وقتی که مورد سرزنش مادر قرار گرفت در بین جمع لبانش شروع به پریدن کرد. سرخ شد و خود را کوچکتر از آن که بود نشان داد. جمعی که دوره نشسته بودن را نگاه میکرد. همه متاثر شدند از این برخورد و سعی کردند در این شرایط نقشی محوری را برای خود انتخاب کنند. هر یک از زنان دوره می خواستند که"جان" مونس خانوم به سمت آنها بیاید. دخترک با آن موهای طایی خود لباس عروس بر تن داشت. ساعتی می شد که مادر موهایش را شانه زده بود و با عطری او را خوشبو تر از همیشه ساخته بود. از شلوغ بودن دور بر خود شاد بود و هی بالا و پایین می رفت. یا دور دسترخوان چرخ می خورد و یا می رفت سوی آشپزخانه تا سروصدای مادر را دربیاورد. می خندید و می خواست از لحظه لحظهء لحظات خود لذت ببرد. دخترک چهار، پنج سال بیشتر نداشت. دخترک داشت پژمرده می شد و نمی دانست که چرا مادر به خاطر این خطای کوچک او را به چشم یک خطا کار بزرگ می بیند. خوب کاسه ای چپه شده بود و اندکی لب کاسهء نشکن شکسته بود. نباید که چشم های مادر هم همه چیز را از اینیکه است بدتر کند. دخترک پناه می خواست. گوشه ای کوچک که بتواند چشم های خود را بر روی همه اتفاقات افتاده ببندد. چشمان لرزان اش هم گویی دنبال چنین مکانی می گشت. نذر چهله بود و همه بودند از فامیل بگیر تا برسی به همه همسایه ها. موقعیت خوبی بود برای همهء مهمان ها که خودی نشان بدهند و مثلا به هم دیگر بقبولانند که یعنی ما محرم تریم و رفت آمد ما با میزبان بیشتر است و از این جور حرف ها دیگه، بعد از اینکه دخترک از مادر ترسید دنبال یک سر پناه برای خود می گشت. همه آرزو داشتند که جان مونس خانوم پیش آنها بیاید و در بغل آنها آرام بگیرد. یکی از همین مهمانان، مهمان که چه عرض کنم یک پا صاحب خانه خاله جان بود. خاله جان چنان در آتش اشتیاق می سوخت که بیا و ببین و اگر در آن لحظه او مستجاب و دعا می شد اولین آرزویش همین بود که خواهر زاده اش در آن شرایط پیش او بیاید. میخواست تا می تواند با قیافه حق بجانب خواهرش را به باد ملامت بگیرد و هر چه نصیحت مادرانه را که از دیگران یاد گرفته است را بار او کند که مثلا اینکه نباید با طفلک خورد اینگونه برخورد کرد و امثال این گفته هایکه هر خاله زنکی به خوبی آن را از حفظ دارد را آماده داشت. در جمع مادر بزرگ هم بود که می توانست جان مونس خانوم به او پناه ببرد اما پیرزن دیگر مثل گذشته ها نبود خیلی وقت می شد که از این دنیا بریده بود و دیگر موضوعات دنیوی برایش رنگی نداشت و جلب توجه نمی کرد. کارش شده بود گوشه ای نشستن و تسبیح انداختن و گفتن ذکری تکراری، غرق عالم خود بود و چیزی نمی شنید. جان مونس خانوم هم حالت چشم های مادر بزرگ را از پشت عینک ذره بینی اش تشخیص نداد. دخترک نتوانست درست بفهمد که می تواند به سوی مادر بزرگ برود و پیش او آرام بگیرد یا نه...
دخترک انگشت اشاره خود را بر روی یکی از چشمهایش کشید و فکر کنم کمی هم مرطوب شد
.عمه صدا زد
«بیا جان عمه بیا گل عمه فدای سرت! روشنی است»از دل مادر خدا خبر داشت که از این گفته نَنو چه حالی پیدا کرد
. دخترک درست نمی فهمید که بیش از این ملول ایستاده شدن اش در بین جمع باعث درست شدن چه آشوبیست. طفلک قادر به فکر کردن نبود. اصلا فکر کردن را بلد نبود حیران چشمهای خود را بر چشمهای تمامی مهمانان سرگردان می گرداند. الحق و الانصاف مهمانان هم خوب همراهی میکردند و هر کدام سعی کردند که نقل و نبات بیشتری خرج کنند. یکی عروس خانوم میگفت و یکی هم پریا صدا میکرد و دیگری هم بی بی جان می گفت. با گذشت این همه ابراز همدردی با دخترک، جان مونس خانوم هنوز پرخاش مادر را در گوش داشت و دنبال آن چشمی هایی می گشت که همیشه پناه او بود. سعی کرد که خود را از این وضعیت نجات دهد راحت گریه را سر داد و دو دست خود را بر روی چشمهای خود نهاد تقریبا از پیدا کردن آن یک جفت چشم نا امید شده بود و یک قدم به جلو بر داشت. دل همه لرزید. در جمع دنبال محرم خود میگشت. چرخی زد و بند دل همه کنده شد و همه نا امید شدند. صدای گریه ای دیگر نیامد. جان مونس خانوم مات مانده بود. فهمید که تا به حال بخاطر اینکه پشت به چشمها داشته نتوانسته است آن یک جفت چشم را ببیند. صدای هق هق اش بلند شد و بدون اینکه سر را بلند کند به سوی پرخاش گر دوید و خود را در آغوش مادر رها کرد. مادر او را در بغل فشرد و بوسه ای از پیشانی اش برداشت. جان مونس خانوم پناه خود را یافت و با خیال راحت توانست تمامی لحظات سپری شده را فراموش کند و بعد چشم های خود را آرام بست.پایان

