از وقتیکه مادرم مُرد. خانه خالی و خاموش شده بود. پدر هر روز صبح زود بلند مي شد و خانه را جمع جور می کرد و چای صبح را آماده می ساخت. هميشه خدا هم پيشانی اش چين دار و عصبانی بود.
اگر يکی از ما خطائی می کرد آنقدر لت می خورد که پدر از نفس می افتاد. هيچ وقت يک لباس اتو شده نداشتيم.آن وقت ها مادر آنقدر ما را وابسته به خود بارآورده بود که حتی کفش های مارا هم جفت کرده دم دروازه قرار می داد. هر چند پدرم سعی می کرد خود را بی توجه نشان بدهد و چهره يخی را به خود می گرفت اما هنگامی که لباس اتو کشيدهء خود را هر شنبه پيش آينه به تن خود می ديد واقعاً معلوم می شد که چه حالی داشت. هر کمبودی که داشتیم را اول به مادر می گفتیم. هميشه لبخندی بر لب تمام تلاش خود را می کرد و با هزار زحمت هم که می شد پولی از پدر مان می گرفت و به ما می داد.
ولی از وقتی مادر مان مُرد ديگر پايان روزگار خوش برای ما بود. خيلی وقت ها می شد که همه اتفاقات گذشته به خيال ما می آمد و روزگار سپری شده مثل آينه ای برای ما بود. چند بار خاله و عمه برای کمک به خانۀ ما آمدند و برای چند روز به خانه سرو سامانی می دادند ولی از بس که پدر ناراحتی داشت يک روز پدر یک قسم دعوايشان کرد که ديگر نه عمه جان حاضر شد به خانه ما بيايد نه خاله، چون پدرم هنگامی که خانه عين دسته گل می شد جای خالی مادر را حسابی احساس می گرد و تا چند روز توی خماری بود وآه می کشيد و آه می کشيد. بعد از جنجال پدر، همراه عمه جان و خاله، خانه ديگر جای زندگی نبود همگی سعی می کردند بيشتر وقت خود را خارج از خانه سپری کنند.
خانه مانند ميدان جنگ نا مرتب و بی نظم بود تا اينکه ريش سفيدان گذر به فکر ما افتادند و با مشورت روحانی مسجد محبوبه خانومه که واقعاً بی کس و تنها مانده بود را برای پدرم نکاح کردند.
مدتی پدر بيمارش را پرستاری می کرد ولی بعد که پدرش مُرد. مجبور شد که به خانۀ کاکايش برود.
ديگر آن زيبائی دوران جوانش را نداشت روزگارش در خانۀ مردم سياه شده بود. عمويش گوئی کنيز آورده بود. از آن روز به بعدکه مادر محبوبه به خانۀ ما آمد ديگر خانۀ ما رونق گرفت. دوباره کم کم همه چيز سر جايش بود و همه ما دور يک سفره جمع می شديم و غذا می خورديم. همان روز ها بود که مريضی عجيبی به قريه آمد. همۀ حيوان ها مردند حتی خروس های کلنگی خواجه سکندر که آن همه ترو خشک شان می کرد. پدرم افسرده شده بود. محبوبه هر کاری که از دست اش پوره بود می کرد که پدر را از اين حال در بيايد ولی فايده ای نداشت. دست بزن پدر ديگرخوب شده بود. ما که ديگر عادت کرده بودیم، دلخوشی مان محبوبه خانوم بود. وقتی که زار، زار گريه می کردیم. محبوبه خانوم سر ما را به دامن خود می گذاشت و قصه میگفت. شايد باور نکنيد از مادر مان می گفت. از اينکه حال حاضر ما را نگاه می کند و رنج می کشد از گريه های ما خيلی صبور بود. يک روز پدر از سر کار به خانه آمد. مادر محبوبه خيلي خود را آرا سته بود. با لبخند ی به سوی پدر رفت. کلاه او را از سرش گرفت. لباس او را می خواست از بدنش در بياورد. اما ناگهان پدر چرخی خورد و سیلی محکمی به صورت مادرمحبوبه زد. محبوبه آرام بود ولی از صدای گريه ما همه همسايه ها خبر دار شدند. روسری خود را به صورت خود پيچيد. حتی قطره اشکی از چشما نش بيرون نچکيد. دوباره ما را در آغوش خود گرفت و شروع به گفتن قصه کرد تا گريهء ما فروکش کند.
شب شد صدای فرياد بلندی آمد و حویلی روشن شد. نوری می لرزيد مادر محبوبه چيغی کشيد و دست من و طوبا را گرفت و از روی جایمان بيرون برد. از خانه که بيرون دويديم، همه جا را آتش فراگرفته بود و پدر می رقصيد. شعله های آتش بوی بد و سوختگی می داد حيرت کرده بوديم و مادر محبوبه گريه میکرد.
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در جمعه
1385/04/23 و ساعت
15:29 |