در چهار چوب یکی از همین خانه های تکراری که ما بارها و بارها از مقابل آن عبور کرده ایم اتفاق افتاد. یکی که مدت ها می شد غذا نپخته بود از زنده گی خود ملول شده و در بلاتکلیفی عجیبی به سر می برد. از وقتی که خود را صاحب یک زنده گی جدید دیده بود همه چیز ابلق به نظرش می رسید. پریشان بود و می خواست هر طوری که شده تشویش را از خود دور کند. ترس بر تمامی اندام هایش بوسه زده بود. از تاریکی وحشت داشت. بیشتر اوقات جفت زانوان خود را در بغل می گرفت و سر خود را آرام بر روی آنها قرار می داد. چشم های خود را آرام می بست به امید اینکه چیزهای بهتری ببیند اما به محض بستن چشم ها کابوس های بیشماری به ذهنش هجوم می آوردند و باعث برهم زدن آرامشش می شدند. نمی توانست مدت زیادی چشم هایش را بسته نگه دارد همیشه از تاریکی بیمناک بود. گهگاهی دچار توهم می شد و تصاویر تلخ و شیرین بسیاری در ذهنش رنگ می گرفت. هر تصویر برایش مزۀ خاصی پیدا می کرد. از تصویرهای تازه متنفر بود و مشتاق دیدن تصاویری بود که خاطرات کودکی اش را زنده می کرد. بعضی از این تصاویر روزهایی را به یادش می آورد که غرق در پاکی و معصومیت گذشته بود. مدت زیادی نمی شد که ازدواج کرده بود. وقتی که به خواستگاریش آمده بودند هیچکس مردش را نمی شناخت با این حال مادرش می گفت« بچه جوان است. یک لقمه نانه خو از زیر سنگ هم که شده پیدا خواهد کرد». به استناد همین گفته ی مادر بود که همه چیز سریع و زود رنگ و لعاب گرفت. هنوز خوب آرامی نشده بود که آماده گی عروسیش را گرفتند. بیچاره پدرش جهیزیه خوبی را تهیه کرده بود تا شاید دخترش بتواند برای مدت ها آرام زنده گی کند...شروع همهء اتفاقات بعد از ختم پروسه دی دی آر بود. بعد از پروسه برای سیر کردن شکمش، دختر مجبور شد همه چیز را به دست مرد بسپارد. همهء جهیزیه را به مرد خود سپرد. با این حال با همت بلند مردش جهیزیه مدت زیادی شکمش را سیر نکرد. بعد از پروسهء «دی دی آر» بود که مردش خانه نشین شد. جهیزیه همان وقت از دست رفت. روزهای اول با گرفتن قرض و وام سپری می شد. پول پروسه به ماه هم نکشید. زن بعد از شروع بیکاری و خانه نشینی چند مرتبه طوری به مرد خود فهماند بود که دیگر در خانه نان نیست و مرد هر بار خشمگین تر فریاد زده بود که« بچگیم خو تیر شده دیگه کاری از دستم بر نمی آید.». زن تا به حال شناختی درستی از مرد خود نداشته بود. با خلق و خوی که مردش داشت زن فراموشی پیدا کرده بود. دیگر به غیر از مرد خود کسی را نمی شناخت... با این حال زن مرد خود را مجبور کرد که به فکر بیافتد. مردش در پی چاره جویی بود. هیچ وقت چیزی سنگین تر از سلاح را از زمین بر نداشته بود. همیشه یاد آن روزهایی می افتاد که به آسانی به دست می آورد و به راحتی خرج می کرد. به گذشته های خود می بالید. خوب این یاد و خاطره ها برای خانه نان و آب نمی شد. مرد باید دوباره مثل گذشته کاری می کرد. بارها شنیده بود که دیگران او را مرد طالع مند می گفتند. به راستی هم که مرد طالع مندی بود. در بیشتر جنگ ها شرکت داشت و همیشه هم با دست پر به سوی خانه می آمد. هیچ کس به یاد نداشت که قطره خونی پیراهن او را لکه دار کرده باشد. همیشه کاکه می رفت و کاکه می آمد و با این حال نیز توانسته بود زن زیبایی نیز گیر بیاورد. بعد از پروسه دیگر دندان هایش افتیده بود و به هیچ جایی دیگر نمی خلید. حتما باید کاری جدید دست و پا می کرد. به چیزهایی که در خانه داشت اندیشید. فکر کرد که چطور می تواند از آنها کمال استفاده را ببرد. به جز یک تیر چیزی دیگری در ترکش نداشت. باید با همان زنده گی می کرد. باید تصمیم می گرفت. برای یکی از همین روزهای پنجشنبه پلان خود را گرفت. برای خانه کچالو و پیاز آورد. نیم کیلو گوشت هم پسان تر خرید. به زن گفت آماده گی خود را بگیرد که شب میهمان داریم و از او خواست تا کالای نو خود را بپوشد. او یک قوطی واسلین هم خریده بود و خواست که زن خوب دست و پای خود را چرب کند. شب شد. مرد مهمان خود را به خانه آورد. مرداش مردی را به خانه آورد. مهمان حبیب نبود. مهمان پلید بود. زن ترسید و با همین احساس دسترخوان را هموار کرد. زن دسترخوان را جمع کرد. مهمان لبخندی زد و پسندید. مرد دوباره یقین حاصل کرد که طالع مند است. او دوباره زن خود را طلبید. قبل از ورود زن؛ مرد خانه را تاریک ساخته بود.
پایان
دی دی آر: برنامه خلع سلاح در افغانستان توسط سازمان ملل

