مرد دوکاندار با وَلع خاصي سعي داشت تا پول هاي داخل دَخل خود را حساب کند . چندين مرتبه از لُعا ب دهان خود کار گرفت . را ه رفتن مردم با روز هاي ديگر فرق کرده بود . عجيب بود همگي در حال تقليد از يک ديگر بودند . باران ديشب حسابي کوچه را تر ساخته بود و فرشي از گل سرک را پوشانده بود . چند نفري بکس هاي مکتب به دست از دور نمايان شدند . خود را آماده کرده بود ، شايد بتواند چيزي از آن ها بگيرد . هوا سرد بود و ميلرزيد . مردي که پتويي به خود پيچانده بود از پهلويش عبور کرد بر خاست و بدنبالش رفت .
- خُنک خوردم ، هوا يخ است دو روپه بده نان بخرم . ايستاد ، دوباره رفت تا به جاي خود بنشيند .
هر روز يکجا مي نشست ، لب جوي روبروي دروازه سبز بزرگ . هيچ کس نمي دانست او از کجا ميآيد و به کجا مي رود . عابريني که هر روز از آن محل مي گذشتند ديگر به وجود او عادت کرده و به او توجه اي نميکردند .
* * *
ماموران حوزه با عجله عرض کوچه را مي دويدن و خود را جا بجا ميکردند . سرک بَند شد. لحظه ای نگذشت که همۀ مردم از کوچه و گذر پراکنده شدند . سکوتي حکمفرما بود که تا آن زمان سابقه نداشت . تعدادي از جوان ها گرد عسکري را گرفته و چيز هايي پرسان مي کردند .
دروازهء سبز باز شد و موتر صرفي با شدت از درون خانه بيرون آمد .
صداي چيغي به آسمان برخاست و چند کبوتري که بر شاخه هاي درخت خشکيده و کهنسال آرام گرفته بودند به هوا پرواز کردند .
موتر با غرش و سرعت زيادي سرک را مي پيمود و مي رفت ، بدون هيچ توقفي . لحظهء گذشت همه چیز عادی شد . مرد دوکاندار که فرصت نکرده بود دوکان خود را بَسته کند ، دوکان خود را قفل کرد .
مردي پتو پوش بالاي جنازه ايستاده شد و پيکري را که در گل غلتيده بود را نگاه ميکرد .
تعدادي از بچه هاي مکتب با خود مي گفتند که " او مي توانست همراه ما مکتب بيايد ."
پايان
+ نوشته شده توسط محمد امین محمدی در سه شنبه
1385/03/16 و ساعت
20:21 |