تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

شوراي خاخام‌هاي رژيم صهيونيستي در كرانه باختري با ادعاي آن كه تورات كشتار زنان و كودكان را در زمان جنگ جايز مي‌داند، از رژيم صهيونيستي خواست دستور كشتار غيرنظاميان لبناني و فلسطيني را صادر كند.

به گزارش پايگاه خبري ايلاف، شوراي خاخام‌هاي اسرائيل در كرانه باختري در بيانيه‌اي كه براي جامعه عرب به طور عام و براي مردم لبنان به طور خاص اصلا عجيب نيست، از رژيم صهيونيستي خواست به ارتش اين رژيم دستور كشتار غيرنظاميان لبنان و غزه را بدهد.


شوراي خاخام‌ها در پايان يكي از نشست‌هاي اين شورا بيانيه خود را صادر كرد كه از شبكه هفت تلويزيون رژيم صهيونيستي نيز پخش شد.
در بيانيه اين شورا ادعا شده است: «تورات كشتار زنان و كودكان را در زمان جنگ جايز مي‌داند و هر كه به كودكان غزه و لبنان رحم كند، به كودكان اسرائيل نگاهي وحشيانه دارد.»
تنظيم‌ كنندگان اين بيانيه از شهروندان لبناني و فلسطيني به طرفداران دشمن ياد كردند و از كابينه رژيم صهيونيستي خواستند بر اساس متن تورات دستور كشتار غيرنظاميان فلسطيني و لبناني را صادر كند.

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در چهارشنبه 1385/04/28 و ساعت 22:1 |

از وقتیکه  مادرم مُرد. خانه خالی و خاموش شده بود. پدر هر روز صبح زود بلند مي شد و خانه را جمع جور می کرد و چای صبح را آماده می ساخت. هميشه خدا هم پيشانی اش چين دار و عصبانی بود.

اگر يکی از ما خطائی می کرد آنقدر لت می خورد که پدر از نفس می افتاد. هيچ وقت يک لباس اتو شده نداشتيم.آن وقت ها مادر آنقدر ما را وابسته به خود بارآورده بود که حتی کفش های مارا هم جفت کرده دم دروازه قرار می داد. هر چند پدرم سعی می کرد خود را بی توجه نشان بدهد و چهره يخی را به خود می گرفت اما هنگامی که لباس اتو کشيدهء خود را هر شنبه پيش آينه به تن خود می ديد واقعاً معلوم می شد که چه حالی داشت. هر کمبودی که داشتیم را اول به مادر  می گفتیم. هميشه لبخندی بر لب تمام تلاش خود را می کرد و با هزار زحمت هم که می شد پولی از پدر مان می گرفت و به ما می داد.

ولی از وقتی مادر مان مُرد ديگر پايان روزگار خوش برای ما بود. خيلی وقت ها می شد که همه اتفاقات گذشته به خيال ما می آمد و روزگار سپری شده مثل آينه ای برای ما بود. چند بار خاله و عمه برای کمک به خانۀ ما آمدند و برای چند روز به خانه سرو سامانی می دادند ولی از بس که پدر ناراحتی داشت يک روز پدر یک قسم دعوايشان کرد که ديگر نه عمه جان حاضر شد به خانه ما بيايد نه خاله، چون پدرم هنگامی که خانه عين دسته گل می شد جای خالی مادر را حسابی احساس می گرد و تا چند روز  توی خماری بود وآه می کشيد و آه می کشيد. بعد از جنجال پدر، همراه عمه جان و خاله، خانه ديگر جای زندگی نبود همگی سعی می کردند بيشتر وقت خود را خارج از خانه سپری کنند.

خانه مانند ميدان جنگ نا مرتب و بی نظم بود تا اينکه ريش سفيدان گذر به فکر ما افتادند و با مشورت روحانی مسجد محبوبه خانومه که واقعاً بی کس و تنها مانده بود را برای پدرم نکاح کردند.

مدتی پدر بيمارش را پرستاری می کرد ولی بعد که پدرش مُرد. مجبور شد که به خانۀ کاکايش برود.

