تبليغاتX
گذر قصاب‌ها !!!

گذر قصاب‌ها !!!

محلی برای سلاخی کردن نوشته های من

همیشه باید شکست بخورم و بازنده باشم تا اینکه بتوانیم پایان هفته ی خوبی داشته باشیم. باز شب جمعه شد و من باید تسلیم بشوم! قبل از اینکه سریال تمام شود تلویزیون را خاموش کرد و گفت:

«باید چند تایی فیلم خوب برای همچین شب هایی پیدا کرد.»

خودم را جمع کردم و بلند شدم رفتم آشپزخانه. تازه تلویزیون سریال هندی شب‌های جمعه‌اش تمام شده بود. پرویز دوست دارد همیشه شب های تعطیلی را با فیلم های اکشن امریکایی صبح کند. اینطور که معلوم است شب درازی را باید به صبح برسانم. آشپزخانه بودم که پرویز صدا زد:

«آشپزخانه چه کار می کنی؟ من سیرم!»

اخلاقش همین طوری است. همین که می‌بیند صبحی می‌تواند تا لنگ ظهر بخوابد! مست می‌شود. جوابش را ندادم. چیزی نمانده بود که برنج دم بگیرد. کمی شعله‌ی گاز را کم کردم و بشقاب و قاشق ها را گذاشتم کنار سالاد‌های توی پتنوس و آمدم از آشپزخانه بیرون تا ببینم باز پرویز می‌خواهد چه کار کند. پرویز تا من را دید گفت:

«از شنبه تا پنجشنبه داخل آشپزخانه هستی سیر نمی شوی؟»

لبخندی تحولیش می‌دهم و بس! همیشه سوال‌هایش همینطوری است. آدم به سختی می‌تواند جوابی پیدا کند. پتنوس را می‌گذارم کنج اتاق و دور تر از پرویز می‌نشینم. می‌‌خندد و می‌گوید:

«من از آن گداهایی نیستم که شب جمعه را فراموش کنند! گفته باشم.»

انگشت اشاره‌ام بی‌ اختیار می‌رود روی پیشانی‌ام تا حرارت بدنم را حس کنم. می‌گویم:

«چایی می‌خوری؟ خسته‌ی!»

می‌خندد و چشمکی می‌زند به سویم. بلند می‌شوم و محوطه‌ی که قرار است سفره پهن شود را تمیز می‌کنم. کنترل  تلویزیون را از روی خانه برمی‌دارم و قبل از اینکه بروم به سوی آشپزخانه،  تلویزیون را روشن می‌کنم به خیال اینکه ذهنش را مشغول کرده باشم،  ولی متوجه هستم که چشم از من بر نمی‌دارد. وقتی ظرف غذا به دست  وارد اتاق شدم خواستم حرفی زده باشم، گفتم:

«چه خبره! تا صبح زیاد مانده! چرا لباس ورزشی پوشیدی؟»

می‌خندد و بلند می‌شود می‌رود پتنوس سالاد را بر می‌دارد و می‌آورد کناره سفره و قاشق بشقاب‌ها را تقسیم می‌کند. می‌گوید:

«صد دفعه گفتم! که شب جمعه‌یی نمی‌خواهد غذا درست کنی! آخر بوی سیب زمینی پیاز می‌شیند روی تنت»

ترش می‌کنم و می گویم:

«بس کن این حرف‌های مفت را...».

می‌خندد و می‌گوید:

«خود خدا می‌داند که  چند دفعه گفتم»

نمی‌دانم با این خلق و خوی پرویز ‌چه کار کنم. وقتی آمد خواستگاری‌ام نشان نمی‌داد زیاد پر حرف باشد. پدرم از پرویز خوشش آمده بود. بنده‌ی خدا همیشه می‌گفت:

«مرد باید مثل سنگ سنگین باشد.»

نمی‌دانم شاید نظرش عوض شود ‌اگر بفهمد که پرویز با من چطور رفتار می‌کند. با این همه خیلی‌ها هستند که حسرت زندگی ما را می‌خورند. یکی همین منیژه خانوم زن همسایه است که همیشه سر راه پرویز سبز می‌شود. منیژه خانوم هر وقت که من را می‌بیند قبل از اینکه سلام و احوال پرسی درستی با من بکند می‌گوید:

«نگار جان حال و احوال آقا پرویز ما چطور است!؟»

می‌داند ناراحت می‌شوم. از قصد همین طوری صحبت می‌کند. چند مرتبه هم به پرویز گفته‌ام اما نتیجه‌ی نگرفتم. پرویز همیشه می‌گوید:

«کاری به کارش نداشته باش! همینکه از حسادت رنج می‌برد برایش کافی است.»

