تبليغاتX
گذر قصاب‌ها !!!

گذر قصاب‌ها !!!

محلی برای سلاخی کردن نوشته های من

برداشت اول:

روز اولی که وارد صنف شدم ضربان قلبم شدت یافته بود. دو دانه کتابچه دستم بود و وارد صنفی شده بودم که بیش از پنجاه نفر جلوتر از من آمده بودند. همه مشغول بودند و داشتند با یکدیگر صحبت می کردند. کسی متوجه ی ورود من نشد. رفتم و یک جای خالی در گوشه ی از صنف پیدا کردم. با دستمال همراهم خاک هایی که رویش نشسته بودند را پاک کرده و بعد نشستم. سر و صدا ها که شدت گرفت نمی دانم چه شد یاد روز اولی که مادرم آورده بودم مکتب افتادم. خدا بیامرز آورده بود که آدم شوم. هنوز از فکر و اینگونه خیال ها خودم را خلاص نکرده بودم که استادی وارد شد و بهمراه تمام دخترها و پسرها به احترامش بر پا خواستیم.

 برداشت دوم:

شنیده ام محبت بعضی ها، آدم ها را نمک گیر می کند. باور نمی کردم همیشه اینطور باشد تا اینکه برای خودم اتفاق افتاد و زمین گیر شدم. تا استاد آمد و سر رشته ی کلام را به دست گرفت مشت خودش را برای همه باز کرد و همه ی عیب و هنر های نهفته ی خود را برای دانشجویان آشکار ساخت. در همان جلسه ی اول استاد بدون اینکه خودش را برای بچه ها معرفی کند شروع کرد از علم قال گفتن و با عبارت های دهان پرکن به جان دانشجویان بی سر و سودا افتاد. روز اولی که مادر خدا بیامرزم آورده بودم مکتب آدم شوم خیلی بهتر از این با ما برخورد کرده بودند. هنوز هم که هنوز است خاطرات شیرین آن ایام زیر دهانم مزه می کند و دلم برای آن لحظات و ساعات تنگ می شود. دلم تنگ و خلقم گرفته می شود. همانطور بی حوصله و ناراضی صحبت های استاد را نیمه کاره می نهم و از استاد درباره ی علم حال می پرسم. از بخت بد استاد همین دیشب داستان روبرو شدن شمس و حضرت مولانا را خوانده بودم و استاد غافل از احوال تن خویشتن بود. هنوز استاد سراسیمه از صنف بیرون نیامده بود که دو سه تا آدم فکر کنم دوست پیدا کرده بودم. بنده ی خدا دیوژنی که با چراغ در روز دنبال آدم می گشت. قبل نشستن از برخواستن پرسیدن سوالم از استاد فرصت کافی پیدا کرده بودم که بتوانم به سیمای تمامی همصنفی هایم نظری بیندازم. در بین بچه ها هیژده دختر جوان دم بخت، که تقریبا همه با چراغی در دست به امید یافتن آدمی در روز به صنف آمده نیز حاضر بودند...

 برداشت سوم:

قبل از اینکه زمین گیر شده باشم به فکر زمین زدن بودم. با شدتی که دروس دانشگاه جریان داشت کلی از درس هایم عقب ماندم و جبرانش برایم مشکل شده بود. به تنها چیزی که فکر نمی کردم همین درس و مشق دانشگاه بود. می دانستم در بین همصنفی هایم کسی حاضر نمی شود کتابچه ی یاداشت روزانه ی خود را در اختیار من قرار دهد. به جزء از خودم باور اینکه حیوان ناطق دیگری در صنف داشته باشیم کمی دور از ذهن بود. ولی با این حال پریشانی من را که دید بلند شد و کمی خودش را بر روی پاهای خود جابجا کرد. وقتی خوب مطمئن شد که مرتب شده است آمد و با لبخندی بر لب رو به رویم ایستاد. نوع ایستادنش نشان می داد که نفس خود در سینه حبس کرده است. برجسته گی های گونه و سینه اش به لرزه در آمده بودند و حسابی به چشم می آمد. کتابچه ی یاداشت روزانه ی خود را روبروی صورتش قرار داد تا من بتوانم پشت آن پنهان شوم. کتابچه کمکم می کرد که عقب افتادگی های روزمره ی خودم را جبران کنم. او یکی از همین دخترهایی که چراغ به دست در روز دنبال آدم! می گشت بود.

