تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

مرد دوکاندار* با وَلع خاصي سعي داشت پول هاي داخل دَخل خود را حساب کند. زود زود انگشت به لب می زد و پول می شمرد. باران دیشب باعث شده بود که راه رفتن مردم با روز هاي ديگر فرق کند. برخی با ناراحتی و برخی با شادی در حال تقليد از يکديگر بودند. راه رفتن بسیار مشکل شده بود. فرشی از گل و لای کوچه را در بر خود گرفته بود. پیدا کردن جایی خشک برای نشستن کار دشواری بشمار می رفت. چشمان خود را سرگردان می گرداند تا جایی بیابد. یافت. رو به روی دروازه سبز بزرگ، جای خوبی بود. امروز باید پول بیشتری نسبت به دیروز جمع می کرد. هنوز زمین را خوب گرم نکرده بود که بلند شد. جمعی به سوی او در حال حرکت بود. سعی کرد آنها را در بهترین شرایط قرار دهد. پیش خود مرور کرد."مه یتیم هستم. دو روز است که هیچ نخوردم. صواب دارد. خیر ببینید..."

هوا سرد بود و ميلرزيد. نمی توانست تعریف درستی از سردی داشته باشد به همین خاطر هیچ وقت هم نتوانست از سردی گله ی کند. سعی می کرد همیشه به چهره آدم ها خوب نگاه کند. کارش شده بود درد و دل کردن و گفتن قصه هایه تلخ و به کمین می نشست تا بتواند مهربانی از مردم شکار کند. تلاش می کرد که همه تصویر ها را خوب به ذهن بسپارد. در صندوق ذهن خود همه گونه خاطره داشت. لبخند یک مادر و فریاد یک رهگذر. اما بیشتر محتویات خاطرات ذهنش را تصاویر تشکیل می دادند. در حال شکار تصویری بود. اول فکر کرد شاید یک دست لباس گرم جان گرفته و در حال حرکت است. خوب که دید مردي را هم در آن لباس گرم یافت. بر خاست و بدنبالش رفت. باید خود را به مرد می چسباند و توجه مرد را به خود جلب می کرد. گوشه ی از لباس مرد را گرفت.

ـ خُنک خوردم، هوا يخ است دو روپه بده نان بخرم!!!

امروز خوب شروع شده بود. پول سیاه* را محکم در دستان خود می فشرد. کمی گرم شد و بعد خرامان خرامان رفت تا دوباره به انتظار بنشیند. هر روز صبح زود لب جوي روبروي دروازه سبز بزرگ مي نشست. باید همیشه پیش دروازه های بزرگ و نو می رفت. چیزهای را که یاد گرفته بود را سعی میکرد دائما تکرار کند. باید به همگی چسبید و گفت گرسنه هستم. پدر و مادرم کشته شده و من یتیم مانده ام... به همین روش می توانست لقمه نانی به دست آورد. گلویش زود به زود سوزش می کرد و می سوخت. بعضی وقت ها که چند روپه ای پیدا می کرد می لرزید و عرق می کرد. هر وقت که می دید پول هایش از بیست و سی و پنجاه زیاد تر شده خوش حال می شد. می خواست برای یک روز هم که شده به جای پول خدا را به خانه ببرد. چیزی را که بارها مادر گفته بود در جوانی گم کرده است...

نمی توانست درست حساب کند. قیمت خدا را درست نمی دانست. سر خود را در میانه دست و پاهای خود پنهان می کرد. عرق می کرد. فکر می کرد که درون لباس های خودش زندانی اش کرده اند که نتواند چیزی بخرد. می خواست پیراهن خود را پاره کند و خود را از قید همه چیز رها کند و برود او را بخرد. تصمیم گرفته بود. به اولین دوکانی که می رسد برود و قیمت خدا را بپرسد. می خواست همه پول های خود را بدهد و خدا را بخرد. می خواست دوباره خدایی را برای مادر بخرد. خدایی را که مادر در جوانی از دست داده بود.

هيچ کس کنجکاو نبود که او از کجا ميآيد و به کجا مي رود. عابريني که هر روزه از آن محل مي گذشتند همه او را دیده بودند. همه تقریبا می دانستند که قصه از چه قرار است. تکراری شده بود و ديگر به او توجه اي نميکردند.

