تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

جفت پاهایم را جمع کردم و سرم را بر روی آنها قرار دادم. به اندازه یک کاسه آش شکمم به پشتم نزدیک شده بود. شکمم با همهء شکم ها فرق دارد نه قاری می کند و نه قوری فقط هنگام گرسنگی باعث می شود که ذهنم خوب کار نکند. بی اختیار هنگام گرسنگی کنجی می افتم و به فکر فرو می روم. فکر که چه عرض کنم بیشتر در توهمات است که غرق می شوم. همه آدم ها در مقابلم از ریخت می افتند و چهره ها مخدوش می شوند. همه تقریبا یکی شکل ساده را به خود می گیرند. چهره ها از فرم خود خارج می شوند و دیگر مشخص نمی شود که کی به کی است. بعضی وقت ها از روی حرکات و رفتار ها می توان آنها را تفکیک کرد و شناخت. بیشتر اوقات هنگام گرسنگی سعی می کنم خود را در ذهنم مجسم کنم. آخرین تصویری را که در آینه مشاهده کرده بودم را خوب به یاد دارم. هیچ شباهتی به من نداشت. می خواستم خودم را در آینه پیدا کنم ولی به جزء یک سلسله خطوطه نامشخص و ساده که به رنگ سیاه و سفید بود چیزی دیگری در ذهنم تداعی نمی شد. سعی می کنم تصویری برای خودم بیابم. بر می خیزم و در میان چهره های مخدوش دنبال خودم می گردم. تصویرهای مبهم را کنار می زنم تا که بتوانم خودم را پیدا کنم اما بدبختانه هر چه که دنبال خودم می گردم بیشتر خودم را تنها احساس می کنم. به اینجا ها که می رسم احساس گرسنه گی امانم را می برد. نای حرکت کردن را در خود نمی بینم و از پیدا کردن خودم دست می کشم. کمی فکر می کنم. شاید بتوانم با استراحتی کوتاه به خود فهمانم که در عالم رویا هستم. شاید این استراحت باعث شود بیاد بیاورم که من هنوز هم گرسنه هستم و باید از روی حرکات و رفتارهایم خود را بیابم. تلاش می کنم که دوباره انگیزه ای بیابم و خودم را از این حالت بیرون بیاورم. دوباره بر روی پاهای خودم ایستاده می شوم و لرزان لرزان به سوی "من" گم شدهء خود به راه می افتم. می بینم بی فایده است از خودم خجالت می کشم. سعی می کنم از کسی در وجودم اجازه بگیرم تا از دیگر چهرهای مخدوش از "من" خود به پرسم. یکی را نگه می دارم نمی ایستد و می رود. دیگری را مانع حرکت اش شدم اما بدون اجازه من از "من" رد شد و رفت. می فهمم اینجا کسی قادر نیست برای کسی حل مشکل کند. سعی می کنم خود را صدا بزنم شاید یکی از این چهره ها به سویم بیاید و خود را "من" معرفی کند و یا شاید کسی "من" را بشناسد و از او برایم اطلاعی بدهد. صدایم را بلند کردم اما چیزی به گوشم نیامد فریاد زدم اما خودم چیزی را نتوانستم بشنوم به امید اینکه کسی صدایم را بشنود گوشه ای آرام گرفتم و باز به حرکات و رفتار های خود فکر کردم. سعی کردم که حرکاتم را به هم پیوند دهم. شاید از تکه های رفتارهایم "من" خود را دوباره بسازم. سوزشی در وجودم احساس کردم. چیزی به یادم آمد. بد نیست می شود خود را امیدوار ساخت. همه چیز زیر سر همین تحولی است که این یکی دو ساله در وجودم به وجود آمده است. فکر کردن به واقع خوب بوده است. اما خوب ختم بخیر نشد نتوانستم بیشتر از این چیزی درباره من بفهمم. می پرسی چرا؟ خوب دیگه کسی در همان حال و هوا "من" را صدا کرد و باد خود برد.

                                                                     پایان

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در سه شنبه 1386/04/05 و ساعت 19:40 |