تبليغاتX
گذر قصاب‌ها !!!

گذر قصاب‌ها !!!

محلی برای سلاخی کردن نوشته های من

می توانم تصور کنم که کلاس درسی در یخ ترین لحظات ممکن خود به سر می برد. امروز قرار است سر ساعت هشت صبح اولین امتحان پایان ترم را بدهیم و من هم درست مثل یک دانشجوی نمونه، اولین نفری هستم که ساعتی زودتر از امتحان وارد کلاس شده ام. همیشه وقتی صحبت از اول بودن و اولین ها به میان می آید احساس خوبی پیدا می کنم. بیشترین تلاشم این است که اول بودن را در شرایط های مختلف تجربه کنم.

با انرژی بسیار وارد کلاس می شوم و درست مثل روزهایی که در مقطع ابتدایی نماینده ی کلاس بودم، برای سرگرمی هم که شده بر پا می گویم. بعد می شوم استاد! و به سوی تخته به راه می افتم و جزوه های همراهم را روی نزدیک ترین میز کنار تخته می گذارم. آن وقت می روم سراغ تخته و تخته ی پاک شده را سعی می کنم با تخته پاک، پاک تر کنم. با گچ وسط تخته نام خدا را و در قسمت چپ آن تاریخ روز را می نویسم. دوباره بر می گردم و به یکایک صندلی های خالی چشم می دوزم و به هر کدام لبخندی جدا گانه می زنم. دست دراز می کنم روی میز و برگه ی سفیدی را از بین جزوه ها جدا کرده و از روی آن بلند می خوانم:

-          باران علیزاده ؛

قشنگ می شنوم که می گوید حاضر! و دوباره مثل استاد تذکر می دهم که دست بلند نکنید! بلند بگویید حاضر تا وقت کلاس گرفته نشود.

-          محمد حسین پویا؛

-          حاضر!

-          الهام سعادت ؛

-          حاضر!

-          ریحانه نوری؛

-          حاضر!

وقتی به نام خودم می رسم متوجه می شوم که باید بپذیرم و بلند بگویم حاضر! چون برای هر پنج روز غیبت یک نمره از فعالیت های روزانه ی دانشجوها کم می شود و نباید غیر حاضری کرد. بچه هایی که می خواهند نام شان پایان ترم، اول حاضری فصل بعد نوشته شود همیشه متوجه ی حاضری شان هستند.

توی این ترم دانشگاه موقعیت نسبتا خوبی دارم و به لطف رقابت با باران توانستم بر مشکلات ترم گذشته غلبه کنم. از همان موقع که فهمیدم باید برای گرفتن درجه با او طرف شوم بیشتر خوشحال شدم و انگیزه ی اول نمره شدنم دو چندان شد. ثابت کرده که دختر زرنگی است. همیشه مراقب همه بود و خوب نشان می داد که یک سر و گردن از بقیه توی درس های دانشگاه بلند تر است. توی دو سه تا کار گروهی باهم بودیم. همین چند روز پیش هم سیمینار مشترکی داشتیم. بچه ها توی کلاس می گفتند که خر خوانی! می کند اما نه، فهمیده بودم که استعداد خوبی دارد و شایسته ی آن است که اسمش اول حاضری نوشته شود. اما بچه های کلاس بی ظرفیت تر از این بودند که قبول کنند دختری اسمش اول حاضری نوشته شود و در پی این بودند که طوری کم و کاستی خودشان را با دست انداختن باران تلافی کنند. این اواخر شماره ی موبایلش را یافتند و با یک شماره ی ناشناس هنگامی که می خواست درس را تشریح کند مزاحمش می شدند. یکی دو بار هم صدای زنگ موبایلش توی کلاس غوغا بر پا کرده بود. همه بعد از شنیدن صدای زنگ موبایلش زده بودند زیر خنده و کلی هو کرده بودند باران را...

وقتی آمد جزوه اش را از من بگیرد پرسید: بعد از اتمام دانشگاه می خواهی چه کار کنی؟ در جوابش گفتم: «همه ی عشقم این است که معلم بشوم.» و باران به صورتم نگاه کرد و گفت: «عجب جوان عاشق پیشه یی». از همان مقطع ابتدایی مشتاق تدریس بوده ام و می خواستم معلم بشوم. بیشتر حرکات و تکیه کلام استاد ها را از حفظ بودم و درست قبل از ادا و حرکت شان می فهمیدم.

بعد اینکه توی کنکور قبول شدم مادرم آمد صورتم را بوسید و بعد من را نشاند پای صحبتش و گفت: « حالا که پسرم توی دانشگاه قبول شدی باید بدانی که محیط دانشگاه با محیط های آموزشی جاهای دیگر فرق می کند و فقط باید توی دانشگاه درس خواند و درس خواند نه اینکه مثل بچه ی همسایه عاشق شد و درس خواندن را از یاد برد!. دانشگاه جای عشق و عاشقی نیست!.» مادر خوب حالیم کرد که چطور به این نتیجه رسیده است.

چند روز است که همه ی فکر و ذهنم شده است باران و خوب که فکر می کنم نسبت به باران احساس خاصی پیدا کرده ام. همیشه قبل از اینکه با باران روبرو شوم چشم چپم می پرد و گوش هایم یخ می کند. درست وقتی این احساس بهم دست می دهد چشم بسته می فهمم که باران در همین نزدیکی هاست و با کمی چرخیدن می توانم با او چشم به چشم شوم. نمی دانم چه اسمی روی اینگونه احساسات خود بگذارم. از اینکه من برای پسر همسایه پسر همسایه هستم می ترسم. از عشق و عاشقی می ترسم. خوشبختانه هنوز نتوانستم درست این حس را تفکیک کنم. حتما مادرم می تواند کمک ام کند!. مادرم با چشم های نزدیک بینش می تواند چیزهایی را از درون چهار دیواری آشپزخانه ببیند که خیلی ها اصلا متوجه ی آن در بیرون از آشپزخانه نیستند.

