تبليغاتX
گذر قصاب‌ها !!!

گذر قصاب‌ها !!!

محلی برای سلاخی کردن نوشته های من

این روزها وقتی دور هم در صنف جمع می شویم و حرف می زنیم موضوع صحبت های مان بیشتر این است که بعد از اتمام دروس دانشگاه چه اتفاقی خواهد افتاد. بیشتر سعی می کنیم فکر کنیم که چطور می توانیم جدایی و فراق از همدیگر را تحمل کنیم. هر چند خودمان هم خوب می دانیم این "همدیگر" بهانه ی بیش نیست. اصل فراق و دوری از همصنفی های دختر مان است. همیشه صحبت های مان می رود طرف دخترها که چطور می شود. چطور شد! و چطور باید بشود. کم کم داریم می رسیم به سمستر های آخر دانشگاه و هنوز هم که هنوز است کسی جرأت این را به خود نداده که از دغدغه های خود با کسی به غیر از جمع خودمان صحبت کند. دخترها هم وضعی شبیه ما را دارند. اگر غلو باشد بگویم همه عاشق یکدیگر شده ایم بعد سه سال و نیم در این پنج شش سمستری که گذشته...اما می توانیم قسم این را بخوریم که حسابی به همدیگر عادت کرده ّایم. دروس دانشگاه اهمیت خود را پیش دختر و پسرها از دست داده است. قشنگ معلوم است که همه پریشان پایان سمستر هستند و دوری ناشی از آن... در این اوضاع و شرایط سخت است دوری و ندیدن برای همه و برای بعضی ها هم سخت تر...


مصطفی رحمانی را قبل از دانشگاه هم می شناختم. پسر لوچی بود. موهای سر و صورتش زرد بود طوری که از دور ابروهایش خوب به چشم نمی آمد ولی با این حال هم این موضوع دلیل نمی شد که چیزی از زیبایی اش کم بشود. فورم و استخوان بندی چهره اش گویی تراشیده شده باشد و همه ی اجزای صورتش از هماهنگی خاصی برخوردار بود. بنیه ی قوی داشت و چهار شانه بود. هر کس با او رو در رو می شد تحت تاثیرش قرار می گرفت. آدم خلاقی بود و هر روز با حرفی یا حرکتی توجه ی دیگران را به خود جلب می کرد. آن روز وقتی بلند شد و بر روی تخته ی سیاه آخرین شعر سروده شده ی رابعه را  با دوستت دارم امضا کرد. گونه های تمامی دختران همصنفی مان گل انداخت و همه ی آنها زیباتر شدند. همه با سر خمیده بر روی سینه های خود کفش های به پا داشته ی شان را نگاه می کردند. کسی بعد از یک بار خواندن آن خط از روی تخته جرعت دوباره دیدن و خواندن آن را نداشت. بلاخره یکی از بین ما جرعت ابراز وجود کردن را یافته بود. سفیدی چشم عبارت نوشته شده در قلب سیاه و تاریک تخته خوب برجسته بود. مثل خط ابروهای لیلا و سرخی گونه های معصومه که هر وقت کسی با آنها روبرو می شد امکان نداشت متوجه ی برجسته گی های سینه ی مریم نشود. استاد وقتی با چپترهای زیر بغل خود چند ضربه به در زد و خبر ورود خود را داد حتما بیت های نوشته شده و عبارت من دوستت دارم را بر روی تخته دید که پرسید: « بچه ها چطور می شود که بعضی ها بسته و وابسته ی یکدیگر می شوند، به راستی دوست داشتن یعنی چه؟»


همه ساکت شدند و کسی جرعت حرف زدن را در خود نمی دید. استاد خیره شده بود به سیمای تمامی همصنفی های من و منتظر بود کسی حرفی بزند. چشمان استاد تحریک مان می کرد که حرف بزنیم؛ اما شرم و حیا تهدیدمان می کرد که های پسر! مواظب من باش!. این رفتار استاد باعث شد که مزاجم خراب شود و دل و روده هایم به هم بپیچند. احساس می کردم که کسی به زور می خواهد من را با روده هایم به میز ببندد. استاد وقتی متوجه شد که کسی توانایی بر خواستن و جواب دادن را ندارد رو کرد به طرف تخته و بلند شعر نوشته شده ی رابعه را خواند: « دعوت من بر تو آن شد...» و بعد ادامه داد و پرسید: « این شعر رابعه را چه کسی نوشته است؟». همه ی نگاه ها به سوی مصطفی چرخید و مصطفی رحمانی بر روی صندلی که نشسته بود فرو تر رفت. استاد متوجه ی نگاه ها شد و به مصطفی چشم دوخت و گفت: « همه منتظرند که بدانند دوست داشتن یعنی چه، رحمانی!؟».