 برداشت چهارم:

چشم هایم عادت کرده بودند و می دانستند دیگر باید همیشه گوشه ی چشمی به او داشته باشم. وقتی کتابچه را از او گرفتم دلم لرزیده بود و گرمای این احساس تا مغز استخوانم را می سوزاند. از آن به بعد همیشه سعی می کنم به ذهنم فرمان بدهم دنبال بهانه های واهی باشد تا بتوانم سر راهش سبز شوم و اندکی از وقتش را بسوزانم در گرمای تنم و این نوع گرما همیشه باعث می شود که یاد مادرم بیفتم. مادری که دلم برایش بسیار تنگ شده است...

 برداشت پنجم:

مدتی شده است که قبل از ورود دیگران به صنف درسی وارد می شوم و با تباشیر از علم حال بر روی تخته ی سیاه می نویسم. بچه ها می آیند و می خوانند. اوایل بعضی ها ندانسته با من همراهیی می کردند و بعضی هم مشکلاتی را برایم فراهم ساختند. تا اینکه دیگر عادت کرده به نوشته های من و بی اعتنا شدند. بعضی ها هم که دعوی هوشیاری داشته دست به یکی شده و به بهانه های واهی تخته را از نوشته های من پاک می کنند. هر چند دلخوشم به کسی که تمام نوشته های مرا از روی تخته در درون کتابچه یی یاداشت روزانه ی خود نوشته می کند اما خوب دلم برای مادری که دلش برایم بسیار تنگ شده است می سوزد...

برداشت ششم:

وقتی از او خواستم که فرصت شناخت بیشتر از خودش را از من دریغ نکند با لبخندی ملیح پذیرفت و من دیگر بیشتر با او چشم به چشم می شدم و به همدیگر نگاه می کردیم. تمام دغدقه هایم سامان دهی آرزو های دور و نزدیک ام بود. بعد از اینکه چشم هایم برداشت های خود را به قلبم منتقل ساخت فکر می کردم تمام شده است غریبی و تنهایی ام و می توانم پیوند بزنم نیمه ی گم شده ی خودم را به تنم و آدم شوم. وقتی اختیار خودم را به پای چشم های خسته ام گذاشتم دیگر فکر نمی کردم رسوایم کند و با خرده شیشه های شکسته شده از پرده ی حیا و شرم زخمی بشوم. فکر نمی کردم که آماده گی شنیدن حرف های نامربوط را هم باید داشته باشم.

  برداشت هفتم:

پدر عاشقی بسوزد که بسیار بی عقل است. چطور می توانم به او فکر نکنم. چگونه سکوت ما را اینقدر بد تعبیر کردند که چنین به ما می گویند. نمی دانم چرا باید فکر او را از سرم بیرون کنم. تا دیروز فکر می کردیم که هر دوی ما کبوتر هستیم و عاشق. حال پیدا شده اند و به ما می گویند:« کبوتر با کبوتر باز با باز» دلم تنگ می شود و بقیه کلام تلخ شان را نمی خواهم بنوشم و نمی شنوم. حال عجیبی دارم. فکر می کنم به غیر از او به هیچ کس و هیج جا تعلق خاطری ندارم. احساس غریبی که می کنم دلم می خواهد کسی را می داشتم که به من می گفت: « بیچاره ی من. بیچاره ی مادر» و یاد مادرم می افتم. مادری که دلم برایش بسیار تنگ شده است...

 برداشت هشتم و نهم:

سالها می شود که از خود گله دارم و زیاد می خوابم. مدت ها می شود که خودم از خود می گریزم. همیشه سعی می کنم خود را به خواب بزنم از دست خودم. وقتی باز آمد هنوز خوب چشم هایم گرم نشده بودند. بالای سرم از حرکت باز می ماند و به سخن می آید:« برخیز» تنین صدایش باعث می شود که چشم باز کنم و به رنگ رخساره ش نظری اندازم. او را در هیات آدمی نمی بینم. می گویم:« خسته ام» می گوید: « من امر کرده ام بر خیز» می گویم :« باید از که انتقام بگیرم!» می گوید:« به همره خود ایمان بیاور » می گویم:« منم حیوان » می گوید:« ما امر کرده ایم که باز و کبوتر در یک آسمان به پرواز در آیند» می گویم:« دلم تنگ شده است برایت » می گوید «ما تو را بر این مردم مبعوث گردانیده ایم»

