به پاکت های نامه که از او به دستش رسیده بود نگاه می کرد. پاکت ها در بین انگشتان ظریف و کشیده اش در حال بازی بودند. تا به حال بیشتر از هزار مرتبه آنها را خوانده بود و هر بار خطوط هفت رنگ نامه ها، رنگ رنگ به سویش لبخند می زدند. کلمه ها دست به دست هم داده و بر روی برگ کاغذ حلقه یی درست می کردند و بعد از او می خواستند که برایشان به آهنگ شیرینی برقصد و او هم مثل همیشه هفت رنگ می شد و هی رنگ به رنگ برایشان می رقصید.
همیشه خواستار آرامشی وصف ناشدنی بود. می خواست عملا کسی دستش را بگیرد و از او دعوت کند تا او هم فرصت عرض اندام کردن را داشته باشد. ساعت های زیادی را پای جعبه ی جادویی می گذراند و چشم می دوخت به حرکات و رفتار کسانی مثل خودش که به فاصله ی بسیار کمی از او در مقابل هزاران چشم هنرنمایی می کردند. بارها اتفاق افتاده بود که پای جعبه ی جادویی غرق در فکر و خیال به خواب رود. هر وقت هوشیار می شد خوشبو هم می شد و عطر تنش فضای کل خانه را فرا می گرفت. آن وقت برای تفریح هم که شده از پاکت های نامه دایره یی درست می کرد و خود را در میان این دایره جای می داد. برنامه طوری پیش می رفت که از نامه ها خواستن بود و از او ناز و کرشمه کردن. وقتی که حسابی از این بازی ها خسته می شد همیشه نامه ی آخری را از جمع جدا می کرد و برای مرتبه یی دیگر آنرا می خواند. آخرین نامه را در دست اش گرفت. با دیگر نوشته ها تفاوت بسیاری داشت. این نامه برخلاف دیگر نامه ها از او نمی خواست که برایش برقصد بلکه خود نامه شروع به رقصیدن می کرد. نامه را از جمع جدا کرد و همه خطوط نامه را سریع و تند از مقابل چشم هایش گذراند. خط آخر نامه را طوری خواند که بتواند بشنود.
« چهار شنبه ساعت دو بجه رسته لیلامی.»
همیشه هوس این را داشت که کسی او را به جایی دعوت کند. پیش خود می گفت:
«سردم نیست. برف می بارد، ببارد. نمی لرزم. از خانه بیرون رفتن که دختر و بچه گی ندارد.»
چادری خود را برداشت. کفش های کوری بلند *خود را پوشید و بعد از خانه زد بیرون و یک راست رفت به سوی لیلامی*...
همیشه خواستار آرامشی وصف ناشدنی بود. می خواست عملا کسی دستش را بگیرد و از او دعوت کند تا او هم فرصت عرض اندام کردن را داشته باشد. ساعت های زیادی را پای جعبه ی جادویی می گذراند و چشم می دوخت به حرکات و رفتار کسانی مثل خودش که به فاصله ی بسیار کمی از او در مقابل هزاران چشم هنرنمایی می کردند. بارها اتفاق افتاده بود که پای جعبه ی جادویی غرق در فکر و خیال به خواب رود. هر وقت هوشیار می شد خوشبو هم می شد و عطر تنش فضای کل خانه را فرا می گرفت. آن وقت برای تفریح هم که شده از پاکت های نامه دایره یی درست می کرد و خود را در میان این دایره جای می داد. برنامه طوری پیش می رفت که از نامه ها خواستن بود و از او ناز و کرشمه کردن. وقتی که حسابی از این بازی ها خسته می شد همیشه نامه ی آخری را از جمع جدا می کرد و برای مرتبه یی دیگر آنرا می خواند. آخرین نامه را در دست اش گرفت. با دیگر نوشته ها تفاوت بسیاری داشت. این نامه برخلاف دیگر نامه ها از او نمی خواست که برایش برقصد بلکه خود نامه شروع به رقصیدن می کرد. نامه را از جمع جدا کرد و همه خطوط نامه را سریع و تند از مقابل چشم هایش گذراند. خط آخر نامه را طوری خواند که بتواند بشنود.
« چهار شنبه ساعت دو بجه رسته لیلامی.»
همیشه هوس این را داشت که کسی او را به جایی دعوت کند. پیش خود می گفت:
«سردم نیست. برف می بارد، ببارد. نمی لرزم. از خانه بیرون رفتن که دختر و بچه گی ندارد.»
چادری خود را برداشت. کفش های کوری بلند *خود را پوشید و بعد از خانه زد بیرون و یک راست رفت به سوی لیلامی*...
کوری بلند: پاشنه بلند
لیلامی: مرکز فروش اجناس دست دوم خصوصا البسه
