دانشگاه شروع شده بود. همه بعد از یک دوره تعطیلات گردهم آمده بودند. وقتی وارد کلاس شد احمد ولی بر روی یکی از میزها نشسته بود و بچه ها او را دوره کرده بودند. با لبخندی خفیف نگاهی به همه انداخت و بعد بلند سلام کرد. یکی از دخترها چشمکی به سویش زد و احمد ولی گفت: « بچه ها تیچر آمد.» و بلندتر گفت: «پیشت!»
ذکی زبانش قفل شد. مقدار اکسیژنی که در درون سینه اش باقی مانده بود را از طریق بینی بیرون داد. دخترکی که به او چشمک زده بود فهمید که ذکی چه حالی دارد. چشمش می پرید.
احمد ولی در حال خواندن یک ترانه ی محلی برای بچه ها بود. ذکی هم بی تفاوت با همان چهره ی متبسم به سمت میزی می رفت که همیشه پشت آن می نشست. احمد ولی می خواند تا اینکه صدای زنگ مبایل آواز او را قطع کرد. احمد ولی آرام گرفت و فریاد کشید تا بچه ها هم ساکت شوند. ذکی همانطور لبخند بر لب به احمد ولی چشم دوخته بود و به حرکات سر و دست احمد ولی نگاه می کرد. احمد ولی همان موقع که داشت با گوشی مبایل حرف می زد نگاهش با نگاه ذکی گره خورده بود و رنگش پریده می رفت. شاید همین چهره ی متبسم ذکی باعث شد که گوشی موبایل از دسته احمد ولی بیفتد و احمد ولی تحریک شود. احمد ولی تحریک شد و به سوی ذکی رفت و با دست محکم به سینه ی او زد. انگار ذکی برای او همان آیه ی معروف نحسی شده بود که می گویند. تلفون از بیمارستان بود و احمد ولی باید می رفت آنجا. وقتی ذکی مشت محکم احمد ولی را خورد دخترک فریاد کشید: «چرا؟... زورت به ذکی می رسد. وحشی!» و آن وقت بود که بچه ها دور احمد ولی را گرفتند. دخترک از فرصت پیش آمده استفاده کرد و خود را به ذکی رساند. قفل زبان ذکی باز شده بود. معلوم بود که از دخترک ممنون هست. مقداری سرش درد می کرد و دخترک دستمالی به او داد تا لب و دهان خود را با آن پاک کند.
احمد ولی وارد بیمارستان شد. خسته بود. پرستار او را دید که نفس نفس می زند. احمد ولی از او درباره ی خواهرش پرسید.
- تصادف کوچکی بوده! کمی برایش دعا کنید! .
احمد ولی خود را به پشت دروازه ی مراقبت های ویژه رساند و بعد وقتی سایه یی از خواهر خود را دید به دیوار سرد بیمارستان چسپید و آرام خود را پایین کشید. به زمین چشم دوخته بود. زمین نمناک بود و معلوم بود که تازه شسته شده هست. احمد ولی به فکر فرو رفته بود. تا قبل از اینکه پرستار از مقابلش عبور کند؛ ساعاتی پیش را بخاطر آورد که با دوستانش گردهم آمده بودند و او آواز می خواند. و وقتی پرستار از مقابلش عبور کرد. احمد ولی فرصت آن را پیدا کرد تا از پرستار بپرسد که خواهرش با چه کسی تصادف کرده است و پرستار محل نشستن راننده ی ماشین را به او نشان داد. احمد ولی بلند شد و به سمت او به راه افتاد. از دور دید که با چگونه آدمی روبرو خواهد شد. جوانی بر روی زمین نشسته بود و سر در گریبان داشت. احمد ولی بالای سر او ایستاد. دستی بر روی شانه اش گذاشت. راننده سر بر داشت و به چشمان احمد ولی چشم دوخت. احمد ولی به خود آمد و یک قدم به عقب برگشت. نگاه احمد ولی با چهره ی متبسم ذکی گره خورده بود و می دید که ذکی با همان چشمان معصوم خود دارد به او نگاه می کند.
