تبليغاتX
قصه ای از غصه ها
 پول و قدرت، ضعيف و محکوم روز هاي زندگي براي بعضي ها بجز غم چيزي ديگري ندارد. مشت استخوان بسته شده ای را گرفتند و وی را پشت میله های زندان اندختند. احساس گناه بود یا شرم نمی دانم. چشمهاي خود را به خطوطي که در فرش نقش بسته است مي دوزد. مطمئناً لال نيست و به خوبی می شود که شوق فریاد زدن را در چهره اش دید. با قيافة درهم و وحشت زده دنبال کسی می گشت که سفرۀ دل خود را باز کند. مرا انتخاب کرد. چشمهایش را که هنوز هم شوق دیدن داشت را به پیکر من دوخت و با کلام خود مرا مهمان خویش ساخت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در شنبه 1385/06/18 و ساعت 19:42 |

آفتاب کم کم پا های خود را پس کشیده می رفت وکبوتران هم دیگر فریب مشتی گندم را نمی خوردند وسینه به سینهء آسمان داده بسوی لانه های خود پرواز میکردند...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در شنبه 1385/06/04 و ساعت 13:49 |