اوایل زیاد تحویلش می‌گرفتم شاید خجالت بکشد و دست از زندگی‌ام بردارد. اما دیدم نه خیلی زود آمد خواست با پرویز خویش شود. این آشی بود که خودم پخته بودم. وقتی از پرویز می‌خواستم عکس العملی نشان بدهد بی‌انصاف فقط می‌خندید.

دیگر داشت حوصله‌ام تاق می‌شد. تا اینکه یک روز آمد دنبال چیزی، فکر کنم قیچی بود. در را باز کردم و سینه دادم بیرون و در را محکم چسپاندم به تنم و گفتم:

«بفرماید؟»

بنده‌ی خدا جا خورد و یادش رفت که دنبال چی آمده بود. با لکنت زبان گفت:

«آقا پرویز خوبند!. بد موقعی مزاحم شدم؟ بروم بعد دوباره بر می‌گردم!»

آنقدر از دستش عصبانی شدم که فریاد زدم:

«نه! بفرماید خانه! پرویزجان هم خوب هستند. من هم داشتم می‌رفتم بیرون! بفرماید!»

زن بیچاره ترسیده بود. دستش را گرفته بودم و می‌خواستم بکشمش توی خانه که مثل آدم‌های برق گرفته تقلا می‌کرد و چیغ می‌زد:

«دیوانه ولم کن! ولم کن دیوانه!»

تا اینکه پرویز آمد من را کشید کنار و از منیژه خانوم هم معذرت خواهی کرد. پرویز وقتی در را بست. شروع کرد آهسته، آهسته به خندیدن. نمی‌دانم چی فکر می‌کرد تا اینکه به حرف آمد:

«ببین نگار ما نباید با آدم‌هایی که نیاز به محبت دارند بد رفتاری کنیم!.»

گفتم:

«خاک بر سر تو و آدم‌های که نیاز به محبت دارند.»

دست هایش را گذاشته بود روی شکمش و حالا داشت بلند بلند می‌خندید. می‌گفت:

«این هم از شانس جنابعالی است که شوهر به این خوشگلی نصیب‌تان شده است.»

سفره که پهن می‌شود رو در روی هم می‌نشینیم. مدتی شده آب معدنی می‌آورم سر سفره، آب لوله کشی به مزاج پرویز نمی‌نشیند. دو تا بشقاب سالاد آوردم یکیش را می‌گذارم مقابل پرویز و یکی دیگرش را هم خودم بر می‌دارم. مهمان که نداشته باشیم ظرف غذا را می‌آورم کناره سفره و همان جا غذا را توی بشقاب می‌کشم. کفگیر و بشقاب به دست مشغول کشیدن غذا هستم و پرویز هم مشغول دید زدن من است.  ماشالله اشتهای خوبی هم دارد. همان اوایل عروسی‌مان گفته بود که:

«همه چیزهای خوب رو برای خودم می‌خوام!»

که بعد بلافاصله جوابش را دادم:

«نه دیگر برای خودت! از این به بعد برای خودمان می‌خواهی!؟»

که زده بود زیر خنده و گفته‌اش را با بله، ببخشید تصحیح کرده بود. در آن لحظه از این که توانسته بودم روی شوهرم تاثیری بگذارم، توی پوستم جا نمی‌شدم. فکر می‌کردم اگر بتوانم در چند مورد دیگر هم مچ پرویز را بگیرم، بتوانم کاری بکنم که همیشه پرویز از من حساب ببرد. اما حالا بعد از گذشت این مدت می‌بینم نه مثل اینکه میدان را باخته‌ام.

مادرم می‌گفت:

«دختر جان، تمام تلاشت را بکن که بتوانی ابتدای همین شش ماه اول ازدواج‌تان قلب شوهرت را تسخیر کنی که مطیع و فرمانبردارت بشود!. وگر نه توی شش ماه دوم باید تو بشنوی و به ساز شوهرت برقصی!»

