تبليغاتX
گذر قصاب‌ها !!!

گذر قصاب‌ها !!!

محلی برای سلاخی کردن نوشته های من

چند تا زنگ خورد تا گوشی موبایل را پیدا کرد. صدای موبایل از بین لحاف و دوشک و بالشت می‌آمد. گوشی موبایل را که به دست گرفت متوجه شد ساعت چند است. ساعت موبایل را کوک کرده بود تا قبل از آمدن مهمان‌ها آماده باشد. توی اتاق خودش بود و می‌دانست که باید بیشتر به خودش برسد. از یکی دو ساعت پیش به این طرف کسی دیگر کاری به کارش نداشت. او چند ثانیه‌یی ملول وسط اتاق خواب خود ایستاد و دست‌های خود را پشت سرش قفل کرد تا اینکه نشست روبروی آیینه‌ی قد نما و به چشم‌های درشتش زل زد. درون آیینه فقط چشم‌های خود را می‌دید و بس! وقتی که از آیینه روی بر گرداند متوجه شد کسی دارد تلاش می کند در اتاقش را باز کند. به ندرت پیش می آمد در اتاق خود را قفل کند. پرسید: «کیه؟» صدای زنانه‌ای آمد: «باز کن ببینم داری چیکار می‌کنی؟» افسانه یک لحظه فکر کرد و یادش آمد که راستی راستی این مهمانی فقط بخاطر اوست! دوباره به آیینه نگاه کرد تا بتواند جواب سوال را پیدا کند. لبخندی به خودش در آیینه زد. مانده بود چه جوابی بدهد. گفت: «بگذارید بخوابم!» و دوباره به آیینه نگاه کرد متوجه شد که هاله‌ای از نور تصویر درون آیینه را احاطه کرده است و دو تا شاخک از دو سوی سرش دارد سبز می‌کند. می‌دید که یک جفت بال سفید قشنگ هم در آورده بود. صدا اینبار سفت تر و محکم تر از افسانه خواست که در را باز کند. می‌خواست ببیند افسانه دارد چه می‌کند. افسانه بلند شد و به طرف در رفت و گفت: «بفرمایین!» و در را باز کرد. زن به سر تا پای افسانه نگاهی انداخت اخم کرد و گفت: «مادر جان یک دنیا پول سرخ آب و سفید آب دادم برای یک همیچین روزی! چرا آماده نشدی دخترم؟» افسانه بیقرار شد. فهمید حدالقل مادر با او در مورد اینکه خوش سلیقه است و مرتب٬ موافق نیست! در را بیشتر باز کرد تا مادر داخل اتاق شود. زن گفت: «مادر جان، مثل همچین روزهایی برای یک دختر زیاد پیش نمی‌آید! زود بشین روبروی آیینه و قفل این جعبه‌ی آرایش را باز کن.» افسانه خواست تلاش بکند حواس مادرش را ببرد جای دیگر و گفت: «ببخشید هنوز وقت نکردم که دستی به سر و روی اتاق بکشم.» «زود باش، زود باش قشنگ خودت را آرایش می‌کنی و بعد یک دست از همان لباس‌های خوبت را می‌پوشی!» افسانه نگاهی به مادر کرد که از او روی برگردانده بود و داشت می‌رفت از اتاق بیرون. وقتی مادر از چارچوب در ناپدید شد آرام پیش خودش گفت: «چشم» و بعد بلند شد و روی پنجه‌های پا به سمت در دوید و دوباره در را بست. پشت به در تکیه داد و یک نگاه فیلسوفانه‌ای به درون اتاق کرد. لحاف و دوشک‌اش هنوز روی اتاق پهن بود و مانتو و روسری‌اش را هنوز به جالباسی توی کمد نگذاشته بود. دفتر و دو تا رمانی که هر شب قبل از خواب چند صفحه‌ای از آنها می‌خواند و چیزهایی از آنها را درون دفترچه‌ی خاطراتش یاداشت می‌کرد٬ همانطور باز بالای سرش نزدیک بالشت بود. جوراب‌های مشکی‌اش که همیشه هنگام بیرون رفتن آنها را می‌پوشید تو در توی هم مثل گلوله‌ی توپ سرگردان کنار پاهایش افتاده بود. نفس عمیقی کشید و شروع کرد. دوشک و لحاف را جمع کرد و متوجه سرد بودن آنها شد چون بوی عطر بدنش را نمی‌دادند. بالشت‌اش را هم روی آنها گذاشت و برد قسمت زاویه‌ی