دانشگاه شروع شده بود. همه بعد از یک دوره تعطیلات گرد هم آمده بودند. وقتی وارد کلاس شد فرید بر روی یکی از میزها نشسته بود و بچه ها او را دوره کرده بودند. با لبخندی خفیف نگاهی به همه انداخت و بعد بلند سلام کرد. یکی از دخترها چشمکی به سویش زد و فرید گفت: « بچه ها تیچر آمد.» و بلندتر گفت: «پیشت!»
ذکی زبانش قفل شد. مقدار اکسیژنی که در درون سینه اش باقی مانده بود را از طریق بینی بیرون داد. دخترکی که به او چشمک زده بود فهمید ذکی چه حالی دارد. چشمش می پرید.
فرید در حال خواندن یک ترانه ی محلی برای بچه ها بود. ذکی هم بی تفاوت با همان چهره ی متبسم به سمت میزی می رفت که همیشه پشت آن می نشست. فرید می خواند تا اینکه صدای زنگ مبایل آواز او را قطع کرد. فرید آرام گرفت و فریاد کشید تا بچه ها هم ساکت شوند. ذکی همانطور لبخند بر لب به فرید چشم دوخته بود و به حرکات سر و دست فرید نگاه می کرد. فرید همان موقع که داشت با گوشی مبایل حرف می زد نگاهش با نگاه ذکی گره خورده بود و رنگش پریده می رفت. شاید همین چهره ی متبسم ذکی باعث شد که گوشی موبایل از دسته فرید بیفتد و فرید تحریک شود. فرید تحریک شد و به سوی ذکی رفت و با دست محکم به سینه ی او زد. انگار ذکی برای او همان آیه ی معروف نحسی شده بود که می گویند. تلفون از بیمارستان بود و فرید باید می رفت آنجا. وقتی ذکی مشت محکم فرید را خورد دخترک فریاد کشید: «چرا؟... زورت به ذکی می رسد. وحشی!» و آن وقت بود که بچه ها دور فریدرا گرفتند. دخترک از فرصت پیش آمده استفاده کرد و خود را به ذکی رساند. قفل زبان ذکی باز شده بود. معلوم بود که از دخترک ممنون هست. مقداری سرش درد می کرد و دخترک دستمالی به او داد تا لب و دهان خود را با آن پاک کند.
فریدوارد بیمارستان شد. خسته بود. پرستار او را دید که نفس نفس می زند. فریداز او درباره ی خواهرش پرسید.
- تصادف کوچکی بوده! کمی برایش دعا کنید! .
فرید خود را به پشت دروازه ی مراقبت های ویژه رساند و بعد وقتی سایه یی از خواهر خود را دید به دیوار سرد بیمارستان چسپید و آرام خود را پایین کشید. به زمین چشم دوخته بود. زمین نمناک بود و معلوم بود که تازه شسته شده هست. فریدبه فکر فرو رفته بود. تا قبل از اینکه پرستار از مقابلش عبور کند؛ ساعاتی پیش را بخاطر آورد که با دوستانش گردهم آمده بودند و او آواز می خواند. و وقتی پرستار از مقابلش عبور کرد. فریدفرصت آن را پیدا کرد تا از پرستار بپرسد که خواهرش با چه کسی تصادف کرده است و پرستار محل نشستن راننده ی ماشین را به او نشان داد. فریدبلند شد و به سمت او به راه افتاد. از دور دید که با چگونه آدمی روبرو خواهد شد. جوانی بر روی زمین نشسته بود و سر در گریبان داشت. فریدبالای سر او ایستاد. دستی بر روی شانه اش گذاشت. راننده سر بر داشت و به چشمان فریدچشم دوخت. فریدبه خود آمد و یک قدم به عقب برگشت. نگاه فریدبا چهره ی متبسم ذکی گره خورده بود و می دید که ذکی با همان چشمان معصوم خود دارد به او نگاه می کند.
