لیلی و مجنونی بود در شهر ما که برای ازدواج شان یک دنیا مشکل وجود داشت. پدر و مادر لیلی دل خوشی از پدر و مادر مجنون نداشتند و به همین دلیل از ازدواج آنها جلوگیری می کردند. مجنون شهر ما اسمش مجنون نبود بلکه از عشق لیلی بود که دچار جنون شده بود. لیلی بیچاره هم مثل هر دختر خوب دیگر تابع تصمیم پدر و مادر خود بود. با این شرایط مجنون سرگردان شهر ها و روستاها شد و به هر جایی که می رسید عشق خود را فریاد می زد و لیلی، لیلی می گفت. خیلی از مردم شهر دیگر عشق مجنون را باور داشتند و به سر لیلی قسم می خوردند. با دیدن مجنون در شهر مردم همه متاثر می شدند. همه می دانستند که این همه مصیبت از فراق لیلی است. آن زمانها رادیو تلوزیون این همه برنامه نداشت. موضوع لیلی و مجنون شهر ما برای آنها یک سوژهء عالی به نظر می رسید. کارگردانی از زنده گی مجنون فیلمی مستند ساخت و در یکی از شب های جمعه به نمایش گذاشت. اتفاقا فیلم زمانی پخش می شد که تمامی خانوادهء لیلی پای تلوزیون نشسته بودند. همگی فیلم را می دیدند. فیلم مجنون را نشان می داد با حالتی جنون آمیز با پیراهنی کهنه و شلواری پوسیده. همهء خانواده از رفتار خود شرمنده شدند و با تاثر از رفتار خود پشیمان شدند. پدر و مادر لیلی از عذاب وجدان نتوانستند تحمل کنند و بلافاصله با تلوزیون تماس گرفتند و با کارگردان صحبت کردند که بله ما به اشتباه خود پی بردیم و با ازدواج لیلی و مجنون موافقیم. کارگردان به پدر و مادر لیلی تبریک می گوید و والدین لیلی هم خوشحال از عمل شان گوشی تلفون را قطع می کنند. حالا همه متوجه لیلی هستند. لیلی سرخ می شود. شاید ذوق زده شده باشد. لیلی به گریه می افتد و با لکنت چیزهای را بر زبان می آورد که همه خانواده را متعجب می سازد. لیلی بعد از آرام شدن با جدیت و خیلی واضح اعلام می دارد که حاضر به ازدواج با یک آدم دیوانه نیست و می خواهد که این خبر را خانواده اش به مجنون اعلام دارند. از این ماجرا مدت های زیادی می گذرد. بعدها لیلی با یکی از بچه های فامیل خود ازدواج می کند و مجنون هم بعد از شنیدن حرف های لیلی از عشق خود دست می کشد و به خواستگاری یکی دیگر از دخترهای سرمایه دار می رود...
پایان
دوستان عزیز من!
امیدوارم سال پر باری را پشت سر گذاشته باشید و سال خوب و خوشی منتظر شما باشد. عید همهء شما آسمانی ها مبارک.