پایینی اتاق گذاشت و روکشی روی آنها کشید. رفت و نشست کنار دفتر و کتاب‌ها و یکی از رمان‌ها را برداشت. تکه کاغذی که نشان می‌داد او تا صفحه‌ی چند خوانده است را پیدا کرد. به یادش آمد تا صفحه‌ی هشتاد و هشت این رمان را خوانده است. دفتر و کتاب دیگر را هم به دست گرفت و بلند شد و کشوی کمد را باز کرد و آنها را گذاشت درون آن و دوباره کشو را بست. نفس عمیق دیگری کشید. بوی که توی هوا پیچیده بود به وجد آوردش. این بو از دیشب مانده بود. دلش نمی‌آمد پنجره را باز کند که هوای تازه بیاید ولی ترسید مبادا اینکه کسی بیاید و متوجه بشود. رفت به سوی پنجره و آنرا باز کرد. برگشت و گذرا نگاهش را دواند به سرتاسر اتاق. آمد و از میخ مانتو و روسری‌اش را گرفت و به طرف کمد رفت. موبایل را روبروی آیینه گذاشته بود. به دست گرفت‌اش و ساعتش را چک کرد. پیش خودش فکر کرد که حالا ساعت نه است و بیشتر از یک ساعت دیگر هنوز وقت دارد. اتاق‌اش مرتب شد. آمد نشست روی صندلی که روبروی آیینه کمد گذاشته بود. به آیینه که نگاه کرد نه از نور خبری بود و نه از شاخک و بال‌ها! سرش را تکان داد چند رشته از موهایش ریخت روی پیشانی‌اش. دست دواند و رشته‌های مو را تقسیم کرد. نصفش را پشت یک گوش و نصف پشت یک گوش دیگر. دوباره به آیینه که خیره شد چشمکی به خودش زد. ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «مزاحم نشو آقا!» و هری خندید. دست برد طرف کشو و آنرا باز کرد و دنبال کلید جعبه گشت. سرگرم پیدا کردن بود که در اتاق باز شد و دوباره مادر توی چارچوب در ظاهر شد. افسانه فرصت نکرد از صندلیش بلند شود. فقط توانست بپرسد: «چیزی شده؟» زن نگاهی به در و دیوار کرد طوری که انگار برای اولین بار است اتاق را می‌بیند گفت: «دختر! آقا محسن نمی‌خواهد بیاید اتاق خوابت را ببیند. تو تا حالا چیکار کردی برای خودت؟» افسانه دهان بسته‌ی خود را با گونه های خود کشید بالا و ابروهای خود را داد بالاتر. اطرافش را از نظر گذراند. روی اتاق جمع بود و به در و دیوار هم چیزی آویزان نبود. پنجره باز بود. از کارش راضی به نظر می‌رسید. فقط جوراب‌ها را فراموش کرده بود که الانه پهلوی پای مادر به چشم‌اش می‌آمد. گفت: «محسن من را همین طوری دوست دارد!» زن اعتنایی به حرف‌ افسانه نکرد. گفت: «تکان بخور زود باش. زیاد وقت نداریم.» و از او روی برگرداند و بلندتر صدا زد: «الهام مادر، الهام بیا به خواهرت کمک کن زودتر آماده بشود.» تا زن از چارچوب در ناپدید شد سریع افسانه بلند شد و آمد در را بست و قفل کرد. آمد طرف آیینه و دوباره پای آن نشست. کتاب و دفتر را که از کشو بیرون آورد چشمش به کلید خورد. کلید را گرفت و رمان‌ها و دفتر را گذاشت سر جایش و در کشو را بست. کلید را انداخت توی قفل جعبه‌ی آرایش و آن را باز کرد. در جعبه که باز شد افسانه سرش را به نشانه‌ی تحسین جنباند. همه رقم وسایل آرایش محیا بود. توجهش به قلم ابروی که تازه خریده بود جلب شد و به دستش گرفت. سرپوشش را باز کرد و نوک قلم را به دهان گرفت تا کمی مرطوب‌اش کند. بیرون که آورد آهسته گفت: «راستی، راستی ببین چقدر مادر پول این‌ها را به ما داده است!؟» خواست که امتحان‌اش کند پشیمان شد. دست برد توی جعبه و بقیه لوازم آرایش را آورد بیرون و کنار هم چید. کرم و لب سیرین‌ها