در خبرها آمده بود که بصیر بابی یکی از مجریان صدا و سیمای تلوزیون ملی بخاطر اینکه زمینه ساز ورد الفاظ بیگانه به یک نهاد ملی شده است بعد از یکی دو بار تذکر به امر وزیر و مسولین ریاست اطلاعات و فرهنگ در کابل از کار بر کنار شده و افراد مافوق ایشان در ولایت بلخ هم کسر ماش گردیده اند. این خبر وقتی مسرت بار می شود که متوجه شویم ایشان مرتکب چه اشتباهی! گشته اند. طوری که مسولین امر به اطلاع وی رسانده اند ایشان در هنگام خوانش خبر و مطالب دری پیرامون دانشگاه و دانشکده (پوهنتون، پوهنحی) از الفاظ فارسی دری استفاده کرده اند در حالی که نباید استفاده می کردند چون این عمل بر خلاف برنامه دولت مبنی بر فارسی زدایی از فرهنگ بومی کشور است. وزیر و دیگر دوستداران زبان و ادبیات فلکلوریک ما معتقد هستند که این کار بصیر بابی یک نوع جنایت از پیش طرحه ریزی شده است. منابع خبری ذکر کرده اند که این کار بصیر بابی ممکن است به نوعی به امنیت ملی ما هم مرتبط باشد. صاحبین نظر افغان ملتی معتقدند که باید بصیر بابی را نظر بند داشت تا از روابط او با سرویس های استخباراتی مطلع گشت. این منبع نیز ذکر کرده است که دولت بعد از گذراندن مشکلات اجتماعی اقتصادی امنیتی در کشور تمامی همت خود را بکار گرفته است که مانع تهاجم فرهنگی(البته فقط از نوع فارسی آن)در کشور شود.
صد شش ماه
سه صد سه ماه
و نرخ آزادی در سرزمین مان شش صد است
این روزها صحبت صحبت از مرگ است و آن هم از نوع تتدریجی آن که برای ما عدالت به ارمغان آورده است. عدالتی که می گویند از تراوشات دین مهربانی و رحمت است. عدالت! چه واِِژه شیرین و پر بهایی است که این روزها نصیب هر کسی به آسانی نمی شود. همه می دانند که عدالت بهایی دارد. ولی این بار فرشته ی مرگ بنا به لطفی که داشته اند آن را در عوض بهایی به مردم مان هدیه داده است. امروز جوانی از ما متهم است به اغتشاش و سرگردانی در این عصری که همه سرگردان و حیرانند. محکوم ما از ماست از خانواده ی من و تو که خون دل خورده و با عرق جبین در گذشته ی غم آلود، آن را آبیاری کردیم تا بسپاریم به آینده ی وطن که زخم هایی خود زنی خود را التیام بخشیم. ولی افسوس اینکه به جرم پرسیدن و نشان دادن ضعف بعضی از انسان های دو رنگ و ریاکار پشت میله های زندان است و منتظر تا فرشته ی مرگ بیاید و از او بوسه ی بطلبد. هوشیار باشید که چگونه طراوت و شادابی را به غل و زنجیر می کشند.
جوانی را مد نظر بیاورید که به بلوغ فکری رسیده و جذب یک مرکز آموزش عالی شده است تا به غنای فکری خود کمک کند. بعد از مدت کوتاهی متوجه می شود که زهی خیال باطل نظام آموزشی پوسیده و پلاسیده ی ما فقط بدرد از راه بدر کردن جوان های ما می خورد و بس. سرگشته و حیران نمی تواند دست به روی دست بگذارد و تلاش می کند تا این فضای رکود و کهنه گی را بدرد و طراوت و تازه گی را جایگزین آن کند. البته و صد البته این اقدام باعث می شود که کوهی از بی خردها و استاد نما ها به تنگ بیایند و به دنبال دسیسه ای باشند تا او را از سر باز کنند. در حالی که هدف او شفاف سازی و اطلاع رسانی بوده و بس! و این جریانی که باعث شده است اذهان عمومی را تحریک کنند فقط دلیلش این است که ضعف های خود را پنهان نمایند. وقتی که در یک فضای اکادمیک نتوانند به شبهه هایی از این نوع جواب بدهند چگونه دعوی رشد و بالندگی! اساتید ما می کنند. در صورتی که می توانستند در فضای سالم و دور از اغتشاش به این مسله بپردازنند و جواب یکایک این سوالها را بدهند. این کار بیشتر شبیه زهر چشم گرفتن است تا اعاده ی حیثیت. برای ما روشن و آشکار است که غفلت و سرگشتگی این دار و دسته با این قبیل دسیسه ها و زد وبند ها قابل پرده پوشی نیست. الاایحال این جوان چشم یاری به سوی شما دارد و امیدوار است شما در این وقتی که همه او را تنها رها کرده اند در این میدان دست او را بگیرید و او را از بند رها سازید.
عزیزان بیایید این جوان را به خاطر بسپاریم نه به خاطره... و برای آزادیش کاری انجام بدهیم. باید سید پرویز بداند که تنها نیست و همه ی آزاد اندیشان پا به پای او می آیند.
