توانست فردا به جمع دوستانش بپیوندد و تعریف شاهکار امروزش را برای بچه ها بازگو کند. به دیوار تکیه داده و نفس عمیقی کشید. بوی نامطلوبی بینی اش را آزار داد. خود را از دیوار جدا کرد. دستی بر روی باسن خود کشید و لبخندی زد. دست دیگرش را فرو برد در جیب پتلونش و گوشی موبایل را بیرون کشید. از شماره ی طاهر برای او مسکال آمده بود. شماره ی طاهر را گرفت و همانطور لبخند بر لب به راه افتاد...

پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 13:57  توسط محمد امین محمدی   |