تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

یادش بخیر، هر بار که با همدیگر از اوج فرود می آمدیم خوب تر می توانستیم بفهمیم که آسمان چه جای خوبی است. اما با این حال ما زمینی هستیم و تعلقی به آسمان نداریم. باید سعی کنیم که زمین را هم برای خود مثل آسمان بسازیم. اینجا همه دور هم هستیم و جمع مان جمع است. من هستم و تو هستی و "او" هم همراه ما زندگی می کند. اینجا است که خوب و بد شناخته می شود و ما می توانیم به دلخواه خود زندگی کنیم. معلومه که این روزها در این دوره و زمانه که همه چیز ماشینی شده است و زندگی از لاک دیروز خود بیرون آمده، خوب توانسته ای با نوشته های من خودت را سرگرم کنی...اما بلا! سعی کن فراموش نکنی که همین زندگی که تو از همه چیز آن بریدی ارزش زندگی کردن را دارد و اگر دیر بجنبیم و از آن استفاده نکنیم ممکن است مفت از چنگ مان بدر برند. حوصله اگر داشته باشی هوس کرده ام که کمی از خودمان بنویسم. نه اینکه شبیه خاطره از آب در بیاید نه! می دانی که حواس جمع و جوری ندارم و کمتر چیزی ممکن است که به یادم مانده باشد. بیا کمی  درد و دل کنیم. بیا کمی غیبت کنیم. من و تو هستیم و فعلا " او" نیست و زمان و مکان هم مناسب است. با تو موافقم که غیبت کردن کار درستی نیست، خوب بیا به گفتن ذکر و خیری در غیابش بکوشیم. آره از "او" نوشتن زیاد سخت نیست و فقط کمی حال و هوا می خواهد که ما الانه این حال و هوا را ساختیم. چی می خوای بگی؟ وصیت نامه چیه بابا! نه! اعتراف نامه چیه؟ دو کلام حرف عاشقانه می خوایم بزنیم بابا! یه کمی درد و دل کردن هم انسان نیاز داره... چرا تو اینقدر تلخی دختر!

            نمی خواهم بعد ها وقتی که معروف شدم مثل آدم های کلیشه یی صحبت کنم و بگویم که عاشق شدم و بعد او آمده است سراغم؛ نه! اینطوری که نبوده، تو که خودت شاهد بودی و باید همه اینو قبول کنند که من با "او" دوباره متولد شدم. تو این مسله رو از همه خوب تر می فهمی. تو بهتر از همه می دانی که این "من گمشده" چه ها کشیده که با "او" بزرگ شده است. وقتی که متوجه ی خودم شدم و اولین کتاب زندگی ام را به دستم گرفتم با تو آشنا شدم. یادت هست که چقدر خوشحال بودم. تو آن زمان ها درست هم سن و سال خودم بودی و درست مثل من فکر م کردی. آره قبول که همیشه یک قدم از من جلو تر بودی. اصلا بخاطر همین خصوصیتت بود که عاشقت شدم و طرح دوستی با تو را ریختم. تورت زدم و صید خودم شدی. من می خواستم برای همیشه با تو باشم و تو عزیز دلم باشی، که قبول نکردی و منو دیوانه تر کردی...هنوز رفاقت مان خوب قیام نیفتاده بود که از "او" صحبت کردی و پای "او" را به میان کشیدی...اوایل فکر می کردم که از من خسته شدی و برات تکراری شدم و کلی به غیرتم بر خورده بود. اما بعد ها فهمیدم که ارزش کلمات تو به چند است. بعد که فهمیدم حضور او برای تنوع و دگرگونی خوب است خنده ام گرفته بود. چقدر به خودم خندیدم و چقدر به تو خنیدم. صبر کن چطور شد که پای "او" به این داستان کشیده شد. صبر کن، خوب تو بگو؛ اوایل که دنبالش افتاده بودیم نمی دانستیم که باید به کچا ها سرک بکشیم و آدرس او را از کجاها باید تهیه کنیم. کنجکاو هر مسله یی شدیم تا بلاخره "او" را پیدا کردیم. یادش بخیر، دست آخر به صورت اتفاقی چهله ی زمستان روی یک برگ چرک شده ی روزنامه ی "او" را یافتیم. در آن تکه از روزنامه نشانه هایی از "او" آمده بود. بیوگرافی مختصری از او را نوشته و آدرس محل زندگی ش را هم آورده بودند. با این عمر چندین هزارساله اش تقریبا توی همه این کره ی زندگی کرده است. تازه ترین آدرسی که از او ثبت و یاداشت شده بود حوالی حسین آباد را نشان می داد.