مشکلات امنیتی این روزها همه جا است. آدم باید همیشه آماده باشد و هوشیار که مبادا در آتش دیگران بی خود و بی جهت بسوزد. مثل بیشتر روزها ماموران پلیس با عجله عرض کوچه را مي دويدن و هر کدام برای خود پناهگاهی را جستجو می کردند.

او گلویش در حال سوختن بود که جاده را مسدود کردند. لحظه ای نگذشت که همۀ مردم از کوچه و گذر پراکنده شدند و پشت سربازها کمین گرفتند. کودک سر خود را در بین پاهای خود قرار داده بود. تعدادي از جوان ها گرد سربازی را گرفته و چيز هايي می پرسیدند. سرباز فرصتی نیافت تا پرت و پلا بگوید. صدای شلیک گلوله ی همه را میخکوب کرد. دروازۀ سبز باز شد و صدای شلیک گلوله های پی در پی سیلی به گوش حاضرین می زد. همه گوش ها قفل شده بود و صدای کودک را نمی شنیدند. کودک بر خواسته بود. کودک فریاد می زد"فروشنده خدا کیست؟ می خواهم خدا بخرم!!!

گلو درد کودک باعث شد که نتواند زیاد و پی هم صدا بزند. وقتی کودک خدا را خرید گلو درد اش هم خوب شد. او خاموش شد. کلاغکی که بر روی شاخه هاي درخت خشکيده و کهنسال آرام گرفته بود آهسته به هوا پرید.

لحظه ای گذشت. تقریبا همه چیز به حالت عادی خود برگشت. نیرو های پلیس بسیار کم رنگ شدند و در حال محو شدن بودند. مرد دوکاندار که فرصت نکرده بود دوکان خود را بَسته کند، دوکان خود را قفل کرد. مردي که درون لباس های گرم خود را پنهان کرده بود هم ايستاده شد و پيکري که در گل غلتيده بود را نگاه می کرد. تعداد عابرینی که بالای جنازه ایستاده می شدند لحظه به لحظه زیادتر می شد. بیست یا سی جفت شاید هم پنجاه جفت چشم در یک لحظه و در یک مکان در حال دیدن خدا بودند. خدای که توسط کودک خریداری شده بود را همه نگاه می کردند.

پايان

پول سیاه: پول فلزی، سکٌه

عزیزان عزیز شاید عزیزتان یک چند روزی را نتواند مطلب تازه تری را خدمت تان در وب لاگ قرار بدهد. امیدوار هستم که پوزش مرا پذیرا باشید. در شهر شریف مزار همه بچه ها دارند آماده گی امتحانات را می گیرند که این آماده گی شامل حال ما هم می شود. خوب آرزوی من موفقیت شما دوستان عزیز است. لحظات شیرینی در انتظارتان باشد. زنده باشید و شاد. 

تا نوشته ای  دیگر همه شما عزیزان را به خدا می سپارم.

 

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در دوشنبه 1385/08/22 و ساعت 13:5 |

