تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

 بدبخت چهره اش زار می زد. دائم رنگ عوض می کرد گاهی سرخ گاهی زرد می شد. از دیشب تا به حال در تلاطم بود. می خواست اول زمینه سازی کند بعد حرف اش را بزند. در حرکات اش سرعتی محسوس دیده می شد. وقتی وارد خانه شد چشم هایش زیر فشار نعره می کشیدند. به خوبی می توانستم موی رگ های پشت سیاهی چشم اش را بشمارم. برای گفتن چیزی خودش را اذیت می کرد. سلام خود را سریع از زبان پراند و رفت به سوی یخچال و شیشه آبی گرفت و پهلوی کابینت ایستاد. لیوان آبی برای خود ریخت و بعد به راه افتاد. همانطور قدم زده نصف آب لیوان را نوشید. لیوان آب را به همراه ظرف شیشه ای به آرامی بر روی میز پذیرائی قرار داد و بعد خود را بر روی مبل مقابل تلویزیون رها کرد. لیوان آب را دوباره برداشت و بسوی نیمه پر شده ی آن خیره شد. 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در پنجشنبه 1386/05/18 و ساعت 20:22 |

انگیزه سرودن شعر رو مدیون دوستانی بهتر از آب روان هستم. خدای من حافظ و نگهدارشان باش.

 

باز در هیاهویی می زند قدم با من

در میان این غوغا گریه می کند با من

نرخ او کنم تعیین داغ او زنم بر دل

تا شوم چنان جادو در کنار اینها من

در میان این مردم می زند چنان فریاد

خشم او کنم تقسیم گر توانم آنجا من

گفت چون تویی لیلی، هم به من زلیخایی

گفتمش تویی فرهاد پس چکاره حالا من

گفت کفتری دارم روی دوش خود همراه

می کند رها او را از برای تنها من

در نگاه او هر بار من به گونه ی رقصم

تا رها کنم خود را از برای فردا من

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در دوشنبه 1386/05/01 و ساعت 14:12 |