«کمپ مهاجرین حوالی حسین آباد واقع در شهر مزارشریف - استان بلخ - کشور افغانستان»

باید یک ساعتی از شهر فاصله داشته باشد. با اطلاعاتی که جمع کرده بودم متوجه شدم که باید جای جالبی باشد. وقتی داشتیم با راننده ی تاکسی صحبت می کردیم، متوجه ی خطوط چهره اش بودم. باور کن اگر بغیر از من و تو کس دیگری می خواست با این ماشین به این مقصد برود امکان نداشت که راننده او را ببرد. هیچ کس این روزها سری را که درد نمی کند با دستمال نمی بندد. نمی دانم می خورد این مثل به این بخش از صحبت های ما یا نه! خوب ولش...راننده وقتی دید که هنوز پشت لب من سبز نشده چراغ سبز را نشان داد و گفت که با چه مقدار پول حاضر است ما را ببرد آنجا. وقتی نرخ رو گفت یه لحظه مات ماندم و بعد بلافاصله زدیم زیر خنده و قبول کردیم. بنده ی خدا ارث باباش رو از ما می خواست. یادت هست که بهت گفتم« عزیز داره خرجت سنگین میشه ها...» و تو فقط در درونم خندیدی.

ماشین که حرکت کرد درست از مسیر خانه ی مان گذشت و تو خیابان منتهی به خانه را به من نشان دادی و من هم فقط با تکان دادن سر گفته های تو را تائید کردم. چند دقیقه یی نگذشته بود که از شهر خارج شدیم. تا به حال متوجه نشده بودم که شهر چقدری کوچک است. همه ی شهر خلاصه شده به همین حرم و چهار تا خیابان دور و برش. وقتی فرصتی دست داد تا به شهرم بیندیشم دلتنگ شدم. آخر شهر ما شهر غریبی است. در شهر همه مهاجرند و مسافر...آن قدیم ها قبل از اینکه شهر من شهر شود اینجا سر تا سر همه بیابان بود. نمی دانم چطور شد که صاحب حرم این جا خونه کرد و شد این محل مزارش. اما این رو می دانم که بعد از تبدیل شدن این بیابان به مزار صاحب حرم این جا شد مزار او و مزار او هم شد محل  زندگی بقیه مردم. مدت ها از این واقعه سپری شده است و حالا من در این شهر متولد شده ام. همه خود را در این شهر مسافر می دانند و مهمان صاحب حرم خود را قلمداد می کنند.

