تبليغاتX
گذر قصاب‌ها !!!

گذر قصاب‌ها !!!

محلی برای سلاخی کردن نوشته های من

وقت همه ی عزیزانم بخیر باد

آمدم به عرض برسانم که تعطیلات نیم فصل دانشگاه را قصد دارم بیایم ایران برای زیارت و سیاحت. شاید نتوانم برای مدتی به وبلاگم سر بزنم. عزیزانم اگر امری داشته باشند و یا چیزی بخواهند که من از مزارشریف برایشان بیاورم در خدمت هستم.

من حدود یک هفته ی دیگر مزارشریف هستم و بعد به سوی ایران پرواز خواهم کرد.

محمد امین محمدی

مزارشریف

۱۳۸۸/۴/۲۹

 

رحمان بالاخره تصمیم خود را گرفت. او بعد از اینكه همگی را سوار موترَ ساخت و راهی كوه كرد برای گرفتن مانده گی، همان پشت دروازه روبروی چشم زن و بچه ی خود نشست. همه‌ی اعضای فامیلش سوار بر موترَ، او را برای آخرین بار نشسته دیدند و برخاستن‌اش را دیگر از اعضای فامیلش كسی ندید. به غیر از فامیل او سه چهار خانه وار دیگر هم سوار موترَ كُماز* شده بودند. بعد از حركت این موترَ به سوی كوه می‌شد گفت كه دیگر بنی بشر هم در كوچه و گذر ما پر نمی‌زد. بسیار پیش‌تر از این ها به خلیفه رحمان گفته بودم كه باید اولادها را روانه‌ی كوه ساخت. تازه امروز كه رحمان پشت موترَ رفته بود فهمید كه موترَهای بسیاری از شهر خارج شده و به سوی كوه رفتند. از پشت كلكین می‌دیدم كه تعداد زیادی از مردم با بقچه‌های زیر بغل شان از ترس و وحشت سقوط با پای پیاده به سوی كوه می‌دویدند. در این یكی دو روزه طیاره‌ها و چرخكی‌های بسیاری در آسمان پرواز می‌كردند. از یكی دو نفر شنیده بودم كه تك و توك افراد مسلحی كه با لباس نظامی در شهر مانده بودند در مقابل چشم مردم به جان مرده های ملكی* هم قد و قواره‌هایشان افتاده و كالای* آنها را از بدن‌هایشان بیرون می‌كشیدند. عساكر مسلحی كه لباس ملكی به تن كرده بودند هم خود را در بین مردم می‌زدند. با این اوضاع و شرایط معلوم بود دیگر مردم به كمربند دفاعی كه خارج از شهر بسته شده بود باور نداشتند. بیشتر از یك هفته بود كه رادیوها از محاصره‌ی مزار می‌گفتند. دامنه‌ی كوه از چوك* شادیان معلوم بود كه چه حالی دارد. دامنه‌ی كوه از سر زن و مرد سیاه می‌زد. گویی خشك سالی و گرمی را مردم فراموش كرده بودند و همگی دنبال راهی برای گریز از شهر می‌جستند.

 

من و رحمان در یك گذر پیر شدیم. او در گذر ما دوكان خیاطی داشت و یك عمر می‌شد كه كالای خرد و كلان گذر ما را می‌دوخت. بعضی اوقات كه از بازار وقت‌تر می‌آمدم می‌رفتم دوكانش و یك گیلاس چایش را می‌خوردم. گپ می‌زدیم و سر اتفاقات روزهای گذشته خوش یا جگر خون می‌شدیم. طوری كه من حساب كوچه و گذر را گرفته بودم حالا فقط من و او در گذر تنها مانده بودیم. همان طور كه او نتوانسته بود دست از خانه و جایدادش بشوید من هم نتوانستم بشویم. هنوز تاول كف دست‌هایم خوب نشده است چطور می‌توانم خانه‌ای‌ كه با هوس حرمان ساخته‌ام را رها كنم. البته من پیش تر از رحمان زن و فرزند خود را بهمراه كوچ و بار روانه‌ی كوه كرده بودم اما ای خانه... به قول خلیفه رحمان ما بدون این خانه و جایدادمان زنده نباشیم بهتر است. یك عمر زحمت كشیدم و جمع كردیم كه حالی دیگران بیایند و ببرند. از بالاخانه او را زیر نظر داشتم. كلكین ها را خشت چینده بودیم. در این شب و روز گلوله های غیبی همیشه خبر سازند. از درزی كه برای دیدن كوچه از آن استفاده می‌كردم خلیفه رحمان را می‌دیدم. خلیفه رحمان امروز از دیروز كرده پیر تر نشان می‌داد. تك و توكی صدای مرمی می‌آمد. بم باردمان كور یكی دو روز گذشته آسمان كوچه و گذر ما را در چنگ و غبار گم ساخته و چندین خانه را خراب كرده بود. در این حال و روز بودند تعدادی كه خانه‌های خراب مردم را چور* می‌كردند.