وقتی مصطفی برخواست همگی دلشان برای او سوخت. کف دست های خود را مصطفی چند مرتبه به لباس های مرتب اش کشید. سعی می کرد خونسرد باشد. ابروهایش برجسته تر شده بودند. چیزی در درونش تکان می خورد و او را می لرزاند. اما با این حال هم هیچ کس توان این را نداشت که مثل مصطفی با استاد حرف بزند. مصطفی عادت داشت همیشه استاد را تحریک کند تا برایش مقداری در درون صنف صحبت کند. بعضی وقت ها شک می کردیم شاید مصطفی موضوعات مطرح شده توسط استاد را می داند و فقط می خواهد حرف های خود را توسط استاد به گوش ما برساند. ما منتظر بودیم و می دانستیم هر لحظه ممکن است مصطفی به حرف بیاید و برای جلب توجه ی ما هم که شده چیزی بگوید. تا چشم دوختم به لیلا مصطفی اجازه خواست برای دادن جواب استاد ماجرایی را برای ما بازگو کند و استاد هم پذیرفت. مصطفی پسری نبود که بخواهد رک و پوست کنده حرف بزند. همیشه خوب مقدمه چینی می کرد و بعد حرف می زد. به قول مصطفی : «دوست داشتن یعنی خواستن و طالب بودن و نهراسیدن از امر به معروف و نهی از منکر شدناستاد بعد از شنیدن این جمله که ایستاده بود عقب عقب رفت و آهسته بر روی میز کنار تخته نشست و پاهایش را به حالت معلق در آورد و آهسته آهسته تکان می داد و با چشمانش مصطفی را ترغیب می کرد که ادامه بدهد و مصطفی ادامه دادبسته و وابسته بودن یعنی خواستن! استاد. یعنی بدون دلیل عاشق شدن. فهمیدم دوست داشتن یعنی به پای کسی نشستن و یواشکی عاشقش بودن ... » گونه های مصطفی گل انداخته بود و استاد تمامی فراز و فرود او را زیر نظر داشت. مصطفی وقتی سر بر افراشت و نگاه خود را به چشمان نافذ استاد گره زد مثل یک سیمرغ دوباره اوج گرفت: « دوست داشتن یعنی یک کمی تلاطم و بی قراری!. استاد وقتی این همه علایم را در خودم دیدم یک روز تصمیم گرفتم بروم سر خاک پدرم که رفتم و نشسته م. شروع کردم به درد و دل کردن و گفتم همه ی این تحولاتی را که در وجودم احساس کرده بودم، از سیر تا پیاز و سعی کردم هیچ چیزی را از قلم نیندازم تا خودم را سبک کنم. حرف هایم که تمام شد بلند شدم پدرم رخصت داد و من را فرستاد پیش مادرم. صبحی که خواستم سر صحبت کردن را باز کنم مادرم پیش دستی کرد و گفت به من، که دیشب خواب پدرت را دیده امصحبت های مصطفی همیشه همین طور بود و همه را مجذوب خود می کرد. مزاج من هم خوب شده بود دیگر احساس سنگینی نمی کردم. حس و حال همگی تغیرکرده بود و همه در حال خوب شدن بودند. مصطفی مثل یک بچه ی خوب داشت با استاد و همگی ما درد و دل می کرد. درد و دل می کرد و می گفتبچه ها دوست داشتن یعنی اینکه مادرتان را بفرستید خانه ی دختری که دوستش دارید برای خواستگاری... و یعنی بی قراری و انتظار داشتن جوابی که قرار است مادر برایتان بیاورد. استاد دوست داشتن یعنی دوست داشتن، حتی بعد از آنی که مادر برایتان خبر می آورد... فرد مورد علاقه ی تان را همین یکی دو روز پیش با کس دیگری نامزد کرده و قرار مدار عروسی را گذاشته اند. دوست داشتن یعنی اینکه…» اصلا دلم نمی آید چیزی بر گفته های مصطفی اضافه کنم. همه ی حرف ها را مصطفی زد و ما شنیدیم. مصطفی درست مقابل چشمان ما و در برابر استاد اوج گرفتنش را از یاد برد و سقوط کرد و پس لرزه های این سقوط بود که همه را به گریه انداخت. استاد از روی میزی که نشسته بود بلند شد و به سوی مصطفی رفت. پهلوی مصطفی ایستاد و دست خود را بر روی دوش مصطفی می کشید و آهسته آهسته می گفت: « آفرین مصطفی جان، آفرین، آفرین...»

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/08/14ساعت 13:24  توسط محمد امین محمدی   |