            مدتی که همین طور داشتیم از مناطق بیابانی اطراف شهر عبور می کردیم به من گفتی که از راننده بپرسم دارد ما را کجا می برد. یادم هست که کمی از دستت دلخور شده بودم. آخه این هم شده بود سوال که تو می خواستی من از راننده بپرسم. خوب عزیز من خودمان آمده بودیم دنبال "او" بگردیم. مثل اینکه یادت رفته بود. وقتی دیدم ناراحت شدی مجبور شدم طوری سوال تو بپرسم. یادت هست چقدری خوب راننده رو دور زدم که نفهمید تو پریشان شدی و ترس برت داشته است. پرسیدم« عمو چقدری مونده برسیم.» و بعد یه لبخند مصنوعی رو هم گذاشتم کنج لبم و اصلا پاپی جواب سوالم نشدم. بنده ی خدا تعجب کرد ولی زود گوشی دستش آمد که ما تا به حال کمپ نرفته ایم و پرسید« از بستگان تون کسی اونجا زندگی می کنه» و بعد تو سریع گفتی «مهمون هستیم» و راننده قشنگ معلوم بود که پیش خود می گفت« چهله ی زمستون و دید و وادید!» راننده گفت می رسیم راهی نمونده و رسیدیم و زود پیاده شدیم. کرایه رو که دادیم تازه متوجه شده بودیم که کجا ما را آورده بود این راننده ی از خدا بی خبر. تا پولش رو دریافت کرد پاهاش رو گذاشت روی پدال گاز و سریع از مسیری که آمده بود برگشت. وقتی خوب از ما دور شد متوجه شدیم که لاستیک ماشینش چطوری گل و لای رو به اطراف پراکنده بود. جای زیاد وحشت ناکی نبود. با تو بسیار به جاهایی مثل این برای پیدا کردن "او" آمده بودیم. جایی شبیه این را در سفرنامه ی ناصر خسرو دیده بودم. البته آنجا به قول آن مرحوم خالی از سکنه بود ولی اینجا مثل این که کسانی در حال زندگی هستند. از لب جاده اصلی زیاد دور نشده بودیم. می شود با چشم ماشین هایی را دید که در آخر دنیا در حال رفت و آمد هستند. وقتی با ناصر خسرو نشستیم و احوال سفرش را جویا شدیم. چیزهایی زیادی از او آموختیم و توانستیم آدرس بسیاری ازمناطق را از او بگیریم. همین طور که به یاد صحبت مان با ناصر خسرو افتاده بودیم از اوج فرود آمدیم و وارد کمپ سخی شدیم. سعی کردیم که با دیدن تکه ی روزنامه آدرس دقیق "او" را بیابیم. تعداد خانه های بهم بافته شده آنقدر نبود که ما نتوانیم حساب کنیم و گشتن این کمپ هم زیاد سخت به نظر نمی رسید. وقتی که در اوج بودیم زمین زیبا تر از اینی بود که ما در حال دیدنش بودیم. خانه های بهم بافته شده در این کمپ همگی کاهگلی و باران خورده بودند. هوا آنقدر سرد بود که بوی کاهگل به دماغ مان نمی رسید. اینجا همه چیز را یخ بسته بود و تو بی تابی می کردی که باید زود تر "او" را بیابیم و طرح دوستی مان را با "او" پیاده کنم. کوچه های کمپ همه غرق گل و لای بود و تمام دیوارها در این جا بر رویی آخرین رمق های خود استوار بودند. ساکنان این کمپ در دروازه های خانه های خود را با تکه های پلاستیکی محکم بسته بودند تا اجازه ندهند سرما وارد خانه های شان شود. تقریبا داشتیم یک دور کامل از کمپ مهاجرین را دور می زدیم و هنوز یکی بر سر راه مان نیامده بود که از او در باره ی "او" بپرسیم. کم کم داشت این جستجوی مان هم ما را دلسرد می ساخت. اگر آن گنبد دوار فرو نمی ریخت امکان کمی وجود داشت که بتوانیم "او" را پیدا کنیم. درست وقتی که از مقابل آن خانه گذشتیم گویی به احترام در پای قدوم ما فرو ریخته باشد فرو ریخت. گنبد که فرو ریخت بافت هانه های مهاجرین دیگر از هم گسست. این کمپی که تا به حال خالی از سکنه بود با داد و بیداد ما فکر کنم جان گرفت. از هر خانه یکی دو نفر آمد بیرون و کمپ درست مثل مندوی* شد. کلا فکر پیدا کردن "او" از سر مان افتاده بود. یادش بخیر سعی می کردیم که به مردم کمک کنیم تا خانواده ی زیر آوار را نجات بدهیم. هوا سرد بود اما با این حال همه داشتند با چنگ زدن به گل و لای، جنازه های بی نفس را بیرون می آوردند. ماشینی هم از بین بیغوله های این کمپ خراب شده بعد از خالی کردن سنگ های خود بیرون آمد و نزدیک شد. جنازه ها یکی و دو نفر نبودند. خانواده یی بودند زیر آوار و باید همه را بار ماشین سنگ کش می کردند. دیگر نا امید شده بودیم از یافتن "او" و باید با همین ماشین بر می گشتیم. اصلا درست نه بود که ما در این شرایط از "او" بپرسیم. یعنی می شد فهمید که جواب درستی دریافت نخواهیم کرد. تو پیشنهاد دادی که با راننده صحبت کنم و بخواهم که او ما را هم تا شهر ببرد و راننده هم وقتی فهمید که با جنازه ها رابطه یی ندارم قبل از حرکت گفت سوار شوید پهلوی جنازه ها و خود را محکم بگیرید. به غیر از ما و جنازه ها دو سه نفر دیگر هم همراه ما سوار شدند. حالا که خوب فکر می کنم می بینم که آنها هم نصبتی با جنازه ها نداشتند که آمده بودند پشت ماشین سوار شوند. بر بالای جنازه ها پتویی انداختند که تا رسیدن به شفاخانه دمی داشته باشند. ولی هنگام حرکت به سوی شهر آنقدر باد ســرد، شدید شد که آن یکی دو نفر هم خود را در کنار جنازه ها جای دادند و من و تو ماندیم و تنها "او" بدون پتو. تا به حال که "او" را ندیده بودیم و نمی دانستیم طرف مان چه کاره است. از کجا باید می دانستیم که "او" در پیش روی ما قرار داشت. تو اول سر صحبت را باز کردی. خوب یادم هست. درست مثل خودم به تو جواب داد. همین طور صمیمی و گرم گرفت با تو که نتوانستی در پوستم بگنجی و باعث شدی که من هم به سر شوق بیایم و از "او" چیزهایی بپرسم که سرمان را گرم کند. شمال تندی بر اثر حرکت ماشین بوجود می آمد و حسابی کلافه ی مان کرده بود. وقتی نتوانستیم مثل "او" مقاومت کنیم در مقابل شمال کوتاه آمدیم و کنجی کز کردیم. بخاطر کلافگی از او پرسیدیم که "او" را می شناسد یا نه. نیتی نداشتیم که "او" طرف مان را بشناسد فقط می خواستیم با حرف زدن سرمای موجود را از یاد ببریم. وقتی طرف لبخندی زد و به ما فهماند که خودم هستم همان که جویایش هستید. یخ زدیم. گفت همانی که دنبالش هستید من هستم. پیش خودم یک لحظه گفتم در اوج آسمان ها دنبال تو می گشتیم و حال تو را پیش روی مان در ماشینی سنگ کش می بینیم. این نمی تواند کمتر از یک معجزه باشد. بلند شدیم و رفتیم و "او" را در آغوش کشیدم. خودم و تو را به او معرفی کردم. گفتم به "او" که تو را از درون اولین کتاب زنده گی ام یافتم و بهش گفتم که "او" را هم تو به من معرفی کرده یی. "او" بزرگوارانه ما را در آغوش گرفت و از آشنایی با ما کلی خوشحال شد. می شد از چهره اش همه ی این احساس را یکجا دید. از ما پرسید و احوال آسمان را از ما گرفت. وقتی فهمید می خواهیم شاعر شویم بیشتر تحویل مان گرفت و قول داد که به دعوت ما لبیک بگوید و دوستی مان را بپذیرد. یادش بخیر با تو هستم، ها! یافتن "او" را می گویم جزء خاطرات فراموش نشدنی ماست. از تاثرات "او" بود که زمین را به آسمان ترجیح دادیم و یاد گرفتیم اوج گرفتن آسمان نمی خواهد. یادش بخیر، تو می گفتی و من می نوشتم و او آن را نقد می کرد. بعد از مدتی که به نوشته ی مان مراجعه می کردیم می دیدیم که بله! چه شاهکاری از آب در آمده است. کارهای کارگاهی این روزها همه جا وجود دارد. این روزها با اینکه نوشته ها را ذوقی می خوانند اما اصلا مثل گذشته ها ذوقی آنرا نقد نمی کنند. موافقی آخرین شعرمان را دوباره بخوانیم.