 

دهانم را روی درز خشت های چینده شده گذاشتم و بلند صدا زدم: «خلیفه رحمان چرا خودت نرفتی؟»

رحمان سر افتاده روی سینه‌ی خود را بلند كرد و به كلكین خشت چینده شده چشم دوخت و مایوس از دیدن من دوباره سرش را انداخت روی سینه‌ی خود.

دهانم را دوباره جای چشمانم قرار دادم و بلند تر گفتم: «ماما رحمان درآی خانه، خطر داره...» و آن دم بود كه جواب داد: «همگی را روان كردم كوه.»

 

من هم تنها بودم و رحمان هم تنها مانده بود. خانه‌های ما دو سه خانه آنطرف تر رو به روی هم قرار داشت.

خشتی از كنار درز دیوار جدا كردم و صورتم را به رحمان نشان دادم و گفتم: «بیا خانه‌ی ما، هر دوی ما تنها هستیم» و رحمان سر برداشت و با همدیگر چشم به چشم شدیم.

 

سلام داد و گفت: «تو چرا خانه ماندی» و پسخندی زد.

 

خشت جدا كرده از دیوار را دوباره سر جایش قرار دادم و از كلكین خشت چینده شده روی بر گرداندم. درون اطاق بغیر از تُشَكی كه زیر پایم اندخته بودم چیزی دیگر نمانده بود. دیوارهای تازه سفید شده چشم سفیدی كردند و چشمانم را آزار دادند. این در و دیوار به یادم آوردند كه قبلا همه چیز این خانه و دیوار را جمع كرده‌ام. به در و دیوار چیزی آویزان نمانده بود. حتی ساعتی كه از حج آورده بودم هم سر جایش نبود. رفتم دستمال خودم را از زیر تشك بر داشتم و از رازینه‌ها پایین آمدم. روی حولی* كه رسیدم باز هم بر گشتم و دوباره نگاهی به غرور خرج كرده پای دیواره های خانه‌ام كردم. دستی به سر و رویم كشیدم و واسكت* خاكپور خودم را تكاندم. قبل از اینكه از دروازه برآیم بیرون آهسته یك نیم سری به چپ و راست كوچه كشیدم و وقتی كه مطمئن شدم كسی نیست و آرامی است تند و تیز خوده پهلوی خلیفهه رحمان رساندم. رحمان همانطور به دروازه‌ی حولی خود تكیه داده بود. به رحمان گفتم تو كه پیش من نآمدی، خوب من آمدم؛ و رحمان فقط سر بلند كرد. گویی حوصله‌ی همان خوش آمد گویی خشك را هم نداشت.

 

صلاح نبود كه دیگر من هم درون كوچه باشم. رفتم درون خانه‌ی رحمان و دستمال خودم را پشت دروازه پهن كردم. به دروازهء كوچه تكیه دادم. محوطه‌ی حولی خانه‌ی رحمان رو به رویم بود. رحمان همان بیرون حولی دم دروازه نشسته بود. روی حولی نشان می‌داد كه بسیار بیر و بار است.

 

گفتم: «خلیفه رحمان همه چیز را جوقول* كردی» و پسخندی زدم و رحمان در جواب گفت: «بلاخره مزار سقوط كرد؟» پسخندم جان نگرفته بود كه پس مرد. جوابی نداشتم. چی می‌دانستم. از وقت می‌دانستیم كه شهر سقوط خواهد كرد ولی حالی بی خبر بودم كه شهر سقوط كرده یا تا ساعاتی دیگر سقوط می‌كند.

 

گفت: «همگی را روان كردم كوه»

گفتم: «دیدم»

 

صدای تك تك مرمی ها شدت گرفته بود و یكی دو تا چرخكی* هم با ارتفاع بسیار پست در آسمان می‌گشت. خلیفه رحمان پاهای خود را دراز كرده و طوری نشسته بود كه همه‌ی كالاهایش خاكپور می‌شد.

