تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

آفتاب کم کم پا های خود را پس کشیده می رفت وکبوتران هم دیگر فریب مشتی گندم را نمی خوردند وسینه به سینهء آسمان داده بسوی لانه های خود پرواز میکردند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در شنبه 1385/06/04 و ساعت 13:49 |