...و من برخواستم و دیگر هرگز خواب به چشمان من راه نیافت. من بیدارم و مدت هاست که خواب دیگران را به نظاره نشسته ام. بر جنازه هایی که روح از بدن هایشان رفته اند نیم نگاهی می اندازم و سر در گریبان خود فرو می برم. آنجاست که بر من الهام می شود؛ "حالا وقت گرفتن انتقام است.» و من هم انتقام می گیرم. تعدادی از کبوتران عاشق را بر روی پشت بام خانه یی اسیر می سازم و پر و بال هایشان را قیچی می کنم و صاحبانشان را در آتش حسرت دیدار دوباره ی شان می سوزانم...

 برداشت دهم:

مدتی است که در ازدحام بسیار سنگینی دارم زندگی می کنم و از تمام کار و بار روزانه ی خودم باز مانده ام. خسته شده ام و می خواهم طوق پیام بری را از گردن باز کنم. دلم دوباره تنگ علم حال شده است و سراغ او را از من می گیرد. باید سعی کنم که با نفس خود بسازم و او را آرام کنم. دو سه نفری برایم مانده اند که دوستم دارند و دوست شان دارم. همه می خواهند کمک ام کنند. خودم هم بعد از هزار سال دلم تنگ شده و بعد از مدت ها دوباره می خواهم که آدم شوم و آدم شدنم دوباره مرا یاد مادرم می اندازد...مادری که دلم برایش بسیار تنگ شده است...

  

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/06/31ساعت 15:11  توسط محمد امین محمدی   | 

این شماره ی موبایل را هم کنج کتابچه ی درسی خود نوشت. تا به حال بیش از صد شماره را با اسم های مستعار یاداشت کرده بود. تقریبا هر روز بین همکلاسی هایش شماره ی موبایل و آدرس رد و بدل می شد. این آخری را به نام طاهر نوشته بود. تا به حال به هیچکدام از آنها زنگ نزده و به هیچ آدرسی هم مراجعه نکرده بود. هر وقت که نوبت صحبت به او می رسید حرفی برای گفتن نداشت. بچه ها مسخره اش می کردند و باز ترغیب اش کرده و آدرس و شماره های جدیدتری به او می دادند. از اینکه از بقیه هم سن و سال های خود عقب مانده بود احساس حقارت می کرد. عدم تجربه اش را گذاشته بود به حساب بی عرضه گی و همیشه سعی می کرد که بالای این ضعف خود حاکم شود. ساعت درسی اش که تمام شد سریع خود را از بچه ها جدا کرد و از دانشگاه بیرون آمد. کتاب و کتابچه اش را محکم به سینه چسپانده بود و مسیر خانه را در پیش داشت. طول و عرض یکی دو تا سرک را عبور کرد تا به خانه رسید. دروازه باز بود و وارد خانه شد. کسی باخبر نشد که او وارد خانه شده است. همانطور که کسی خبر نشود به سمت مهمانخانه رفت. در اطاق را پشت سر خود محکم بست. بادپکه را روشن کرد. رفت گوشه ی از اطاق که تاریک تر بود. بغیر از کتابچه بقیه ی وسایل خود را همان دم در انداخت. پیراهن خود را در آورد و نشست پاهای خود را دراز کرد. موبایل را از جیب پتلون خود بیرون کشید. شماره را از کنج کتابچه خواند و وارد گوشی موبایل کرد. شماره را به نام طاهر یاداشت کرد. دل نا دل بود که زنگ بزند و یا نه مثل بقیه ی شماره ها از خیرش بگذرد. تصمیم گرفت چند مرتبه مس کال بدهد و همین کار را کرد. از مس کال دادن خسته شد و گوشی موبایل را پهلوی خود گذاشت. چشم های خود را بست و سعی کرد خود را آرام کند که گوشی موبایل به صدا در آمد و آرامشش را برهم زد. شماره ی طاهر بود.

  • بله

  • مزاحم اید!

  • نه بخدا! شماره تان را داشتم.

  • خودم شماره داده بودم!

