تبليغاتX
قصه ای از غصه ها

پوست سراش کاملاً به استخوان های بدنش چسپیده بود وفقط نوک بینی وشصت های پاهایش کمی مائیل به سرخی بودند . گوشت بدنش آب شده بود. چشمها یش مانند یک جفت چهار مغزی که روی زمین افتاده باشد بی حرکت وساکن بود. بیشتر موهای سراش تکیده وقابلیت انعکاس نور را به خود گرفته بود. دور و اطراف بستراش را دوستان و آشنایان اش گرفته بودند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در یکشنبه 1385/03/28 و ساعت 19:18 |

احساسات خود را کنترل کرده نمی توانست و در پوست خود نمی گنجید . لحظه ای به دیوار تکیه می داد و گاهی لب های خود را می جوید و برای مدتی کوتاهی یکجا می نشست ، یک لحظه آرام و قرار نداشت . نَه نَه رقیه اجاق را دَر ( آتش ) داده بود و خار و خاشاک را جا بجا میکرد . زن همسایه از چاه آب می کشید و دیگری منتظر آ ب ، تا به پیش اجاق ببرد . زن ها دست به دست هم داده بودند تا همه چیز آماده باشد . حویلی جارو شده بود و مرغ ها را در قفس دانه داده بودند. نه نه رقیه یک نان و یک کاسه آب را بر سر دروازه یکی از اطاق ها گذاشت و از تَه دل خدا ( ج) را شکر گفت . پیر زن سراسیمه بود که مبادا چیزی از خاطرش رفته باشد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در یکشنبه 1385/03/21 و ساعت 20:21 |

مرد دوکاندار با وَلع خاصي سعي داشت تا پول هاي داخل دَخل خود را حساب کند . چندين مرتبه از لُعا ب دهان خود کار گرفت . را ه رفتن مردم با روز هاي ديگر فرق کرده بود . عجيب بود همگي در حال تقليد از يک ديگر بودند . باران ديشب حسابي کوچه را تر ساخته بود و فرشي از گل سرک را پوشانده بود . چند نفري بکس هاي مکتب به دست از دور نمايان شدند . خود را آماده کرده بود ، شايد بتواند چيزي از آن ها بگيرد . هوا سرد بود و ميلرزيد . مردي که پتويي به خود پيچانده بود از پهلويش عبور کرد بر خاست و بدنبالش رفت .

- خُنک خوردم ، هوا يخ است دو روپه بده نان بخرم . ايستاد ، دوباره رفت تا به جاي خود بنشيند .

هر روز يکجا مي نشست ، لب جوي روبروي دروازه سبز بزرگ . هيچ کس نمي دانست او از کجا ميآيد و به کجا مي رود . عابريني که هر روز از آن محل مي گذشتند ديگر به وجود او عادت کرده و به او توجه اي نميکردند .

 

* * *

ماموران حوزه با عجله عرض کوچه را مي دويدن و خود را جا بجا ميکردند . سرک بَند شد. لحظه ای نگذشت که همۀ مردم از کوچه و گذر پراکنده شدند . سکوتي حکمفرما بود که تا آن زمان سابقه نداشت . تعدادي از جوان ها گرد عسکري را گرفته و چيز هايي پرسان مي کردند .

دروازهء سبز باز شد و موتر صرفي با شدت از درون خانه بيرون آمد .

صداي چيغي به آسمان برخاست و چند کبوتري که بر شاخه هاي درخت خشکيده و کهنسال آرام گرفته بودند به هوا پرواز کردند .

موتر با غرش و سرعت زيادي سرک را مي پيمود و مي رفت ، بدون هيچ توقفي . لحظهء گذشت همه چیز عادی شد . مرد دوکاندار که فرصت نکرده بود دوکان خود را بَسته کند ، دوکان خود را قفل کرد .

مردي پتو پوش بالاي جنازه ايستاده شد و پيکري را که در گل غلتيده بود را نگاه ميکرد .

تعدادي از بچه هاي مکتب با خود مي گفتند که " او مي توانست همراه ما مکتب بيايد ."

 

                                                                            پايان

 

+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در سه شنبه 1385/03/16 و ساعت 20:21 |