وقتی که مورد سرزنش مادر قرار گرفت در بین جمع لبانش شروع به پریدن کرد. سرخ شد و خود را کوچکتر از آن که بود نشان داد. جمعی که دوره نشسته بودن را نگاه میکرد. همه متاثر شدند از این برخورد و سعی کردند در این شرایط نقشی محوری را برای خود انتخاب کنند. هر یک از زنان دوره می خواستند که"جان" مونس خانوم به سمت آنها بیاید. دخترک با آن موهای طایی خود لباس عروس بر تن داشت. ساعتی می شد که مادر موهایش را شانه زده بود و با عطری او را خوشبو تر از همیشه ساخته بود. از شلوغ بودن دور بر خود شاد بود و هی بالا و پایین می رفت. یا دور دسترخوان چرخ می خورد و یا می رفت سوی آشپزخانه تا سروصدای مادر را دربیاورد. می خندید و می خواست از لحظه لحظهء لحظات خود لذت  ببرد. دخترک چهار، پنج سال بیشتر نداشت. دخترک داشت پژمرده می شد و نمی دانست که چرا مادر به خاطر این خطای کوچک او را به چشم یک خطا کار بزرگ می بیند. خوب کاسه ای چپه شده بود و اندکی لب کاسهء نشکن شکسته بودنباید که چشم های مادر هم همه چیز را از اینیکه است بدتر کند. دخترک پناه می خواست. گوشه ای کوچک که بتواند چشم های خود را بر روی همه اتفاقات افتاده ببندد. چشمان لرزان اش هم گویی دنبال چنین مکانی می گشت. نذر چهله بود و همه بودند از فامیل بگیر تا برسی به همه همسایه ها. موقعیت خوبی بود برای همهء مهمان ها که خودی نشان بدهند و مثلا به هم دیگر بقبولانند که یعنی ما محرم تریم و رفت آمد ما با میزبان بیشتر است و از این جور حرف ها دیگه، بعد از اینکه دخترک از مادر ترسید دنبال یک سر پناه برای خود می گشت. همه آرزو داشتند که جان مونس خانوم پیش آنها بیاید و در بغل آنها آرام بگیرد. یکی از همین مهمانان، مهمان که چه عرض کنم یک پا صاحب خانه خاله جان بود. خاله جان چنان در آتش اشتیاق می سوخت که بیا و ببین و اگر در آن لحظه او مستجاب و دعا می شد اولین آرزویش همین بود که خواهر زاده اش در آن شرایط پیش او بیاید. میخواست تا می تواند با قیافه حق بجانب خواهرش را به باد ملامت بگیرد و هر چه نصیحت مادرانه را که از دیگران یاد گرفته است را بار او کند که مثلا اینکه نباید با طفلک خورد اینگونه برخورد کرد و امثال این گفته هایکه هر خاله زنکی به خوبی آن را از حفظ دارد را آماده داشت. در جمع مادر بزرگ هم بود که می توانست جان مونس خانوم به او پناه ببرد اما پیرزن دیگر مثل گذشته ها نبود خیلی وقت می شد که از این دنیا بریده بود و دیگر موضوعات دنیوی برایش رنگی نداشت و جلب توجه نمی کرد. کارش شده بود گوشه ای نشستن و تسبیح انداختن و گفتن ذکری تکراری، غرق عالم خود بود و چیزی نمی شنید. جان مونس خانوم هم حالت چشم های مادر بزرگ را از پشت عینک ذره بینی اش تشخیص نداد. دخترک نتوانست درست بفهمد که می تواند به سوی مادر بزرگ برود و پیش او آرام بگیرد یا نه...

دخترک انگشت اشاره خود را بر روی یکی از چشمهایش کشید و فکر کنم کمی هم مرطوب شد.

عمه صدا زد «بیا جان عمه بیا گل عمه فدای سرت! روشنی است»

از دل مادر خدا خبر داشت که از این گفته نَنو چه حالی پیدا کرددخترک درست نمی فهمید که بیش از این ملول ایستاده شدن اش در بین جمع باعث درست شدن چه آشوبیست. طفلک قادر به فکر کردن نبود. اصلا فکر کردن را بلد نبود حیران چشمهای خود را بر چشمهای تمامی مهمانان سرگردان می گرداند. الحق و الانصاف مهمانان هم خوب همراهی میکردند و هر کدام سعی کردند که نقل و نبات بیشتری خرج کنند. یکی عروس خانوم میگفت و یکی هم پریا صدا میکرد و دیگری هم بی بی جان می گفت. با گذشت این همه ابراز همدردی با دخترک، جان مونس خانوم هنوز پرخاش مادر را در گوش داشت و دنبال آن چشمی هایی می گشت که همیشه پناه او بود. سعی کرد که خود را از این وضعیت نجات دهد راحت گریه را سر داد و دو دست خود را بر روی چشمهای خود نهاد تقریبا از پیدا کردن آن یک جفت چشم نا امید شده بود و یک قدم به جلو بر داشت. دل همه لرزید. در جمع دنبال محرم خود میگشت. چرخی زد و بند دل همه کنده شد و همه نا امید شدند. صدای گریه ای دیگر نیامد. جان مونس خانوم مات مانده بود. فهمید که تا به حال بخاطر اینکه پشت به چشمها داشته نتوانسته است آن یک جفت چشم را ببیند. صدای هق هق اش بلند شد و بدون اینکه سر را بلند کند به سوی پرخاش گر دوید و خود را در آغوش مادر رها کرد. مادر او را در بغل فشرد و بوسه ای از پیشانی اش برداشت. جان مونس خانوم پناه خود را یافت و با خیال راحت توانست تمامی لحظات سپری شده را فراموش کند و بعد چشم های خود را آرام بست.

پایان

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در یکشنبه 1385/08/07 و ساعت 10:4 |