  • نه بخدا! از فرید گرفته بودم.

  • فرید کیه؟ مزاحم نشید لطفا.

  • نه مزاحم نیستم! می خواستم آدرس تون را بگیرم!

  • پدر سگ! آدرس را هم از فرید بگیر!

  • باید ببخشید!

  • باید ببخشم!؟

  • الو، الو ...

بعد از رد و بدل کردن همین چند جمله موبایل قطع شد. گوشی را گذاشت پهلوی خودش و پاهای خود را جمع کرد و بعد آدرسی که از فرید احمد گرفته بود را چند مرتبه در ذهن خود مرور کرد. بلند شد و تصمیم گرفت سریع خود را آماده کند. همانطور برهنه از مهمانخانه آمد بیرون و رفت به سوی حمام. مطمئن بود پیش از اینکه وارد حمام شود همه از آمدن او آگاهی یافته بودند. بلند مادرش را صدا کرد و از او لباس های تمیز خودش را خواست. قبل از اینکه خوب کار خودش را تمام کند همه وسایل حمام را بهم ریخته بود. جانپاک را مثل لونگ به دور خود بست و از حمام آمد بیرون. لباس های تمیز خود را از بندهای روی حولی برداشت و دوباره به سوی مهمانخانه به راه افتاد. تند و تیز لباس های خود را پوشید. هنوز موهای سرش خیس بود ولی با این حال او همه ی لباس های پاک خود را به تن کرد. شانه را از مقابل آیینه برداشت و به موهای مرطوب خود کشید. اذیت اش کرد و زود از شانه کردن منصرف شد. مقداری خوشبو کنند برای صورت خود استفاده کرد. بعد از اینکه مقداری روغن بادام به موهایش زد، دوباره شانه را برداشت و راحتر شروع به حالت دادن موهای خود کرد.

پیش از اینکه از خانه خارج شود دستی به جیب هایش کشید تا مطمئن شود پول به اندازه ی کافی همراه دارد. دروازه ی کوچه را به آهستگی بست. به دروازه تکیه داد و با چشمان بسته چند نفس عمیق کشید. به راه افتاد. به سرک اصلی که رسید ایستاد و منتظر یک تاکسی ماند. آدرس مورد نظر خود را چند بار در ذهن خود مرور کرد. همه ی محتویات ذهن خود را بر روی یک برگ کاغذ پیاده کرده بود. تاکسی آمد و و او بدون اینکه از کرایه صحبتی بکند سوار شد. راننده ی تاکسی را به سمت و سوی یکی از مناطق پر رفت و آمد شهر راهنمایی کرد. حوصله ی جواب دادن به هیچ سوالی را نداشت و وقتی راننده متوجه شد که جوابی نخواهد شنید با لبخندی بر لب سکوت او را همراهی کرد.

تاکسی سرعت خود را کم و کمتر کرد و بلاخره ایستاد. به مقصد رسیده بود. کرایه ی تاکسی را داد و سریع از موتر دور شد. آدرس را بهمراه داشت. به سمت و سوی کوچه های فرعی مورد نظر خود به راه افتاده بود. مدت زیادی طول نکشید که آدرس خود را یافت. برای چند لحظه یی از دور خانه ی را زیر نظر گرفت. دو سه نفری بی تفاوت از کنار دروازه ی تازه رنگ شده ای خانه یی گذشتند و او از فاصله ی چهل پنجاه متری محل مورد نظر خود را دید می زد. حرف های فرید احمد به یادش آمد و احساس بی عرضه گی امانش را بریده بود. دل نا دل بود. امروز اگر می توانست امروز بالای ضعف خود فائق بیایید می توانست فردا به جمع دوستانش بپیوندد و تعریف شاهکار امروزش را برای بچه ها بازگو کند. به دیوار تکیه داده و نفس عمیقی کشید. بوی نامطلوبی بینی اش را آزار داد. خود را از دیوار جدا کرد. دستی بر روی باسن خود کشید و لبخندی زد. دست دیگرش را فرو برد در جیب پتلونش و گوشی موبایل را بیرون کشید. از شماره ی طاهر برای او مسکال آمده بود. شماره ی طاهر را گرفت و همانطور لبخند بر لب به راه افتاد...

پایان

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/06/04ساعت 13:57  توسط محمد امین محمدی   |