را کنار هم گذاشت. رنگ ناخون ها را هم گذاشت پهلوی آنها و پودرهای صورت را با جعبه‌ی شان آورد بیرون. ژل‌های مو و ابرو چین را هم گذاشت کنار هم. دلش طاقت نیاورد و بلاخره گرفت جعبه‌ی آرایش را کله پا کرد تا همه‌ی محتویات آن را بریزد بیرون. یکی دو قلم از وسایل آرایش  نزدیکی‌های پایش پایین افتادند. تا آمد خواست آنها را جمع کند صدای دستگیره‌ی در آمد. کسی داشت تلاش می‌کرد در اتاق را باز کند. افسانه پرسید: «کیه؟» «باز کن منم الهام. چرا در را قفل کردی؟» «باید صبر کنی!» افسانه آن دو تیکه از وسایل آرایش را که افتاده بود زمین گرفت و گذاشت کنار بقیه روی میز. از مقابل آیینه بلند شد. افسانه‌ی درون آینه هم به پایش بلند شد. افسانه دماغ‌اش را داد بالا و پیشانی‌اش را چین داد برای افسانه‌ی درون آیینه و منتظر نشد تا عکس العمل افسانه‌ی درون آیینه را ببیند و رفت در را برای الهام باز کند. در که باز شد صورت خندان الهام ظاهر شد و بدون کدام مقدمه چینی آمد و افسانه را توی بغل خود گرفت: «افسانه جان خیلی برایت خوشحالم!» افسانه او را از خود دور کرد و پرسید: «تو آماده‌ای» الهام گفت: «نیامده‌اند خواستگاری من که! تو باید آماده باشی دختر!» الهام هنوز توی چارچوب در بود. افسانه برگشت تا روی صندلی مقابل آیینه بنشیند. الهام هم دنبالش آمد و در اتاق را بست. افسانه تا مقابل آیینه نشست و نگاهی به آیینه کرد افسانه‌ی درون آیینه عکس العمل خود را نشان داد. افسانه رو برگرداند به طرف الهام و پرسید: «تو دلهره نداری!؟» الهام پرسید : این آقای عارفی را چقدر می‌شناسی؟» «محسن را؟ توی دانشگاه همکلاسی هستیم» «خانواده اش را چطور، می‌شناسی؟» افسانه گفت: «همکلاسی‌هایم می‌گویند که آدم‌های با خدایی هستند» الهام خواست شیطنتی کرده باشد پرسید: «دوستش داری؟» افسانه طوری به او نگاه کرد که انگار می‌خواست او را از اتاق بیندازد بیرون. الهام فهمید که خیلی زود شروع کرده است و زود آمد پشت خواهرش و بالای سرش ایستاد و توی آیینه دید که افسانه هنوز هم دارد نگاهش می‌کند. افسانه از تصمیمی که گرفته بود پشیمان شد. می‌دانست توی تنهایی کاری از پیش نمی‌برد. پس باید دنبال جوابی می‌گشت. گفت: «نمی‌دانم! یعنی زیاد موقع‌اش پیش نیامده که بهش فکر کنم. همین چند روز پیش آمد جلوی راهم را گرفت و از من اجازه خواست که مادرش را بفرستد خانه‌ی ما، که من هم آمدم و همه‌ی جریان را با مادر در میان گذاشتم.» «خوب پس دوستش داری‌!؟» افسانه اخم کرد و گفت: «من گفتم دوستش دارم الهام!؟» الهام جواب داد: «نه خوب. اگر دوستش هم نمی‌داشتی بهش اجازه نمی‌دادی که حالا بیاید با مادرش خانه‌ی ما» و بلند خندید. افسانه بلند داد زد «مادر، مادر» و خواست بلند شود از روی صندلی که الهام شانه هایش را گرفت و مانع از آن شد و گفت: «ببخشید.» افسانه گفت: «تو عوض اینکه بیایی‌ به من کمک کنی داری من را بیشتر کلافه می‌کنی!» الهام دوباره گفت: «ببخشید!» دل افسانه کمی آرام گرفت. الهام خواهرش بود و شرایط‌ اش را باید درک می‌کرد. گفت: «خوب حالا باید چیکار کنیم» الهام گفت: «چیکار بکنیم!؟ ما نباید کاری بکنیم. ما باید حالا منتظر باشیم که آقای عارفی و خانواده‌شان تشریف بیاورند و شما را ببینند و پسند کنند!» و دوباره بی‌هوا خندید. افسانه گفت: «تو نمی‌خواهی بس‌کنی!؟» الهام متوجه‌ی جعبه‌ی آرایش شد. آمد افسانه را دور زد و جعبه را به دست گرفت. آهسته گفت: «چرا جعبه‌ی آرایش را خالی کردی؟» و لبخندی زد و ادامه داد: «حالا منظورت را فهمیدم! نه خواهرکم تو چیزی کم و کسر نداری که به این ها احتیاج داشته باشی!؟ اینها همه برای من خوب است که زشتم!» و بلند تر از دفعه‌ی قبل خندید. الهام طوری می خندید که افسانه را هم به خنده انداخت. افسانه پیش خودش فکر کرد که عیبی ندارد، نوبت او هم می‌شود و بهتر دید که بد خلقی نکند. افسانه گفت: «نمی‌خواهی کمک کنی، بهتر که بروی و من را تنها بگذاری!» الهام سریع جعبه‌ی آرایش را گذاشت روی کمد و به چشم‌های افسانه نگاه کرد و متوجه شد که افسانه شوخی نمی‌کند. به خودش توی آیینه نگاه کرد و دستی به موهایش کشید. گفت: «معذرت می‌خواهم!» افسانه لبخندی زد و گفت: «نیازی نیست که ابروهایم را بچینم! فقط کمی با قلم مشکی‌اش کنم کافی است؟» الهام جدی جواب داد: «بله خوشگلکم! نظر من را می‌خواهی زیاد هم از این‌ها به صورتت نمال. آقای عارفی که تو را زیاد دیده و توی دانشگاه هم که خودت را آرایش نمی‌کنی؟ هنوز هم که خبری نیست. فقط باید چند تا فنجان چای بیاوری و بس. همینطوری خوب است. فقط از همان عطری که تازه خریدیم استفاده کن. خیلی بوی خوبی دارد.» الهام بطری عطر را گرفت دستش و به افسانه نشان داد. روی صورت افسانه لبخندی رضایت بخش نقش بست. گفت: «من هم همین نظر را داشتم ولی مادر!» الهام گفت: «خوب، خوبه زیاد هم وقت نداریم.» و گرفت چند تیکه از وسایل آرایشی را گذاشت توی جعبه‌ی آرایش و ادامه داد: « سریع بلند شو یکی دو تا از لباس‌هایت را تنت کن ببین توی کدام از آنها راحتی همان را بپوش. افسانه گفت: «ممنونم خواهر» و از روی صندلی بلند شد و رفت سوی در کمد و قسمت لباس هایش را باز کرد. چند دست لباس نو و مرتب توی جالباسی بود. الهام هم آمد جای افسانه روی صندلی نشست. افسانه یکی از لباس‌های خود را از کمد کشید بیرون و داد دست الهام و یک سفید رنگش را هم برداشت گرفت جلوی سینه‌اش و از الهام پرسید: «چطوره؟ می‌پسندی؟» الهام خیلی جدی جواب داد: «راستش خواهر زیبایی توی چشم‌های آدم‌هاست نه توی لباسی که می‌پوشند. زیاد نگران چیزی که می‌پوشی نباش! کسی که تو را پسندیده هم حتما با من هم نظر است» افسانه می‌خواست از الهام تشکری کند که صدای مادر از توی راهرو آمد. داشت سریع به اتاق نزدیک می‌شد. قبل از اینکه مادر توی چارچوب در ظاهر بشود هر دو خواهر چشم به دروازه دوخته بودند. مادر تا آمد توی اتاق چیزی بگوید تعجب کرد. توقع نداشت با دو جفت چشم باز خیره شده روبرو بشود. با این حال چشم‌اش که به وسایل آرایش مقابل آیینه افتاد و لباس‌ها را توی دست‌های دخترهایش دید لبخندی از روی رضایت زد و گفت: «انشالله عروسی الهام جان! دست‌تان درد نکند. زودتر آماده بشوید که مهمان‌ها آمدند» و از اتاق رفت بیرون. افسانه لبخندی زد و آهسته یکی از جملات مادر را تکرار کرد: «انشالله عروسی الهام جان!» و نگاه کرد به چشم‌های خواهرش که داشت گونه هایش می‌پرید. الهام قرمز شد و سرش را انداخت پایین و افسانه هم از روی رضایت لباس سفید‌اش را به تن کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/22ساعت 5:50  توسط محمد امین محمدی   |