 

دست های خود را ستون ساخت و آهسته گفت: «باز جنگ شد»

گفتم: «بیا خانه خطر داره... هم دست و رویت را تازه كن و هم یك گیلاس چای دم می‌كنیم. یك جای می‌شینیم و منتظر می مانیم ببینیم كه خدا چی می‌كند»

 

گفت: «یك عمر در هوس خانه بودیم و خانه‌دار شدیم. پدر شدیم، حالی بیبی از خاطر چهار نفر می‌شه كه دخترك هایم یتیم شوند و زنم...»

 

ورخطا خود را از دروازه جدا كردم و رویم را به طرف خلیفه رحمان گشتاندم و دیدم كه رحمان زناقش را به سینه اش چسپانده و گریه گرفتش. همانطور كه می‌دیدم داشت از نم اشك هایش یك لكه‌ی بزرگ روی یخن پیراهنش پیدا می‌شد. از دیدن خواری خلیفه رحمان توتوله شدم و ترس در پوست من هم رخنه كرد. بخدا خلیفه رحمان راست می‌گفت. در شهر كسی نمانده و همین ساعت هاست که مزار سقوط خواهد كرد. چی خواهد شد؟!! یك دم از ماندنم پشیمان شدم.

 

گفتم: «جوانمرد تو تا به حال زنده هستی. تو از حالی به خاطر یتیمی و بیوه شدن زن و بچه‌ات گریه می‌كنی. گریه نكو خدا كریم است.»

گفت: «زنم شله شد كه بیا یكجای بگریزیم. كل طفلك هایم گریه می‌كردند و پدر جان می گفتند و من می‌گفتم نه گپی نمی‌شود. همیشه از این میده زد و خوردها اتفاق افتیده. گفتم شما بروید نرسیده به كوه حوال خواهد كردم كه بخیر پس بیایید.»

گفتم: «خوب! خوب گپ ها زدی برادر...»

گفت: «بخدا ای پیره مزارشریف سقوط می‌كند. سیل كو چی حال است. صبح كه بندر پشت موترَ رفته بودم یك دم روضه هم در آمدم. بخدا یك دانه كفتر در سخی جان نبود.»

گفتم: «همگی گریختند»

 

ترس از مرگ خلیفه رحمان مرا هم به فكر انداخت. به فكر این بودم كه بعد از سقوط شهر حتما برای تلاشی، خانه ها را می‌گردند. آن وقت چی كنم؟. خود را نشان بدهم یا نه پت كنم. تازه یاد بدبختی كه گرفتارش شده بودیم افتیدم. اگر خود را نشان بدهیم شاید از خاطر مال و دارایی همراه مرمی سوراخ سوراخ شویم و اگر خود را نشان ندهیم خوب چی بد كردیم كه باز خانه ماندیم و از زن و بچه ها خود را دور كردیم. حتم داشتم كه خلیفه رحمان هم مثل من تا به حال به این فكر نیفتاده بود. از او پرسیدم: «رحمان زن و بچه ات تنگی رسیده باشند؟»

سرش را با سنگینی بسیار تكان داد و گفت: «باید مقداری از وسایل خانه كه در مقابل آب مقاومت دارند را در چاه پایین كنم.» خلیفه رحمان همراه این جوابش جگر خون كردم. خلیفه رحمان اصلا فكرش جمع نبود. چند دقیقه بود كه صدای مرمی ها دیگر نمی‌آمد و گویی منطقه آرام آرامی بود. بعد از یك عمر تحولات دیگر فهمیده ایم كه این آرامش و سكوت بسیار هم اطمینان بخش نیست. حتمی مزار سقوط كرده است!

گفتم: «خلیفه رحمان چه رقم وسایل در چاه پایین می كنی؟»

 

گفت: «تیپ و تلویزیون را همراه فرش‌ها در پسخانه مانده و دروازه‌ش را خشت می گیرم. بكس‌های كالا را در زیر خانه بردیم و راه زیر خانه را هم بسته می‌كنم. ظروف ناشكن و بشقاب‌های استیل و دیگ و كاسه‌ها را هم باید در بین چاه پایین كنم. من كه تا به حال هیچ كاری نكردم!»

 

این صحبت ها را در جواب سوال من نگفت. خوب مطمئن بودم. دلش بود كه برخیزد.

پرسیدم: «دلت برای زن و بچه ات تنگ نشده؟. مجبور شدم او را به خود بیاورم.

 

گفت: «به گمانم كه دیگر به تنگی رسیده باشند. موترَهای كماز بسیار زور است و راه جقل و سرك قیر برایشان بی تفاوت است.»

 

گفتم من هم پشت زن و بچه‌هایم دق شده ام!.

گفت: «همان رقم كه از سر نوك سوزن جمع كردم باید همی رقم مال ها را هم نگهداری كنم.»

