شهید
هوا دیگر داشت کم کم حالت گرگ و میش شدن را به خود میگرفت. آفتاب سعی میکرد خود را در لا به لای کوه ها پنهان کند و تاریکی هم اراده کرده بود که بر تمامی حوادثی که قرار است به وقوع بپیوندند پرده بیاندازد. منتظر بود که حریم دل از وجود خلق خدا (ج) خالی و سکوت حکم فرما شود. در هنگام گفتگو کردن با محرم خود نمی خواست کسی او را ببیند. دنبال نشانی از مراد خود می گشت، پیش تپه خاکی آرام گرفت. مشتی خاک به دست داشت و صدا میکرد، رفتی، رفیق، من ماندم . . .
ادامه مطلب
