تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

چه با شکُوه قد برافراشت. بعد از آن لحظه که به حرکت آمد چه زیبا می لغزید و به هر سو میل میکرد. آه آن لباسک سفید هم چقدر او را آراسته بود. از هر دو دست خود ارمی ساخت و از تخت خود را پائین کشید. شروع حرکت را به همراه اشعۀ گرم خورشید آغاز کرده بود. هر دو با هم سرکشیدند و با هم به پا خواسته بودند. خورشید چه زیبا آرایشگری است. از آن موهای ژولیده و جَر شده در هنگام برخواستند چه محشری را بر پا کرده بود. از هر لرزشی که اندام های او را فرا میگرفت و گیسوانش را می لغزاند رنگین کمانی درست می شد هفت رنگ، نه بیشتر از هفت رنگ بود بله درست، همۀ رنگ ها بودند. چه مستانه چشم ها چشمک می زدند. دیگر میشد انتظار را در سیمایش دید. بعد از آن همه انزوا و گوشه نشینی به او توجه شده بود. او را به مهمانی دعوت کرده بودند. بله همه را دعوت کرده بودند. همۀ پیکر را خواسته بودند. با این مناسبت چند قطره عرق هم ازپیشانی شروع به شستن درد و غم ها کرده بود.

         کم کم داشت آن چهار چوب تکراری تغییر می کرد. دیگر رنگ و روی همه چیز تنها سفید و بی رنگ نبود. بله سفیدی پیکراش هم در حال تغییر کردن بود حتی گونه هایش هم در حال شکفته شدن بودند و سعی داشتند که از لایۀ سفید رنگِ پوست، خود را آزاد سازند.

زمان معین شده رو به اتمام بود. خوب لرزش ها باید زیاد و زیاد تر می شد و کم کم حالت تعادل خود را بدن باید از دست می داد. یک تجربۀ فراموش نشدنی در شرف تولد بود. در این هنگام فقط گوش ها بودند که دعوت ملکوتی حق را درست می شنیدند...

هنگام تولد وقتیکه پرستار مربوطه وارد یکی از بخش های تکراری بیمارستان شد جسم بی حرکت دخترکی را مشاهده کرد. می دید دخترکی را که به صورت صلیب وار بر کف اطاق آرام گرفته است. سفیدی گونه و پیراهن بر تن به همراه روشنی که از پنجره وارد شده بود مدت ها در ذهن پرستار نقش بسته بود و حسرت مردن دخترک را می خورد.

 

                    پایان

 

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در سه شنبه 1385/10/12 و ساعت 19:36 |