ديگر آن زيبائی دوران جوانش را نداشت روزگارش در خانۀ مردم سياه شده بود. عمويش گوئی کنيز آورده بود. از آن روز به بعدکه مادر محبوبه  به  خانۀ ما آمد ديگر خانۀ ما رونق گرفت. دوباره کم کم همه چيز سر جايش بود و همه ما دور يک سفره جمع می شديم و غذا می خورديم. همان روز ها بود که  مريضی عجيبی به قريه آمد. همۀ حيوان ها مردند حتی خروس های کلنگی خواجه سکندر که آن همه ترو خشک شان می کرد. پدرم افسرده شده بود. محبوبه هر کاری که از دست اش پوره بود می کرد که پدر را از اين حال در بيايد ولی فايده ای نداشت. دست بزن پدر ديگرخوب شده بود. ما که ديگر عادت کرده بودیم، دلخوشی مان محبوبه خانوم بود. وقتی که زار، زار گريه می کردیم. محبوبه خانوم سر ما را به دامن خود می گذاشت و قصه میگفت. شايد باور نکنيد از مادر مان می گفت. از اينکه حال حاضر ما را نگاه می کند و رنج می کشد از گريه های ما خيلی صبور بود. يک روز پدر از سر کار به خانه آمد. مادر محبوبه خيلي خود را آرا سته بود. با لبخند ی به سوی پدر رفت. کلاه او را از  سرش گرفت. لباس او را می خواست از بدنش در بياورد. اما ناگهان پدر چرخی خورد و سیلی محکمی به صورت مادرمحبوبه زد. محبوبه آرام بود ولی از صدای گريه ما همه همسايه ها خبر دار شدند. روسری خود را به صورت خود پيچيد. حتی قطره اشکی از چشما نش بيرون نچکيد. دوباره ما را در آغوش خود گرفت و شروع به گفتن قصه کرد تا گريهء ما فروکش کند.

شب شد صدای فرياد بلندی آمد و حویلی روشن شد. نوری می لرزيد مادر محبوبه چيغی کشيد و دست من و طوبا را گرفت و از روی جایمان بيرون برد. از خانه که بيرون دويديم، همه جا را آتش فراگرفته بود و پدر می رقصيد. شعله های آتش بوی بد و سوختگی می داد حيرت کرده بوديم و مادر محبوبه گريه میکرد.

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در جمعه 1385/04/23 و ساعت 15:29 |

و از آنچه که مي ترسيدم به سرم آمد . پدرم از حال رفت. دقايقي از اذان صبح مي گذشت. خواهرم سر آسيمه مرا با خبر ساخت. لحظات به کُندي مي گذشت. موتر سينه خيز کوچهء خالی از رهگذر را بسوی شفاخانه طی میکرد. برادر کوچکم از اين همه هياهو دور بود و شايد خواب هاي رنگي هم مي ديد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در شنبه 1385/04/10 و ساعت 14:39 |

چه با شکُوه قد برافراشته بود. بعد از آن لحظه چه زیبا می لغزید و به هر سو میل میکرد. آه آن لباسک سفید. از هر دو دست خود اِرمی ساخت و از تخت خود را پائین کشید. دیگر میشد وی را امیدوار هم صدا زنند. شروع این حرکت را به همراه اشعهء گرم خورشید آغاز کرده بود. هر دو با هم سر کشیدند و با هم به پا خاستن. خورشید چه زیبا آرایشگری است. از آن موهای ژولیده و جَر شده در هنگام برخواستند چه محشری را بر پا کرده بود. از هر لرزشی که اندام های او را فرا میگرفت و گیسوانش را می لغزاند رنگین کمانی درست می شد هفت رنگ، نه بیشتر از هفت رنگ بود. بله درست، همهء رنگ ها بودند. چه مستانه چشم ها چشمک می زدند آخر بعد از آن همه استراحت زنگ بیدار باش خورده بود و به مهمانی دعوت شده بودند. بله همۀ پیکر را خواسته بودند. با این مناسبت چند قطره عرق هم ازپیشانی شروع به شستن درد و غم ها کرده بود .

کم کم داشت آن چهار چوب تکراری تغییر می کرد. دیگر رنگ و روی همه چیز سفید تنها نبود . بله سفیدی پیکرش هم در حال تغییر کردن بود. حتی گونه هایش هم در حال شگفتن بود وسعی داشتند که از لایهء سفید رنگِ پوست، خود را آزاد و رها سازند.

زمان معین شده رو به اتمام بود پس لرزش ها زیاد و زیاد تر می شدند و کم کم حالت تعادل خود را بدن از دست داد و فقط گوش ها بودند که درست می شنیدند دعوت ملکوتی مهمانی را و چه زیبا بود ندای حق.

و وقتی که پرستاران او را بر روی زمین افتاده دیداند دلیل برخواستن اش را دُرست نفهمیدند یکی گفت شاید می خواسته که پردۀ پنجره ها را کنار بزند .

پایان

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در شنبه 1385/04/03 و ساعت 13:29 |