تبليغاتX
گذر قصاب‌ها !!!

گذر قصاب‌ها !!!

محلی برای سلاخی کردن نوشته های من

«استاد؛ ببخشید کمی با آقای کرزی دچار مشکل شدیم. به کمک‌تان محتاجیم

ارتعاشی به سرتاسر بدن استاد مستولی شد. این تغییر حالت باعث می‌شود که پرش چشم های دختر را به ذهن بسپارد. همانطور که پشت میز نشسته بود رانهایش را بهم فشرد تا گرم تر بشود. خواست به دخترک نشان دهد که سرگرم مرتب کردن میزش است. چند برگه را برداشت و دانه دانه آنها را زیر و رو کرد. همانطور که نشسته بود به دختر تعارف کرد بشیند و خودش خم شد و فلاکس چای را از زمین برداشت و پیاله ی روی میز خود را پر از چای کرد. به دختر هم تعارف چای کرد. دخترک قبول نکرد که با چای خورده شود. همانطور ایستاده شد و منتظر فرصتی بود که به خواسته اش برسد.

«استاد؛ آقای کرزی فرصت کافی به ما نداد که سوالات مان را حل کنیم! همیشه آقای کرزی همین کار را با دانشجو ها می‌کند!. شما یک کاری برای ما بکنید

استاد کشوی میزش را باز کرد و به آن خیره شد تا قندانی پر از شکلات را بیرون آورد. به دختر تعارف کرد و دخترک قدمی برداشت و دانه‌ی گرفت. خودش هم دانه‌ی برداشت و شروع کرد به باز کردن پوشه‌ی پلاستیکی آن و بعد شکلات را با دو انگشت اشاره و شصت خود گرفت و به دهان برد. نیم اش را گاز زد و نیم دیگرش را بیرون آورد و دوباره آنرا روی پوشه ی پلاستیکی اش گذاشت. پیاله ی چایش را برداشت و جرعه ی نوشید. بعد به چوکی اش تکیه داد و با لحن محبت آمیزی از دختر پرسید: «چرا نمی نشیند؟...»

«استاد حالا ما باید چکار کنیم؟ کمک کنید این شر بخیر بگذرد

استاد متوجه نشد که دخترک کی و چگونه نشست!. مبل ها طوری بودند که هرکی می نشست از دور دولا معلوم می شد. همانطور که دخترک خم شده بود روی پاهایش نگاهی به او انداخت. وقتی ساعت روی میزی اش را دید متوجه شد دخترک حدود ده دقیقه ای است که منتظر است. استاد به دختر خاطر نشان کرد که راحت باشد و دخترک هم لبخندی بعد از شنیدن پیشنهاد استاد تحویلش داد. با یک حساب سر انگشتی استاد توانست تشخیص بدهد که نصف موهای دخترک از روسری اش بیرون زده است. یکی دو تار موی دخترک هم به پیشانی اش نما داده بود. استاد پیش خودش فکر کرد که همیشه هم سفیدی معیاری برای زیبایی نیست.

«استاد ورقه امتحانیم را هم می توانید ببینید. خوب معلوم است که اگر فرصت کافی می داشتم می‌توانستم همه‌ی سوالات را حل کنم

استاد خیالش از بابت این دانشجو راحت بود و احتیاج نداشت که به او تذکری بدهد. همیشه این ساعات بقیه استاد‌ها سر ساعات درسی‌شان بودند و اداره خلوت خلوت بود. خواست بپرسد چند سالش است که زود منصرف شد و از خیالش گذشت. می‌خواست چیزی به غیر از امتحان از دخترک بشنود و منتظر بود. به ساعت روی میز اش نیم نگاهی انداخت و فهمید مدت زیادی شده که حرفی نزده است. پرسید: «امروز امتحان داشتید؟! امتحان چطور بود؟».

«امروز امتحان زبان داشتیم استاد!. بخدا همه می دانند که من خیلی درس می‌خوانم. فقط آقای کرزی کمی...»

استاد پیش خودش خوب فکر کرد تا به این سوال رسید که:‌‌‌‌ «چرا بعضی ها قدر بعضی ها را خوب نمی‌دانندبه حماقت آقای کرزی لبخندی زد و تصمیم گرفت که در اولین فرصت خدمت آقای کرزی برسد. دلش می‌خواست کاری برای دختر انجام بدهد. پیش خود ‌گفت: «چقدر یک انسان می‌تواند سنگ دل باشد تا خواهش و تمناهای یک همچین دختری را نادیده بگیرید. پیرمرد بیچاره! هنوز نمی‌فهمد که باید چطور با یک همچین دختری راه رفت!.»