ساعت نزدیکی های هشت است و باران بهمراه دو سه نفر دیگر وارد کلاس می شوند و با همدیگر چشم به چشم می شویم و سلام های مان رد و بدل می شود. باران و ریحانه همیشه باهم هستند. با ریحانه و معصومه هم سلام و علیکی می کنم. باران قشنگ رو به رویم می نشیند و ریحانه با ناراحتی کلاس را ترک می کند و پی چیزی که فراموش کرده است می رود. از تخته جدا می شوم و به باران نزدیک می شوم. می رسم بالای سر باران و او سر بلند می کند و من می پرسم: «خوب تو نگفتی بعد از اتمام دانشگاه چه کار خواهی کرد؟» و باران لبخند بر لبان سرخش نقش می بندد و می گوید: «هنوز تصمیم نگرفته ام. اما قبول دارم معلمی ارزش فکر کردن را دارد.»

نمی دانم دقیقا چه موقع بود که باب صحبت بین من و باران باز شد. شاید زمینه ی گفتگوی ما را بچه های هم کلاسی مان مساعد کرده باشند. آخر من به قولی چوب بچه ها بودم و بچه ها امید شان به من بود که بتوانم روی دخترهای کلاس را کم کنم. صندلی هایمان زیاد در کلاس از همدیگر دور نبود. طوریکه باران می توانست از من بپرسد که آیا توانسته ام تمامی گفته های استاد را یاداشت کنم، یا نه و اینکه می توانستم یاداشت های او را از دستش بگیرم و نگاهی بیندازم و ببینم که چیزی را من از قلم انداخته ام، یا نه.

حالا کلاس پر از دانشجویانی است که جمع شده اند تا امتحان پایان فصل خود را سپری کنند. طوری که سرما و سوز زمستانی را حسابی کم رنگ کرده اند. بچه ها به صورت دسته های کوچک در سطح کلاس پراکنده هستند و تلاش دارند با پرسش و پاسخ از لحظات باقی مانده ی خود نهایت استفاده را ببرند. درست سر ساعت هشت استاد با زدن چند ضربه به در اعلام حضور می کند. بعد از شنیدن صدا بچه ها سریع سعی می کنند خود را جابجا کنند و بر روی صندلی های خود آرام بگیرند. استاد با بغلی از برگه های امتحان وارد می شود.

باران می گوید: «می دانی چرا جواب مثبت به تو دادم!؟»

مثل لبانش سرخ می شوم و با خنده می گویم: «چیزی یادم نیست!»

می گوید: «خیلی دوست دارم پای صحبت های مادرت بشینم.»

بدون اینکه نگاهش کنم آهی می کشم و می گویم: « مادرم درباره ی محیط دانشگاه نظر خودش را دارد.»

می پرسد: «راستی از پسر همسایه تون چه خبر؟»

وقتی استاد در حال توضیح برگ های امتحان است به باران نگاه می کنم و داغ می شوم. احساس سستی می کنم و مقداری چشم هایم تا به تا می شوند و در سیاهی لباس های باران غرق می شوم تا اینکه پای چپم شروع به لرزیدن می کند. وقتی که با توضیحات استاد پیرامون سولات کمی به حال می آیم سعی می کنم همه ی علایم ها و احساسات خودم را کنار هم ردیف کنم و ردیف می کنم. این احساسات باورم را به یقین مبدل می کند و جای هیچ شکی را باقی نمی گذارد که عاشق شده ام. من در دانشگاه عاشق شده ام و این باور باعث می شود که تمرکزم را برای حل سوالات از دست بدهم.

دقایق پی هم در حال سپری شدن است و من هنوز نتوانسته ام چیزی را به یاد بیاورم و در جواب سوالات امتحان بنویسم. هر چه تلاش می کنم کمتر نتیجه می گیرم. فکر که می کنم یاد صحبت های مادرم می افتم که می گفت: «دانشگاه جای عشق و عاشقی کردن نیست.» و سراسیمه می شوم و سعی می کنم جایگاه خودم را با پسر همسایه مقایسه کنم.

به باران چشم می دوزم طوری که نگاهم سنگینی می کند و او متوجه می شود. دلم می خواهد به باران بگویم که عاشق شده ام آن هم در دانشگاه برخلاف باور مادرم و اصلا پشیمان هم نیستم از اینکه قرار است به عاقبت پسر همسایه دچار شوم. و او لبخند می زند و با سر به نشانه ی تاکید سعی می کند که همراهی ام کند. سر تکان می دهد و به قلم اشاره می کند. قلم را بر می دارم. باران لبخند می زند. قلم را روی برگه ی امتحان به حرکت در می آورم و باران سر به نشانه ی تائید فرود می آورد و من به نام باران شروع می کنم...

سلام باران

باران عزیزم خوبی

می خواهم بگویم من تصمیم خودم را گرفته ام!

می خواهم بباری....

می دانم نیازمند تو ام ....

...............................................

....................

.............................................

                                            امضا

                                                    پسر همسایه...

                               پایان 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت 9:58  توسط محمد امین محمدی   |