تبليغاتX
گذر قصاب‌ها !!!

گذر قصاب‌ها !!!

محلی برای سلاخی کردن نوشته های من

از وقتیکه  مادرم مُرد خانه خالی و خاموش شده بود. پدرم هر روز صبح زود بلند مي شد و خانه را جمع جور می کرد و چای صبح را آماده می ساخت. هميشه خدا هم پيشانی اش چين دار و عصبانی بود. اگر يکی از ما خطائی می کرد آنقدر لت* می خورد که پدر از نفس می افتاد. مدت ها می گذشت و ما يک جوره لباس اتو شده به تن نمی کردیم. آن وقت ها ما را مادر  آنقدر  وابسته به خود بار آورده بود که حتی کفش های ما را هم جفت کرده دم دروازه قرار می داد. هر چند پدرم سعی می کرد همیشه به کارهای مادرم بی توجه باشد و خود را بی خیال نشان میداد ولی با این حال  هنگامی که لباس اتو کشيدهء خود را هر شنبه پيش آينه به تن خود می ديد واقعاً معلوم می شد که چه حالی دارد.

یادش بخیر هر چی که می خواستیم اول با مادر در میان می گذاشتیم و با او مشورت می کردیم. هميشه لبخندی بر لب تمام تلاش خود را می کرد و با هزار زحمت هم که می شد پولی از پدر مان می گرفت و به ما می داد. مادرمان مادر بود. یادش بخیر.

بعد از اینکه مادرمان مُرد روزگار خوش ما هم دیگر تمام شد. خيلی وقت ها می شد که همه اتفاقات گذشته به خيال ما می آمد و روزگار سپری شده مثل آينه ای برای ما بود. چند بار خاله و عمه برای کمک به خانۀ ما آمدند و برای چند روز به خانه سرو سامانی می دادند ولی از بس که پدر ناراحتی داشت يک روز پدر یک قسم دعوايشان کرد که ديگر نه عمه جان حاضر شد به خانه ما بيايد نه خاله، چون پدرم هنگامی که خانه عين دسته گل می شد جای خالی مادر را حسابی احساس می گرد و تا چند روز  توی خماری بود و آه می کشيد و آه می کشيد. بعد از جنجال پدر، همراه عمه جان و خاله، خانه ديگر جای زندگی نبود همگی سعی می کردند بيشتر وقت خود را خارج از خانه سپری کنند.

خانه مانند ميدان جنگ نا مرتب و بی نظم بود تا اينکه ريش سفيدان گذر به فکر ما افتادند و با مشورت روحانی مسجد محبوبه خانومه که واقعاً بی کس و تنها مانده بود را برای پدرم نکاح کردند.

مدتی پدر بيمارش را پرستاری می کرد ولی بعد که پدرش مُرد. مجبور شد که به خانۀ کاکايش برود.

ديگر آن زيبائی دوران جوانش را نداشت روزگارش در خانۀ مردم سياه شده بود. عمويش گوئی کنيز آورده بود. از آن روز به بعد که مادر محبوبه  به  خانۀ ما آمد ديگر خانۀ ما رونق گرفت. دوباره کم کم همه چيز سر جايش قرار گرفت و همه ما دوباره دور يک سفره جمع  شديم. وقتی که همه چیز داشت به حالت عادی خود بر می گشت. مریضی عجیبی به قریه آمد. همۀ حيوان ها مردند حتی خروس های کلنگی خواجه سکندر که آن همه تر و خشک شان می کرد. پدرم افسرده شده بود. محبوبه هر کاری که از دست اش پوره بود می کرد که پدر را از اين حال در بيايد ولی فايده ای نداشت. دست بزن پدر ديگر خوب شده بود. ما که ديگر عادت کرده بودیم، دلخوشی مان محبوبه خانوم بود. وقتی که زار، زار گريه می کردیم. محبوبه خانوم سر ما را به دامن خود می گذاشت و قصه میگفت. شايد باور نکنيد از مادر مان می گفت. از اينکه حال حاضر ما را نگاه می کند و رنج می کشد از گريه های ما خيلی صبور بود. يک روز پدر از سر کار به خانه آمد. مادر محبوبه خيلي خود را آراسته بود. با لبخند ی به سوی پدر رفت. کلاه او را از  سرش گرفت. لباس او را می خواست از بدنش در بياورد. اما ناگهان پدر چرخی خورد و سیلی محکمی به صورت مادرمحبوبه زد. محبوبه آرام بود ولی از صدای گريه ما همه همسايه ها خبر دار شدند. روسری خود را به صورت خود پيچيد. حتی قطره اشکی از چشما نش بيرون نچکيد. دوباره ما را در آغوش خود گرفت و شروع به گفتن قصه کرد تا گريهء ما فروکش کند.

شب شد صدای فرياد بلندی آمد و حویلی روشن شد. نوری می لرزيد مادر محبوبه چيغی کشيد و دست من و طوبا را گرفت و از روی جایمان بيرون برد. از خانه که بيرون دويديم، همه جا را آتش فراگرفته بود و پدر می رقصيد. شعله های آتش بوی بد و سوختگی می داد حيرت کرده بوديم و مادر محبوبه گريه میکرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/09/12ساعت 14:25  توسط محمد امین محمدی   |