تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

بله درست همان روز که باران می بارید، بود. روزی که خیل مردم دست به دعا بودن و شکر خدا می گفتند. جلسه تمام شده بود و ا و از جمع جدا شد و یکه و تنها از زینه های آن ساختمان با شکوه پائین آمد. تشنگان گرداگرداش را گرفته اند و میخواستند رمز موفقیت وی را بدانند. البته بعضی هم برای خراب کردن وی آمده بودند. از او پرسیدند میزان تحصیلات اش را  و خادم لبخندی زد که حاضرین را مشتاق تر و گرمتر ساخت. خوب چشمانش را به حیث سفیر به ذهن همۀآنها فرستاد تا اعتماد را به ارمغان ببرد. بعد با لبخندی گفت فارغ التحصیل در رشتۀ تجربه از دانشگاه زنده گی هستم و به راه خود ادامه داد و رفت. همه با چشمهای خود، مسیری را که او شروع به پیمودن کرده بود را تعقیب میکردند و وی به سوی آفتاب رفت  و بعد از اندک زمانی، وی فقط یادی بود که در ذهن مردم به یادگار مانده بود.

                                                                                  پایان

 
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در شنبه 1385/05/07 و ساعت 20:12 |