مادرم تمام تلاشش را کرده بود که من چشم و گوش بسته وارد زندگی جدیدم نشوم. نمی‌دانم شاید من دختر خوبی برایش نبودم که این حال و روزم است. همیشه باید مثل موم نرم باشم و تسلیم پرویز که هر کاری دلش می‌خواهد با من انجام بدهد.

پرویز متوجه شده بود که من اشتهایی ندارم برای غذا و فکرم مشغول است. دو سه مرتبه‌ی یاد آوری کرد که دارد غذا سرد می‌شود. اما من توجه‌ی نکردم. باید یک طوری اعتراضم را نشان می‌دادم. گفتم:

«من امشب خسته‌ام»

«جان... اصلا حرفش را هم نزن!»

قاشق دستم را رها کردم توی بشقاب و به پرویز خیره شدم که یعنی چی؟ بنده‌ی خدا توقع این عکس العمل را از من نداشت. خیلی زود قرمز شد و طوری فهماند که شرمنده است. با لکنت گفت:

«خوب، ببخشید! من فکر کردم هنوز هم آن قرار مان سر جایش است.»

خیلی زرنگ است. همیشه با مظلوم نمایی طوری حرف‌هایش را می‌زند که آدم دلش به حالش می‌سوزد. اما بهر حال حرفش را می‌زند و یاد آوری می‌کند که قبلا ما با هم قرار و مداری داشتیم و من نباید هیچ بهانه‌ی برای امشب داشته باشم. فکر اینکه یک بار دیگر باز مغلوب پرویز شوم آزارم می‌داد. نه اینکه دلم نمی‌خواست به خواسته‌ی پرویز تن بدهم. نه، فقط اینکه همیشه پرویز باید پیشنهاد کاری را بدهد کلافه‌ام کرده بود. قبل از اینکه بیایم با پرویز زندگی مشترک خودم را شروع کنم آدم مستقلی بودم اما نمی‌دانم چطور شد که اینطور شد و من شدم مثل یک حیوان دست آموز برای پرویز! که هر وقت بخواهد سر من بازی در بیاورد. فکرم جایی قد نمی‌دهد.

پرویز بابت غذای خوشمزه‌ی که درست کردم تشکری می‌کند و یاد آوری می‌کند که من برایش عزیزترین آدم روی زمین هستم. همیشه وقتی می‌آید دل به دست بیاورد درست از جایی شروع می‌کند که انسان احساس ضعف می‌کند. خوب می‌داند که من نمی‌توانم در مقابل تحسین و تعریفش مقاومت کنم. می‌خواهد که سفره را خودش جمع کند. من هم بدون عکس العملی خودم را از مقابل سفره می‌کشم کنار و بی اعتنا خودم را نشان می‌دهم. پرویز مثل گوسفند سفره را جمع می‌کند. بشقاب ها را با ظرف آب معدنی می‌گذارد توی پتنوس و سفره را با قاشق‌ها جمع می‌کند و بر می‌دارد. بلند که می‌شود با یک دستش پتنوس را حمل می‌کند و با دست دیگرش سفره را محکم گرفته است. می‌رود سوی آشپزخانه و از همان جا صدا می‌زند:

«آب جوش آمده، چای خشک کجاست؟»

دلم به حالش می‌سوزد و هر چی که فکر می‌کنم می‌بینم او تقصیری ندارد. بلند می‌شوم و به دنبالش می‌روم آشپزخانه، که می‌بینم دارد دنبال ظرف چای خشک می‌گردد. رکابی به تن دارد و قشنگ حرارت کف دستم را بر روی شانه اش احساس می‌کند. می‌گویم:

«برو از آشپزخانه بیرون! خودم چایی را می آورم.»

پرویز صورتش را نزدیک صورتم می‌کند و باز یکی دیگر از جملات جادویی‌اش را بر زبان می‌آورد تا اینکه تسلیمش بشوم و به بوسه‌ی تن بدهم اما خیلی زود او را از خودم دور می‌کنم و از آشپزخانه می‌فرستمش بیرون...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/06/19ساعت 2:4  توسط محمد امین محمدی   | 

دوستانم من دارم آهسته آهسته بر می گردم 

عزیزانی که در افغانستان هستد و خواستار چیزی  که من بتوانم برایشان تهیه کنم از ایران  بفرمایند تا من با کمال میل برایشان بیاورم.

وقت تان بخیر

محمد امین محمدی

مشهد ۱۳۸۷/۶/۱۷

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/17ساعت 12:56  توسط محمد امین محمدی   |