«استاد؛ تازه از اول سمستر تا به حال یک رقم دیگر به ما نگاه می‌کند! چند بار خواستم بیایم اداره شکایت کنم. اما بعد منصرف شدم. پیش خودم می‌گفتم: جای پدرم است

استاد با کمک دست هایش خود را از میز جدا کرد و به چوکی اش تکیه داد و بلافاصله بالاترین دکمه‌ی پیراهنش را باز کرد تا دخترک فکر کند که او عرق کرده است. کمی گذشت تا بتواند دوباره اعتماد بنفسش را بدست آورد. دوباره خود را از چوکی کند و کشید به سمت میز. به چهره‌ی دختر که خوب خیره گشت متوجه‌ی سرخی غیر طبیعی اش شد. درون لب پایین خودش را گاز گرفت طوری که دختر متوجه تغیر چهره‌اش نشود. خوب فشار داد تا دردش بگیرد. دهانش که پر از بذاق شد گوشه‌ی لبش را رها کرد و تمام آب دهان خود را قورت داد. دخترک پیش خود فکر کرد شاید استاد آخرین جرعه‌ی چای دهانش را قورت نداده بود.

«استاد ...زمان شما هم اینقدر بد با دانشجوها برخورد می‌کردند؟ من همیشه خیلی راحت با استاد‌ها ارتباط برقرار می‌کنم. نمی دانم چطور شد که اینطور شد؟»

استاد گریزی زد به گذشته و به اسم خانوم علوی برخورد که الفبای نوشتن را از او آموخته بود. هر بار که با او چشم به چشم می‌شد. مثل سیب سرخ می شد و هوس می‌کرد که خانوم علوی بیاید و دستی به سر و صورتش بکشد. خیلی کم از آن روزها به یاد داشت. فقط از چهره‌ی خانوم علوی دو چشم سیاه و ابروهای چیده شده‌اش را به یاد می‌آورد. استاد دست دواند روی میز و دنبال قلمی گشت. بعد که به دست گرفت روی برگه‌ی دواند که بداند رنگ می‌دهد یا نه تا اینکه مطمئن شد. سر برداشت و از دخترک اسم‌ش را پرسید و بعد روی کاغذ نوشت: « فتانه...»

«استاد شما کی با آقای کرزی صحبت می‌کنید؟ من خیالم جمع باشد؟ بازهم بیام پیش شما؟»

به دخترک خیره شد که بر خاسته بود... کمی تردید داشت در جواب دادن... هر چه از دخترک شنیده بود مربوط به کرزی بود و امتحان... آرام بلند شد و چوکی را کشید عقب و از پشت میز آمد طرف دختر که ایستاده بود... نزدیکش ایستاد. کاغذ و قلم در دست هایش بود و گفت: «من تلاش خودم را می کنم!... مطئن باش بعد از وقت با کرزی صحبت می کنم!!!».

دخترک وقتی اسمش را روی کاغذ دید دهانش تا بنا گوش باز شد و ابروهای چیده شده اش بالا رفت. سر به زیر در حالی که می خواست نشان بدهد ذوق زده است آهسته گفت: «می شود استاد شماره ی موبایل شما را داشته باشم؟». استاد دستی به سر و صورت خود کشید و لبخندی زد تا دختر دوباره بشیند و از کیف همراهش کاغذ و قلم بر دارد برای یاداشت شماره‌ی موبایل. دخترک دولا شد و شماره‌ی موبایل را نوشت. بعد همانطور که دهانش جیک مانده بود دوباره برخاست. به استاد چشم دوخت و گفت: «پس زنگ می‌زنم و خبر می‌گیرم!؟». استاد جواب داد: «حتما بعد از وقت با کرزی صحبت می‌کنم». دخترک پیش از اینکه خدا حافظی کند آب دهان خود را قورت داد و تکرار کرد: «پس من زنگ می زنم!». استاد لبخندی زد و او را تا دم در اداره همراهی کرد.

پایان

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/09ساعت 16:59  توسط محمد امین محمدی   | 

داستان هفت سین جهت اشتراک در مسابقه ی داستانک های نوروزی

نویسنده: محمد امین محمدی

Amin.green@yahoo.com

+9379953697

شهر مزارشریف

استان بلخ

کشور افغانستان



هفت سین

وقتی مرد به همسرش گفت: "امسال هفت سین رو من می‌چینم!"

لبخند سردی روی لب خانوم نشست و بعد با تکانی خودش را از مرد جدا کرد و گفت: "چرا! باز چه فکری تو سرته؟ مگه توی این چند ساله چیزی کم و کسری داشت سفره؟"

"آخه امسال، ما سعید و سمیرا را داریم؛ سارا."

"دست بردار آقا! می خوای کی هارو بیاری کناره سفره‌ی که من و تو توش نشستم!؟ و تازه کسری سین ها رو چیکار می‌کنی!؟"

"سین چهارم و 5ام مثل بچه‌های خودمان دو قلو هستند؛ سین6ام سروش و سین7امم سمانه خانوم پرستار بچه ها!"

زن لبخندش گرمتر شد و خودش را به مرد نزدیک تر کرد و  با لحن ملایمی گفتیعنی می‌خوای من هم جزء هفت سین امسال باشم

مرد جواب داداگر موافقی؟! فردا صبح زود بریم شیرخوارگاه

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/01/04ساعت 17:3  توسط محمد امین محمدی   |