احساسات خود را کنترل کرده نمی توانست و در پوست خود نمی گنجید . لحظه ای به دیوار تکیه می داد و گاهی لب های خود را می جوید و برای مدتی کوتاهی یکجا می نشست ، یک لحظه آرام و قرار نداشت . نَه نَه رقیه اجاق را دَر ( آتش ) داده بود و خار و خاشاک را جا بجا میکرد . زن همسایه از چاه آب می کشید و دیگری منتظر آ ب ، تا به پیش اجاق ببرد . زن ها دست به دست هم داده بودند تا همه چیز آماده باشد . حویلی جارو شده بود و مرغ ها را در قفس دانه داده بودند. نه نه رقیه یک نان و یک کاسه آب را بر سر دروازه یکی از اطاق ها گذاشت و از تَه دل خدا ( ج) را شکر گفت . پیر زن سراسیمه بود که مبادا چیزی از خاطرش رفته باشد...
ادامه مطلب