به "تو" الهام شده بود؛

پنجره های بارور شده روزی

خواهند زائید

کودکان کامل خود را در جزیره ی خوک ها

و بانوان کمپ های مهاجرین

بینوایان دیگری خواهند سرود

در حالی که آدمک های بارانی خود را خشک کرده اند

تا تمام کبوتران سپید

ستاره شوند

همه می خواهند تا تورات تفسیر تازه تری شود

و قرآن خدای محمد هم؛

شنیده ام نان را به بوسه یی خواهند داد

و مردمان اصیل پای دیواره های شهر خواهند مرد

و دو تن با یک من می بندند عهدی

که نان را با بوسه نخواهند خواست....

و من همه را نوشتم. شعر بلندی بود و آن را در اختیار "او" قرار دادیم و او هم خواند و طبق معمول نظرات خود را داد و سوالاتی را پرسید. همیشه به نظرات من و "او" احترام می گذاری. راستی خیلی وقت هست که می خواهم چیزی از تو بپرسم اما نمی دانم که چرا تا به حال صبر کردم. اما حالا می خواهم بپرسم. « چرا همیشه می خواهی که امضا مجهول بماند؟» آره یادم هست که تو همیشه خیلی خوب یاد گرفته ایی که مردم را سر کار بگذاری. نه! ناراحت نشده ام. جواب این سوال را همان وقت ها بود که "او" داد و باز هم "او" باعث شد که در نقطه نظرات خود تجدید نظر کنیم. خدا را شکر که تا به حال هر سه از همدیگر راضی هستیم. حرفی نیست بلاخره ما سه روح هستیم در یک پیکر که قرار است یک عمر را در زمین به سر برد در اوج.

پایان

 

 

 

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در شنبه 1387/02/21 و ساعت 10:34 |