ادامه مطلب
محلی برای سلاخی کردن نوشته های من
انگیزه سرودن شعر رو مدیون دوستانی بهتر از آب روان هستم. خدای من حافظ و نگهدارشان باش.
باز در هیاهویی می زند قدم با من
در میان این غوغا گریه می کند با من
نرخ او کنم تعیین داغ او زنم بر دل
تا شوم چنان جادو در کنار اینها من
در میان این مردم می زند چنان فریاد
خشم او کنم تقسیم گر توانم آنجا من
گفت چون تویی لیلی، هم به من زلیخایی
گفتمش تویی فرهاد پس چکاره حالا من
گفت کفتری دارم روی دوش خود همراه
می کند رها او را از برای تنها من
در نگاه او هر بار من به گونه ی رقصم
تا رها کنم خود را از برای فردا من