چه با شکُوه قد برافراشته بود. بعد از آن لحظه چه زیبا می لغزید و به هر سو میل میکرد. آه آن لباسک سفید. از هر دو دست خود اِرمی ساخت و از تخت خود را پائین کشید. دیگر میشد وی را امیدوار هم صدا زنند. شروع این حرکت را به همراه اشعهء گرم خورشید آغاز کرده بود. هر دو با هم سر کشیدند و با هم به پا خاستن. خورشید چه زیبا آرایشگری است. از آن موهای ژولیده و جَر شده در هنگام برخواستند چه محشری را بر پا کرده بود. از هر لرزشی که اندام های او را فرا میگرفت و گیسوانش را می لغزاند رنگین کمانی درست می شد هفت رنگ، نه بیشتر از هفت رنگ بود. بله درست، همهء رنگ ها بودند. چه مستانه چشم ها چشمک می زدند آخر بعد از آن همه استراحت زنگ بیدار باش خورده بود و به مهمانی دعوت شده بودند. بله همۀ پیکر را خواسته بودند. با این مناسبت چند قطره عرق هم ازپیشانی شروع به شستن درد و غم ها کرده بود .
کم کم داشت آن چهار چوب تکراری تغییر می کرد. دیگر رنگ و روی همه چیز سفید تنها نبود . بله سفیدی پیکرش هم در حال تغییر کردن بود. حتی گونه هایش هم در حال شگفتن بود وسعی داشتند که از لایهء سفید رنگِ پوست، خود را آزاد و رها سازند.
زمان معین شده رو به اتمام بود پس لرزش ها زیاد و زیاد تر می شدند و کم کم حالت تعادل خود را بدن از دست داد و فقط گوش ها بودند که درست می شنیدند دعوت ملکوتی مهمانی را و چه زیبا بود ندای حق.
و وقتی که پرستاران او را بر روی زمین افتاده دیداند دلیل برخواستن اش را دُرست نفهمیدند یکی گفت شاید می خواسته که پردۀ پنجره ها را کنار بزند .
پایان
