پول و قدرت، ضعيف و محکوم روز هاي زندگي براي بعضي ها بجز غم چيزي ديگري ندارد. مشت استخوان بسته شده ای را گرفتند و وی را پشت میله های زندان اندختند. احساس گناه بود یا شرم نمی دانم. چشمهاي خود را به خطوطي که در فرش نقش بسته است مي دوزد. مطمئناً لال نيست و به خوبی می شود که شوق فریاد زدن را در چهره اش دید. با قيافة درهم و وحشت زده دنبال کسی می گشت که سفرۀ دل خود را باز کند. مرا انتخاب کرد. چشمهایش را که هنوز هم شوق دیدن داشت را به پیکر من دوخت و با کلام خود مرا مهمان خویش ساخت.
ادامه مطلب
ادامه مطلب