پرسیدم: «‌نمی ترسی؟»

گفت: «تا به حال هیچ كاری نكرده ام. باید آستین های خوده بر بزنم.»

گفتم: «خلیفه شهر دیگر امن نیست. بیا برویم پشت زن و بچه خود!. حتمی تنگی گیرشان می‌كنیم.»

گفت: «تا به حال هیچ كاری نكرده‌ام. باید زود شروع كنم.»

گفتم: «من دلم برای زن و بچه‌ام تنگ شده است. من می روم كوه.»

 

صورتش را گشتاند طرف من و تنش را به لنگر دستش سپرد و به چشم های من خیره شد. گفت: «می‌روی كوه حوال سلامتی من را به زن و بچه‌هایم برسان.»

 

گفتم: «بیا برویم. خطرناك است. اگر مزار شریف سقوط كرده باشد خانه تلاشی می‌آیند و می زنند و می‌برند.»

«آه، راست می‌گویی. باید تیز تر كارهای خود را خلاص كنم.»

گفتم: «بخیر آرامی كه شد پس می‌آییم. حالی بیا یكجای بگریزیم.»

گفت: «خوب. تا به حال شاید زن و بچه هایم تنگی را هم تیر كرده باشند.»

 

«شاید. اگر تنگی بیر و بارش كم باشد. امكان دارد.»

 

گفت: «خوب. اگر زن و بچه های من را دیدی صورت معصومه را ماچ كن و به مادر معصومه بگو كه وقتی آرامی شد خلیفه رحمان خودش پشت شما می آید. نگران نباشید.»

 

نزدیك‌های ظهر بود. هوا داشت كم كم زیاد گرم می‌شد. خلیفه رحمان از جایش بر خاست و كالایش را تكاند. من هم بلند شدم. خلیفه دست خود را بر روی شانه‌ی من گذاشت و تاكید كرد كه فراموش نكنم گفته هایش را... و خود را در آغوش من كشید.

 

گفتم: «‌مال و زندگی را باز پیدا خواهیم كرد. بیا برویم.» محكم تر مرا در آغوش كشید.

گفت: «تو برو من هم دنبالت خواهد آمدم.»

گفتم: «خوب. اگر اینطور است. من منتظرت خواهد ماندم.»

گفت: «نه. تو برو و احوال سلامتی من را به زن و بچه ام برسان.»

 

برای لحظه‌یی من را از آغوش خود دور كرد و پیشانی‌ام را بوسید. دوباره محكم تر از قبل من را در آغوش خود جای داد. وقتی داشت از من جدا می شد و به سوی حولی می‌رفت دلم داشت برایش تنگ می‌شد. دیگر چاره‌یی نبود. زمان داشت از دست می‌رفت. باید می‌رفتم و یك بوتل آب و یك قرص نان از خانه بر می‌داشتم. تا تنگی پیاده نصف روز راه بود. دستمال خودم را به سرم بستم و مثل مرمی خودم را به خانه رساندم. وقتی نان و آب را بر داشتم از خانه بیرون آمدم. خانه‌ی كه با خون دل خوردن آباد كرده بودم را داشتم رها می کردم. طرف خانه‌ی خلیفه رحمان آمدم. دروازه باز بودم. سر خودم را درون دروازه كردم و با چشم هایم دنبال خلیفه رحمان گشتم. دور و بر حلقه‌ی چاه پر از وسایلی بود كه مقابل آب مقاومت داشتند. خلیفه رحمان را بلند صدا كردم و گفتم: «‌خلیفه رحمان من رفتم»

 

جوابی از اعماق چاه برخاست و نشانم داد كه خلیفه رحمان صدایم را شنیده است. بلندتر گفتم: «‌خیلفه رحمان مه ره حلال كنی» و این بار هرچه انتظار كشیدم صدایی در جوابم نیامد. گویی صدای خلیفه رحمان را در چاه خفه كرده باشند .

_______________________________

 

كماز: نوعی ماشین باری روسی

موترَ: اتومبیل

ملكی: غیرنظامی

كالاها: لباس ها

طیاره: هواپیما

چوك: چهارراهی

حولی: صحن حیاط

واسكت: نوعی جلیقه – روپوش مردانه

جوقول: به هم ریخته

چرخكی: هلی كوپتر

شله شد: اصرار كرد

روضه: حرم حضرت علی در مزار شریف

سخی جان: یكی از القاب علی ع

تنگی: سر حد جدایی شهر مزارشریف با كوه


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/04/03ساعت 12:30  توسط محمد امین محمدی   |