تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

سال قبل روز عاشورا بود

 

مردم زيادی دور ميدان جمع شده بودند. او می خواست که پسرش به مردم بپيوندد. همیشه نزدیکی های عاشورا بی قرار می شد. تشنه می شد ولی آب نمی نوشید. سعی می کرد با یاد ها خود را سر پا نگه دارد. یاد نخل ها و آب به او آرامش می داد. دست هايش را به سوی اسمان بلند کرده بود و به صبر او غبطه می خورد. می خواست او را هم در شمار صابرین قلمداد کنند.

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در یکشنبه 1385/11/15 و ساعت 18:56 |