تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

 

شهید

هوا دیگر داشت کم کم حالت گرگ و میش شدن را به خود میگرفت. آفتاب سعی میکرد خود را در لا به لای کوه ها پنهان کند و تاریکی  هم اراده کرده بود که بر تمامی حوادثی که قرار است به وقوع بپیوندند پرده بیاندازد. منتظر بود که حریم دل از وجود خلق خدا (ج) خالی و سکوت حکم فرما شود. در هنگام گفتگو کردن با محرم خود  نمی خواست کسی او را  ببیند. دنبال نشانی از مراد خود می گشت، پیش تپه خاکی آرام گرفت. مشتی خاک به دست داشت و صدا میکرد، رفتی، رفیق، من ماندم . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در شنبه 1385/05/21 و ساعت 19:34 |

بله درست همان روز که باران می بارید، بود. روزی که خیل مردم دست به دعا بودن و شکر خدا می گفتند. جلسه تمام شده بود و ا و از جمع جدا شد و یکه و تنها از زینه های آن ساختمان با شکوه پائین آمد. تشنگان گرداگرداش را گرفته اند و میخواستند رمز موفقیت وی را بدانند. البته بعضی هم برای خراب کردن وی آمده بودند. از او پرسیدند میزان تحصیلات اش را  و خادم لبخندی زد که حاضرین را مشتاق تر و گرمتر ساخت. خوب چشمانش را به حیث سفیر به ذهن همۀآنها فرستاد تا اعتماد را به ارمغان ببرد. بعد با لبخندی گفت فارغ التحصیل در رشتۀ تجربه از دانشگاه زنده گی هستم و به راه خود ادامه داد و رفت. همه با چشمهای خود، مسیری را که او شروع به پیمودن کرده بود را تعقیب میکردند و وی به سوی آفتاب رفت  و بعد از اندک زمانی، وی فقط یادی بود که در ذهن مردم به یادگار مانده بود.

                                                                                  پایان

 
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در شنبه 1385/05/07 و ساعت 20:12 |